چرا دولتمردان لبنان در حالِ «پیشخریدِ شکست» هستند؟
معماری فروپاشی در بیروت
حنیف غفاری
در صحنهی پرآشوبِ سیاستِ ، گاهی یک دولت چنان درگیرِ «بحران ماهوی » میشود که برایِ فرار از واقعیتهایِ سختِ پیرامون، به دامِ «خوشخیالیهایِ غیرقابل توجیه » میافتد. وضعیتِ امروزِ دستگاهِ اجرایی و تصمیمسازِ لبنان، نمونهیِ اعلایِ این «خطایِ محاسباتیِ مهلک» است. حرکتِ دولتِ نواف سلام و رئیسجمهور ژوزف عون در مسیری که عملاً به معنایِ بازی در زمینِ رژیمِ صهیونیستی است، فراتر از یک تغییرِ رویهیِ سادهیِ سیاسی، نوعی «خودکشیِ تدریجیِ حاکمیت» است. آنها در حالی که سرزمینشان زیرِ آتشِ مستقیمِ تهاجم است، به جایِ تحکیمِ دیوارهایِ دفاعی و بسیجِ ملی، مشغولِ نوشتنِ متنی هستند که تاریخِ تحولاتِ منطقه آن را نه یک توافقنامه، بلکه یک «یادگاریِ تلخ» بر دیوارِ اشغالگری میخواند.
توهمِ «واقعگرایی»
نخستین پرسشِ راهبردی اینجاست: چگونه میتوان با بازیگری که در حالِ نابودیِ زیرساختها و اشغالِ خاکِ یک کشور است، «مذاکرهیِ برد-برد» کرد؟ رویکردی که دولتِ بیروت تحتِ عنوانِ «دیپلماسیِ واقعگرایانه» در پیش گرفته، در واقع نادیده گرفتنِ ابتداییترین اصولِ هندسهیِ قدرت است. رژیمِ صهیونیستی نه یک «شریکِ تجاری» است که بتوان با او بر سرِ منافع به توافق رسید، و نه یک «همسایهیِ معتقد به حقوقِ بینالملل» که به وعدههایش پایبند بماند.
وقتی تیمِ مذاکرهکنندهیِ بیروت با واسطهگریِ واشنگتن با طرف صهیونیستی مینشیند، در حالِ ارتکابِ یک خطایِ ادراکیِ بزرگ است؛ آنها تصور میکنند میتوانند «امنیت» را از دشمن اشغالگر «خریداری» کنند. در حالی که در منطقِ اشغالگر، «مذاکره» نه برایِ صلح، بلکه ابزاری برایِ «خریدِ زمان» جهتِ تثبیتِ اشغالگری و «سستکردنِ ارادهیِ مقاومت» است. اسنادِ مذاکراتی که این روزها زمزمهیِ آنها در راهروهایِ سیاسیِ لبنان شنیده میشود، فاقدِ هرگونه مکانیسمِ الزامآور برایِ خروجِ اشغالگران است. در واقع، این دولت با حذفِ «مقاومت» از معادلاتِ قدرت، عملاً بازویِ اصلیِ خود را برایِ پیشبردِ چانهزنیهایِ بینالمللی قطع کرده است. دولتی که اهرمِ فشارِ نظامی و مردمی (مقاومت) را واگذار کند، در میزِ مذاکره چیزی جز «تسلیمِ مطلق» برایِ عرضه نخواهد داشت.
هزینهیِ سنگینِ واگذاریِ مشروعیت
بزرگترین ضربهای که دولتِ بیروت به پیکرهیِ لبنان وارد میکند، نه در مرزهایِ جغرافیایی، بلکه در «سرمایهیِ اجتماعی» و «مشروعیتِ حاکمیت» است. یک دولتِ ملی، تنها زمانی «حاکم» است که ارادهیِ ملتاش را نمایندگی کند. جامعهیِ لبنان که دهههاست با فرهنگِ مقاومت و صیانت از تمامیتِ ارضی عجین شده، چگونه میتواند دولتی را بپذیرد که به جایِ مقابله با متجاوز، نقشِ «تسهیلگرِ» خواستههایِ او را بازی میکند؟این راهبردِ ناشیانه، شکافی عمیق میانِ «ملتِ مقاوم» و «دولتِ تسلیم» ایجاد کرده است. وقتی نخبگان و بدنهیِ اجتماعی درمییابند که دولتمردانشان به جایِ تکیه بر توانمندیهایِ درونزا، چشم به «تأییدیههایِ بینالمللیِ بدونِ پشتوانه» دوختهاند، اعتمادِ ملی فرو میپاشد. این بیاعتمادی، زمینه را برایِ فعالیتِ گسلهایِ هویتی، فرقهای و مذهبی فراهم میکند. دولتِ لبنان با این رویکرد، در حالِ تبدیل کردنِ جامعه به قطبهایِ آشتیناپذیری است که دیگر هیچ «هدفِ مشترکی» برایِ همبستگی ندارند. در فقدانِ این انسجام، نظمِ مستقرِ حاکمیتی نه تنها کارآمدیِ خود را از دست میدهد، بلکه به سازوکاری برایِ نفوذِ بیدردسرِ دشمن تبدیل میشود.وقتی «صلح» به اسم رمز «اشغال» تبدیل می شود!
در تاریخِ روابطِ بینالملل، قاعدهای کلان و مهم وجود دارد: «هیچگاه قدرتِ دفاعیِ خود را در ازایِ وعدهیِ امنیتیِ دشمن، خلعِید نکنید.» دولتِ لبنان با اصرار بر خلعِیدِ بازدارندگی (که حاصلِ سالها مجاهدتِ مقاومت است)، عملاً در حالِ انجامِ کاری است که ارتشِ رژیمِ صهیونیستی سالها در آرزویِ آن بوده است. خلعِیدِ مقاومت، به معنایِ بازکردنِ دروازههایِ کشور به رویِ نفوذِ امنیتی و اطلاعاتیِ دشمن است.متاسفانه .نواف سلام و ژوزف عون عامدانه در حال تکمیل همین پازل دشمن صهیونیستی هستند.اشغالگر، به «صلحِ سرد» اهمیتی نمیدهد؛ او به دنبالِ «خلعِسلاحِ روانی و میدانی» است. هر ثانیهای که بیروت از قدرتِ دفاعیِ خود فاصله میگیرد، دشمن از آن برایِ بازتعریفِ دامنه و عمق اشغالگری خود بهره میبرد. رژیمِ صهیونیستی به هیچکدام از توافقاتِ پیشین (از جمله قطعنامههایِ بینالمللی در خصوص آتش بس جاری در لبنان ) پایبند نبوده است، چرا باید به توافقِ «نواف سلام - ژوزف عون» پایبند باشد؟ این رویکرد، لبنان را به سمتی میبرد که در آن، مرزها دیگر به مفهومِ کلاسیکِ آن وجود ندارند و کشور به «منطقهای حائل» تبدیل میشود که در آن حاکمیتِ مرکزی، تنها نامی بیمسماست.
فرجام بازی در زمین صهیونیستها
آنچه امروز در بیروت شاهدیم، نه «دیپلماسی»، که «مدیریتِ انحطاط» است. وقتی یک نظامِ سیاسی، بقایِ خود را در گروِ همگرایی با راهبردهایِ دشمن تعریف میکند، عملاً واردِ یک چرخهیِ خودویرانگر شده است. رژیمِ صهیونیستی، شریکِ هیچکس نیست؛ او «مصرفکننده» است. او از هر دولتی تا زمانی که به نفعِ توسعهطلبیاش باشد استفاده میکند و پس از آن، آن را مانندِ ابزاری فرسوده به کناری میاندازد.دولتِ لبنان با تبدیل شدن به کاتالیزورِ خواستههایِ دشمن، در حالِ تحمیلِ سختترین هزینهها به آیندهیِ این سرزمین است. بیثباتیِ ناشی از این سیاست، تنها به امنیت محدود نمیماند؛ بلکه کلِ ساختارِ اقتصادی و سیاسیِ کشور را به سمتِ یک «انسدادِ ساختاری» سوق میدهد. در نبودِ یک مرجعیتِ ملی و قدرتمند که بتواند در برابرِ زیادهخواهیها بایستد، لبنان به صحنهیِ نزاعِ قدرتهایِ منطقهای و بینالمللی تبدیل خواهد شد که در آن، بیروت نه یک بازیگر، بلکه یک «زمینِ بازی» است.حقیقتی تلخ که نواف سلام و ژوزف عون چشمان خود را بر روی آن بسته اند.
بازگشت به واقعیت یا استمرارِ تراژدی
دولتِ فعلیِ لبنان در یک آزمونِ تاریخیِ سخت قرار دارد. آنها میتوانند به «دیپلماسیِ التماسی » ادامه دهند و میراثی از تجزیه و بیهویتی برایِ آیندگان باقی بگذارند، و یا میتوانند با درکِ ماهیتِ غارتگرِ دشمن، به جایگاهِ حقیقیِ خود به عنوانِ «سپرِ مقاومت» بازگردند. تاریخ، دولتی را که عامدانه در زمینِ حریف بازی میکند و اهرمهایِ قدرتِ خود را داوطلبانه تسلیمِ دشمن میکند، هرگز نخواهد بخشید. حقیقتِ تلخ این است که هیچ توافقی، هرچند زیبا و با امضاهایِ رسمی، نمیتواند جایگزینِ «ارادهیِ ملی» و «قدرتِ بازدارنده» شود. لبنانِ امروز، بیش از هر زمانِ دیگری، نیازمندِ دولتمردانی است که نه «دیپلماسیِ تسلیم»، بلکه « بازگشت به قدرت واقعی » را انتخاب کنند؛ انتخابی که اگرچه هزینهبردار است، اما تنها مسیرِ واقعی برایِ بقایِ یک کشور در جغرافیایِ پرآشوبِ خاورمیانه است. در غیرِ این صورت، تاریخِ لبنان، این دوره را نه به عنوانِ دورانِ صلح، بلکه به عنوانِ «فصلِ حراجِ استقلال» به یاد خواهد آورد.