بازگشت امام خمینی نمادی بود از اینکه هرگاه امت به بلوغ اطاعت از ولی خدا برسد سنت الهی بر ظهور و حضور تعلق میگیرد
دوازدهم بهمن؛ مشق ظهور امام دوازدهم
گروه فرهنگی
دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ تجلی یک سنت الهی و ماکتی از واقعه شریف ظهور بود. بازخوانی این رویداد در زمانه کنونی که جریانهای برانداز و اپوزیسیون سلطنتطلب با تنفس مصنوعی غرب در پی بازسازی استبداد هستند، پرده از دو منطق کاملاً متضاد برمیدارد: منطق «قیام لله» که متکی بر بازوان ملت است و منطق «کودتای نیابتی» که چشم به دالانهای قدرت در واشنگتن و لندن دارد.
برای درک عظمت دوازدهم بهمن باید به فلسفه غیبت و ظهور در جهانبینی شیعی نگریست. همانگونه که غیبت حضرت ولیعصر (ارواحنا فداه) نه خواست ایشان، بلکه نتیجهی قهری ناامنی زمین و عدم بلوغ بشریت برای پذیرش عدالت مطلق است، تبعید پانزدهساله امام خمینی نیز محصول عدم آمادگی امت در خرداد ۴۲ بود. طاغوت، امام را تبعید کرد و آن خورشید را پشت ابرهای غربت برد، چرا که جامعه هنوز به آن حد از رشد سیاسی و ایثار نرسیده بود که بتواند حلقه حفاظتی پیرامون ولیّ خدا تشکیل دهد. تبعید امام شباهتی تاریخی به غیبت داشت؛ دوری اجباری مصلحی که جانش در میان طواغیت در خطر بود.
اما دوازدهم بهمن، نقطه عطف این تاریخ بود. چه اتفاقی افتاد که امام تصمیم به بازگشت گرفت؟ آیا ارتش شاهنشاهی منحل شده بود؟ هنوز نه. آیا آمریکا دست از حمایت رژیم پهلوی برداشته بود؟ هنوز نه. متغیر اصلی، بلوغ اراده ملت بود. بازگشت امام خمینی نمادی بود از اینکه هرگاه امت به بلوغی برسد که جان خود را سپر بلای رهبر کند، سنت الهی بر ظهور و حضور تعلق میگیرد. مردم ایران در سال ۵۷ با حضور میلیونی خود، فرودگاه مهرآباد و خیابانهای تهران را به امنترین نقطه جهان برای رهبرشان تبدیل کردند. این همان فرمول نهایی ظهور است:« امنیت امام، در گرو بیداری امت است.»
در سوی دیگر این معادله، سرنوشت محتوم طاغوت قرار دارد. وقتی اراده الهی با سیل خروشان ملت گره میخورد، محاسبات مادی فرو میریزد. شاپور بختیار در روزهای منتهی به دوازدهم بهمن، نماد تمامعیار استیصال و بیارادگی بود. او که تمام ابزارهای مادی قدرت (ارتش، ساواک، حمایت رسانهای غرب و پشتیبانی دیپلماتیک آمریکا) را در اختیار داشت، در برابر منطق ایمانی امام و حضور مردم، به یک «تماشاگر محض» تبدیل شد. بستن فرودگاهها، تهدید به انفجار هواپیما و مانورهای نظامی، همگی در برابر آن عزم الهی رنگ باخت. این درس بزرگ تاریخ است: وقتی زمینه برای حاکمیت حق فراهم شود، حاکمان جور با تمام یال و کوپالشان، همچون خسوخاشاک از مسیر سیلاب اراده مردم کنار زده میشوند و اختیاری از خود نخواهند داشت.
امروز اما، نظارهگر کمدیِ تلخِ تاریخ هستیم. جریانی که خود را اپوزیسیون مینامد و داعیهدار نجات ایران است، درست در نقطه مقابل منطق ۱۲ بهمن ایستاده است. اگر امام خمینی (ره) مشروعیت خود را از «تکیه بر خدا» و «قدرت مردم» میگرفت، اپوزیسیون فعلی مشروعیتش را در «لابی با سناتورهای غربی» و «التماس برای تحریم بیشتر» جستجو میکند. سلطنتطلبانی که امروز شعار ملیگرایی میدهند، در واقع منتظرند تا بیگانگان برایشان فرش قرمز پهن کنند. آنها درک نکردهاند که در ایران، تغییرات بزرگ از «پایین به بالا» و با جوشش درونی رخ میدهد، نه با نسخههای پیچیده شده در کنفرانسهای امنیتی مونیخ یا پارلمان اروپا.
منطق انقلابی امام به ما میآموزد که استقلال، خریدنی نیست و آزادی، هدیهای نیست که با هواپیماهای ناتو ارسال شود. تفاوت بنیادین در اینجاست: امام خمینی آمد تا به مردم «جرأتِ بودن» بدهد، اما این مدعیان میخواهند بیایند تا دوباره ایران را به «ژاندارمِ اجارهای» غرب تبدیل کنند. بازگشت امام، تمرینِ عملیِ ظهور بود؛ تمرینی که نشان داد اگر مردم بخواهند، هیچ قدرتی توان ایستادگی در برابرشان را ندارد. اما راه اپوزیسیون امروز، تکرارِ مسیرِ کودتای ۲۸ مرداد است؛ مسیری که در آن مردم غایباند و اجنبی همهکاره.
در دوازدهم بهمن، ملت ایران آموخت که کلید قفلهای بسته، در دست خودشان است، نه در جیب بیگانگان. این روز بزرگ اثبات کرد که راه رسیدن به «ظهور کبری»، تمرین ولایتمداری و ایستادگی در برابر طواغیت است؛ طواغیتی که هرچند امروز نعره میکشند، اما در برابرِ امتی که مشقِ ظهور کرده است، سرنوشتی بهتر از بختیار نخواهند داشت.
دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ تجلی یک سنت الهی و ماکتی از واقعه شریف ظهور بود. بازخوانی این رویداد در زمانه کنونی که جریانهای برانداز و اپوزیسیون سلطنتطلب با تنفس مصنوعی غرب در پی بازسازی استبداد هستند، پرده از دو منطق کاملاً متضاد برمیدارد: منطق «قیام لله» که متکی بر بازوان ملت است و منطق «کودتای نیابتی» که چشم به دالانهای قدرت در واشنگتن و لندن دارد.
برای درک عظمت دوازدهم بهمن باید به فلسفه غیبت و ظهور در جهانبینی شیعی نگریست. همانگونه که غیبت حضرت ولیعصر (ارواحنا فداه) نه خواست ایشان، بلکه نتیجهی قهری ناامنی زمین و عدم بلوغ بشریت برای پذیرش عدالت مطلق است، تبعید پانزدهساله امام خمینی نیز محصول عدم آمادگی امت در خرداد ۴۲ بود. طاغوت، امام را تبعید کرد و آن خورشید را پشت ابرهای غربت برد، چرا که جامعه هنوز به آن حد از رشد سیاسی و ایثار نرسیده بود که بتواند حلقه حفاظتی پیرامون ولیّ خدا تشکیل دهد. تبعید امام شباهتی تاریخی به غیبت داشت؛ دوری اجباری مصلحی که جانش در میان طواغیت در خطر بود.
اما دوازدهم بهمن، نقطه عطف این تاریخ بود. چه اتفاقی افتاد که امام تصمیم به بازگشت گرفت؟ آیا ارتش شاهنشاهی منحل شده بود؟ هنوز نه. آیا آمریکا دست از حمایت رژیم پهلوی برداشته بود؟ هنوز نه. متغیر اصلی، بلوغ اراده ملت بود. بازگشت امام خمینی نمادی بود از اینکه هرگاه امت به بلوغی برسد که جان خود را سپر بلای رهبر کند، سنت الهی بر ظهور و حضور تعلق میگیرد. مردم ایران در سال ۵۷ با حضور میلیونی خود، فرودگاه مهرآباد و خیابانهای تهران را به امنترین نقطه جهان برای رهبرشان تبدیل کردند. این همان فرمول نهایی ظهور است:« امنیت امام، در گرو بیداری امت است.»
در سوی دیگر این معادله، سرنوشت محتوم طاغوت قرار دارد. وقتی اراده الهی با سیل خروشان ملت گره میخورد، محاسبات مادی فرو میریزد. شاپور بختیار در روزهای منتهی به دوازدهم بهمن، نماد تمامعیار استیصال و بیارادگی بود. او که تمام ابزارهای مادی قدرت (ارتش، ساواک، حمایت رسانهای غرب و پشتیبانی دیپلماتیک آمریکا) را در اختیار داشت، در برابر منطق ایمانی امام و حضور مردم، به یک «تماشاگر محض» تبدیل شد. بستن فرودگاهها، تهدید به انفجار هواپیما و مانورهای نظامی، همگی در برابر آن عزم الهی رنگ باخت. این درس بزرگ تاریخ است: وقتی زمینه برای حاکمیت حق فراهم شود، حاکمان جور با تمام یال و کوپالشان، همچون خسوخاشاک از مسیر سیلاب اراده مردم کنار زده میشوند و اختیاری از خود نخواهند داشت.
امروز اما، نظارهگر کمدیِ تلخِ تاریخ هستیم. جریانی که خود را اپوزیسیون مینامد و داعیهدار نجات ایران است، درست در نقطه مقابل منطق ۱۲ بهمن ایستاده است. اگر امام خمینی (ره) مشروعیت خود را از «تکیه بر خدا» و «قدرت مردم» میگرفت، اپوزیسیون فعلی مشروعیتش را در «لابی با سناتورهای غربی» و «التماس برای تحریم بیشتر» جستجو میکند. سلطنتطلبانی که امروز شعار ملیگرایی میدهند، در واقع منتظرند تا بیگانگان برایشان فرش قرمز پهن کنند. آنها درک نکردهاند که در ایران، تغییرات بزرگ از «پایین به بالا» و با جوشش درونی رخ میدهد، نه با نسخههای پیچیده شده در کنفرانسهای امنیتی مونیخ یا پارلمان اروپا.
منطق انقلابی امام به ما میآموزد که استقلال، خریدنی نیست و آزادی، هدیهای نیست که با هواپیماهای ناتو ارسال شود. تفاوت بنیادین در اینجاست: امام خمینی آمد تا به مردم «جرأتِ بودن» بدهد، اما این مدعیان میخواهند بیایند تا دوباره ایران را به «ژاندارمِ اجارهای» غرب تبدیل کنند. بازگشت امام، تمرینِ عملیِ ظهور بود؛ تمرینی که نشان داد اگر مردم بخواهند، هیچ قدرتی توان ایستادگی در برابرشان را ندارد. اما راه اپوزیسیون امروز، تکرارِ مسیرِ کودتای ۲۸ مرداد است؛ مسیری که در آن مردم غایباند و اجنبی همهکاره.
در دوازدهم بهمن، ملت ایران آموخت که کلید قفلهای بسته، در دست خودشان است، نه در جیب بیگانگان. این روز بزرگ اثبات کرد که راه رسیدن به «ظهور کبری»، تمرین ولایتمداری و ایستادگی در برابر طواغیت است؛ طواغیتی که هرچند امروز نعره میکشند، اما در برابرِ امتی که مشقِ ظهور کرده است، سرنوشتی بهتر از بختیار نخواهند داشت.



