کالبدشکافی نقش پنهان مارکو روبیو در بنبست دیپلماتیک و مهندسی شکست تفاهمنامه اسلامآباد
شرطیسازی اقتصاد ایران راهبرد دیپلماتیک آمریکا
در عرصه پیچیده روابط بینالملل و سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا، همواره فاصله معناداری میان آنچه در صحنه عمومی و مقابل دوربینهای رسانهها رخ میدهد، با آنچه در اتاقهای تاریک و تماسهای پشتپرده تصمیمگیری میشود، وجود دارد. تحولات مربوط به مذاکرات آوریل ۲۰۲۶ در پاکستان و متعاقب آن تفاهمنامه ۱۷ ژوئن (۲۸ خرداد) موسوم به «تفاهمنامه اسلامآباد»، یکی از بارزترین نمونههای این دوگانگی در تاریخ معاصر دیپلماسی است. بر اساس متن و اسناد منتشر شده از سوی رسانههای معتبری همچون «انبیسی نیوز» و «بلومبرگ بیزنسویک»، این روند دیپلماتیک که میتوانست نقطه عطفی در کاهش تنشها و پایان دادن به درگیریها باشد، قربانی یک استراتژی پنهان، جاهطلبیهای سیاسی و رویکردهای ایدئولوژیک و جنگطلبانه فردی شد که در ظاهر چهره اصلی مذاکرات نبود: مارکو روبیو، وزیر خارجه ایالات متحده.
گزارش پیش رو، با استناد دقیق به روایتهای افشا شده، سوابق تاریخی، اقدامات میدانی و تحلیلی بر انگیزههای سیاسی، در یک چارچوب تحلیلی جامع به بررسی این مسئله میپردازد که چگونه مارکو روبیو با ایجاد یک شبکه فرماندهی سایه، تفاهمنامهای را که به امضای رئیسجمهور آمریکا رسیده بود، از یک «توافق جامع برای پایان جنگ» به یک «چارچوب مشروط برای فشار حداکثری» تقلیل داد و عملاً آن را به بنبست کشاند.
بخش اول: فرماندهی از سایه؛ تضاد چهرههای عمومی و تصمیمگیران پنهان
نخستین و مهمترین پرده از سناریوی شکست دیپلماسی در بهار ۲۰۲۶، در گزارشهای تکاندهنده «انبیسی نیوز» و «بلومبرگ بیزنسویک» به نمایش درآمده است. این دو رسانه با نفوذ به لایههای پنهان دولت، تصویری متفاوت از ساختار هیئت مذاکرهکننده آمریکایی ارائه دادند. در ظاهر، افکار عمومی و حتی طرفهای مذاکرهکننده تصور میکردند که سکان هدایت این مسیر حساس در دستان چهرههای مطرحی چون «جیدی ونس» (معاون رئیسجمهور)، «استیو ویتکاف» (فرستاده ویژه رئیسجمهور) و «جرد کوشنر» (داماد و مشاور متنفذ ترامپ) قرار دارد. اما واقعیت میدانی کاملاً متفاوت بود.
بلومبرگ در یک گزارش تفصیلی افشا میکند که روبیو اگرچه تعمداً «چهره عمومی مذاکرات ایران نبود»، اما با دقتی مثالزدنی جنگ و دیپلماسی را بهصورت توأمان پیگیری میکرد. او استراتژیست اصلی، مدیر جلسات روزانه و نقطه اتصال تمامی هماهنگیها بود. جالب اینجاست که حتی استیو ویتکاف بهعنوان فرستاده ویژه رئیسجمهور، استقلال عمل نداشت؛ او پیش از ورود به هر جلسه مذاکره موظف بود با روبیو هماهنگ شود، دستورالعملها و راهنماییهای لازم را دریافت کند و بلافاصله پس از اتمام جلسات، گزارش کار را به شخص او ارائه دهد. این ساختار سلسلهمراتبی نشان میدهد که روبیو یک «وتوی پنهان» بر تمامی پیشنهادات و تصمیمات هیئت آمریکایی داشته است.
اوج این اعمال نفوذ در مذاکرات آوریل ۲۰۲۶ در پاکستان رقم خورد. به گزارش انبیسی نیوز، به نقل از یک «مقام آگاه در دولت با دانش مستقیم از موضوع»، ماراتن مذاکراتی که بیش از ۲۱ ساعت به طول انجامیده بود، به لحظهای حساس رسید. هیئت آمریکایی به ریاست جیدی ونس به این جمعبندی (یا شاید توهم القا شده) رسید که هیئت ایرانی در حال تغییر دادن شرایط توافق پیشنهادی است. در این نقطه بحرانی، مذاکرهکنندگان آمریکایی به جای اتکا به اختیارات خود، مذاکرات را متوقف کرده و برای تعیین تکلیف نهایی با وزیر خارجه تماس میگیرند.
تصویرسازی این لحظه بسیار معنادار است: در حالی که در اسلامآباد، دیپلماتها پس از ۲۱ ساعت مذاکره نفسگیر بر سر آینده صلح و جنگ در خاورمیانه در حال چانهزنی بودند، مارکو روبیو در میامی و در کنار دونالد ترامپ در حال تماشای مسابقات خشن رزمی (UFC) بود. او از همان فاصله دور و خارج از اتمسفر اتاق مذاکره، ارزیابی بدبینانه هیئت را تأیید کرد و با یک تماس تلفنی، مهر ابطال بر پیشنهادهای ایران زد و دور مذاکرات را بدون هیچگونه دستاوردی به پایان رساند. این رویداد ثابت میکند که مذاکرهکنندگان ارشد آمریکایی بدون چراغ سبز روبیو حتی قادر به برداشتن یک گام کوچک دیپلماتیک نبودند. او همتایان خارجی را که از ترامپ میخواستند راهی برای خروج از بحران پیدا کند مدیریت میکرد و اجازه نمیداد هیچ صدای مخالفی استراتژی مبتنی بر فشار او را خنثی کند.
بخش دوم: کالبدشکافی یک ذهنیت؛ روبیو در قامت یک ایرانستیز کهنهکار
برای درک چرایی رفتار مارکو روبیو در مقام وزیر خارجه و اصرار او بر به شکست کشاندن تفاهمنامه اسلامآباد، باید به سوابق طولانی او در مجلس سنای آمریکا نگاهی موشکافانه انداخت. روبیو در طول ۱۴ سال حضور مستمر در سنا، همواره به عنوان یکی از سرسختترین، رادیکالترین و تندروترین منتقدان جمهوری اسلامی ایران شناخته شده است. او صرفاً یک منتقد نبود، بلکه یکی از معماران اصلی ساختار تحریمها و اقدامات ضدایرانی در قوه مقننه آمریکا به شمار میرفت.
رفتار او در قبال برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) گواه روشنی بر این مدعاست. او به همراه همفکران تندرو خود نظیر تام کاتن، تد کروز و جاش هاولی، حتی قطعنامهای برای «بزرگداشت سالگرد خروج آمریکا از برجام» معرفی کرد؛ اقدامی که نشاندهنده کینه عمیق ایدئولوژیک او نسبت به هرگونه توافق با ایران است. روبیو برجام را یک توافق «معیوب» میدانست که به زعم او در ازای محدودیتهای موقت هستهای، رفع دائمی تحریمها و دسترسی به بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار را برای ایران به ارمغان آورده بود.
استراتژی روبیو در سنا همواره بر سه محور استوار بود: برنامه موشکی، نیروهای محور مقاومت (که او از آنها به عنوان نیروهای نیابتی یاد میکند) و فشار اقتصادی. او به همراه تاد یانگ نامهای با امضای ۱۴ سناتور برای ترامپ ارسال کرد و خواستار اعمال بیرحمانهترین تحریمها علیه برنامه موشکهای بالستیک ایران شد؛ تحریمهایی که قرار بود هر بخش از اقتصاد ایران را که حتی بهطور غیرمستقیم با این فناوری مرتبط بود، فلج کند.
در جبهه منطقهای نیز، روبیو به همراه تد کروز طراح «طرح تحریم تروریستی نیروهای نیابتی ایران» بود تا شبهنظامیان عراقی و سوری همپیمان ایران را تحت شدیدترین فشارهای قانون کاتسا قرار دهد. او در دیماه ۱۳۹۵ (ژانویه ۲۰۱۷) سه طرح رادیکال غیرهستهای را همزمان معرفی کرد که شامل تحریمهای غیرهستهای، طرح آسمانهای عاری از تروریسم و مقابله با فعالیتهای منطقهای ایران میشد. حتی در اکتبر ۲۰۲۳، او به همراه ریک اسکات رهبری کارزاری را بر عهده گرفت تا دولت بایدن را وادار کند معافیت انتقال ۶ میلیارد دلار از داراییهای ایران در قطر را مسدود کند، و همواره ایران را با برچسبهایی نظیر «بزرگترین حامی تروریسم دولتی در جهان» خطاب میکرد.
تحلیل این سوابق ۱۴ ساله به وضوح نشان میدهد که روبیو در لباس دیپلمات، دقیقاً همان روبیوی رادیکال سنا است. او در سال ۲۰۲۶ هیچ تغییری در جهانبینی خود ایجاد نکرده بود؛ بلکه تنها ابزار او تغییر کرده بود. او از قدرت وزارت خارجه استفاده کرد تا ایدههای قدیمی خود در سنا را، این بار نه در قالب لایحههای تحریمی، بلکه در قالب «پیششرطهای دیپلماتیک» و «شروط صلح پایدار» به تفاهمنامههای بینالمللی تحمیل کند.
بخش سوم: بیانیه منامه؛ خنجری بر پیکره تفاهمنامه اسلامآباد
یکی از مهمترین بخشهای این گزارش، بررسی اقدامات عملی روبیو بلافاصله پس از امضای تفاهمنامه ۲۸ خرداد (۱۷ ژوئن) است. این تفاهمنامه که به امضای عالیترین مقام اجرایی آمریکا یعنی رئیسجمهور این کشور رسیده بود، بر اساس بند ۷ خود نویددهنده یک گشایش بزرگ بود: «پایان دادن به همه انواع تحریمها علیه ایران». این تفاهمنامه قرار بود زمینهساز یک روند دیپلماتیک جامع و پایان قطعی جنگ در تمام جبههها باشد.
اما روبیو، که این توافق را در تضاد کامل با دکترین ۱۴ ساله خود میدید، بلافاصله وارد عمل شد. او تنها چند روز پس از امضای تفاهمنامه اسلامآباد، راهی منطقه خاورمیانه شد و با سفر به سه کشور جنوب خلیج فارس، یک ضدحمله دیپلماتیک را آغاز کرد. نقطه اوج این ضدحمله، برگزاری نشستی با وزرای خارجه کشورهای شورای همکاری خلیج فارس در تاریخ ۵ تیرماه (۲۵ ژوئن) در شهر منامه بود.
خروجی این نشست، یعنی «بیانیه منامه»، عملاً یک کودتای دیپلماتیک علیه تفاهمنامه اسلامآباد بود. روبیو از طریق این بیانیه، ماهیت تفاهمنامه را از یک توافق صلحمحور به یک فرآیند بهشدت پیچیده، چندبعدی و مشروط تقلیل داد. در بیانیه منامه، بدون در نظر گرفتن تعهدات رئیسجمهور آمریکا در متن تفاهمنامه، کوهی از شروط جدید و دستنیافتنی برای پایان جنگ و رفع تحریمها مطرح شد.
در این بیانیه، دقیقاً همان محورهایی که روبیو در سنا روی آنها وسواس داشت گنجانده شد: موشکهای بالستیک و پهپادهای ایرانی به عنوان طیفی از تهدیدات که باید مهار شوند، گروههای مقاومت منطقه تحت عنوان گروههای مسلح غیردولتی و مانع صلح، و در نهایت گره زدن رفتار منطقهای ایران به عنوان پیششرط قطعی برای هرگونه تعامل اقتصادی.
شاهکار تخریبی روبیو در بیانیه منامه، بازتعریف مفهوم «تجارت با ایران» بود. در حالی که بند ۷ تفاهمنامه اسلامآباد وعده پایان همه تحریمها را میداد، روبیو در منامه تجارت را یک «امتیاز مشروط و قابل بازگشت» تعریف کرد. این یعنی هرگونه گشایش اقتصادی منوط به توقف رفتارهایی میشد که آمریکا آنها را بیثباتکننده میخواند. این صورتبندی هوشمندانه و در عین حال مخرب، عملاً شمشیر داموکلس را بر سر اقتصاد ایران نگه میداشت و بند ۷ تفاهمنامه را از یک تعهد حقوقی به یک وعده توخالی تبدیل میکرد که هر لحظه با بهانهجویی درباره مسائل موشکی یا منطقهای قابل ابطال بود. او با این کار، اقتصاد ایران را گروگان خواستههای منطقهای آمریکا کرد.
بخش چهارم: مسیر موازی لبنان؛ دور زدن بند اول تفاهمنامه
اقدامات تخریبی مارکو روبیو صرفاً به حوزه اقتصاد و خلیج فارس محدود نمیشد. او برای اطمینان از شکست قطعی تفاهمنامه اسلامآباد، جبهه دومی را نیز در حوزه نظامی و منطقهای باز کرد. بند اول تفاهمنامه اسلامآباد بسیار صریح و بدون ابهام بود: «خاتمه فوری و دائمی عملیاتهای نظامی در تمامی جبههها، از جمله در لبنان». کلمات «فوری» و «دائمی» نشان از یک اراده قاطع برای پایان خونریزی داشت.
اما روبیو تنها یک روز پس از صدور بیانیه منامه و دقیقاً ۹ روز پس از امضای تفاهمنامه اسلامآباد، در تاریخ ۶ تیرماه (۲۶ ژوئن) در واشنگتن یک «چارچوب سهجانبه» میان آمریکا، اسرائیل و لبنان امضا کرد. این اقدام که با ابتکار شخصی و رهبری او پیش رفت، یک دهنکجی آشکار به متن تفاهمنامه بود.
بر اساس گزارش نشریه معتبر آتلانتیک، روبیو از ماهها قبل برای این سناریو برنامهریزی کرده بود. استدلال ظاهری او این بود که چون «لبنان یک کشور مستقل است»، پرونده آن باید از مذاکرات کلان میان ایران و آمریکا جدا شود. اما در پس این استدلال حقوقی، یک مینگذاری خطرناک پنهان بود. چارچوب طراحی شده توسط روبیو، خروج ارتش اسرائیل از جنوب لبنان را به یک شرط غیرممکن و بهشدت زمانبر گره زد: «خلع سلاح کامل حزبالله».
علاوه بر این، در این چارچوب موازی، هم حزبالله از روند مذاکرات حذف شد و هم دست ایران از پرونده لبنان کوتاه گردید. تأثیر عملی این اقدام فاجعهبار بود؛ کلمه «فوری» در بند اول تفاهمنامه اسلامآباد عملاً بیمعنی شد، زیرا خروج اسرائیل منوط به فرآیند طولانی، پرالتهاب و تضمیننشده خلع سلاح یک گروه شبهنظامی قدرتمند شده بود. روبیو با باز کردن این مسیر موازی، به جای خاموش کردن آتش جنگ در جبههها، هیزم جدیدی بر آن ریخت و خروج نظامی را گروگان اهداف حداکثری و غیرواقعبینانه کرد.
معمای پنهانکاری؛ جاهطلبیهای سیاسی در مسیر ریاست جمهوری ۲۰۲۸
یکی از پرسشهای اساسی در تحلیل رفتار مارکو روبیو این است که چرا فردی با چنین نقش محوری، استراتژیک و تعیینکنندهای در طراحی سیاستها، تا این حد تلاش میکرد در تاریکی باقی بماند و چهره عمومی مذاکرات را به افرادی چون جیدی ونس یا ویتکاف واگذار کند؟ پاسخ به این پرسش را نباید در بیعلاقگی او به موضوعات خاورمیانه جستجو کرد، بلکه کلید این معما در «جاهطلبیهای سیاسی» و «چشمانداز انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۸» نهفته است.
گزارش بلومبرگ به صراحت اشاره میکند که روبیو به شدت مراقب اعتبار سیاسی خود بوده است. در ایالات متحده سال ۲۰۲۶، فضای عمومی به شدت ضد جنگ است. نظرسنجیهای معتبر نشان میدهند که بیش از ۶۰ درصد از شهروندان آمریکایی به شدت با هرگونه تجاوز نظامی مشترک میان آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران مخالف هستند. زنگ خطر برای جمهوریخواهان آنجا به صدا درآمده است که حتی حامیان افراطی و وفادار به جریان «بازگشت عظمت آمریکا» (MAGA) که هسته سخت طرفداران دونالد ترامپ را تشکیل میدهند، از درگیر شدن کشورشان در یک جنگ بیپایان دیگر در خاورمیانه انتقاد میکنند.
انبیسی نیوز در تحلیل خود اشاره میکند که این فاصلهگیری عامدانه، یک تاکتیک به شدت «سودمند از نظر سیاسی» برای روبیو است. او که رویای ورود به رقابتهای ریاست جمهوری ۲۰۲۸ را در سر میپروراند، به خوبی میداند که داشتن برچسب «معمار یک جنگ نامحبوب» میتواند شانس او را برای همیشه نابود کند.
در این میان، رقابت پنهان و آشکار او با «جیدی ونس»، معاون رئیسجمهور، ابعاد ماجرا را پیچیدهتر میکند. ونس چهرهای است که بارها مخالفت صریح خود را با «جنگهای بیپایان آمریکا» اعلام کرده و رویکردی بهنسبت انزواگرایانه دارد. در نقطه مقابل، روبیو یک چهره مداخلهجو است که سابقه طولانی در حمایت از مداخلات نظامی در خاورمیانه و آمریکای مرکزی و لاتین دارد.
از دیدگاه ماکیاولیستی روبیو، قرار دادن جیدی ونس در ویترین مذاکراتی که از پیش با مکانیزمهای پنهان (نظیر بیانیه منامه و چارچوب لبنان) محکوم به شکست شده بود، یک پیروزی مضاعف است. شکست ونس در رسیدن به توافق با ایران، نه تنها سیاستهای فشار روبیو را تثبیت میکرد، بلکه بزرگترین رقیب درونحزبی او برای انتخابات ۲۰۲۸ را بیاعتبار میساخت. روبیو که در سال ۲۰۱۶ رقابتهای مقدماتی را به ترامپ واگذار کرده بود، اکنون مصمم است پس از ۱۲ سال صبر، با قربانی کردن صلح خاورمیانه و بیاعتبار کردن رقبای داخلی، نامزد بلامنازع جمهوریخواهان شود.
معمار ویرانی دیپلماسی
با کنار هم قرار دادن قطعات این پازل پیچیده — از توقف مذاکرات پاکستان با یک تماس از میامی، تا سوابق افراطی ۱۴ ساله در سنا، مهندسی بیانیه منامه برای شرطیسازی اقتصاد، ایجاد چارچوب موازی برای تداوم اشغالگری در لبنان و در نهایت محاسبات سرد و بیرحمانه انتخاباتی برای سال ۲۰۲۸ — یک تصویر جامع و غیرقابل انکار شکل میگیرد.
مارکو روبیو در مذاکرات ۲۰۲۶، صرفاً یک وزیر خارجه نبود؛ او فرمانده یک عملیات تخریبی علیه دیپلماسی بود. هرچند از نظر تحلیلی نمیتوان به صورت مطلق ادعا کرد که او «تنها» عامل شکست تفاهمنامه ۱۷ ژوئن (۲۸ خرداد) بوده است، اما بدون شک شواهد و قرائن اثبات میکنند که او «محوریترین و کلیدیترین» عامل این بنبست بوده است.
او با زیرکی تمام، چارچوب تفاهمنامهای را که قرار بود نقطه پایان تنشها باشد، به یک «معادله فشار مشروط» دگردیسی داد. در هندسه طراحی شده توسط روبیو، هیچ امتیازی رایگان نبود؛ هر گشایش تجاری به توقف سیاستهای منطقهای گره خورد، هرگونه خروج نظامی به خلع سلاح مقاومت مشروط شد و هر گام دیپلماتیک به تعهداتی فراتر از متن توافق اولیه منوط گردید. مارکو روبیو با پنهان شدن در پشت نقاب دیپلماتیک و قربانی کردن منافع بلندمدت صلح به پای جاهطلبیهای ریاستجمهوری خود، ثابت کرد که همچنان یک جنگطلب تمامعیار است که هنر او، تبدیل کردن توافقنامههای صلح به ابزاری برای تداوم جنگ و فشار است. در نهایت، تاوان این بازیهای پشتپرده و استراتژیهای فردی را نه سیاستمداران در واشنگتن، بلکه ثبات و امنیت در منطقه خاورمیانه پرداخت کرده است.