قیام ملیای که به پایان ماه سوم خود نزدیک میشود حضوری است که مقدمه ظهور اوست و بیقراریایست که پیشدرآمد استقرار حق است
موج هشتادم بعثت ملی
جواد شاملو
ظهور پروسه است یا رخداد؟ طلوع خورشید یک فرایند به شدت مرحله به مرحله است. ابتدا صبح کاذب، بعد صبح صادق، بعد طلیعه، بعد اولین شعلههای طلوع و بعد آرام آرام خورشید بالا میآید و پس از چند ساعت به اوج آسمان میرسد. اینگونه نیست که در اوج تاریکی، ناگهان نور همه جا را فرابگیرد خورشید به طاق آسمان بچسبد و یکهو از ساعت یک شب، بشود یک ظهر. برای رسیدن جهان به اوج نور، آسمان مراحل متعددی را طی میکند. ما از کجا میفهمیم که روز شده؟ ابتدا رنگ آسمان را میبینیم که دیگر سیاه نیست؛ سپس نور خورشید را میبینیم که بر اشیا افتاده. ما از دیدن خود خورشید نمیفهمیم روز شده، ما اشیا را میبینیم؛ همان اشیای شب گذشته را.آنچه میبینیم چیز تازهای نیست. همان دیوار ساده اتاقمان؛ همان گلدان، همان فرش، همان شارژر، همان کتابخانه، همان کامپیوتر، همان چوبلباسی؛ همان در؛ اما نور تازهای به آنها افتاده. نوری که پیداست دیگر نور شبخواب یا لامپ نیست؛ نور خورشید است؛ ما میشناسیمش. این همان نوری است که علامت پایان شب و آغاز روز است؛ این همان نوری است که قرار است بر ساعات آینده حکومت کند.
چند روز پیش، ساعت 6 صبح به محل کار میرفتم؛ در میدان ولیعصر، خانم جوانی را دیدم که تک و تنها بر سکوی پرچم 24ساعته، داشت پرچم میگرداند. 6 صبح، تک و تنها. این همان پرچمی است که بر زمین نمیماند؛ در هیچ ساعتی از شبانه روز. 3 صبح، 4 صبح، 5 صبح؛ زنی، مردی، جوانی یا میانسالی ایستاده و بعضا کسی هم دور و برش نیست؛ و دارد پرچم ایران را میگرداند.
این شبها سعی میکنم هر شب به میدان انقلاب هم بروم. این میدان هم از هشتاد شب پیش که جنگ آغاز شد، یک شب خالی نبود. برنامه میدان انقلاب به طور رسمی ساعت هشت و نیم شب حدودا آغاز میشود و تا حدود یازده و نیم ادامه دارد؛ اما بعد از آن هم گروههای مختلفی از مردم میمانند و مثلا یک گروه دم سحر، حدود ساعت دو و نیم تا سه نیم، دسته سینهزنی به راه میاندازند.
آن دختری که ساعت 6 صبح تک و تنها پرچم میگرداند که بود؟ یک آدم عادی که در کوچه و خیابان شهر بارها دیده شده و دیده خواهد شد. او آدم خاصی نیست اما صحنه بسیار اسرارآمیزی را خلق کرده است. همه این مردمانی که در میدان انقلاب شبها جمع میشوند هم آدمهای عادیای هستند اما صحنه عجیب و غیرعادیای خلق کردهاند. آخر هشتاد شب مگر شوخی است؟ اگر تجمعات خونخواهی و بیعت فقط محدود به میدان انقلاب بود؛ باز هم هشتاد شب چند هزار نفر در یک میدان دور هم جمع شوند خیلی پدیده بینظیری است. خاطرم هست وقتی خبر شهادت قائدالشهید؛ رهبر نازنینمان آمد، حرفش پیش آمد که تا 40 روز خیابان را ترک نکنیم. ایده بیپروا و جاهطلبانهای بود؛ چهل روز در خیابان؟ آیا مردم خواهند آمد؟ با خودم میگفتم 10 روز هم باشیم؛ کار را درآوردهایم. الان اما دو برابر آن زمان سپری شده و هنوز کسی یارای خانه رفتن ندارد. آری، این در خانه ماندن است که برای عزادار سخت و جانکاه است.
همه این آدمهای عادی حالا یک نور غیرعادی برشان افتاده. قبول ندارید که دختری تنها که ساعت 6 صبح آمده تا پرچم الله نشان کشورش را اهتزاز ببخشد، پدیده عجیب و غریبی است؟ قبول ندارید 80 شب برای سرپا ایستادن و شعار دادن قدری زیاد است؟ آیا من حق ندارم نور خورشید را ببینم که این مردم را همچون گیاهان بهاری از زیر خاک زندگی روزمره بیرون آورده و سبز کرده و به جنبش وا داشته است؟ آیا این جنبش و این رشد لاینقطع، سرانجامش هیچ خواهد بود؟
یادت نرود عزیز من؛ مطالبه این مردم آب و نان نیست؛ آنها تشنه عشق، عزت، اقتدار و امنیتاند. این هشتاد شب برای بهبود اوضاع مادی، که به شور پیروزی برپا داشته شده است.
ظهور خورشید ولایت عظمی یک پروسه است؛ ابتدا نور خورشید را میبینیم بعد خودش را و ما مدتهاست نور خورشید را داریم میبینیم. مگر میشود پدیدهای مثل اربعین را دید و یاد ظهور نیفتاد؟ آن هارمونی ایثار و مواسات و عشق و امتگرایی و حزن و حماسه را...
ظهور چیزی بین رخداد و فرایند است. ظهور نه آنقدر پروسهمحور و مرحلهمند است که بشود برایش با دقت بالا وقت تعیین کرد و نه آنقدر ناگهانی است که هیچگونه مقدمهای نداشته باشد. حضرت صاحبالعصر و الزمان، آن خورشیدی است که وقتی نورش دیده میشود، دیگر باید به طلوعش امیدوار بود؛ اما نمیشود گفت این طلوع دقیقا چه زمانی است. خورشیدی است که طلیعهاش ممکن است ساعت پنج صبح باشد، اما تا پنج عصر هم به طلوع نرسد و ممکن هم هست که ساعتی پس ظهور صبح صادق، ناگهان همچون خورشید ظهر درخشش خود را آغاز کند.
بعضیها ظهور را صرفاً یک واقعه سیاسی میبینند؛ گویی قرار است روزی حکومتی سقوط کند و حکومت دیگری جایش را بگیرد. اما خورشید، نسبت انسان با جهان را عوض میکند. شب، جهان را به مجموعهای از سایهها و اشباح بدل میکند و انسان در تاریکی، محتاط، پراکنده، ترسان و منفعل میشود. اما صبح که میآید، راهها دیده میشوند، فاصلهها معنا پیدا میکنند و آدمها دوباره قدرت حرکت مییابند. ظهور هم فقط تغییر یک ساختار سیاسی نیست؛ تغییر افق ادراک انسان است.
برای همین است که پیش از ظهور، انسانها باید ظرفیت نور را پیدا کنند. اگر چشمی سالها در تاریکی مطلق مانده باشد، تاب دیدن آفتاب را ندارد. نور شدید، حتی میتواند کورش کند. شاید بسیاری از ابتلائات این دوران، تمرینِ دیدن باشد؛ تمرینِ تحمل نور. جهانی که دههها بر محور فردگرایی، مصرف، لذت آنی و ترس بنا شده، چگونه میتواند ناگهان وارد جهانی شود که محورش ایثار، حقیقت، شهادت، شهامت، امت و عدالت است؟ این انتقال، بیمقدمه ممکن نیست.
و چه بسا تمام این سالها، تمام این اشکها، تمام این مقاومتها، تمام این بیداریهای نیمهشب، تمام این پرچمهای افراشته، همه و همه فقط مقدمه آن لحظه باشند؛ لحظهای که انسان ناگهان سر بلند کند و ببیند خورشیدی که مدتها نورش را بر دیوارها و چهرهها میدید، اکنون خود بر فراز آسمان ایستاده است.