حالا 40 روز است که نام گوشهای از قلب ما دارالذکر است؛ رواقی که چشمههای حزن از آن میجوشد
خاک او سرد نبود!
جواد شاملو
میگویند پس از کربلا، زنان بنیهاشم بعد از بازگشت به مدینه، خود را از هیبت عزادار خارج نساختند و به زندگی عادی برنگشتند تا زمانی که خبر آمد مختار، عبیدالله ملعون را به درک واصل کرده و تازه از آن پس بود که اهل بیت سیدالشهدا اندکی از سوگ درآمدند. این خاصیت خونهای بزرگ است که داغشان سرد نمیشود و سوز و گدازشان فرو نمینشیند؛ دستکم تا زمانی که خبری از انتقام نشود. منظور از این سور و گداز؛ همان حالتهای ابتدایی شنیدن خبر داغهای بزرگ است. پس از گذشت 6 ماه از شهادت امام شهید انقلاب، هنوز حال بسیاری از ما خوب نیست. بین ما و بغض و اشک برای امام شهید فاصله چند ثانیه است؛ دلمان مثل بادکنکی است که تا سر حدش باد شده، اشارهای کافیست تا بترکد. نه از زمان کاری برآمده نه از خاک. اصلا همینکه میشنویم پیکر نازنین تکیهگاهمان اکنون زیر خاک است حالمان خراب میشود. تو و خاک؟ معاذالله! هنوز گاه و بیگاه صدای حسین طاهری در سرای مغزمان میپیچد: شبیه جدت، میخوندی قرآن، خبر که پیچید، گفتم حسین جان...
آری خاک سرد است؛ اما نه برای تو. تو خاک را گرم کردی، همانگونه که دلهای ما را گرم میکردی. همانطور که این ملت خاموش را به درجه بعثت رساندی. خاک، خون را سرد نمیکند، این خون است که خاک را گرم میکند؛ اگر هر خاکی سرد بود، تربت سیدالشهدا مرده زنده نمیکرد.
حلالم کن آقا. روزهای بعد از شهادتت حالم خوب نبود؛ دائم در دلت میگفتم چقدر بیمعرفت بودی. هی یادت میافتادم و قاطی اشکهایم بیمعرفت میخواندمت. میگفتم خودش به آرزویش رسید، ولی حواسش خودش نبود آرزوی ماست. این رسم رفاقت است؟ بد عادتمان کردی عزیزم. آنقدر با دل ما راه آمدی که فکر نمیکردیم روزی بروی. این محرم چقدر روضه وداع حضرت سکینه با امام حسین، با دلم بازی کرد. آنجا که دختر اباعبدالله از پدر پرسید: « يا ابتاه استسلمت للموت؟»...
به تو نبودن نمیآید. خدا برای بودن آفریده بودت. اما ببخش. ببخش که بیمعرفت خطابت کردم. من عاشقان را درک نمیکنم.
دلخوشیام این است که نبودنِ تو زکات بودن حضرت حجت است که دور نیست و دیر نیست. دلخوشیام این است که تو به استقبال یار رفتی، نه اینکه با ما قهر کنی. رفتنِ تو، در متن آمدن اوست. تو رفتی، چون در جهان قرار است خبرهایی شود.
یا شهیدالله! هرگز به تو نمیگفتیم بأمانالله، اگر بوی پیراهن یوسف به مشاممان نمیخورد. هرچند اشکریزانیم؛ اما این مملکت کلبه احزان نمیشود؛ ما این خاک شهیدان را گلستان ساختهایم تا لایق قدوم بقیةالله شود.
تو برای ما فقط یک رهبر نبودی که با رفتنت یک جایگاه سیاسی خالی شود و کسی بیاید آن را پر کند. تو بخشی از خاطره تاریخی ما بودی؛ بخشی از کودکی و جوانی و پیری این ملت. برای خیلیها، «آقا» نخستین تصویری بود که از رهبری، از انقلاب، از پایداری و مقاومت و حتی از مردانگی در ذهن داشتند. چگونه میشود با رفتن چنین کسی فقط یک خبر عوض شود؟ خبر که عوض نشده است؛ بخشی از جهان ذهنی یک ملت دگرگون شده است.
با این حال، تو از جنس کسانی نبودی که قرار باشد با مرگشان یک فصل بسته شود. شهید، اگر شهیدالله باشد، پایان یک راه نیست؛ تبدیل یک انسان به نشانه است. تو از این پس کمتر در میان ما دیده میشوی و بیشتر در میان ما حضور داری. شاید این همان راز شهادت باشد؛ آنجا که جسم از دسترس خارج میشود، معنا دسترسپذیرتر میشود. پیش از این، تو را میدیدیم؛ حالا باید تو را بفهمیم. پیش از این صدایت را میشنیدیم؛ حالا باید صدایت را باشیم. از روزی که رفتی، هر بار که پرچم جمهوری اسلامی را دیدیم، هر بار که سرود ملی را شنیدیم، هر بار که نام ایران و انقلاب و اسلام کنار هم آمد، یک سؤال هم کنار همه اینها ایستاد: حالا نوبت ما چیست؟
خبر که پیچید؛ گفتم حسین جان... اما اینجوری نمیماند! یک خبر دیگر هم میآید؛ یک خبر بزرگ؛ ما دوباره به تلویزیونها و گوشیها خیره میشویم و از قضا اینبار هم ذکرمان حسین جان است. صدای مجریها دوباره میلرزد؛ دوباره از خانهها سرآسیمه راهی خیابانها میشویم و آری. خبر ظهور هم که بپیچد اول میگوییم حسین جان... مگر پاسخ إن جدیالحسین قتلوه عطشانا همین نیست؟