یمن چه‌ حقایقی را ثابت کرد؟

جواد شاملو 
ای یمن! ای حماسه دیرین! ای خنجر زمین! ای عقیق سرخی که بر خاتم گیتی می‌درخشی! الحق که در دل تمام شجاعت‌پیشگان، آرزوی یمنی‌بودن را انداخته‌ای. به تو ای دیار اویس، از دیار سلمان درود می‌فرستم.
 یمن به یک استدلال بزرگ تبدیل شده است. استدلالی علیه تمام آن تحلیل‌هایی که سال‌ها کوشیدند مقاومت را نه یک منظومه فکری و تمدنی، بلکه یک سازوکار نظامی متمرکز و وابسته به یک مرکز فرماندهی تصویر کنند. امروز، درست در یکی از سخت‌ترین مقاطع تاریخ مقاومت، در شرایطی که ایران خود درگیر یکی از بزرگ‌ترین رویارویی‌های مستقیم منطقه‌ای است و بسیاری از معادلات قدیمی در حال جابه‌جایی است، آن بخش از محور مقاومت که از نظر مادی، اقتصادی و امکانات عمومی شاید کم‌توان‌ترین عضو آن به شمار می‌آید، در حال رقم‌زدن یکی از مهم‌ترین دستاوردهای راهبردی این جبهه است.
آنچه در روزهای اخیر در سواحل غربی یمن و پیرامون باب‌المندب رخ داده، صرفاً جابه‌جایی چند کیلومتر مرزی یا تصرف یک شهر نیست. انصارالله در ۱۰ سپتامبر، شهر بندری مهم المخا را در ساحل دریای سرخ به کنترل خود درآورد و در ادامه، دامنه نفوذ خود را در جزایر و نقاط راهبردی پیرامون باب‌المندب گسترش داد؛ تحولاتی که بنا بر گزارش‌های تازه، جایگاه این جنبش را در یکی از حیاتی‌ترین گلوگاه‌های دریایی جهان به‌طور چشمگیری تقویت کرده است. رویترز نیز در گزارش ۱۲ سپتامبر از پیشروی سریع انصارالله و به‌دست‌گرفتن کنترل استراتژیک باب‌المندب سخن گفته است. 
معنای این خبر فقط برای یمن روشن نیست؛ برای واشنگتن، ریاض، تل‌آویو و همه کسانی که امنیت منطقه را با منطق قدرت نظامی و جغرافیای تحمیلی تعریف می‌کردند نیز معنای بزرگی دارد. باب‌المندب یکی از گلوگاه‌های مهم تجارت جهانی است و پیوند دریای سرخ را با خلیج عدن برقرار می‌کند. اهمیت آن به اندازه‌ای است که هرگونه ناامنی پایدار در این منطقه می‌تواند مسیرهای تجارت و انرژی میان آسیا و اروپا را دستخوش تغییر کند. در همین روزها گزارش‌ها از افزایش قیمت نفت، نگرانی درباره صادرات عربستان و تقویت فشارهای راهبردی بر مسیرهای دریایی حکایت دارد. 
اما شگفتی اصلی، خود باب‌المندب نیست. شگفتی اصلی این است که چه کسی در حال تغییر معادله باب‌المندب است.
یمن.
کشوری که سال‌ها زیر بار جنگ، محاصره، فقر، ویرانی زیرساخت‌ها و مداخله خارجی قرار داشته است. کشوری که در ادبیات بسیاری از تحلیلگران غربی، بیشتر با واژه‌هایی مانند بحران انسانی، گرسنگی و جنگ داخلی شناخته می‌شد تا با واژه‌هایی مانند قدرت بازدارندگی و اثرگذاری ژئوپلیتیک. همان یمنی که ائتلاف به رهبری عربستان از سال ۲۰۱۵ جنگی گسترده را علیه آن آغاز کرد و گمان می‌رفت با برتری مطلق تسلیحاتی و اقتصادی، بتواند ساختار قدرت جدیدی در صنعا ایجاد کند؛ اما مقاومت یمن نه تنها از میان نرفت، بلکه به تدریج توانست خود را از یک نیروی محلی به یک بازیگر اثرگذار منطقه‌ای تبدیل کند.
این همان نقطه‌ای است که باید به یکی از مهم‌ترین خطاهای نظری دستگاه‌های تحلیلی آمریکا و رژیم صهیونیستی بازگشت: تصور «محور مقاومت» به مثابه یک هشت‌پا یا اژدها که همه چیزش به یک سر، یعنی ایران، وابسته است.
سال‌ها به ما گفته شد که این شبکه، اگر ایران آسیب ببیند، فرو می‌ریزد؛ اگر ایران تضعیف شود، شاخه‌ها یکی‌یکی خشک می‌شوند؛ و اگر به تعبیر آنان «سر اژدها» قطع شود، چیزی از این منظومه باقی نمی‌ماند.
اما مسئله اینجاست که مقاومت اژدها نیست.
مقاومت درخت است.
درختی که یک ریشه دارد، اما یک تنه و یک سر ندارد؛ شاخه دارد، ریشه‌های درهم‌تنیده دارد، حیات جاری دارد و هر شاخه آن متناسب با جغرافیا، تاریخ، ظرفیت اجتماعی و تجربه بومی خودش رشد می‌کند. ریشه این درخت را نمی‌توان در یک ستاد نظامی یا یک پایتخت جست‌وجو کرد. این ریشه بسیار عمیق‌تر از آن است؛ در آموزه‌های فطری اسلام، در آرمان استقلال، در نفی سلطه، در ایستادگی در برابر اشغال و در این باور نهفته است که ملت‌ها حق دارند سرنوشت خود را خود رقم بزنند.
در این صورت، ایران بی‌تردید بزرگ‌ترین و تنومندترین شاخه این درخت است؛ شاخه‌ای که به تنومندی، سایه و شکوه این منظومه به شکلی کم‌نظیر افزوده و در طول دهه‌ها به بسیاری از جریان‌های مقاومت امکان داده است که از مرحله آرمان به مرحله توانایی برسند. اما ایران «سر» این درخت نیست. ایران یک عضو اساسی این منظومه است؛ شاید بتوان آن را «ناو مادر» این جبهه دانست، اما ناو مادر با یک دستگاه کنترل از راه دور برای هدایت تمام کشتی‌ها تفاوت دارد. حمایت، انتقال تجربه، همکاری و هم‌افزایی با این معنا متفاوت است که حیات تمام اجزای یک منظومه وابسته به صدور فرمان لحظه‌به‌لحظه از یک مرکز باشد.
تحلیلگران غربی خود نیز به تدریج مجبور شده‌اند همین واقعیت را ببینند. پژوهش‌هایی در سال‌های اخیر محور مقاومت را یک ائتلاف نسبتاً منعطف و شبکه‌ای توصیف کرده‌اند و در خصوص انصارالله نیز به توان آن در سازگاری، بازسازی ظرفیت‌ها و عمل مستقلانه اشاره شده است. حتی در تحلیل‌های منتقدانه غربی، انصارالله از جمله بازیگرانی معرفی شده که توانسته‌اند در برابر فشارهای نظامی سنگین تاب بیاورند و دامنه اثرگذاری خود را بسیار فراتر از مرزهای یمن گسترش دهند. 
و اکنون این واقعیت از سطح مقاله و گزارش تحلیلی گذشته و به میدان رسیده است.
انصارالله دقیقاً در روزهایی در حال تثبیت یک موقعیت مهم در باب‌المندب است که محور مقاومت در یکی از دشوارترین دوره‌های خود قرار دارد. در سال‌های اخیر، ضربات سنگینی به بخش‌هایی از این جبهه وارد شده، ساختارهای سیاسی و نظامی برخی اعضا دستخوش بحران شده و جمهوری اسلامی ایران نیز با فشارها و رویارویی مستقیم کم‌سابقه‌ای مواجه بوده است. با این حال، یک شاخه از این درخت نه‌تنها نیفتاده، بلکه در حال رشد در سخت‌ترین خاک ممکن است. یک مطالعه تحلیلی تازه درباره آینده محور مقاومت نیز بر همین پرسش متمرکز شده که آیا فشارهای جنگی موجب فروپاشی این شبکه خواهد شد یا آن را به سمت ساختاری غیرمتمرکزتر و مقاوم‌تر سوق خواهد داد. 
و پاسخ یمن، دست‌کم تا اینجا، پاسخ روشنی است: شبکه‌ای که قرار بود با قطع یک اتصال فروبریزد، می‌تواند در دورترین نقطه جغرافیایی خود به ابتکار عمل راهبردی دست بزند.
این همان نکته‌ای است که درباره رابطه ایران و یمن نیز باید با دقت فهمید.
ایران به یمن یک نسخه آماده صادر نکرد. مهم‌تر از هر چیز، کمک ایران آن بود که در یمنِ تنها، محاصره‌شده و تحت فشار، امکان بقا، سازمان‌یابی و ارتقای توان مقاومت فراهم شود. نتیجه آن شد که مردان انصارالله توانستند روی پای خود بایستند، ظرفیت بومی خود را بسازند و به بازیگری تبدیل شوند که امروز محاسبات ریاض، واشنگتن و بسیاری از بازیگران دریایی جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
اگر عربستان و هم‌پیمانانش در سال‌های جنگ توانسته بودند یمن را به طور کامل درهم بشکنند، این کشور می‌توانست به یک «فلسطین دوم» بدل شود؛ سرزمینی که در آن بحران دائمی، گسست سیاسی و فرسایش اجتماعی، هر امکان استقلال راهبردی را از میان برده باشد. اما چنین نشد. یمن ایستاد. مقاومت کرد. ظرفیت ساخت. و حالا از موضع یک کشور فقیر و درگیر جنگ، در حال تأثیرگذاری بر یکی از مهم‌ترین شریان‌های دریایی جهان است. 
این جاست که عبارت «باب‌المندب، هرمز دوم» از یک شعار فراتر می‌رود و به یک مفهوم راهبردی تبدیل می‌شود.
تنگه هرمز و باب‌المندب دو گلوگاه کاملاً متفاوت از نظر جغرافیا و اقتصاد هستند و نباید آنها را عیناً یکسان دانست؛ اما وجه مشترکشان در این است که هر دو نشان می‌دهند جغرافیای منطقه دیگر ملک طلق قدرت‌های مسلط نیست. در هرمز، ایران نشان داده است که می‌تواند بر معادلات انرژی و امنیت دریایی اثر بگذارد؛ و اکنون در باب‌المندب، انصارالله در حال اثبات این نکته است که حتی یک جنبش برخاسته از یکی از فقیرترین کشورهای منطقه نیز می‌تواند یک گلوگاه جهانی را به عنصر مهمی در محاسبات قدرت تبدیل کند. گزارش‌های روزهای اخیر نیز صراحتاً از شکل‌گیری وضعیتی سخن می‌گویند که در آن فشار هم‌زمان بر هرمز و باب‌المندب، چالش تازه‌ای برای آمریکا و متحدانش ساخته است.