حالا که چهلم گذشت، چرا هنوز خیلی از ما نمی‌توانیم رخت عزا از تن به‌در کنیم؟
سوگ کوه استوار

جواد شاملو
چهره آدم‌ها نقشه روح آن‌هاست؛ و تو شبیه فرش ابریشم‌بافتی که سال‌ها طول کشیده بافتنش، شبیه الماسی که با صبر و حوصله تراش خورده، مثل سنگی که قرن‌ها تابش خورشید، لعلش کرده در بدخشان یا عقیقش ساخته در یمن، شبیه هر آن گوهری که زمان زیباترش می‌کند، هر روز که از عمرت گذشت زیباتر شدی آقای خامنه‌ای... این اواخر مثل مجسمه‌ای شده بودی از جنس روح، هنر دست ملائکه‌اللهی که ۹ دهه با قلم‌هایی از جنس نور ساخته و پرداخته و آراسته بودندت. دائماً نگرانم روز به خاک سپردنت برسد، ببینیم که دارند پیکر رهبرمان را راهی گودال قبر می‌کنند. تو که در جنت‌الأعلی حالت خوب است، می‌شود بگویی ما چگونه باید این صحنه را تحمل کنیم؟ مغزم هی روضه پخش می‌کند. روضه‌خوان می‌خواند: «می‌شه بهم بگی، سپردی‌ام به کی؟ محرمامو دیدم روی نیزه یکی‌یکی...».
حالا چهل و چند روز است که چراغ‌های حسینیه امام خمینی روشن نشده. حسینیه‌ای که قطعاً آسیب دیده، و گمانم شیشه‌هایش شکسته. اگر نبود که علی و فاطمه داغ رسول خدا را دیدند، از رفتنت شکایت می‌کردم. اگر نبود که حسن و حسین داغ امیرالمؤمنین را دیدند، از رفتنت شکایت می‌کردم. دنیا جای تحمل داغ‌های بزرگ است. هنوز دلم نمی‌خواهد بنشینم و به شهادتت فکر کنم. شهادت تو را باید تفسیر کرد، اما هنوز دلم راضی نیست. جای شکایت هم نیست. هر نعمتی زکاتی دارد، زکات ۳۷ سال پشت‌گرمی به یک جبل راسخ، همین حس عمیق فقدان است. زکات نعمت رهبری جامع‌الاطراف و بی‌نظیر در دل تاریخ، همین داغ سنگین و بی‌نظیر است. زکات حماسه‌ای از جنس یک مرد که شیدای شهادت بود، همین است که خانه‌اش به‌جای موزه، تبدیل به مقتل شد. ما خانه بزرگانمان را موزه می‌کنیم، خانه تو اما گودال شد. مثل جدت حسین، یک قبر خواهی داشت، یک مذبح... می‌گویند ستون سنگینی روی سینه‌ات افتاده بود. مگر چه کرده بود روضه گودال با تو؟ سیدِ مجاهد، شیرمردِ مبارز، فقیه بی‌آرام... عالم انقلابی... حاکم شجاع... رهبر آزاده... پیر زهد و عرفان، پدر مهربان، مفسر قرآن، صاحب مناجات‌های شب‌های زندان، رفیق ابوحمزه‌های شب‌های رمضان، خمینی خراسان، ابرمرد ایران، پیری جوان، جوانی پیر، جوشنی کبیر، ادیب خوش‌ذوق، فرمانده فاتح... استراتژیست باهوش، سیاس کیّس، خطیب قهار، تا همیشه ماندگار، بی‌نظیر و بی‌تکرار، صبّار، گمشده زیر آوار... مرجع تقلید بی‌همتا، رند بی‌پروا، امام خوش‌سیما، سرِتان به پا آقا، روحانی باصفا، روضه‌خوان ارباً اربا، جناب ابامجدتبی، خادم‌الرضا، حسین‌زاده‌ای غیور، غیوری صبور، صبوری شکور، نوری طهور، روحی سلحشور، ناشناخته‌ای مشهور، سرداری سربلند، امیر بی‌گزند، حلوای قند، عابدی عبد، علمداری جانباز، رزمنده‌ای پاکباز، مردی کتاب‌باز، بسیجی همیشگی، مؤمن حزب‌اللهی، وارث باری ۱۴۰۰ ساله، فرزند انسان ۲۵۰ ساله، شهید ۹۰ ساله، نستوه، باشکوه، کوه... اسلام‌شناس، ایران‌شناس، انسان‌شناس، دشمن‌شناس... روضه‌دار گل یاس، زیر بیرق ابالفضل‌العباس... چقدر طولانی است پاسخ سؤال «خامنه‌ای کیست»!
چقدر سخت است برای تو شبیهی پیدا کردن. مگر چند بار تاریخ به خود فقیه شیعه‌ای می‌بیند که هم از صحیفه سجادیه دم بزند و هم از شاهنامه؟ مگر خلقت چند بار شاهکاری می‌آفریند که شعر اخوان ثالث را برای دعایی از امام رابع، حضرت زین‌العابدین علیه‌السلام بخواند؟ روشنفکری که در اوج انقلاب و اوج غلیان هیجان اسلام‌خواهی، با لباس روحانیت به جوانان توصیه می‌کند بینوایان ویکتور هوگو را بخوانند و این رمان را معجزه می‌داند، مگر چند بار نصیب یک ملت و مکتب می‌شود؟ ای کاش رومن رولان، نویسنده‌ای که دوستش داشتی، اسم شاهکارش را «جان شیفته» نمی‌گذاشت؛ این نام تنها شایسته زندگی‌نامه تو بود. نه آقای رولان! جان‌های شیفته حقیقی در سکوت نمی‌میرند؛ جان شیفته مثل شیشه عطر است؛ وقتی می‌شکند، بویش عاشقان را مست می‌کند و صدایش چرت مظلومان را پاره می‌کند؛ جانی شیفته است که مرگش، آخرین مبارزه‌اش باشد.
برخی آدم‌ها دریاچه عمیق‌اند، برخی اقیانوس کم‌عمق، برخی موج‌اند، یک حرکت دارند و می‌ایستند، برخی رودخانه‌اند، دائماً در جریان‌اند. تو اما اقیانوس عمیقی بودی که علی‌الدوام در جریانی خروشان پیش می‌رفتی... بعد از غیبت ولی عصر هیچ‌کس مثل تو شیعه بودن را معنا نکرد. این غم همان شوری است که تو در دل ما می‌انداختی؛ هر آتشی خاکستری دارد. با خودم فکر می‌کنم تو را ما خیلی دوست داشتیم، تو خیلی زیبا بودی؛ شهادت چقدر زیباست که تو را این‌همه دلداده خود کرده بود...؟ ظاهراً روزه بودی، ماه رمضان بود، مشغول به تلاوت مصحف بودی؛ که تیرها آمد؛ نمی‌دانم چند موشک. تو زیر آوار ماندی، مثل مادرت زیر درِ نیم‌سوخته، مثل جدت زیر چکمه‌های شمر، زیر لگد ده اسب با نعل تازه. دنیای پست اولیای خدا را له می‌کند. امام کاظم را غل و زنجیر زندان هارون له کرد، امام حسن را سیلی‌ای که به مادرش زدند؛ امیرالمؤمنین را داغ فاطمه. آخرین خطبه‌ات را هم حین شهادت خواندی. اندک جانی مانده بود که دستت را مشت کنی... این آخرین حرفت بود با مردم. «محکم باشید»... چشم باباجان... چشم. محکمیم، ظاهرمان حماسه است. اما حالمان خوب نیست. مگر می‌توانیم رخت عزا از تن در بیاوریم؟ هنوز خیلی عزاداریم. برای تو، برای زهرای کوچک، نوه‌ات، برای دخترت، برای تک‌تک نهال‌هایی که در حیات خانه‌ات کاشتی و به این فکر می‌کنم یعنی آن زمان که این نهال‌ها را می‌کاشتی و بعد در مورد محیط زیست و درختکاری و فضای سبز سخن می‌گفتی، می‌دانستی که عمر هیچ‌کدام از این نهال‌ها دراز نخواهد بود؟ عجب باغبان بی‌نظیری بودی. عاشق کاشتن، عاشق رشد دادن، عاشق مقاوم کردن، عاشق به ثمر نشاندن...
حالمان خوب نیست. روضه‌خوان می‌خواند: «تو حسینم بودی، من حسنت... می‌میرم با دست و پا زدنت، پر از تیغه تنت... پاشو و آروم کن قافله رو... از حرم برگردون حرمله رو... بشنو این هلهله رو... مادرم گریونه پهلوی تو...»
دلم به مرثیه راضی نمی‌شود، قلمم به روضه قانع نمی‌شود، سوگ برای نبودنت کافی نیست، سیدعلی؛ با مهدی برگرد...
بگذار کودکان قدس، در آن روز شلوغ، تو را با دست به همدیگر نشان بدهند. «او را ببین، نه، آن را یکی می‌گویم، همان که چفیه سفید گردنش انداخته. دقیقاً آنجاست، بین سلیمانی و نصرالله ایستاده، دیدیدش؟ همان که دارد می‌خندد، مادرم می‌گویم او آزادمان کرد. پدرم می‌گوید، او که رفت، به امام گفت بیاید، و امام هم آمد». روضه‌خوان می‌خواند: «شیعه در سختی‌ها رؤیا دارد، رؤیا یعنی دوباره حسین، می‌آید خورشیدی از تبار حسین، جهان برمی‌گردد بر مدار حسین...». سید ما، مولای ما! دعا کن برای ما. نمی‌دانم موج‌های اشک‌های صادق‌مان تا کی از لانچر چشم‌هایمان شلیک می‌شود، اشک‌هایی که اراضی اشغالی قلب‌مان را آزاد می‌کند، اما مشت‌هایمان را گره کرده‌ایم تا مبادا حرف آخرت روی زمین بماند. ما محکم ایستاده‌ایم، آقا؛ همان‌طور که خواستی. باقی حرف‌ها بماند برای تاریخ؛ تاریخ بهترین مداح است برای رهبری که آوار خانه‌اش، معراجش شد. سلام بر تو روزی که زاده شدی، روزی که به خون تپیدی و روزی که با صاحب‌الزمان، دوباره برمی‌گردی.