مهم‌ترین پیروزی ایران

محسن پیرهادی
گاهی قدرت‌ها، نه با شکست در میدان، بلکه با خطا در محاسبه فرو می‌ریزند.
تاریخ، بارها نشان داده که امپراتوری‌ها بیش از آنکه قربانی قدرت رقیب شوند، اسیر توهم خود شده‌اند؛ توهمی که آنان را به این باور رسانده بود که هیچ اراده‌ای توان ایستادن مقابلشان را ندارد. آمریکا نیز سال‌ها تلاش کرد تصویری از خود بسازد که گویی تصمیم نهایی جهان، در واشنگتن گرفته می‌شود و دیگران، تنها بازیگران فرعی‌اند. اما انتخاب «رقیب اشتباه»، این تصویر را ترک انداخت.
ایران برای آمریکا فقط یک اختلاف سیاسی نبود؛ مسئله این بود که جمهوری اسلامی حاضر نشد قواعد نظم تحمیلی را بپذیرد. آنچه برای واشنگتن غیرقابل تحمل بود، صرفا توان نظامی یا نفوذ منطقه‌ای ایران نبود؛ بلکه این بود که کشوری بتواند مستقل بماند، هزینه بدهد، تحریم شود، تهدید شود و باز هم از مواضع اصلی خود عقب ننشیند. آمریکا گمان می‌کرد فشار حداکثری، ایران را یا فرسوده می‌کند یا به تسلیم می‌کشاند. اما نتیجه برعکس شد؛ این فشارها به جهان نشان داد که هیمنه آمریکا، آن اقتدار شکست‌ناپذیری که تبلیغ می‌شد، بیش از اندازه متکی بر ترس روانی بوده است.
وقتی کشوری سال‌ها زیر شدیدترین تحریم‌ها دوام می‌آورد، ساختار خود را حفظ می‌کند، توان بازدارندگی‌اش را توسعه می‌دهد و حتی در معادلات منطقه‌ای و جهانی اثرگذارتر می‌شود، معنایش این است که نظم تک‌قطبی دچار ترک‌های جدی شده است. آمریکا ناخواسته به جهان فهماند که می‌توان مقابلش ایستاد و همچنان پابرجا ماند. این، شاید مهم‌ترین ضربه به یکجانبه‌گرایی بود؛ ضربه‌ای که خود آمریکا با دستان خودش وارد کرد.
از دل همین تحولات، چندجانبه‌گرایی دوباره جان گرفت. قدرت‌هایی که تا دیروز با احتیاط و محافظه‌کاری رفتار می‌کردند، آرام‌آرام به این نتیجه رسیدند که جهان آینده، دیگر نمی‌تواند بر محور اراده یک کشور بچرخد. در این میان، ایران صرفا یک بازیگر منطقه‌ای نبود؛ به یکی از نمادهای مقاومت در برابر نظم تحمیلی تبدیل شد. بسیاری از کشورها، حتی اگر از نظر سیاسی همسو با تهران نباشند، در این واقعیت تردید ندارند که ایستادگی ایران، در تغییر موازنه جهانی بی‌اثر نبوده است.
در داخل نیز اتفاقات مهمی رخ داد. بسیاری تصور می‌کردند بحران‌ها می‌تواند شکاف‌های داخلی را عمیق‌تر کند اما حوادث اخیر نشان داد جامعه ایران، در بزنگاه‌های تاریخی، هنوز ظرفیت بالایی برای بازسازی همبستگی دارد. آنچه شاید در تحلیل‌های بیرونی دیده نمی‌شد، پیوند عمیق مردم با اصل «ثبات ایران» بود. حتی آنان که نقدهای جدی داشتند، وقتی احساس کردند اصل موجودیت و عزت کشور هدف قرار گرفته، در کنار هم ایستادند. همین هم باعث شد بسیاری از نگرانی‌ها عملا رنگ ببازد و روندها بسیار طبیعی‌تر از پیش‌بینی بدخواهان پیش برود. البته این سرمایه اجتماعی، همیشگی و تضمین‌شده نیست. انسجام داخلی، چیزی نیست که فقط در شرایط بحران شکل بگیرد و بعد بتوان آن را رها کرد. اگر ایران می‌خواهد وحدت داخلی و احترام بین‌المللی‌اش روزافزون شود، باید همزمان چند مسیر را با دقت ادامه دهد.
نخست، تقویت عدالت و کارآمدی داخلی است. هیچ قدرتی صرفا با توان نظامی یا سیاسی ماندگار نمی‌شود. رضایت مردم، مبارزه واقعی با فساد، کاهش تبعیض، ترمیم شکاف‌های اقتصادی و شنیدن صدای جامعه، مهم‌ترین عناصر اقتدار پایدارند.
دوم، حفظ عقلانیت در سیاست خارجی است. ایران نشان داده که می‌تواند مقتدر باشد؛ اکنون زمان آن است که این اقتدار، بیش از پیش به سرمایه دیپلماتیک تبدیل شود. جهان امروز، بیش از هر زمان دیگری آماده شنیدن صدای کشورهایی است که مستقل‌اند اما اهل تعامل منطقی نیز هستند. سوم، تقویت وحدت ملی بر محور ایران است؛ ایرانی که متعلق به همه مردم با هر سلیقه و گرایش است. جامعه‌ای که احساس کند دیده می‌شود و سهم دارد، در بزنگاه‌ها مستحکم‌تر می‌ایستد. و نهایتا، ایران باید بداند که مهم‌ترین پیروزی‌اش فقط عبور از فشارها نبود؛ بلکه شکستن یک تصور بود: تصور شکست‌ناپذیری آمریکا. این اتفاق، فقط یک تغییر سیاسی نیست؛ یک تغییر ذهنی در مقیاس جهانی است. وقتی ترس فرو بریزد، معادلات جهان نیز تغییر می‌کند.