مختصات استعمار نو

مسعود پیرهادی
استعمار را اگر فقط در تصویر سرباز بیگانه، اشغال سرزمین و غارت منابع ببینیم، بخش مهمی از حقیقت را از دست داده‌ایم. استعمار پیش از آن‌که یک شیوه اداره سرزمین باشد، یک «منطق قدرت» است؛ منطقی که در آن یک قدرت خود را محق می‌داند اراده، منابع، انتخاب‌ها و حتی تعریف منافع دیگران را تحت کنترل خود درآورد. از این منظر، استعمار کلاسیک تنها یکی از صورت‌های سلطه است و با پایان امپراتوری‌های رسمی، لزوما پایان نیافته است.
استعمار قدیم با ارتش و پرچم و فرماندار می‌آمد؛ اما استعمار جدید می‌تواند با اقتصاد، فناوری، رسانه، نظام مالی، استانداردها، شبکه‌های اطلاعاتی و حتی تولید معنا عمل کند. ممکن است کشوری استقلال حقوقی داشته باشد، اما در فناوری، سرمایه، بازار، دانش، امنیت غذایی یا زیرساخت‌های حیاتی چنان وابسته باشد که دامنه تصمیم‌گیری مستقل آن محدود شود. به تعبیر دقیق‌تر، استقلال سیاسی زمانی به استقلال واقعی تبدیل می‌شود که یک ملت توان تصمیم‌گیری مستقل و تحمل هزینه تصمیم‌های خود را داشته باشد.
اینجاست که باید میان استعمار، امپریالیسم و استکبار تمایز گذاشت. استعمار، شکل عینی و نهادی سلطه است؛ امپریالیسم، منطق گسترش قدرت فراتر از مرزها؛ و استکبار، روح و منطق برتری‌طلبانه‌ای که پشت این سلطه قرار می‌گیرد. قرآن درباره فرعون می‌گوید: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا»؛ یعنی استکبار فقط حکومت کردن نیست، بلکه ساختن نظمی است که در آن یک گروه خود را برتر و دیگران را شایسته تبعیت می‌بیند.
سلطه در جهان امروز نیز الزاما با اشغال آغاز نمی‌شود؛ گاهی با «وابسته‌سازی» آغاز می‌شود. ابتدا یک نیاز ایجاد یا تشدید می‌شود، سپس نیاز به وابستگی تبدیل می‌شود و در نهایت وابستگی، قدرت مداخله ایجاد می‌کند. کشوری که فناوری حیاتی ندارد، در فناوری وابسته است؛ کشوری که دانش تولید نمی‌کند، در تصمیم‌سازی وابسته است؛ کشوری که روایت خود را تولید نمی‌کند، در ادراک عمومی وابسته است و کشوری که اقتصاد تاب‌آور ندارد، در بزنگاه‌های سیاسی استقلال خود را از دست می‌دهد.
بنابراین، استعمار نو بیش از آن‌که صرفا به اشغال سرزمین نیاز داشته باشد، به تصرف گلوگاه‌های قدرت نیاز دارد.
با این حال، نباید هر رابطه نابرابر یا هر تعامل با قدرت‌های بزرگ را استعمار نامید. جهان امروز بر همکاری و وابستگی متقابل نیز استوار است. مسئله، مرز میان «تعامل» و «تبعیت» است؛ اینکه آیا یک کشور می‌تواند با جهان ارتباط داشته باشد، بدون آن‌که با قطع یک رابطه، اقتصاد، فناوری یا امنیتش فروبریزد. استقلال به معنای انزوا نیست؛ استقلال یعنی توان تعامل بدون اجبار به تبعیت.
از این منظر، مبارزه با استعمار صرفا یک شعار سیاسی نیست؛ پروژه‌ای برای ساختن قدرت ملی است. اقتصاد قدرتمند، علم مولد، فناوری راهبردی، امنیت غذایی و انرژی، زیرساخت‌های تاب‌آور، سرمایه اجتماعی، رسانه توانمند و دیپلماسی فعال، اجزای استقلال‌اند. در جهان امروز، کسی که تراشه، داده، هوش مصنوعی، انرژی، شبکه مالی، زنجیره تأمین و روایت را کنترل می‌کند، بخشی از معماری قدرت جهان را در اختیار دارد.
در نهایت، استعمار زمانی آغاز می‌شود که دیگری به جای تو تصمیم بگیرد؛ اما زمانی به اوج می‌رسد که تو چنان وابسته شوی که تصمیم او را تصمیم خودت تصور کنی. بنابراین، بزرگ‌ترین پیروزی بر استعمار، فقط بیرون راندن سلطه‌گر از سرزمین نیست؛ بازگرداندن اختیار اندیشیدن، انتخاب کردن، ساختن و تعیین آینده به خود ملت است.