حکمرانی بر مدار واقعیت

مسعود پیرهادی
یکی از خطاهای راهبردی در مدیریت کشور این است که واقعیت‌ها را آن‌گونه که دوست داریم ببینیم، نه آن‌گونه که هستند. حکمرانی، عرصه آرزوها نیست؛ عرصه مواجهه هوشمندانه با واقعیت‌هاست. آرمان‌ها جهت حرکت را تعیین می‌کنند، اما این واقعیت‌ها هستند که مسیر حرکت را شکل می‌دهند.
این قاعده فقط درباره اقتصاد، جامعه، دشمن و محیط بین‌المللی صادق نیست؛ درباره آدم‌ها نیز هست. نمی‌توان در حکمرانی، تفاوت‌های واقعی افراد را نادیده گرفت و از همه انتظار داشت نسخه یکسانی از توانمندی‌ها را ارائه کنند. هر انسانی ترکیبی از قوت‌ها و ضعف‌هاست و هنر مدیریت، کشف همین ترکیب و قرار دادن هرکس در جای متناسب با آن است.
یکی شجاع است، اما سخنور خوبی نیست؛ نباید از او انتظار داشت با قدرت بیان، کاری را انجام دهد که با قدرت تصمیم و جسارتش بهتر انجام می‌دهد. دیگری بسیار محبوب است، اما از حکمت و عمق لازم برای تصمیم‌های پیچیده برخوردار نیست؛ محبوبیت اجتماعی به‌تنهایی جایگزین تشخیص راهبردی نمی‌شود. یکی بسیار پرکار و شبانه‌روزی است، اما دقت کافی ندارد؛ چنین فردی ممکن است با حجم بالای فعالیت، هزینه خطاهایش را هم بالا ببرد. یکی بسیار دقیق و منظم است، اما در شرایط بحرانی بیش از اندازه محتاط می‌شود و فرصت تصمیم را از دست می‌دهد.
یکی ذهنی خلاق و ایده‌پرداز دارد، اما در اجرا ضعیف است؛ دیگری مدیر اجرایی توانمندی است، اما در تولید ایده و طراحی افق‌های تازه توانا نیست. یکی قدرت اجماع‌سازی دارد، اما در تصمیم‌های سخت، بیش از اندازه ملاحظه‌کار می‌شود. دیگری قاطع است، اما ممکن است نتواند سرمایه اجتماعی لازم برای اجرای تصمیمش را ایجاد کند. یکی رسانه را خوب می‌شناسد، اما لزوما در سیاست‌گذاری عمیق نیست؛ دیگری سیاست‌گذار قابلی است، اما زبان ارتباط با جامعه را نمی‌شناسد. یکی در میدان بحران فوق‌العاده است، اما برای کار بلندمدت و ساختن نهادهای پایدار مناسب نیست. دیگری اهل برنامه‌ریزی و آینده‌نگری است، اما در لحظه حادثه، سرعت و انعطاف لازم را ندارد.
این تفاوت‌ها نقص مطلق نیستند؛ بخشی از واقعیت انسان‌اند. مسئله اصلی، نادیده گرفتن آنهاست.
حکمرانی عاقلانه، آدم‌ها را با یک خط‌کش نمی‌سنجد. قرار نیست همه مدیران شبیه هم باشند؛ قرار است مجموعه مدیران، در کنار هم، منظومه‌ای متوازن از توانایی‌ها را بسازند. اگر در یک ساختار، همه شجاع باشند اما کسی اهل محاسبه نباشد، ساختار به بی‌احتیاطی می‌رسد. اگر همه اهل محاسبه باشند اما کسی جسارت تصمیم نداشته باشد، نتیجه، رکود است. اگر همه سخنور باشند اما اهل اجرا نباشند، کشور با انبوهی از حرف و کمبود عمل مواجه می‌شود. اگر همه اجرایی باشند اما کسی افق نداشته باشد، حرکت ادامه پیدا می‌کند، اما معلوم نیست به کجا.
پس مسئله فقط «چه کسی خوب است؟» نیست؛ مسئله مهم‌تر این است که چه کسی برای کدام جایگاه مناسب‌تر است؟
این همان نقطه‌ای است که «واقع‌بینی» از «واقع‌گرایی منفعل» جدا می‌شود. واقع‌بینی یعنی محدودیت‌ها را دیدن تا بتوان ظرفیت‌ها را بهتر به کار گرفت؛ نه اینکه ضعف‌ها را توجیه کنیم. یعنی بدانیم چه کسی چه توانایی‌ای دارد، چه ضعفی دارد، در چه شرایطی بهترین عملکرد را دارد و کجا باید با فرد یا نهاد دیگری تکمیل شود.
حتی درباره یک مدیر توانمند نیز باید پرسید در چه مأموریتی؟ در چه مقطعی؟ در چه شرایطی؟ آدمی ممکن است برای دوران ثبات، انتخاب خوبی باشد اما برای دوران بحران نه؛ یا برعکس. ممکن است فردی برای اصلاح یک دستگاه مناسب باشد اما برای توسعه آن دستگاه گزینه مطلوبی نباشد.
از همین‌جاست که یکی از اصول مهم حکمرانی پدیدار می‌شود و آن اینکه انتخاب افراد باید متناسب با مأموریت باشد، نه صرفا بر اساس شهرت، محبوبیت، سابقه یا شباهت فکری.
کشورها گاهی نه به دلیل فقدان نیروهای توانمند، بلکه به دلیل استفاده نادرست از نیروهای توانمند آسیب می‌بینند. یک شمشیر هرقدر تیز باشد، اگر جای قلم قرار گیرد، ابزار مناسبی نیست و قلم هرقدر توانمند باشد، برای همه میدان‌ها کافی نیست.
واقعیت‌گرایی همچنین اقتضا می‌کند که از انسان‌ها انتظار غیرانسانی نداشته باشیم. هیچ مدیر، فرمانده، سیاستمدار، استاد، کارشناس یا مسئول، مجموعه تمام فضایل نیست. اگر بخواهیم فردی هم شجاع باشد، هم سخنور، هم حکیم، هم دقیق، هم پرکار، هم محبوب، هم قاطع، هم اهل اجماع، هم آینده‌نگر و هم بی‌خطا، احتمالا بیش از آنکه به دنبال انتخاب مدیر باشیم، در جست‌وجوی انسان آرمانی هستیم و چنین انتظاری، خود یک خطای مدیریتی است.
راه درست، ساختن تیم‌های مکمل است؛ نه جست‌وجوی افراد کامل.
حکمرانی موفق، ضعف‌ها را نمی‌پوشاند؛ آنها را می‌شناسد، محدود می‌کند و با ترکیب درست افراد، آثارشان را کنترل می‌کند. همان‌طور که قوت‌ها را نیز می‌شناسد، برجسته می‌کند و در جای درست به کار می‌گیرد. در نهایت، واقع‌بینی یعنی شجاعت دیدن واقعیت، حتی وقتی با تصویر ذهنی ما سازگار نیست. چه درباره اقتصاد باشد، چه جامعه، چه دشمن، چه دوستان، چه مدیران و چه خودمان. آرمان‌گرایی بدون واقع‌بینی ممکن است به خیال‌پردازی ختم شود و واقع‌بینی بدون آرمان ممکن است به تسلیم در برابر وضع موجود. حکمرانی راهبردی باید این دو را به هم پیوند بزند که آرمان را گم نکند، اما واقعیت را هم انکار نکند؛ آدم‌ها را آرمانی نبیند، بلکه واقعی ببیند و با همین واقعیت، بهترین ترکیب ممکن را بسازد.
چون هنر مدیریت این نیست که آدم‌های بی‌نقص پیدا کنیم؛ هنر آن است که آدم‌های واقعی را درست بشناسیم، درست انتخاب کنیم و درست کنار هم قرار دهیم.