گرینلند و پایان توهم شراکت برابر با آمریکا
اروپا در تله وابستگی

حنیف غفاری 
 پرونده گرینلند در ظاهر می‌تواند همچون یک اختلاف سرزمینی یا مناقشه‌ای حقوقی میان چند بازیگر بین‌المللی تفسیر شود، اما در واقع این پرونده به نمادی عمیق‌تر از وضعیت کنونی اروپا تبدیل شده است؛ وضعیتی که در آن ضعف ساختاری در تصمیم‌گیری مستقل و ناتوانی در کنش راهبردی، بیش از هر زمان دیگری خود را نمایان کرده است. گرینلند امروز دیگر فقط یک جزیره راهبردی در شمال اقیانوس اطلس نیست، بلکه آینه‌ای است که تصویر واقعی مناسبات اروپا و ایالات متحده را بدون آرایش دیپلماتیک بازتاب می‌دهد.
موقعیت راهبردی شکننده اروپا 
در نخستین گام، با موقعیت راهبردی و ماهوی متزلزل اروپائیان در نظام بین الملل مواجه هستیم. بخش اعظمی از این تزلزل، معلول بنیان‌ها و قواعدی است که اروپائیان به لحاظ امنیتی آن را ترسیم کرده  و متعاقب آن، خود را تبدیل به متغیری وابسته به واشنگتن نموده اند. رفتارهای مطالبه‌گرانه و بعضا پیش‌بینی‌ناپذیر واشنگتن، به‌ویژه در دوره‌هایی که سیاست خارجی آمریکا ماهیتی آشکارا معامله‌محور پیدا می‌کند، اروپا را در موقعیتی شکننده قرار داده است. در این چارچوب، آمریکا نه با منطق شراکت برابر، بلکه با زبان فشار و امتیازگیری با متحدان خود سخن می‌گوید. پرونده گرینلند نمونه‌ای روشن از این رویکرد است؛ جایی که منافع راهبردی آمریکا بدون توجه به حساسیت‌های سیاسی، حقوقی و حاکمیتی اروپا پیگیری می‌شود. اروپا در برابر این وضعیت، در برزخی گرفتار شده که نه توان مقابله مستقیم با واشنگتن را دارد و نه ابزارهای لازم برای خروج از مدار وابستگی را فراهم کرده است.خروج از مدار وابستگی به آمریکا، مطالبه ای‌است که شهروندان اروپایی در سرتاسر قاره سبز بارها از سیاستمداران و دولتمردان سوسیال دموکرات و محافظه کار خود مطرح کرده اند اما در این خصوص شاهد انفعال خودخواسته و مطلق سیاستمداران اروپایی بوده ایم. به عبارت بهتر، در سطح افکار عمومی، اما شکافی جدی میان مردم و نخبگان سیاسی اروپا شکل گرفته است. شهروندان اروپایی، به‌ویژه پس از تجربه سال‌های اخیر و مواجهه با سیاستمدارانی مانند دونالد ترامپ، بیش از گذشته نسبت به هزینه‌های وابستگی امنیتی به آمریکا آگاه شده‌اند. برای بخش بزرگی از افکار عمومی، ایالات متحده دیگر تضمین‌کننده بدیهی امنیت اروپا نیست، بلکه در بسیاری از موارد به‌عنوان عاملی بی‌ثبات‌کننده و تحمیل‌کننده اولویت‌های بیرونی تلقی می‌شود. این نگاه، حاصل انباشت تجربه‌هایی است که از فشارهای اقتصادی و امنیتی تا تحقیر سیاسی متحدان اروپایی را در بر می‌گیرد.این تحقیر سیاسی در دوران ریاست جمهوری ترامپ به نقطه اوج خود رسیده است.
مطالبه استقلال راهبردی در اروپا
بنابراین شاهد مطالبه ای تحت عنوان «استقلال راهبردی اروپا»از سوی شهروندان این قاره هستیم که البته از سوی دولتمردان قاره سبز برآورده نشده است. این تغییر نگرش اجتماعی، نشانه بلوغ یک خواست تاریخی است: ضرورت تعریف منافع، امنیت و آینده اروپا بر اساس واقعیت‌های درونی این قاره، نه بر مبنای ملاحظات قدرتی آن‌سوی اقیانوس اطلس. مطالبه استقلال راهبردی، دیگر یک شعار انتزاعی نیست، بلکه به خواستی ملموس در میان افکار عمومی تبدیل شده است. با این حال، این خواست هنوز نتوانسته به سیاستی عملی و منسجم در سطح حاکمیت‌های اروپایی بدل شود.
در نقطه مقابل جامعه، نخبگان سیاسی اروپا همچنان در چارچوب‌های ذهنی و نهادی گذشته حرکت می‌کنند. اگرچه مفاهیمی مانند «خودمختاری راهبردی اروپا» به‌طور مداوم در اسناد و سخنرانی‌ها تکرار می‌شود، اما در عمل، معماری امنیتی قاره همچنان به ناتو و در نهایت به اراده آمریکا گره خورده است. این وابستگی نهادی، دست رهبران اروپایی را در بزنگاه‌های حساس می‌بندد. نتیجه آن است که حتی زمانی که منافع حیاتی اروپا،مانند پرونده گرینلند،به‌طور مستقیم تهدید می‌شود، واکنش‌ها محتاطانه، دوپهلو و فاقد قاطعیت باقی می‌ماند.
فقدان اراده سیاسی نخبگان اروپایی 
این شکاف میان گفتار و عمل، نشانه فقدان اراده سیاسی واقعی در میان نخبگان حاکم است. اروپا در سطح نظری، استقلال را مطلوب می‌داند، اما در میدان عمل، از هزینه‌های آن هراس دارد. استقلال راهبردی مستلزم سرمایه‌گذاری، بازتعریف اتحادها و پذیرش ریسک‌های کوتاه‌مدت است؛ اموری که بسیاری از رهبران اروپایی حاضر به پرداخت بهای آن نیستند. به همین دلیل، ساده‌ترین راه همچنان تداوم وابستگی و بازی در زمین واشنگتن تلقی می‌شود.اروپا امروز با تعارضی بنیادین روبه‌رواست؛ تعارض میان خواست ملت‌ها و تصمیم نخبگان. شهروندان اروپایی نمی‌پذیرند که در قرن بیست‌ویکم، سرنوشت امنیتی، سیاسی و حتی اقتصادی قاره‌شان در پایتختی خارج از مرزهای اروپا رقم بخورد. اما ساختارهای رسمی قدرت هنوز توان یا اراده خروج از این مدار را پیدا نکرده‌اند. ادامه این وضعیت، صرفا به یک بحران مقطعی محدود نخواهد شد، بلکه به فرسایش عمیق اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی منجر می‌شود.
پیامدهای این شکاف، فراتر از روابط اروپا و آمریکا، آینده نقش‌آفرینی اروپا در نظام بین‌الملل را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. قاره‌ای که مدعی دفاع از چندجانبه‌گرایی و نظم مبتنی بر قواعد است، نمی‌تواند در حالی که خود فاقد استقلال تصمیم‌گیری است، به‌عنوان بازیگری معتبر ظاهر شود. وابستگی راهبردی، اروپا را از کنشگری فعال به بازیگری واکنشی تبدیل کرده است؛ بازیگری که بیشتر در حال واکنش به تصمیم‌های واشنگتن است تا شکل‌دهی به معادلات جهانی.
گرینلند؛ نقطه آشکارساز یک بحران 
در این میان، پرونده گرینلند یک هشدار جدی است. این پرونده نشان می‌دهد که حتی در مسائلی که به‌طور مستقیم با امنیت و منافع راهبردی اروپا گره خورده‌اند، آمریکا آماده است منطق فشار را بر منطق شراکت ترجیح دهد. اگر اروپا نتواند از این تجربه درس بگیرد، باید انتظار تکرار چنین بحران‌هایی را در حوزه‌های دیگر نیز داشته باشد؛ از امنیت انرژی گرفته تا سیاست‌های دفاعی و حتی مناسبات اقتصادی.آنچه امروز اروپا را به سمت آینده‌ای پرچالش سوق می‌دهد، بیش از هر عامل خارجی، تناقضی درونی است. قاره‌ای که داعیه استقلال دارد، اما ابزارهای نهادی، انسجام سیاسی و جسارت راهبردی تحقق آن را فراهم نکرده است. مردمی که خواهان ایستادگی‌اند، در برابر نخبگانی قرار گرفته‌اند که محافظه‌کاری را به کنشگری ترجیح می‌دهند و از پرداخت هزینه‌های استقلال هراس دارند.در نهایت، گرینلند را باید نه صرفا یک پرونده ژئوپلیتیکی، بلکه نقطه عطفی در فهم جایگاه واقعی اروپا در مناسبات فراآتلانتیکی دانست. آینده اروپا نه در تقابل احساسی با آمریکا، بلکه در بازتعریف شجاعانه، متوازن و مستقل روابط با واشنگتن رقم خواهد خورد. تا زمانی که اروپا بازی خود را در زمین آمریکا ادامه دهد، باید بهای آن را نیز بپردازد؛ بهایی که هر روز، سنگین‌تر از گذشته خواهد شد.