نیویورک‌تایمز درس‌های جنگ با ایران را برشمرد و تصریح کرد:
آمریکا بازنده‌ای جنایتکار و رو به افول است

بیایید فعلاً فرض کنیم که جنگ ایران واقعاً به پایان رسیده است؛ اینکه به «یادداشت تفاهم» احترام گذاشته خواهد شد، اسرائیل به حملات خود علیه لبنان پایان خواهد داد و ایران از کنترل نظامی بر تنگه هرمز دست خواهد کشید. شاید این پیش‌بینیِ چندان مطمئنی نباشد. اما اگر جنگ تمام شده باشد، واقعاً چه نوع جنگی بود؟
این درگیری به عنوان یک نمایش نسبتاً آشنا از قدرت هوایی آمریکا و اسرائیل آغاز شد؛ بسیار گسترده‌تر و معطوف به دشمنی بسیار جدی‌تر، اما نه چندان متفاوت از حملاتِ از راه دوری که در تاریخ نظامی اخیر آمریکا به طرز ناخوشایندی رایج بوده است. بین دومین مراسم تحلیف پرزیدنت ترامپ و شلیک‌های آغازین «عملیات خشم حماسی» در اواخر فوریه، ایالات متحده حملات نظامی متعددی را علیه هفت کشور انجام داد که شامل حملات «جنگ دوازده روزه» علیه ایران در ژوئن ۲۰۲۵ نیز می‌شد (البته بدون در نظر گرفتن ده‌ها حمله غیرقانونی و اکثراً غیرقابل‌توضیح به قایق‌ها در دریای کارائیب که بیش از ۲۰۰ کشته بر جای گذاشت). بین ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا آغاز جنگ در ایران، ایالات متحده کارزارهای بمباران را علیه ۱۰ کشور و حداقل ۲۰ مورد از آنچه مرکز عدالت برنان (Brennan Center for Justice) «جنگ‌های مخفی» می‌نامد، پیش برد. اگر آمریکایی‌ها اصلاً این رویدادها را به خاطر بیاورند، معمولاً از آن‌ها به عنوان اقدامات ضربتیِ سریع و فوران‌های کوتاه‌مدتِ هژمونی آمریکا یاد می‌کنند. اما به عنوان مثال، ایالات متحده در سال ۲۰۱۱ در لیبی بیش از ۵۰۰۰ سورتی پرواز، از جمله بیش از هزار پروازِ بمباران انجام داد و سپس در سال ۲۰۱۵ کارزار هوایی دیگری را در این کشور علیه داعش آغاز کرد که چهار سال به طول انجامید. ما تقریباً هر سال و به مدت حدود دو دهه، در حال بمباران یمن بوده‌ایم.
اکثر این کارزارهای بمباران نتایج مبهمی به همراه داشتند که می‌توانست یک ارتشِ اهل‌تأمل‌تر را متواضع کند و به فکر وادارد. اما مناقشه ایران با یک نتیجه بسیار قاطعانه‌تر پایان یافت؛ شکستی واقعی و یک عقب‌گرد استراتژیک را به ایالات متحده تحمیل کرد و فعلاً با یک توافق‌نامه پر از امتیازاتی خاتمه یافته است که رئیس‌جمهور پیش از آغاز درگیری هرگز زیر بار آن‌ها نمی‌رفت؛ توافقی که حتی پر سر و صداترین تندروهای ضد ایران نیز کاملاً آشکارا آن را به عنوان یک باج‌دهیِ رقت‌انگیز محکوم می‌کنند.
در این میان، ما شاهد چیزی بودیم که شبیه به یک نوع جنگ کاملاً جدید به نظر می‌رسید. یکی از ویژگی‌های بدیع آن، محوریت پهپادهای ارزان‌قیمت بود و روشی که آن‌ها مزیتِ قدرت‌های بزرگ را کاملاً زیر و رو کردند.
اما ویژگی دیگر، تبدیل سریعِ یک جنگِ گرمِ واقعی به نوع جدیدی از نبرد ترکیبی (هیبریدی) بود که تحت سلطه فشارهای اقتصادی قرار داشت و تنها گاه به گاه با حملات واقعی همراه می‌شد. حتی در گذشته نه چندان دور، تحریم‌ها و جنگ تجاری ابزارهایی بودند که در مراحل اولیه تشدید تنش و پیش از استقرار نیروهای نظامی استفاده می‌شدند و معمولاً هدفشان جلوگیری از یک جنگِ تمام‌عیار بود. در ایران، تشدید تنش روند متفاوتی را طی کرد؛ به طوری که درگیری از حوزه نظامی فراتر رفت و وارد چیزی شد که شبیه به بازیِ مهم‌ترِ «گروگان‌گیری اقتصادی» بود.
در ادامه به شش درس دیگری که این جنگ به ما آموخت اشاره می‌کنیم:
۱. بازارهای نفت و گاز بسیار تاب‌آورتر از پیش‌بینی‌ها نشان دادند. همین یک ماه پیش، فاتح بیرول، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی، این جنگ را «بزرگترین بحران انرژی در تاریخ» نامید. اما با نگاهی به بازارهای نفت، واقعاً هیاهوی خاصی دیده نمی‌شد. قیمت بالا رفت، اما تنها به اندازه‌ای که بلافاصله پس از حمله روسیه به اوکراین رخ داده بود. برای هفته‌های متمادی، تحلیلگران نفتی نسبت به قطع ارتباط عظیم بین قیمت قراردادهای آتی نفت و کمبود واقعی ناشی از بسته شدن تنگه هرمز هشدار می‌دادند – و وعده می‌دادند که به زودی زمان حسابرسی فرا می‌رسد، قیمت‌ها منفجر می‌شوند و آشفتگی اقتصادی به دنبال آن خواهد آمد.
این جنگ بازارهای نفت و گاز را مختل کرد و این آشفتگی هنوز تمام نشده است. در سراسر آسیا پیامدهای واقعیِ فلج‌کننده‌ای وجود داشت: کمبود سوخت، کند شدن فعالیت کارخانه‌ها و کاهش روزهای کاری.
اما در نهایت، این بحران نفتیِ دهه ۱۹۷۰ نبود، چه رسد به بحرانی بزرگ‌تر از آن. تا حد قابل‌توجهی، این نتیجه چیزی بود که تحلیلگران آن را «تخریب تقاضا» (کاهش مصرف به دلیل نگرانی از قیمت یا عرضه) می‌نامند. این موضوع به ویژه در چین چشمگیر بود، کشوری که واردات نفت از طریق نفت‌کش‌ها را به حدود نصف کاهش داد و با این کار نه‌تنها بازارهای جهانی را تثبیت کرد، بلکه همان‌طور که خاویر بلاس، ستون‌نویس بلومبرگ اشاره کرد، قدرتِ سلاح‌گونه خود را بر بازارهای نفت به نمایش گذاشت. اما این وضعیت همچنین انعطاف‌پذیری قابل‌توجه سیستم‌های انرژی جهان را نشان داد؛ جایی که ذخایر استراتژیک به خوبی نقش خود را ایفا کردند و سرمایه‌گذاری‌های عظیم و اخیر در انرژی‌های تجدیدپذیر، حائلِ محافظِ دیگری در برابر کمبود سوخت‌های فسیلی فراهم کرد. و البته این را نیز نشان می‌دهد که تمام آن معامله‌گرانی که به نظر احمق می‌رسیدند و روی بازگشت به شرایط عادی و توانایی بازار برای هضم آشفتگی‌های کوتاه‌مدت حساب باز کرده بودند، واقعاً چیزهایی می‌دانستند.
۲. گذار به انرژی‌های سبز شتاب بیشتری گرفت. همانند زمان حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، پیش‌بینی‌های اولیه حاکی از بازگشت به زغال‌سنگ به بهانه امنیت انرژی بود. و باز هم مانند همان مورد، پیش‌بینی‌ها بیش از حد بدبینانه از آب درآمدند: بازگشت به سوخت‌های فسیلی بسیار ناچیز و در حد صفر بود و چشمگیرترین جهش‌ها در دنیای انرژی مربوط به صادرات پنل‌های خورشیدی و خودروهای الکتریکی چینی بود. هر کسی که چشمانش را باز می‌کرد، خطرات جدید وابستگی به سوخت‌های فسیلی را می‌دید؛ نیاز به واردات مداوم، وابستگی به بازیگران خارجی برای تامین سوخت و اینکه چگونه ناهمواری‌های ژئوپلیتیک معاصر، باعث سه شوک انرژی در شش سال شده است. (اگر بیشتر به عقب نگاه کنید، این شاید چهاردهمین شوک نفتی در ۶۰ سال گذشته باشد). در ۶۰ کشور، پس از چند سال که سیاست اقلیمیِ جدیدِ چندانی در هیچ کجای جهان دیده نمی‌شد، به سرعت ۲۰۰ سیاست اضطراریِ صرفه‌جویی در انرژی تصویب شد. آنچه در ابتدا ممکن بود مانند جنگی میان دولت‌های نفتی به نظر برسد، به یک محرک آشکار برای گسترش استفاده از جایگزین‌های انرژی در سراسر جهان تبدیل شد. پیش از جنگ، اصطلاح «امنیت انرژی» معمولاً به معنای نیاز به سوخت‌های فسیلی بود؛ اما پس از آن، به نظر می‌رسد این اصطلاح بیانگر آگاهیِ روزافزونی است که منابع تجدیدپذیر می‌توانند منابعِ بسیار امن‌تر و قابل‌اعتمادتری برای تامین انرژی باشند.
۳. ایالات متحده نمی‌داند چگونه در یک جنگ مدرن پیروز شود. فقط پیت هگست، وزیر دفاع در پنتاگون نبود که انتظار داشت این درگیری یک پیروزی نظامیِ آسان باشد. حتی کسانی که در ابتدای درگیری نگران خطرات یک جنگِ انتخابی در خاورمیانه بودند، بیشتر روی خطر هرج و مرج سیاسی داخلی در ایران تاکید می‌کردند. کمتر کسی هشدار داد که ارتش آمریکا در این نبرد متوقف شده و به بن‌بست خواهد رسید. و با این حال، اساساً همین اتفاق هم افتاد: نیروهای آمریکایی آسیب قابل‌توجهی به ارتش، برنامه هسته‌ای و زیرساخت‌های غیرنظامی ایران وارد کردند، اما از سوی دیگر متحمل تلفاتی شدند که به زعم مقامات، غیرقابل‌قبول بود؛ تا جایی که نیروهای آمریکایی از ترس حملات پهپادی و موشکی، پایگاه‌های محلی را تخلیه کردند. اینکه نسل جدیدی از پهپادهای ارزان‌قیمت توانست ترسناک‌ترین ارتش جهان را تا این حد بترساند و جریان یکی از حیاتی‌ترین آبراه‌های تجاری جهان را مختل کند، نشانه دیگری از این بود که ابرقدرت‌ها دیگر از یک مزیت طبیعی و غیرقابل‌نفوذ برخوردار نیستند (و با توجه به تمام صحبت‌های هگست درباره لزوم آزادسازی ظرفیت طبیعی "جنگ‌افروزی" آمریکا، این یک چرخش طعنه‌آمیز بود). شاید اکنون ایالات متحده این درس را بیاموزد و خود را متعهد به نوع جدیدی از تولیدات نظامی-صنعتی کند. اما این درس را آن‌قدر زود نیاموخت که بتواند در این جنگ پیروز شود.
۴. اما آمریکا همچنان قادر به ارتکاب جنایات جنگیِ آشکار است — و سپس طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. حمله روز اول به مدرسه ابتدایی «شجره طیبه» در میناب احتمالاً به‌یادماندنی‌ترین اتفاق کل جنگ باقی می‌ماند؛ با بیش از ۱۷۵ کشته در چیزی که به نظر می‌رسید یک حمله دو مرحله‌ای باشد، که در آن موشک دوم زمانی شلیک شد که خانواده‌ها و نیروهای امدادی برای رسیدگی به کودکان کشته و مجروح در محل حاضر شده بودند. پنتاگون تا حدودی پذیرفته که مسئول این اتفاق بوده است، اما هیچ پاسخگوییِ عمومیِ واقعی درباره اینکه چگونه چنین حمله‌ای رخ داده یا چه کسی مسئول بوده (از جمله شاید یک سیستم هدف‌گیری مبتنی بر هوش مصنوعی) وجود نداشته است. من گمان می‌کنم که این حمله نتیجه هدف‌گیری خودمختار نبوده است، اما نگرانم که این پیش‌نمایشی از نحوه مدیریت جنگ در عصر هوش مصنوعی به طور کلی باشد — تمرکزِ کمتر بر تعیین مسئولیت نسبت به دوران‌های گذشته، و در عوض پذیرفتنِ حجم بالایی از تلفات جانبی به عنوان پیامد اجتناب‌ناپذیرِ "مه جنگ"، که به خودمان می‌گوییم به واسطه هوش ماشینی مه‌آلودتر هم شده است.
۵. ما هنوز در دنیای پسا-آمریکایی نیستیم، اما جایگاه آمریکا قطعاً رو به افول است. به محض اینکه ماجراجویی نظامی آمریکا به نوعی بن‌بست رسید و ایرانی‌ها پایگاه‌های منطقه را هدف قرار دادند و با ویدیوهای لگویی در تیک‌تاک جشن گرفتند، موجی از اظهارنظرها به راه افتاد که این جنگ نشانه پایان قدرت آمریکاست.
البته این همیشه یک اغراق بوده است. هیچ کشور دیگری در جهان نمی‌توانست جنگی انتخابی از این دست را بدون پیامدهای بین‌المللی بسیار شدیدتر پیش ببرد؛ چیزی که نشان می‌دهد ایالات متحده نه‌تنها یک هژمون ترسناک باقی مانده، بلکه هنوز هم از بسیاری جهات، داور نظم بین‌المللی لیبرالی است که اخیراً برای تضعیف آن تلاش‌های زیادی کرده است. هیچ کشور دیگری نمی‌توانست متحدان خود را در چنین حمله بی‌دلیلی، آن هم حمله‌ای که اقتصاد کل جهان را تحت فشار قرار داد، تا این حد با خود همسو نگه دارد. هیچ کس دیگری نمی‌توانست با زبان‌بازی و فشار، بقیه جهان را متقاعد کند تا ذخایر استراتژیک سوخت خود را برای محافظت در برابر شوک یک جنگِ غیرضروریِ آمریکایی مدیریت کنند.
با این حال، همان‌طور که حتی یک تندروی ضد ایران مانند جان پودهورتز نیز آشکارا اعتراف می‌کند، این جنگ بدون شک باعث تحقیر آمریکاست. بخشی از این موضوع به اشتباهات تاکتیکی برمی‌گشت – یعنی این باور که حملات نقطه‌ایِ دقیق می‌توانند به اهداف استراتژیکی به وسعتِ تغییر رژیم دست یابند. اما بخش دیگر آن مربوط به قدرت دیپلماتیک و نظامی ایالات متحده است، که در ماه ژانویه بسیار ترسناک‌تر از امروز به نظر می‌رسید. و اگرچه بقیه جهان قطعاً از پایان یافتن درگیری خوشحالند، اما هیچ‌کس خارج از واشنگتن دی.سی. این توافق را یک پیروزی برای آمریکا نخواهد خواند.
۶. پیامدهای این جنگ برای اشاعه تسلیحات هسته‌ای کاملاً مبهم — و بسیار ترسناک است. در آغاز درگیری، درسی که قدرت‌های کوچک‌تر گرفتند کاملاً واضح به نظر می‌رسید: در حالی که توسعه یک سلاح هسته‌ای برای پلیس‌های جهان مانند یک تهدید به نظر می‌رسید، اما یک برنامه تسلیحات هسته‌ایِ بالغ می‌توانست به عنوان نوعی تضمین برای صلح و حتی کسب احترام عمل کند. در روزهای ابتدایی جنگ، فرانسه اعلام کرد که زرادخانه هسته‌ای خود را به طور اساسی مدرن و گسترش خواهد داد؛ لهستان اشاره کرد که ممکن است برنامه هسته‌ای خود را آغاز کند. به نظر می‌رسد برنامه هسته‌ای کره شمالی نیز در سال‌های اخیر برای این کشور اهرم فشار به همراه داشته است.
اما با طولانی شدن درگیری و قرار گرفتن جنگ اقتصادی در مرکز توجه، پیامدهای هسته‌ای نیز تغییر کرد. در ماه آوریل، رئیس‌جمهور سابق روسیه، دمیتری مدودف که اکنون نایب رئیس شورای امنیت این کشور است، اعلام کرد که «ایران سلاح‌های هسته‌ای خود را آزمایش کرده است. نام این سلاح تنگه هرمز است. ظرفیت آن پایان‌ناپذیر است.» این مقایسه اغراق‌آمیز اما در عین حال روشنگر بود: این یک سلاح ارزان‌قیمت بود که می‌شد آن را واقعاً مستقر کرد، نه اینکه فقط با آن تهدید کرد، و حتی در برابر یک ابرقدرت نیز کارایی فوق‌العاده‌ای از خود نشان داده بود. از نظر جغرافیایی، همه کشورها در موقعیت مناسبی مانند ایران قرار ندارند تا از قوانین جدید جنگ بهره ببرند، و در نهایت بسته شدن تنگه آن‌طور که بسیاری پیش‌بینی می‌کردند — یا احتمالاً ایران امید داشت — اقتصاد جهانی را خفه نکرد. اما در مجموع به ایران اجازه داد که پیروز شود. و شاید به بقیه جهان آموخت که می‌توان نه‌تنها از طریق کلاهک‌های هسته‌ای، بلکه با استفاده از انبوهِ پهپادهای ارزان‌قیمت نیز به استقلال واقعی و خودمختاری نزدیک شد. شاید حتی بتوانید ایالات متحده را وادار کنید تا غرامتِ نسبتاً سخاوتمندانه‌ای بپردازد.