جواد شاملو
یکی از هنرهایی که برای فهم درست شرایط زمانه به آن نیاز داریم، هنرِ اکستریم لانگشات دیدن زمانه است؛ اینکه بتوانیم از فاصلهای دورتر به اکنون نگاه کنیم، از هیاهوی اتفاقات روزمره و انبوه خبرها فاصله بگیریم و جایگاه تاریخی خودمان را تشخیص دهیم. ما باید بدانیم امروز در چه برههای از تاریخ زندگی میکنیم، چه اپیستمهای بر جهان ما حاکم است و منطق مسلط بر تحولات پیرامونمان چیست. دورهای که امروز ایران از سر میگذراند و جنگ نظامی و اقتصادیای که تجربه میکند، در ادامه کدام روند تاریخی قرار دارد؟ این نبرد از کجا آغاز شده، به کدام نقطه رسیده و چه افقی پیش روی کشور قرار داده است؟ فهم این پرسشها صرفاً یک کنجکاوی نظری یا تاریخی نیست؛ بدون پاسخ به آنها نمیتوانیم موقعیت امروز ایران را بهدرستی درک کنیم، درباره تصمیمهای پیش رو قضاوت کنیم یا تصویری واقعبینانه از آینده داشته باشیم.
پاسخهای گوناگونی میتوان به این سؤال داد. شاید یکی از مهمترین پاسخها این باشد که ما در حال گذراندن آخرین مرحله از مبارزه ملی ـ تاریخی خود برای حفظ استقلال ایران در برابر هژمونی تمدن غرب هستیم؛ مبارزهای که در جدیترین و آشکارترین شکل معاصر خود، از سال ۱۳۴۲ و با قیام حوزههای علمیه آغاز شد، نخستین پیروزی بزرگش را در سال ۱۳۵۷ به دست آورد و پس از آن وارد مرحله دوم شد. اگر بخواهیم تاریخ معاصر ایران را از این زاویه روایت کنیم، با یک سلسله رخدادهای پراکنده و بیارتباط با یکدیگر مواجه نیستیم؛ بلکه با یک نبرد طولانی و چندمرحلهای روبهرو هستیم که صورتها و میدانهای آن تغییر کرده، اما مسئله اصلیاش همچنان ثابت مانده است: استقلال ایران و حق این کشور برای تعیین سرنوشت خود، بیرون از اراده و سلطه قدرتهای مسلط جهانی.
مرحله نخست این مبارزه، انقلاب اسلامی بود؛ قیامی که در سال ۱۳۵۷ به نخستین پیروزی بزرگ این مسیر انجامید. انقلاب، صرفاً جابهجایی یک حکومت با حکومتی دیگر نبود؛ بلکه تلاشی برای پایان دادن به نظمی بود که در آن استقلال سیاسی ایران، در عمل، تابع اراده قدرتهای خارجی تعریف میشد.
پیروزی انقلاب به معنای پایان مبارزه نبود؛ آغاز دورهای تازه از آن بود. از همان لحظه، مسئله استقلال از یک مطالبه سیاسی به بنیان نظم جدید کشور تبدیل شد و ایران برای نخستین بار در تاریخ معاصر خود، در موقعیتی قرار گرفت که میخواست بدون اتکا به اراده قدرتهای بزرگ، درباره جهتگیری سیاسی، امنیتی و تمدنی خود تصمیم بگیرد. طبیعی بود که چنین تحولی با واکنش قدرتهایی روبهرو شود که استقلال ایران را نه یک حق ملی، بلکه تهدیدی علیه نظم مطلوب خود میدیدند.
در مرحله دوم، جنگ تحمیلی هشتساله به مهمترین آزمون استقلال ایران تبدیل شد. دفاع مقدس، دومین موفقیت بزرگ این مبارزه را رقم زد. ایران در برابر جنگی ایستاد که تنها یک تجاوز نظامی از سوی همسایه غربی نبود؛ بلکه در متن آن، اراده بسیاری از قدرتهای جهانی برای متوقف کردن انقلاب اسلامی و بازگرداندن ایران به مدار وابستگی قرار داشت. کشور در شرایطی که بخش مهمی از جهان در برابرش صفآرایی کرده بود، توانست از موجودیت و تمامیت ارضی خود دفاع کند و نشان دهد که برای حفظ استقلالش حاضر است هزینهای سنگین بپردازد. پایان جنگ، پایان این مسیر نبود؛ بلکه نقطه آغاز دورهای تازه از پیشرفت و توسعه زیر سایه استقلال بود. ایران از دل جنگ، تجربهای راهبردی از دفاع، خوداتکایی و سازماندهی ظرفیتهای ملی به دست آورد؛ تجربهای که در دهههای بعد، به یکی از مهمترین سرمایههای قدرت کشور تبدیل شد.
در دوره بعد، ایران کوشید این استقلال را از سطح مقاومت و حفظ موجودیت فراتر ببرد و به قدرتی مؤثر در معادلات منطقهای و جهانی تبدیل شود. پیشبرد برنامه هستهای، توسعه توان موشکی و گسترش عمق راهبردی منطقهای، اضلاع مختلف این تلاش بودند. ایران دیگر صرفاً کشوری نبود که میخواست در برابر فشار خارجی دوام بیاورد؛ میخواست قدرت ملی خود را بسازد، امنیتش را به ظرفیتهای درونی متکی کند و در معادلات پیرامونی و فراتر از منطقه نقشآفرین باشد. در همین مسیر، به یک قدرت مسلم منطقهای و بازیگری مهم در سطح جهانی تبدیل شد. نهضت مدافعان حرم نیز یکی از جلوههای مهم همین مرحله بود؛ نهضتی که نشان داد ایران برای دفاع از امنیت و منافع راهبردی خود، به مرزهای رسمی کشور محدود نمیماند و میتواند در فاصلهای بسیار دورتر از مرزهای جغرافیایی خود، خاکریزهای دفاعی بنا کند. این حضور، امتداد همان منطقی بود که در دفاع مقدس شکل گرفته بود؛ با این تفاوت که اکنون میدان دفاع از امنیت ملی، ابعادی منطقهای و فرامنطقهای پیدا کرده بود.
مجموع این تحولات، غرب را به این جمعبندی رساند که برای مقابله با ایران، دیگر نمیتوان صرفاً به مهار غیرمستقیم، فشارهای سیاسی و حمایت از بازیگران نیابتی بسنده کرد. ایران به سطحی از قدرت و استقلال رسیده بود که ادامه مسیرش میتوانست جایگاه آن را در نظم جهانی تثبیت کند. از این منظر، به نظر میرسید زمان آن فرا رسیده است که غرب خود مستقیماً پا پیش بگذارد، هزینه رویارویی را بپذیرد و این مبارزه استقلالطلبانه را به نقطه پایان برساند. این همان آغازی بود که میتوان آن را ورود به مرحله چهارم و آخرین مرحله این مبارزه دانست؛ مرحلهای که در آن، تقابل از شکلهای پراکنده و غیرمستقیم فاصله گرفت و به رویارویی آشکارتر با قدرتهای اصلی نظم مسلط جهانی رسید.
این دوره در تابستان ۱۳۹۷، همزمان با خروج آمریکا از برجام و آغاز تروریسم ارزی افسارگسیخته دولت ترامپ، شروع شد. خروج آمریکا از توافقی که ایران به تعهدات خود در آن پایبند بود، تنها یک تصمیم دیپلماتیک نبود؛ آغاز مرحلهای تازه از فشار همهجانبه برای فرسایش بنیانهای اقتصادی و اجتماعی کشور بود. جنگ اقتصادی قرار بود همان کاری را انجام دهد که جنگ نظامی نتوانسته بود: تضعیف اراده ملی، مختل کردن مسیر توسعه و واداشتن ایران به عقبنشینی از استقلال راهبردی خود. در واقع، میدان نبرد گسترش یافته بود و اقتصاد، معیشت مردم و ثبات داخلی نیز به بخشهایی از این رویارویی تبدیل شده بودند.
در دیماه ۱۳۹۸، با ترور سپهبد درخشان تاریخ ایران، سردار حاج قاسم سلیمانی، در فرودگاه بغداد و پاسخ قاطع ایران به این اقدام در پادگان عینالأسد، تقابل وارد سطح تازهای شد. ترور فرماندهای که نماد عمق راهبردی ایران و یکی از معماران اصلی قدرت منطقهای کشور بود، پیامی روشن داشت: آمریکا آماده است برای متوقف کردن مسیر قدرتیابی ایران، مستقیماً دست به اقدام نظامی بزند. پاسخ ایران در عینالأسد نیز نشان داد که این اقدام بدون هزینه نخواهد ماند و ایران، برخلاف تصویری که برخی از قدرتهای غربی از آن ارائه میکردند، توان و اراده پاسخگویی مستقیم به آمریکا را دارد. از آن مقطع به بعد، دیگر نمیشد تقابل ایران و آمریکا را صرفاً در چارچوب تحریم و فشار اقتصادی یا منازعات نیابتی فهم کرد.
دشمن در این مرحله، پیش از آنکه میداندار گلوله و دلار باشد، به مهندسی ادراک و جنگ شناختی روی آورد. هدف این یورش رسانهای، وارونهسازی مفهوم استقلال، بزرگنمایی هزینههای ایستادگی و القای بنبست است؛ تا از این طریق، اراده ملی را از درون تهی کرده و تسلیم را به عنوان گزینهای عقلانی تئوریزه کند و در نگاهی جاهطلبانه، افق براندازی را نیز محقق سازد. همزمانی جنگ رسانهای با جنگ اقتصادی منجر به ناآرامیهای اجتماعی مهمی در سالهای 98، 1401 و 1404 شد. در تمام این ناآرامیها دشمن نقش فعال ایفا میکرد تا نارضایتیای که مهمترین مسببش خودش بود را تبدیل به یک بحران مهلک امنیتی برای جمهوری اسلامی ایران کند. اوج این تنشآفرینی در دیماه 1404 بود، فتنهای با ابعاد بیسابقه که تنها با واژه «کودتا» قابل توصیف است؛ واژهای که اگر رهبر شهید انقلاب آن را به صراحت به کار نمیبردند؛ شاید ما در به کار بردنش دچار لکنت میشدیم.
اما در سال ۱۴۰۳، با ورود اسرائیل به سطحی بیسابقه از تنش نظامی با ایران، این مرحله به اوج تازهای رسید. حمله به کنسولگری ایران، شهادت مشکوک شهید رئیسی، اقدام گستاخانه رژیم صهیونیستی در ترور شهید اسماعیل هنیه در تهران و جنایات کثیف این موجودیت غاصب در بیروت، مجموعهای از رخدادها را رقم زد که دیگر نمیشد آنها را صرفاً حوادثی جداگانه یا محدود به اختلافات ایران و اسرائیل دانست. شهادت سیدحسن نصرالله، ماه درخشان محور مقاومت، نیز ضربهای بزرگ به یکی از مهمترین ارکان جبهه منطقهای ایران بود. پاسخ ایران به این جنایتها، نشان داد که کشور قصد ندارد در برابر تغییر قواعد رویارویی، به انفعال تن بدهد. مرحله چهارم دفاع ایران از استقلال خود، در این مقطع وارد قلمروی کاملاً جدید شده بود؛ قلمرویی که در آن، مرز میان جنگ نیابتی و تقابل مستقیم، بیش از هر زمان دیگری کمرنگ شد.
این مسیر در نهایت به سلسله نبردهای مستقیم آمریکا و اسرائیل با ایران انجامید و جنگ دوازدهروزه، جنگ چهلروزه و جنگ هرمز را خلق کرد. هر یک از این نبردها، بخشی از واقعیت قدرت ایران را آشکار کرد و ابعاد تازهای از این تقابل را به نمایش گذاشت. جنگ دیگر صرفاً مسئلهای نظامی میان دو یا چند بازیگر نبود؛ پای امنیت منطقه، مسیرهای راهبردی تجارت جهانی، معادلات انرژی و حتی آینده نظم بینالمللی نیز به میان آمده بود. ایران در این مرحله نشان داد که برخلاف محاسبات دشمن، نهتنها از ظرفیت دفاع از خود برخوردار است، بلکه میتواند بر معادلاتی اثر بگذارد که از محدوده جغرافیایی منطقه فراتر میروند. به این ترتیب، آنچه در ابتدا مبارزهای برای حفظ استقلال سیاسی ایران به نظر میرسید، اکنون به آزمونی برای جایگاه ایران در نظم آینده جهان تبدیل شده است.
مهمترین دستاورد این مرحله، البته صرفاً در توان نظامی یا میزان اثرگذاری ایران بر معادلات جهانی خلاصه نمیشود. ایران در این نبردها، اراده ملی خود را نیز به نمایش گذاشته است؛ ارادهای که در سختترین شرایط، زیر سنگینترین فشارهای نظامی، اقتصادی و روانی، از هم نپاشیده است. حتی شهادت مهمترین چهره استقلالطلب معاصر ایران، شهید سیدعلی حسینی خامنهای، رضوانالله تعالی علیه، نیز نتوانست این اراده را در هم بشکند. از قضا، این اتفاق نهتنها به فرونشستن عزم ملی منجر نشد، بلکه آن را پررنگتر و پرتوانتر کرد. این شاید یکی از مهمترین خطاهای محاسباتی دشمن باشد: تصور اینکه اراده یک ملت را میتوان به یک فرد، حتی مهمترین فرد آن، تقلیل داد و با حذف او، مسیر تاریخی یک کشور را متوقف کرد. تجربه ایران نشان میدهد که استقلال، هنگامی که به یک خواست ملی و تاریخی تبدیل شود، دیگر به عمر سیاسی یا حیات یک شخصیت وابسته نیست.
از این منظر، ما اکنون در واپسین صحنههای مرحله چهارم قرار داریم. این مرحله، برخلاف تصور کسانی که هر جنگ یا بحران را یک اتفاق مستقل و مقطعی میبینند، صرفاً دورهای از تنش نظامی نیست که با یک آتشبس یا توافق سیاسی به پایان برسد. مسئله اصلی در این مرحله، تعیین تکلیف جایگاه ایران در نظم آینده جهان است؛ اینکه آیا ایران میتواند همچنان بهعنوان کشوری مستقل، صاحب اراده و برخوردار از قدرت تصمیمگیری راهبردی باقی بماند یا در نهایت ناچار خواهد شد به مدار نظم مطلوب قدرتهای مسلط بازگردد. جنگ اقتصادی، حملات نظامی، ترور شخصیتهای کلیدی، فشارهای سیاسی و تلاش برای تضعیف انسجام داخلی، همگی اجزای یک پروژه بزرگترند که هدف نهایی آن چیزی جز متوقف کردن مسیر استقلال ایران نیست.
به همین دلیل است که باید به زمانه از فاصلهای دورتر نگاه کنیم. ممکن است در دل تحولات روزانه، حجم خسارتها، دشواریهای اقتصادی، فراز و فرودهای میدانی و پیچیدگی تصمیمهای سیاسی، تصویر کلی را از نظر ما پنهان کند. ممکن است در هر مقطع، پرسشهای فوری و اضطرابهای طبیعی ناشی از جنگ، تمام توجه ما را به خود معطوف سازد. اما اگر از این جزئیات فاصله بگیریم و روند تاریخی را یکجا ببینیم، درمییابیم که ایران در حال گذراندن آخرین و تعیینکنندهترین مرحله از یک مبارزه چنددههای است؛ مبارزهای که از قیام سال ۱۳۴۲ آغاز شد، با انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ به پیروزی رسید، در دفاع مقدس تثبیت شد، در دوره پیشرفت و گسترش قدرت ملی گسترش پیدا کرد و اکنون در رویارویی مستقیم با قدرتهای اصلی نظم غربی به نقطه سرنوشتساز خود رسیده است.
این به معنای آن نیست که پس از عبور از این مرحله، همه مسائل و مشکلات ایران پایان خواهد یافت یا دیگر هیچ قدرتی در جهان به مقابله با کشور برنخواهد خاست. مسئله، عمیقتر از این است. سخن بر سر عبور از یک آستانه تاریخی است؛ آستانهای که پس از آن، جایگاه ایران بهعنوان یک قدرت مستقل جهانی، نه یک ادعای سیاسی یا آرزوی ملی، بلکه واقعیتی تثبیتشده در معادلات بینالمللی خواهد بود. اگر این مرحله را هم تاب بیاوریم ــ که میآوریم ــ از پیچی عبور کردهایم که پس از آن، جایگاه ایران بهعنوان یک قدرت مستقل جهانی را هیچ قدرت کوچک و بزرگی نمیتواند انکار کند یا زیر سؤال ببرد. ما در آستانه پایان یک دوره طولانی از مبارزه برای اثبات حق استقلال خود هستیم؛ دورهای که پایانش نه بازگشت به نقطه آغاز، بلکه تثبیت جایگاهی تازه برای ایران در جهان خواهد بود.