چهارمین سالروز جنگ در شرق اروپا
جنگ اوکراین در سایه مداخله‌گرایی آمریکا

معصومه محمدی
 کارشناس مسائل اورآسیا

 چهار سال پس از آغاز جنگ میان روسیه و اوکراین، این منازعه نه‌تنها به پایان نرسیده بلکه به یکی از مهم‌ترین میدان‌های تقابل قدرت‌های بزرگ در نظام بین‌الملل بدل شده است. اکنون با حضور دونالد ترامپ در کاخ سفید، این پرسش مطرح است، آیا تغییر در رأس قوه مجریه آمریکا می‌تواند مسیر جنگ را دگرگون کند، یا ساختارهای عمیق‌تر هژمونی ایالات‌متحده مانع چنین تغییری خواهد شد؟برای پاسخ به این پرسش لازم است هم به داده‌های کمی معتبر درباره سطح درگیری و حمایت‌های خارجی توجه شود و هم سیاست آمریکا در چارچوب نظری روابط بین‌الملل تحلیل گردد.
ابعاد کمی جنگ؛ مقیاس هزینه‌ها و تعهدات غرب
طبق داده‌های پروژه Ukraine Support Tracker وابسته به Kiel Institute for the World Economy، از فوریه 2022 تا پایان سال 2025، مجموع تعهدات کمک به اوکراین از سوی 41 کشور به بیش از 360 میلیارد دلار (حدود 330 میلیارد یورو) رسیده است، از این میزان حدود 150 میلیارد یورو کمک نظامی، حدود 140 میلیارد یورو کمک مالی مستقیم به بودجه دولت اوکراین و بیش از
 20 میلیارد یورو کمک‌های بشردوستانه بوده است، ایالات‌متحده بزرگ‌ترین حامی اوکراین بوده است.بر اساس مصوبات کنگره ایالات‌متحده
 از سال 2022 تا پایان 2024 بیش از 113 میلیارد دلار در قالب بسته‌های امنیتی، اقتصادی و انسانی به اوکراین اختصاص‌یافته است. در سال 2024 نیز یک بسته 61میلیارددلاری جدید به تصویب رسید که بخش عمده آن به کمک‌های نظامی اختصاص داشت، در سوی دیگر، اتحادیه اروپا و دولت‌های عضو آن نیز بیش از 190 میلیارد یورو تعهد مالی اعلام کرده‌اند که شامل بسته‌های کلان حمایت اقتصادی و تسلیحاتی است.
ازنظر اقتصادی، صندوق بین‌المللی پول تولید ناخالص داخلی اوکراین را در سال 2022 حدود 29 درصد کاهش‌یافته برآورد کرد، هرچند در سال‌های 2023 و 2024 رشد محدودی ثبت شد. این ارقام نشان می‌دهد که بقای اقتصادی اوکراین تا حد زیادی وابسته به تزریق منابع خارجی بوده است. این داده‌ها نشان می‌دهد جنگ اوکراین به یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های کمک خارجی آمریکا و اروپا از زمان جنگ عراق و افغانستان تبدیل شده است.
برای تحلیل امکان تغییر سیاست آمریکا در دوره ترامپ، باید سیاست واشنگتن را در چارچوب نظری روابط بین‌الملل بررسی کرد. در چارچوب نظریه ثبات هژمونیک، ایالات‌متحده به‌عنوان قدرت مسلط نظام بین‌الملل، برای حفظ نظم لیبرال مبتنی بر قواعد ناگزیر به ایفای نقش فعال در مدیریت بحران‌های امنیتی است. از این منظر، حمایت از اوکراین نه صرفا یک انتخاب سیاسی بلکه بخشی از راهبرد کلان حفظ اعتبار تعهدات امنیتی آمریکا در اروپا محسوب می‌شود.در مقابل، در چارچوب واقع‌گرایی تهاجمی، گسترش ناتو به شرق اروپا و حمایت از کی‌یف می‌تواند به‌عنوان تلاش برای محدودسازی قدرت روسیه و جلوگیری از ظهور مجدد یک قدرت منطقه‌ای رقیب تفسیر شود
 در این چارچوب‌جنگ اوکراین به عرصه‌ای برای مهار ژئوپولیتیکی مسکو بدون درگیری مستقیم میان قدرت‌های هسته‌ای تبدیل شده است. هر دو چارچوب نظری به یک نتیجه مشترک می‌رسند: سیاست آمریکا در قبال اوکراین ریشه در ملاحظات ساختاری دارد، نه صرفاترجیحات شخص رئیس‌جمهور.
ترامپ و محدودیت‌های ساختاری
ترامپ در کارزارهای انتخاباتی خود اعلام کرد که می‌تواند «در کوتاه‌ترین زمان ممکن» به جنگ پایان دهد و هزینه‌های تحمیل‌شده به مالیات‌دهندگان آمریکایی را کاهش دهد
 این موضع در راستای گرایش‌های انزواگرایانه‌تر در سیاست داخلی آمریکا قابل‌تحلیل است.اما ساختار تصمیم‌گیری سیاست خارجی آمریکا چندلایه است: کنگره که بودجه‌های حمایتی را تصویب می‌کند؛ پنتاگون و جامعه اطلاعاتی که ارزیابی‌های تهدید را ارائه می‌دهند؛ تعهدات رسمی آمریکا در چارچوب ناتو و فشار متحدان اروپایی برای تداوم حمایت.
 بر اساس نظرسنجی‌های سال 2024 در آمریکا، جامعه سیاسی دوپاره است؛ بخشی از افکار عمومی خواهان کاهش حمایت‌ها و بخشی دیگر نگران پیامدهای شکست اوکراین بر اعتبار جهانی آمریکا هستنداین دوگانگی، دامنه مانور رئیس‌جمهور را محدود می‌کند.
آیا آمریکا عامل آغاز یا مدیر تداوم است؟
در تحلیل‌های انتقادی، گسترش ناتو و حمایت‌های امنیتی غرب از کی‌یف از عوامل زمینه‌ساز بحران معرفی می‌شوند، در این چارچوب، سیاست‌های غربی طی دو دهه گذشته محیط امنیتی روسیه را به‌گونه‌ای تغییر داد که واکنش مسکو را برانگیخت. پس از آغاز جنگ نیز سطح و نوع حمایت‌های آمریکا به‌گونه‌ای تنظیم شده است که از شکست کامل اوکراین جلوگیری کند، اما از ورود مستقیم ناتو به جنگ پرهیز شود.این «مدیریت سطح تصاعد» باعث شده است جنگ در وضعیت فرسایشی باقی بماند. 
از منظر نظریه بازدارندگی، چنین رویکردی تلاشی برای حفظ توازن میان مهار روسیه و جلوگیری از درگیری هسته‌ای است.بنابراین، پایان جنگ مستلزم تغییر در این محاسبه بازدارندگی است؛ تغییری که پیامدهای راهبردی گسترده‌ای خواهد داشت.
سناریوهای محتمل در دوره ترامپ
با توجه به داده‌ها و ساختارهای نهادی، سه سناریو قابل‌تصور است:
1. توافق تحمیلی از طریق فشار مالی؛ ترامپ می‌تواند با کاهش یا مشروط‌سازی کمک‌ها کی‌یف را به پذیرش آتش‌بس وادار کند، اما چنین توافقی بدون تضمین امنیتی پایدار ممکن است به یک منازعه منجمد تبدیل شود.
2. انجماد جنگ با حفظ حمایت حداقلی؛ کاهش شدت درگیری و تثبیت خطوط تماس درحالی‌که حمایت‌های نظامی در سطحی پایین‌تر ادامه یابد.
3. تداوم جنگ فرسایشی با تغییر لحن سیاسی؛ در این حالت علی‌رغم تغییر در گفتمان، ساختار حمایت‌ها حفظ می‌شود و جنگ ادامه می‌یابد.با توجه به تعهدات ساختاری و هزینه‌های ژئوپولیتیکی عقب‌نشینی کامل، سناریوی دوم یا سوم محتمل‌تر به‌نظر می‌رسد. به‌طورکلی چهارمین سالروز جنگ اوکراین نشان می‌دهد که این منازعه دیگر صرفا نزاعی میان دو کشور نیست، بلکه به عرصه‌ای از رقابت ساختاری قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است، حجم تعهدات مالی و نظامی، نقش نهادی کنگره و ناتو و منطق بازدارندگی هسته‌ای همگی نشان می‌دهد که پایان جنگ صرفا به اراده یک رئیس‌جمهور وابسته نیست.
اگرچه ترامپ می‌تواند لحن سیاسی و 
سطح فشار دیپلماتیک را تغییر دهد اما تغییر بنیادین در مسیر جنگ مستلزم بازتعریف جایگاه آمریکا در نظم امنیتی اروپا و تجدیدنظر در منطق هژمونیک سیاست خارجی واشنگتن است
 در غیاب چنین بازتعریفی، احتمال آنکه وعده‌های پایان سریع جنگ به تحقق عملی بینجامد
 محدود خواهد بود و جنگ اوکراین همچنان به‌عنوان یکی از پیچیده‌ترین منازعات ساختاری نظام بین‌الملل باقی خواهد ماند.