چرا تقابل واشنگتن با ایران ممکن است به بزرگترین عقبنشینی ژئوپلیتیک آمریکا پس از افغانستان تبدیل شود؟
جنگی که آمریکا توان پایان دادنش را ندارد
گروه سیاسی
جنگها همیشه آنگونه که آغاز میشوند پایان نمییابند. بسیاری از امپراتوریها با تصور «ضربه سریع و تعیینکننده» وارد میدان شدند، اما در نهایت خودشان در باتلاق هزینه، فرسایش و بحران مشروعیت گرفتار شدند. اکنون نیز نشانههای فزایندهای وجود دارد که رویارویی آمریکا و اسرائیل با ایران، اگرچه ممکن است با برتری هوایی و حملات گسترده آغاز شده باشد، اما احتمالاً با نوعی عقبنشینی سیاسی و راهبردی واشنگتن پایان خواهد یافت؛ عقبنشینیای که شاید نام دیگری بر آن بگذارند، اما ماهیتش تغییر نخواهد کرد.
ایده اصلی جنگ، ساده اما خطرناک بود: حملهای گسترده برای فروپاشی ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی، تخریب زیرساختهای هستهای و ایجاد شکاف در حاکمیت ایران. طراحان این سناریو تصور میکردند تهران پس از چند هفته بمباران، یا به تسلیم سیاسی تن خواهد داد یا وارد آشوب داخلی خواهد شد. اما تاریخ خاورمیانه بارها نشان داده که محاسبات نظامی در این منطقه اغلب بر پایه تصورات ذهنی و اطلاعات ناقص شکل میگیرند.
ایران نه عراقِ ۲۰۰۳ است، نه لیبیِ ۲۰۱۱ و نه حتی افغانستانِ طالبان. این کشور ترکیبی پیچیده از دولت مرکزی، ساختار امنیتی چندلایه، ظرفیت موشکی گسترده، شبکههای منطقهای و مهمتر از همه، جغرافیایی است که هرگونه عملیات زمینی گسترده را به کابوسی لجستیکی تبدیل میکند. حتی اگر آمریکا بتواند آسمان ایران را تحت کنترل بگیرد، تبدیل این برتری هوایی به پیروزی سیاسی تقریباً ناممکن به نظر میرسد.
یکی از بزرگترین خطاهای راهبردی واشنگتن، نادیده گرفتن «منطق بقا» در جمهوری اسلامی است. نظام سیاسی ایران طی چهار دهه گذشته تحت شدیدترین فشارهای اقتصادی، امنیتی و اطلاعاتی قرار گرفته و دقیقاً در همین شرایط، الگوی بقای خود را توسعه داده است. تحریم، ترور، خرابکاری سایبری و فشار دیپلماتیک نهتنها باعث فروپاشی ساختار سیاسی ایران نشد، بلکه بخش مهمی از نظام تصمیمگیری در تهران را امنیتیتر و مقاومتر کرد. همین مسئله باعث میشود که تصور فروپاشی سریع حکومت، بیشتر شبیه یک آرزوی سیاسی باشد تا یک تحلیل واقعی.
در سوی دیگر، آمریکا با محدودیتهایی مواجه است که کمتر درباره آنها صحبت میشود. ارتش آمریکا هنوز از تبعات جنگهای عراق و افغانستان خارج نشده است. افکار عمومی آمریکا تحمل جنگی جدید در خاورمیانه را ندارد، بهویژه جنگی که نه پایان مشخصی دارد و نه چشمانداز پیروزی روشن. اقتصاد آمریکا نیز دیگر مانند دهه ۹۰ میلادی توان مدیریت آسان بحرانهای همزمان را ندارد. افزایش هزینههای نظامی، اختلال در بازار انرژی و بیثباتی جهانی میتواند فشار سنگینی بر دولت آمریکا وارد کند.
اما مهمترین نقطه ضعف آمریکا شاید جایی دیگر باشد: انرژی. ایران احتمالاً قادر نیست آمریکا را در نبرد کلاسیک شکست دهد، اما میتواند هزینه جنگ را به سطحی برساند که ادامه آن برای واشنگتن غیرقابل تحمل شود. تنگه هرمز همچنان یکی از حساسترین گلوگاههای انرژی جهان است. هرگونه اختلال گسترده در این مسیر، اقتصاد جهانی را وارد شوک خواهد کرد. افزایش قیمت نفت، بحران در حملونقل دریایی و تهدید تأسیسات انرژی خلیج فارس میتواند به سرعت از یک جنگ منطقهای، بحرانی جهانی بسازد.
کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس نیز برخلاف ظاهر رسمیشان، از تداوم چنین جنگی وحشت دارند. عربستان، امارات و قطر بهخوبی میدانند که اقتصادشان وابسته به ثبات انرژی و امنیت زیرساختهاست. آنها شاید در سطح سیاسی با ایران اختلاف داشته باشند، اما جنگی فراگیر که پالایشگاهها، بنادر و تأسیسات آبشیرینکن را هدف قرار دهد، میتواند موجودیت اقتصادی این کشورها را تهدید کند. به همین دلیل، بسیاری از بازیگران عرب منطقه بیش از آنکه خواهان پیروزی کامل آمریکا باشند، به دنبال مهار بحران و رسیدن به آتشبس هستند.
در این میان، اسرائیل محاسبات متفاوتی دارد. برای دولت اسرائیل، تضعیف ایران بخشی از یک پروژه بلندمدت امنیتی است. اما حتی اسرائیل نیز میداند که نابودی کامل توان موشکی و منطقهای ایران تقریباً غیرممکن است. هرچه جنگ طولانیتر شود، اسرائیل نیز زیر فشار اقتصادی، امنیتی و روانی بیشتری قرار خواهد گرفت. حملات موشکی، اختلال در اقتصاد و فرسایش روانی جامعه اسرائیل میتواند شرایطی ایجاد کند که تلآویو نیز به دنبال «خروج آبرومندانه» باشد، نه پیروزی مطلق.
یکی دیگر از واقعیتهای مهم این جنگ، تغییر نظم جهانی است. آمریکا دیگر تنها قدرت تعیینکننده جهان نیست. چین، روسیه و حتی برخی قدرتهای منطقهای اکنون نقشآفرین هستند. چین بهویژه از بیثباتی در خلیج فارس آسیب میبیند، زیرا بخش بزرگی از انرژی مورد نیازش از همین منطقه تأمین میشود. به همین دلیل، پکن احتمالاً در نهایت برای شکلگیری یک توافق یا آتشبس وارد میدان خواهد شد؛ همانطور که پیشتر در آشتی ایران و عربستان نقش ایفا کرد.
واقعیت این است که جنگهای مدرن الزاماً با تصرف پایتختها پایان نمییابند. بسیاری از آنها با فرسایش اراده سیاسی خاتمه پیدا میکنند. آمریکا شاید بتواند ماهها به حملات ادامه دهد، اما سؤال اصلی این است: برای چه هدفی؟ تغییر رژیم؟ نابودی کامل برنامه هستهای؟ مهار نفوذ منطقهای ایران؟ هیچکدام از این اهداف بهسادگی قابل تحقق نیستند.
حتی در خوشبینانهترین سناریو برای واشنگتن، ایران احتمالاً همچنان بهعنوان یک بازیگر منطقهای باقی خواهد ماند. شاید ضعیفتر، شاید محتاطتر، اما نه حذفشده. این همان نقطهای است که مفهوم «عقبنشینی آمریکایی» معنا پیدا میکند؛ نه لزوماً عقبنشینی نظامی مستقیم، بلکه عقبنشینی از اهداف اولیه جنگ.
آمریکا احتمالاً در نهایت به توافقی تن خواهد داد که بتواند آن را «پیروزی محدود» معرفی کند؛ توافقی که در آن ایران بخشی از فعالیتهای هستهای خود را محدود کند، تنشهای منطقهای کاهش یابد و مسیر انرژی جهانی دوباره امن شود. در مقابل، تهران نیز این توافق را بهعنوان اثبات بقای نظام و شکست پروژه تغییر رژیم معرفی خواهد کرد. این دقیقاً همان الگویی است که بسیاری از جنگهای فرسایشی جهان با آن پایان یافتهاند: هر دو طرف ادعای پیروزی میکنند، در حالی که هیچکدام واقعاً پیروز نشدهاند. با این حال، مهمترین پیامد چنین جنگی شاید نه در تهران یا واشنگتن، بلکه در نظم جهانی آینده نمایان شود. اگر آمریکا نتواند اهداف خود را در برابر ایران محقق کند، تصویر قدرت بلامنازع آمریکایی بیش از پیش فرسوده خواهد شد. متحدان واشنگتن نسبت به توان و اراده آمریکا دچار تردید میشوند و رقبایی مانند چین و روسیه، این وضعیت را نشانهای از افول هژمونی آمریکا تفسیر خواهند کرد.
جنگ ایران میتواند همان نقشی را ایفا کند که جنگ ویتنام برای آمریکا در قرن بیستم داشت؛ نه یک شکست نظامی کلاسیک، بلکه شکستی در تعریف قدرت. جنگی که نشان دهد حتی بزرگترین ارتش جهان نیز نمیتواند صرفاً با بمباران، واقعیتهای سیاسی و تاریخی یک منطقه را بازنویسی کند.
در نهایت، شاید بزرگترین اشتباه آمریکا این بود که تصور کرد ایران را میتوان تنها با زبان قدرت نظامی مهار کرد. اما خاورمیانه بارها ثابت کرده که جنگها در این منطقه بهندرت طبق نقشه قدرتهای بزرگ پیش میروند. اینجا سرزمین جنگهای کوتاه و پیروزیهای تمیز نیست؛ سرزمین فرسایش، پیچیدگی و بازگشتهای غیرمنتظره است.
و شاید به همین دلیل باشد که پایان این جنگ، بیش از آنکه شبیه «پیروزی آمریکا» باشد، شبیه خروجی تدریجی، پرهزینه و ناگزیر خواهد بود؛ عقبنشینیای که احتمالاً با نام دیگری روایت میشود، اما تاریخ آن را به همان نامی خواهد شناخت که همیشه شناخته است: شکست در تحقق اهداف جنگ.