افشین کیانی
نقدی بر سیاهنمایی، تصادفهای تحمیلی و بهرهبرداری عاطفی در سینمای ایران
سینمای اجتماعی قرار نیست تصویری زیبا و آرامشبخش از جامعه ارائه دهد. وظیفه آن میتواند افشای نابرابری، فساد، فقر و روابط غیرانسانی باشد. اما میان نقد اجتماعی و نمایش اغراقآمیز سیاهی تفاوت مهمی وجود دارد: فیلم اجتماعی میکوشد واقعیت را بشناسد و به تماشاگر بشناساند؛ درحالیکه سیاهنمایی ممکن است تنها به انباشتن بدبختیها برای ایجاد شوک و تأثر عاطفی بسنده کند.
فیلم «ته آسفالت» را میتوان از همین منظر مورد بررسی قرار داد.
داستان فیلم درباره جوانی است که دختری را که با او رابطه دارد، به خانهای میآورد و از او برای کسب درآمد به عنوان کارگر جنسی استفاده میکند. موقعیت بهخودیخود تلخ و تکاندهنده است. اما فیلمنامه برای افزایش شدت این تلخی، زنجیرهای از تصادفها را به کار میگیرد.
برادر دختر، بیآنکه بداند خواهرش در آن خانه حضور دارد، به همان مکان دعوت میشود. حتی برای جبران کمبود پول خود با خواهرش تماس میگیرد و از او کمک مالی میخواهد. اینجا فیلم یکی از دردناکترین تناقضهای داستانش را میسازد: خواهری که در شرایط استثمار جنسی قرار گرفته، همچنان میکوشد از برادرش حمایت کند؛ درحالیکه برادر، ناآگاهانه، در آستانه ورود به اتاقی قرار دارد که خواهرش در آن است.
ابتدا دوست برادر وارد اتاق میشود. سپس دختر متوجه میشود که برادر خودش نیز بیرون منتظر است. او از مردی که وارد اتاق شده کمی فرصت میخواهد و در نهایت از پنجره طبقه دوم به خیابان میپرد. فیلم در همین نقطه پایان مییابد.
این پایانبندی بدون تردید میتواند تماشاگر را متأثر کند؛ اما پرسش اصلی این است که آیا تأثر عاطفی بهتنهایی نشانه موفقیت هنری است؟
فیلمنامهنویس موقعیتی ساخته که در آن تقریباً تمام عناصر برای رسیدن به بیشترین میزان رنج و تحقیر شخصیت اصلی تنظیم شدهاند: بهرهکشی جنسی، ناآگاهی برادر، تماس تلفنی برای درخواست پول، ورود دوست برادر و سرانجام تهدید مواجهه مستقیم خواهر و برادر.
هرکدام از این موقعیتها ممکن است در واقعیت رخ دهند، اما کنار هم قرار گرفتن آنها نیازمند منطق روایی نیرومندی است. اگر فیلم نتواند چنین منطقی ایجاد کند، خطر آن وجود دارد که تماشاگر بهجای مواجهه با واقعیت پیچیده اجتماعی، با مجموعهای از حوادث طراحیشده برای تحریک احساسات روبهرو شود.
مشکل دیگر، نحوه بازنمایی جامعه است. آیا فیلم از خلال سرنوشت این دختر میخواهد ساختارهای فقر، استثمار و آسیبپذیری زنان را بررسی کند، یا صرفاً میکوشد تصویری سراسر تباه از روابط انسانی در ایران ارائه دهد؟
وجود چنین آسیبهایی را نمیتوان انکار کرد، اما وجود یک آسیب اجتماعی به معنای نمایندگی آن از کل جامعه نیست. اثر هنری هنگامی به تعمیم اجتماعی دست میزند که بتواند میان سرگذشت شخصیتها و ساختارهای گستردهتر جامعه رابطهای قانعکننده برقرار کند.
همچنین باید پرسید آیا دختر در این فیلم شخصیتی مستقل با گذشته، انگیزه، اراده و کشمکش درونی است، یا بیشتر به ابزاری برای انتقال پیام تلخ فیلمساز تبدیل شده است؟
پایان فیلم از این نظر اهمیت ویژهای دارد. پریدن دختر از پنجره میتواند نمادی از بنبست، وحشت و نبود راه فرار باشد. اما اگر فیلم فرصت کافی برای شناخت جهان درونی او فراهم نکرده باشد، این کنش بیش از آنکه نتیجه منطقی سیر شخصیت باشد، ممکن است به آخرین ضربه عاطفی به تماشاگر تبدیل شود.
نقد این پایانبندی به معنای انکار رنج زنانی نیست که در معرض بهرهکشی جنسی قرار دارند. برعکس، دقیقاً به دلیل اهمیت این موضوع باید پرسید آیا سینما توانسته چنین رنجی را با عمق و مسئولیت هنری بازنمایی کند؟
ته آسفالت در خوانشی انتقادی، با این پرسش روبهروست که آیا برای نشان دادن سقوط اخلاقی یک جامعه، کافی است مجموعهای از تلخترین موقعیتهای ممکن را کنار هم بچینیم؟
سینمای اجتماعی زمانی به شناخت عمیقتری از جامعه میرسد که بهجای استفاده از انسانهای آسیبدیده برای تولید شوک، به آنها شخصیت، پیچیدگی و امکان دیدهشدن بدهد.
تلخ بودن یک فیلم الزاماً به معنای عمیق بودن آن نیست؛ همانطور که تکاندهنده بودن یک پایان، بهتنهایی نشاندهنده استحکام فیلمنامه نیست.