نظم نوین منطقهای چگونه بر واشنگتن تحمیل شد؟
سقوط رؤیای مهار ایران
گروه فرهنگی
تحولات ژئوپلیتیک و نظامی اخیر در منطقه غرب آسیا، بار دیگر نشان داد که معادلات قدرت در این نقطه حیاتی از جهان، بیش از آنکه در پشت درهای بسته دیپلماسی سنتی شکل بگیرد، محصول تلاقی واقعیتهای میدانی، توازن قوا و ارادههای سیاسی است. وقوع یک نبرد گسترده، چندبعدی و خونبار که در ادبیات سیاسی به عنوان یک رویارویی استراتژیک همهجانبه شناخته میشود، سرانجام به نقطهای از اشباع نظامی رسید که قدرتهای فرامنطقهای و متحدان منطقهای آنها را ناگزیر ساخت تا به واقعیتهای نوین تن در دهند. اعلام دستیابی به یک یادداشت تفاهم جامع برای پایان دادن به این نبرد، فراتر از یک آتشبس موقت، به عنوان سندی ارزیابی میشود که تغییر موازنه قوا و تحمیل ارادههای جدید در ساختار امنیتی منطقه را به تصویر میکشد.
پایان رسمی این درگیریهای پرفشار و ژئوپلیتیک، نقطه عطفی در تاریخ معاصر منطقه به شمار میرود. ائتلافی که با اتکا به برتری تسلیحاتی، تهاجم نظامی گسترده و اعمال فشار حداکثری اقتصادی و دریایی تلاش داشت تا جغرافیای سیاسی منطقه را بازنویسی کند، در نهایت با بنبستی استراتژیک مواجه شد. این بنبست، ناشی از محاسبات نادرست درباره توان پایداری و بازدارندگی طرف مقابل بود. پذیرش شروط کلیدی و عقبنشینی از اهداف اولیه توسط رهبران کاخ سفید، نشاندهنده آن است که ابزار «تهدید نظامی» و «محاصره همهجانبه» کارایی پیشین خود را در برابر یک سیستم دفاعی چندلایه و منسجم از دست داده است.
تحلیل دقیق ابعاد حقوقی، اجرایی و میدانی این تفاهمنامه نشان میدهد که تعهدات پذیرفتهشده بر مبنای برابری استراتژیک شکل گرفتهاند. اولین و حیاتیترین بند این توافق، خاتمه فوری، پایدار و دائمی تمامی عملیاتهای نظامی در تمامی جبهههای نبرد، بهویژه در محورهای حساس و راهبردی مانند جبهه لبنان است. توقف آنی جنگ در شرایطی رخ داد که جبهه لبنان شدیدترین و بیسابقهترین تبادلات آتش را در هفتههای اخیر تجربه کرده بود. اعلام پایان رسمی جنگ از سوی قدرتهای غربی، در واقع اعتراف علنی به این واقعیت است که کارزار نظامی سنگینی که با اهداف جاهطلبانه آغاز شده بود، بدون دستیابی به هیچیک از آن اهداف به پایان رسیده است. این اقدام عملاً به معنای امضای بیانیه ناکامی استراتژیک ائتلاف مهاجم در تغییر دادن موازنه ژئوپلیتیک منطقه است.
یکی دیگر از دستاوردهای برجسته حقوقی و اجرایی در این پرونده، رفع کامل و بلاشرط محاصره دریایی است. حصر دریایی اعمالشده که به عنوان یک ابزار فشار اقتصادی و ترانزیتی عمل میکرد، مستقیماً با امنیت شاهراههای حیاتی انرژی جهان پیوند خورده بود. برچیده شدن این محاصره و احیای آزادی کشتیرانی بدون هیچگونه قید و شرط، نشاندهنده تثبیت حاکمیت مطلق بر آبهای راهبردی منطقه و شکست پروژه انزوای دریایی است. از سوی دیگر، تعیین یک بازه زمانی مشخص برای پیگیری گامهای بعدی و مشروطسازی هرگونه گفتوگوی آتی به اجرای کامل و راستیآزماییشده تعهدات طرف مقابل، گویای یک رویکرد واقعبینانه و مبتنی بر درسهای تاریخی است. این بار، هیچ تعهد نسیهای پذیرفته نشده و هرگونه گام بعدی، منوط به ملموس بودن اقدامات طرف غربی است.
بررسی مسیر نظامی که در نهایت به تشکیل این تفاهم دیپلماتیک منجر شد، ابعاد عمیقتری از این تحول استراتژیک را نمایان میسازد. بزرگترین قمار و اشتباه محاسباتی طراحان این جنگ، پیگیری پروژه موسوم به «تفکیک جبههها» بود. ائتلاف صهیونیستی و آمریکایی بر این فرض پافشاری میکردند که میتوانند با تمرکز همهجانبه بر یک بخش از محور مقاومت، آن را به طور کامل حذف یا فلج کنند و سپس با دستی بازتر به سراغ حلقههای دیگر زنجیره قدرت در منطقه بروند. حملات وحشیانه و گسترده به ضاحیه جنوبی بیروت و زیرساختهای لبنان با همین هدف، یعنی شکستن اراده سیاسی و نظامی مقاومت طراحی شده بود. اما این راهبرد نه تنها به فروپاشی ارکان مقاومت نینجامید، بلکه موجی از همبستگی، پایداری میدانی و هماهنگی بیسابقه را میان اجزای مختلف این شبکه بازدارندگی به وجود آورد.
عامل اصلی که رهبران واشنگتن را ناگزیر به نشستن پای میز مذاکره و پذیرش شروط سخت کرد، تبلور یک بازدارندگی چندلایه و کارآمد بود. این بازدارندگی بر سه پایه استوار بود: قدرت موشکی و پهپادی بینظیر که عمق استراتژیک دشمن را هدف قرار میداد، توانایی بومی و قاطع برای انسداد شاهراههای انرژی جهان از جمله تنگه هرمز و ناتوانی مطلق نیروهای فرامنطقهای برای بازگشایی امن آن، و در نهایت پیوند ناگسستنی و همافزایی عملیاتی جبهههای مختلف مقاومت. تلاقی این سه عامل، هزینههای تداوم جنگ را برای اقتصاد و امنیت جهانی به سطحی غیرقابل تحمل رساند. پیوند وثیق میان مجاهدتهای میدانی رزمندگان و دیپلماسی مقتدرانه، این پیام صریح را به اثبات رساند که هیچیک از بخشهای این شبکه دفاعی را نمیتوان به تنهایی منزوی کرد و هرگونه ماجراجویی، با پاسخی یکپارچه و ویرانگر مواجه خواهد شد.
واکنشها و بازتابهای درونی این توافق در جبهه مقابل، عمق و ابعاد این تحول را به خوبی آشکار میکند. بلند شدن صدای اعتراض شدید از درون کابینه رژیم صهیونیستی و متهم کردن واشنگتن به خیانت و عقبنشینی، نشاندهنده یک شکاف عمیق و ساختاری در ائتلاف آمریکایی-اسرائیلی است. جناحهای افراطی در تلآویو که روی پیروزی نظامی کامل و نابودی ساختارهای مقاومت حساب باز کرده بودند، اکنون خود را در برابر واقعیت تلخ پذیرش شروط طرف مقابل میبینند. این گسست سیاسی و استراتژیک، گواه دیگری بر این مدعاست که ائتلاف مهاجم تحت فشار ضربات میدانی و بنبستهای ژئوپلیتیک، انسجام خود را از دست داده است.
از منظر حقوق بینالملل، این یادداشت تفاهم حاوی بندهایی است که تغییر بنیادین در قواعد بازی را به نمایش میگذارد. برای نخستین بار در دهههای اخیر، ایالات متحده ناگزیر شده است تعهد رسمی و مکتوب عدم تعرض به یک قدرت مستقل منطقهای را بپذیرد. این تعهد، فراتر از یک بیانیه سیاسی، به معنای به رسمیت شناختن خطوط قرمز و حاکمیت ملی طرف مقابل است. همچنین تثبیت مجدد و بدون تنازل حاکمیت بر تنگه هرمز و آبهای سرزمینی، خط بطلانی بر تمامی ادعاهای پیشین غرب مبنی بر بینالمللیسازی یا تغییر مدیریت این آبراه حیاتی کشید. تمامی تلاشهای دیپلماتیک و رسانهای غرب برای القای این نکته که این توافق نوعی امتیازدهی یا عدول از اصول است، در برابر متن صریح و دستاوردهای عینی آن رنگ میبازد.
با این حال، نگاه راهبردی به این تحول اقتضا میکند که از هرگونه خوشبینی مفرط و سادهانگاری پرهیز شود. این یادداشت تفاهم، به معنای پایان یافتن ماهیت استکباری و دشمنیهای بنیادین غرب نیست. با توجه به سابقه تاریخی و ماهیت عهدشکنانهای که در رفتار رهبران آمریکا وجود دارد، هیچ تضمین حقوقی صِرف نمیتواند پایداری یک توافق را تضمین کند. آنچه مانع از تجدید جنگ و ماجراجوییهای جدید دشمن میشود، نه امضاهای روی کاغذ، بلکه حفظ و ارتقای مداوم قدرت دفاعی، ناامید کردن دشمن از تحقق اهداف نظامی و ایستادگی بر اصول است. این توافق تنها یک ایستگاه در مسیر نبرد طولانی است و هرگز به معنای منتفی شدن آرمانهای اصیل، فراموشی خون شهدا یا توقف تلاش برای اخراج کامل نیروهای بیگانه و اشغالگر از منطقه نیست. هزینه ترورها و جنایات انجامشده توسط محور آمریکایی-صهیونیستی همچنان پابرجا است و محاسبات استراتژیک برای پاسخگویی به این اقدامات در زمان و مکان مناسب محفوظ خواهد بود.
در حوزه اقتصادی نیز، نگاه واقعبينانه حاکی از آن است که هرگونه گشایش یا تعلیق تحریمها، از جمله تعهد غرب به اسقاط و تعلیق تحریمهای نفتی در طول دوره مذاکرات ۶۰ روزه، نباید به عنوان یک راهکار رمانتیک یا تکیهگاه اصلی برای شکوفایی اقتصادی تلقی شود. تجربه نشان داده است که غرب از تحریمها به عنوان یک ابزار فشار دائمی استفاده میکند و تنها زمانی به طور کامل از آن دست میکشد که از اثربخشی این ابزار ناامید شده باشد. بنابراین، راهبرد بنیادین کشور باید بر خنثیسازی تحریمها در میدان عمل و تقویت پایههای اقتصاد درونزا استوار باشد. تعلیق تحریمهای نفتی در این مرحله صرفاً یک فرصت تاکتیکی برای بهبود ابزارهای مدیریتی است و رفع کامل آنها منوط به پایداری اقتصادی و ناامیدی کامل جبهه مقابل خواهد بود.
در این میان، مدیریت فاکتور «زمان» به عنوان بازیگر نقش اول در شصت روز آینده، از اهمیت حیاتی برخوردار است. تا پیش از این، انسداد تنگه هرمز و هزینههای سرسامآور آن برای اقتصاد جهانی، اهرم فشار قدرتمندی را در اختیار جبهه مقاومت قرار داده بود. اکنون با ورود به مرحله اجرای تفاهمنامه، غرب تلاش خواهد کرد تا با مدیریت زمان، فشار انسداد را از روی خود برداشته و در مقابل، فشارها را بر طرف مقابل حفظ کند تا در فرصتی مناسب و با بازسازی قوا، به بازآفرینی شرایط جنگی بپردازد. پادکارهای هوشمندانه در قبال این مکر استراتژیک، نیازمند آن است که فرآیند بازگشایی آبراهها، رفع مسدودی اموال و داراییهای بلوکهشده، و بهرهگیری از تعلیق تحریمهای نفتی به گونهای تنظیم شود که وزن ژئوپلیتیک و قدرت اقتصادی کشور روز به روز افزایش یابد.
موفقیت در این مسیر پرپیچخم، به شدت به نحوه اجرا و قاطعیت در تفسیر بندهای تفاهمنامه بستگی دارد. جمهوری اسلامی ایران باید با اتکا به تفسیر حاکمیتی و قاطع خود از متن، از هرگونه امتیازدادن ناشی از تفاسیر دوپهلوی غربیها جلوگیری کند. هرگونه سستی در مرحله اجرای بندها یا پذیرش ادعاهای واهی طرف مقابل، میتواند دستاوردهای بزرگ میدانی را با چالش مواجه سازد. بنابراین، انسجام ملی، هوشیاری تیم مذاکرهکننده، و آمادگی مداوم نیروهای مسلح برای پاسخهای پشیمانکننده، تضمینکنندههای اصلی عبور سرافرازانه از این پیچ تاریخی هستند. دستاوردهای سیاسی، حقوقی و دیپلماتیک به دست آمده در مقایسه با تعهدات پذیرفتهشده، سندی محکم از پیروزی منطق مقاومت و تحمیل ارادهای نوین بر جغرافیای سیاسی غرب آسیا است.