خدافراموشی و خودفراموشی؛ آغاز مسخ فردی یا جمعی

جواد شاملو
مسخ، داستان انسانی است که مدت‌ها پیش از تبدیل شدن به حشره، انسان بودن را از یاد برده بود. خداوند در آیه نوزدهم سوره حشر می‌فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» و در این آیه از نسبتی هولناک میان فراموش کردن خدا و فراموش کردن خویشتن سخن می‌گوید. اما چگونه ممکن است آدمی، در حالی که هر روز با خود زندگی می‌کند، از یاد خودش غافل شود؟ این فراموشی چه معنایی دارد و چگونه می‌توان آن را تشخیص داد؟
پاسخ‌های متعددی برای این پرسش وجود دارد، اما یکی از هولناک‌ترین آن‌ها را می‌توان در رمان «مسخ» فرانتس کافکا جست‌وجو کرد. مسخ کافکا پیش از آنکه داستان دگرگونی عجیب یک انسان به حشره باشد، داستان انسانی است که مدت‌ها پیش از این اتفاق، خودش را از یاد برده بود و بی‌آنکه بداند برای چه، به زندگی ادامه می‌داد.
کافکا با قلمی دقیق و بی‌رحم احوال گرگور سامسا را روایت می‌کند؛ کارمندی منظم و وظیفه‌شناس که نزدیک به شش سال، بی‌وقفه و بدون کوچک‌ترین تخطی، به وظایف شغلی خود عمل کرده و زندگی‌اش را وقف کار، حفظ شغل، تأمین معاش خانواده و پرداخت بدهی‌های پدرش کرده است. زندگی او حول همین محور می‌چرخد و چنان در این مناسبات غرق شده که نمی‌تواند بیرون از آن‌ها معنایی برای خویش متصور باشد. کار برای او دیگر صرفاً وسیله‌ای برای تأمین معاش نیست، بلکه به معیار سنجش ارزش زندگی‌اش بدل شده و جلب رضایت رئیس، خودِ غایت زندگی است؛ به گونه‌ای که حتی فرصت نمی‌کند از خود بپرسد آیا این زندگی اساساً ارزش زیستن دارد یا نه.
از همین رو، در آن صبح هولناک که از خواب برمی‌خیزد و درمی‌یابد به حشره‌ای غول‌آسا تبدیل شده، نخستین نگرانی‌اش دگرگونی هولناک جسمش نیست. مسئله اصلی او این است که چگونه باید سر کار برود. او نگران تأخیر، واکنش رئیس و پیامدهای غیبتش برای خانواده است. حتی زمانی که پاهای نازک و بی‌قرارش دیگر از او فرمان نمی‌برند، ذهنش درگیر همان دغدغه‌های کارمندی سابق است. 
این صحنه، از تکان‌دهنده‌ترین لحظات ادبیات مدرن است: گرگور به موجودی تبدیل شده که دیگر نمی‌تواند همچون انسان زندگی کند، اما همچنان نمی‌تواند از منطق زندگی پیشین خود دست بکشد. وحشت ماجرا درست در همین نقطه نهفته است؛ دگرگونی جسمانی گرگور تنها از دگرگونی عمیق‌تری پرده برمی‌دارد که پیش‌تر در باطن او رخ داده بود و به دلیل عادی شدن روزمره، از چشم خودش پنهان مانده بود. او انسانیت خود را در مناسبات شغلی و ترس‌هایش قربانی کرده بود. او خودش را فراموش کرده بود، زیرا نمی‌توانست خود را مستقل از وظایفش بشناسد. انسانی که پاسخ پرسش‌های وجودی را بیرون از حقیقت خویش جست‌وجو می‌کند، رفته‌رفته از خود فاصله می‌گیرد تا به تصویری تبدیل شود که دیگران انتظار دارند. سرانجام آن‌قدر به این معیارها وابسته می‌شود که تمایز میان خود و آن‌ها را از دست می‌دهد.
اینجاست که می‌توان به آیه سوره حشر بازگشت: خدا را فراموش کردند، پس خدا آنان را دچار خودفراموشی کرد. فراموش کردن خدا در جهان‌بینی توحیدی، صرفاً از یاد بردن یک نام یا غفلت از مناسک نیست؛ بلکه گسستن از افق معنایی است که به هستی انسان جهت می‌دهد و جایگاه هر چیز را مشخص می‌کند. وقتی انسان حقیقتی را که غایت زندگی است فراموش کند، ناگزیر معیاری دیگر را جایگزین می‌کند. چیزهایی که قرار بود وسیله باشند—مانند شغل، ثروت، قدرت، شهرت و حتی دانش—به هدف مطلق و محور زندگی تبدیل می‌شوند. انسان به جای آنکه مالک این امور باشد، در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد و تمام زندگی خود را فدای حفظ آن‌ها می‌کند. و این، آغاز مسخ است.
مسئله این نیست که انسان نباید برای پیشرفت، تحصیل یا ثروت تلاش کند. خطر از جایی آغاز می‌شود که این امور جای حقیقت نهایی را بگیرند و انسان نتواند خود را در غیاب آن‌ها تصور کند. فاجعه گرگور سامسا تنها در حشره شدن او نیست؛ بلکه فاجعه بزرگ‌تر این است که حتی این دگرگونی بنیادین نیز او را از خودفراموشی بیدار نمی‌کند. جسم او تغییر کرده اما ذهنش هنوز اسیر مناسباتی است که پیش‌تر مجال یک زندگی انسانی را از او گرفته بودند. در این بستر، نسبت میان «فسق» و مسخ نیز معنایی عمیق‌تر می‌یابد. فسق تنها ارتکاب یک گناه پراکنده نیست، بلکه خروج از مدار حقیقت و عبور از مرزی است که انسان را در جایگاه انسانی‌اش نگه می‌دارد. این انحراف آرام‌آرام انسان را به موجودی تبدیل می‌کند که حقیقت دیگر معیار زندگی‌اش نیست. پیوند این وضعیت با تعبیر قرآنی «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» نشان می‌دهد که گمراهی می‌تواند از خطا در رفتار فراتر رفته و به تباهی صورت و سیرت انسان بینجامد. مسخ در این معنا، از دست رفتن حقیقتی است که انسان را انسان می‌کند و سوسک کافکا تصویری ادبی از همین سقوط است. این رمان هشداری است درباره وضعیتی که انسان چنان درگیر نقش‌ها، جاه‌طلبی‌ها و ترس‌هایش می‌شود که از مواجهه با خویشتن باز می‌ماند. ما باید مراقب نشانه‌های این دگرگونی باشیم و پیوسته از خود بپرسیم که آیا هنوز معیاری مستقل از خواسته‌های روزمره و انتظارات جامعه برای ارزیابی خود داریم؟ آیا آنچه برایش می‌دویم ارزش قربانی کردن زندگی را دارد؟ مسخ در دنیای واقعی بی‌هیچ حادثه خارق‌العاده‌ای رخ می‌دهد؛ کافی است سال‌ها خود را فراموش کنیم و انسان از موجودی هدفمند، به ابزاری برای تأمین نیازها و حفظ موقعیت‌ها تقلیل یابد. اما مسخ صرفاً پدیده‌ای فردی نیست؛ گاهی یک ملت یا یک جامعه، با تمام نهادهایش، هویت خود را از یاد می‌برد. در چنین شرایطی، کلیت جامعه تنها درگیر این می‌شود که از قطاری با مقصد نامعلوم جا نماند و آن‌قدر از عقب ماندن می‌ترسد که حاضر است در این مسیر همه‌چیز، حتی خود را قربانی کند. یکی از امتیازهای تاریخی ایرانیان این است که در فراز و فرودهای تاریخ، هرگز به‌طور کامل در دیگری حل نشدند. ایرانیان بارها پوست انداختند، اما از اصل خویش منقطع نشدند و این نیروی تاریخی همواره امکان بازسازی هویت ایرانی را در مواجهه با تمدن‌های دیگر فراهم کرده است.
به‌عنوان نمونه، با ورود اسلام، جهان معنایی ایرانیان دگرگون شد، اما این دگرگونی به معنای عرب شدن آن‌ها نبود. ایرانیان ضمن پذیرش اسلام، زبان فارسی و میراث پیشین خود را حفظ کردند و خود به بازآفرینان و گسترش‌دهندگان این تمدن بزرگ ارتقا یافتند. در نسبت با تشیع نیز همین امر تکرار شد؛ تشیع با محوریت خاندان پیامبر، به عنصر شکل‌دهنده هویت دینی ایران بدل شد و پیوندی میان ایمان اسلامی و ظرفیت‌های تاریخی ایرانیان شکل گرفت که حیات تمدنی تازه‌ای پدید آورد. در مواجهه تاریخ معاصر با غرب نیز ماجرا مشابه بود. جامعه ایرانی با علم و فناوری و نهادهای مدرن روبه‌رو شد، اما پذیرش این امکانات جدید نباید الزاماً به معنای تسلیم مطلق در برابر غرب و واگذاری استقلال فرهنگی ارزیابی می‌شد. انقلاب اسلامی در اصل طغیانی علیه همین تصور بود؛ اعتراضی به این فرض که ملت‌ها برای پیشرفت ناگزیرند خود را با تصویر قدرت‌های مسلط تطبیق دهند. انقلاب نشان داد که می‌توان از دستاوردهای جهان جدید بهره برد، بی‌آنکه اختیار تعیین مقصد را از دست داد. این طغیان با وجود کاستی‌ها، جنگ‌ها و فشارها همچنان ادامه دارد. اگر امروز پس از تجربه دو جنگ در کمتر از یک سال و شهادت رهبرمان، هنوز حاضر نیستیم موجودیت خود را به خواست دشمن گره بزنیم، ریشه در همین مسئله دارد که «نمی‌خواهیم مسخ شویم». رفاه و امنیت اهداف بسیار مهمی هستند، اما نباید به بهانه بازگشت به زندگی موهوم عادی، از حق تعیین سرنوشت، تمامیت ارضی و منافع ملی بگذریم. نباید اجازه دهیم فرسودگی ناشی از جنگ، ما را به این نتیجه برساند که تسلیم شدن عاقلانه‌ترین راه است؛ چرا که در این صورت میل طبیعی به امنیت، به ابزاری برای نابودی هویت تبدیل می‌شود. با این حال، مسخ تمدنی همواره در کمین است و گاه در قالب استدلال‌های ظاهراً عقلانی آغاز می‌شود. اینجاست که مفهوم «غرب‌زدگی» از نگاه جلال آل‌احمد موضوعیت می‌یابد. غرب‌زدگی به معنای استفاده از امکانات غربی نیست، بلکه از دست دادن قدرت تشخیص و اراده مستقل در برابر غرب است. انسان غرب‌زده، دیگری را معیار نهایی حق، پیشرفت و امکان زندگی می‌داند و تنها دغدغه‌اش این است که چگونه در نظم مسلط موجود پذیرفته شود. برخی جریان‌های سیاسی را نیز باید از همین منظر نقد کرد. کسانی که با وجود دهه‌ها تجربه خصومت و تحریم آمریکا و جنگ‌هایی که نشان داده‌اند دعوا بر سر چند بند توافق نیست، همچنان تصور می‌کنند با دادن امتیاز بیشتر می‌توان به این دشمنی پایان داد، دچار نوعی مسخ سیاسی هستند. گویی مسئله فقط یک سوءتفاهم است که با زبانی دیگر حل می‌شود. مذاکره و دیپلماسی اگر بر اساس شناخت دقیق منافع ملی و از موضع استقلال باشد ابزار ارزشمندی است؛ اما مذاکره‌ای که نقطه آغازش پذیرش برتری دیگری و صرفاً برای جلب رضایت قدرتی باشد که استقلال تو را نمی‌پذیرد، خطرناک است. ترسناک‌ترین صورت مسخ سیاسی همین است که یک جریان، پس از مشاهده شواهد فراوان خصومت، به جای دیدن اراده دشمن، پیوسته از خود بپرسد «چه چیز دیگری باید از خودم کم کنم تا پذیرفته شوم؟». در چنین وضعیتی، هر شکست بهانه‌ای برای عقب‌نشینی بیشتر می‌شود و هر فشاری به جای بیداری، فرد را به این نتیجه می‌رساند که هنوز به اندازه کافی امتیاز نداده است. این همان مسخ ویرانگری است که باید از آن به شدت هراسید.