رسانه‌ها باید روایت‌هایی از امید و تاب‌آوری را بازتاب دهند تا پیوند احساسی جامعه حفظ شود

ضرورت همدلی در عصر تورم خبر

گروه اجتماعی
اگر بخواهیم سخن بعضی از صاحب‌نظران را بپذیریم، باید بگوییم به علت چرخه‌ فوق‌العاده ناخوشایند اخبارِ روزانه که ذخایر همدلیِ را تهی می‌کند، اکنون در میانه‌ بحران همدردی قرار داریم. هر چه درد و رنج بیشتری می‌بینیم، ذهنمان را بیشتر به روی درد و رنجِ دیگران می‌بندیم و بی‌‌اعتنا‌تر می‌شویم. نتیجه شاید حتی این باشد که وقتی نزدیکانمان برای حمایت به سراغ ما می‌آیند، به سختی می‌توانیم با آن‌ها همدردی کنیم و از هر نوع ابراز احساساتی باز می‌مانیم.
گروهی از روان‌درمانگران پیشتر اعلام کرده بودند که «جهان در خطر فرسودگی همدردی قرار دارد». هر چند بی‌اعتناییِ گاه‌به‌گاه به مشکلات شاید شیوه‌ عاقلانه‌ای برای مراقبت از خود به نظر برسد اما اگر در بلند‌مدت هر گونه احساس همدردی با دیگران را از دست بدهیم فاجعه‌آمیز خواهد بود. آیا این یکی از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر توجه به واقعیت‌های جهانِ اطرافمان است؟ آیا راه‌هایی برای جلوگیری از این وضعیت وجود دارد؟
پیش از یافتن پاسخی برای این پرسش باید اذعان کرد که این روزها فرسودگیِ همدردی پدیده‌ای مستند است. نخستین بار روان‌درمانگران و کارکنان بخش درمان و پزشکی بودند که متوجه شدند قرار گرفتن مکرر در معرض آسیب‌های روانیِ بیماران حس دلسوزی و همدردی‌شان را کاهش می‌دهد. بی‌تردید فشار شدید مراقبت از دیگران شما را بیشتر در معرض خطر خستگیِ مفرط قرار می‌دهد. فرسودگیِ همدردی می‌تواند یکی از نشانه‌های فرسایش روانی باشد.
سهیلا دیناروند، روان‌درمانگر با اشاره به این موضوع به «ما» می‌گوید: «این روزها از در و دیوار خبرِ بد می‌بارد. کافی است تلویزیون را روشن کنیم یا به شبکه‌های اجتماعی سری بزنیم تا کوهی از خبرِ بد روی سرمان آوار شود. اما به راستی آدمی‌زاد چقدر تحمل دارد؟ چقدر می‌تواند ببیند و بشنود و همدل باشد و از پا نیفتد؟ و اصلاً آیا همدلی مزیتی هم دارد یا خیر؟»
کاهش همدلی به دلیل عادی شدن اخبار ناخوشایند است
دیناروند با طرح این مباحث عنوان می‌کند: «وقتی توجه عاطفی‌مان زیر بار فشارهای مختلف تحلیل می‌رود، گسترده‌تر کردن مرزهای همدلی‌ خیلی سخت است. همه ما بارها نوعی خستگی روانی خزنده را تجربه کرده‌ایم. ممکن است وقتی دوستانمان پشت سر هم درباره‌ اخبار روز برایمان پیام‌ می‌فرستند، بگوییم «در دوره‌ بی‌حسی» به سر می‌بریم. عواطفمان انگار مسدود شده‌اند، البته از جهتی مایه‌ آرامش است، دیگر اخبار از پا درمان نمی‌آورند. متوجه وحشتناکی‌شان می‌شویم و به راحتی عبور می‌کنیم. ولی این بی‌حسی، تأثیرات دیگر و نامنتظره‌ای هم دارد. در حالت ملایمش، دلچسب بودن سخت‌تر شده، مکالماتمان ملال‌آورترند. علاوه بر این، حتی با خانواده‌امان نیز، همدلی کمتری داریم. ممکن است خیلی از ما تا همین مدتی قبل با خواندن و دنبال کردن اخبار عصبانی می‌شدیم، اما حالا عصبانی ماندن برایمان سخت شده. اخبار، چه اخبار داخلی و چه اخبار گوشه و ‌کنار جهان، هنوز هم وحشتناک‌اند. ذهن ما این را می‌داند، ولی احساس جسمانیِ وحشت از بین رفته. پیگیری اخبار جنگ، بحران پناهجویان یا آب شدن یخ‌های قطبی حالا شبیه تمرین پذیرش شده است؛ این‌ها وضعیت‌هایی‌اند که دارند بدتر می‌شوند! این احساس به معنای خستگی از همدلی است که اصطلاح رایج این روزهاست.» 
این روان‌درمانگر معتقد است، بخشی از فرسودگی همدلی ناشی از عادی شدن اخبار ناخوشایند است. ما دچار وضعیتی شده‌ایم که شاید در ابتدا به نظر بی‌اهمیت بیاید، اما در دل خود یک چالش عظیم روانی را جای داده است؛ آن هم «عادی شدن فاجعه است». این پدیده‌ که بیش و کم در اغلب جوامع رخنه کرده، نتیجه‌اش چیزی جز سردی و بی‌تفاوتی نیست. چرا که موج اتفاقات و خبرهای ناخوشایند یکی پس از دیگری می‌آیند و دیگر جایی برای ابراز همدردی و همدلی نمی‌ماند. 
کمبود همدلی مسئله‌ای جدی‌تر از کسری بودجه‌است
دیناروند در ادامه توضیح می‌دهد: «عادی شدن فاجعه نه تنها به معنای کاهش تاثیرات آن بر روحیه و احساسات است، بلکه بدتر از آن، این روند به بخشی از فرهنگ و هنجارهای اجتماعی بدل شده. و این، یعنی افراد با خود می‌گویند «این هم یکی دیگر از فجایع است»، و همینطور به زندگی ادامه می‌دهند. وقتی رخدادهای تلخ تکرار شوند، مردم از احساس غم و همدلی دست می‌کشند و حوادث را یکی پس از دیگری به دست فراموشی می‌سپارند. واقعیت این است که فجایع به سرعت جای خود را در حافظه‌ جمعی ما باز می‌کنند و پس از مدتی، به بخشی از «روال طبیعی» زندگی بدل می‌شوند. وقتی یک فاجعه به قسمت عادی زندگی تبدیل می‌شود، تغییر در آن کار بسیار دشواری است. شاید به همین دلیل است که در دنیای واقعی، جایی برای سوگواری واقعی و تحول عمیق باقی نمی‌ماند. در عوض، آنچه باقی می‌ماند، هشتگ‌ها و کامنت‌هایی است که با هیچ بار مسئولیتی همراه نیستند. ما تنها از «دور» در رخدادهای تلخ مشارکت می‌کنیم، در حالی که مسئولیت اجتماعی ما در قبال این رخدادها، فراتر از فضای مجازی است و باید به همدردی و همدلی روی بیاوریم. اغلب کشورهای جهان امروز از کمبود همدلی رنج می‌برند، حال اینکه کمبود همدلی مسئله‌ای جدی‌تر از کسری بودجه‌است. به اعتقاد خیلی‌ها همدلی عنصری حیاتی و لازم است، نه فقط برای تعاملات مستقیم انسانی، بلکه  برای حل بسیاری از مسائل جدی نیاز به همدلی داریم.»
اضافه‌بار رسانه‌ای، حساسیت‌مان به رنج را کم می‌کند
دیناروند تصریح می‌کند: «مواجهه‌ بیش از حد با تصاویر وحشتناک، به‌خصوص در گزارش‌های خبری، می‌تواند باعث سردیِ عواطف بیننده شود و کاری کند که فرد، به جای پاسخ و واکنش به شواهد، آن‌ها را پس بزند. این موضوع نشان می‌دهد که رسانه‌ها مستمر و پیوسته اخبار بیماری، قحطی، جنگ و مرگ را پوشش داده و فاجعه را در ذهن مخاطب عادی‌سازی می‌کنند. به نظر می‌رسد رسانه‌های دیداری و شنیداری، در سفر نفس‌بریده‌ای میان فقر، بیماری و مرگ، از ترومایی به ترومای دیگر می‌پرند. مشکلات در هم محو می‌شوند و بحران‌های متعدد انگار یک بحران می‌شوند. این حجم از اخبار بد باعث می‌شود مردم دچار نوعی کرختیِ حاصل از شفقت و همدلی شوند. طبیعتا زیر سیل تصاویری که زمانی بهت‌آور و برآشوبنده بودند، رفته‌رفته ظرفیت‌مان برای واکنش را از دست می‌دهیم. شفقت، وقتی تا بیشترین میزان ممکن از آن کار بکشیم، به بی‌حسی تبدیل می‌شود. در واقع اضافه‌بار رسانه‌ای حساسیت‌مان به رنج را کم می‌کند.»
زهره صداقتی نیز در قامت دانش‌آموخته جامعه‌شناسی در تحلیل این مسئله به «ما» می‌گوید: «همدلی یکی از مهم‌ترین توانایی‌های انسانی است؛ اینکه درد دیگری را درک کنیم و برای کمک به او اقدام کنیم، پایه‌ اساسی روابط سالم و انسانی را تشکیل می دهد. اما زمانی که فرد به‌طور مداوم در معرض مشکلات، دردها و رنج‌های دیگران قرار می‌گیرد، ممکن است ظرفیت روانی‌اش برای همدلی به‌تدریج تحلیل برود. در دنیای امروز، که اخبار ناراحت‌کننده، بحران‌های اجتماعی و نیازهای عاطفی در شبکه‌های اجتماعی به‌طور مداوم به ما هجوم می‌آورند، میزان خستگی از همدلی در حال افزایش است. بسیاری از افراد بدون آنکه بدانند، در حال فرسایش روانی تدریجی هستند. خستگی از همدلی نوعی فرسودگی احساسی است که وقتی ایجاد می‌شود که فرد برای مدت طولانی با درد و رنج دیگران همراه شود. برخلاف مهربانی و همدلی سازنده، در این حالت مرزهای عاطفی فرد ناپدید می‌شود و فرد احساس می‌کند بار مشکلات دیگران را «بر دوش» می‌کشد.» 
لزوم ایجاد تعادل میان دلسوزی برای دیگران و مراقبت از خود
او در ادامه توضیح می‌دهد: «یکی از مباحث جامعه‌شناسی ارتباطات در حوزه کنش‌های جمعی، تکرار یک واقعه اجتماعی به صورت متوالی است که بعد از مدتی برای جمع پذیرفته می‌شود. به عبارتی تکرار یک رخداد اجتماعی، بعد از مدتی برای افراد عادی شده و نوع نگاه و واکنش به آن نیز تغییر می‌کند. تکرار صحنه‌هایی از افراد نیازمند یا کودکان کار به صورت روزمره و بر سر چهار راه‌ها، یکی از مواردی است که بر اثر تکرار روزانه می‌تواند از میزان ترحم و همدلی در راستای کمک به هم نوع کاسته، زمینه‌های بی‌مهری و بی‌تفاوتی اجتماعی را در جامعه فراهم سازد. طبیعتا خستگی همدلی به ما یادآوری می‌کند که انسان بودن یعنی تلاش برای ایجاد تعادل؛ تعادلی میان دلسوزی برای دیگران و مراقبت از خود. این پدیده درس مهمی است که نشان می‌دهد کمک به دیگران، بدون مراقبت از خود، نه تنها پایدار نیست بلکه می‌تواند ما را از مسیر انسانی بودن دور کند.»
این دانش‌آموخته جامعه‌شناسی بیان می‌کند: «معمولا با گذشت زمان، اخبار مربوط به جنگ‌ها، تجاوز‌های نظامی و فجایع انسانی در ذهن‌مان عادی می‌شوند. آن‌چه در ابتدا تکان‌دهنده و غیرقابل باور به نظر می‌رسد، پس از مدتی تاثیر خود را از دست می‌دهد. این پدیده، که با عنوان‌هایی چون "خستگی همدلی" یا "بی‌حسی نسبت به رنج دیگران" شناخته می‌شود، ریشه در واکنش طبیعی مغز، عملکرد رسانه‌ها و شرایط اجتماعی دارد. در آغاز هر بحران، تصاویر و روایت‌ها احساسات شدیدی در ما برمی‌انگیزند، اما ذهن، برای حفظ تعادل روانی، به‌تدریج واکنش‌های عاطفی را کاهش می‌دهد. تکرار رنج، ما را از شوک و احساسات اولیه دور می‌کند و گاه بی‌حسی روانی جایگزین می‌شود. این واکنش نه‌تنها در ناظران دوردست، بلکه حتی در دل فجایع نیز رخ می‌دهد. کسانی که مستقیما با جنگ و ویرانی روبه‌رو هستند، ممکن است برای دوام آوردن، احساسات خود را موقتا سرکوب کنند. مغز انسان برای مواجهه‌های کوتاه‌مدت با خطر طراحی شده، نه تحمل رنج مداوم. ازاین‌رو، کاهش واکنش‌های عاطفی در این شرایط، سازوکاری دفاعی است، سکوتی درونی که به‌جای بی‌تفاوتی، نشانه‌ای از خستگی روانی و تلاش برای بقاست اما همدلی، حتی وقتی کمتر احساس می‌شود، لزوما خاموش نشده است. در چنین وضعیت‌هایی، همدلی ممکن است نه در احساسات آشکار، بلکه در کنش‌های روزمره متجلی شود: مراقبت از دیگران، تقسیم منابع، یا روحیه مقاومی که هر روز تکرار می‌شود. آن‌چه فروکش می‌کند، هیجان آنی است، نه تعهد انسانی.»
همدلی بی‌مرز می‌تواند به فرسودگی و بی‌حسی عاطفی منجر شود
صداقتی تصریح می‌کند: «رسانه‌ها نیز نقش مهمی در شکل‌گیری این چرخه دارند. بسیاری از رسانه‌ها، با تمرکز بر روایت‌های تازه و پرکلیک، بحران‌های انسانی را به‌سرعت کنار می‌گذارند؛ به‌ویژه اگر آن بحران در نقطه‌ای دور از منافع سیاسی و اقتصادی‌شان باشد. هرچند بی‌حسی روانی واکنشی طبیعی و ناخواسته است، همزمان می‌توان با آگاهی، مراقبت روانی و کنش جمعی، از عمیق‌شدن یا تداوم آن جلوگیری کرد. چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی. در سطح فردی، می‌توان گاهی از اخبار فاصله گرفت، نه برای فرار، بلکه برای حفظ سلامت روان. سکوت موقتی بهتر از بی‌تفاوتی ماندگار است. بهتر است اخبار را هدفمند و از منابع معتبر پیگیری کرد، نه بی‌وقفه و فرساینده. از طرفی باید به روایت‌های انسانی توجه نشان داد. شنیدن صدای بازماندگان، همدلی را زنده نگه می‌دارد. همچنین در سطح اجتماعی و رسانه‌ای، فراهم‌کردن فضا‌هایی برای گفت‌وگوی جمعی درباره بحران‌ها، چه حضوری چه در فضای مجازی، ذهن جمعی را فعال و افراد را از احساس انزوا دور نگه می‌دارد. از سوی دیگر باید توجه کرد که تمرکز صرف بر رنج کافی نیست. رسانه‌ها باید روایت‌هایی از امید، تاب‌آوری و بازسازی را نیز بازتاب دهند تا پیوند احساسی جامعه حفظ شود. در آخر، باید به یاد داشت که بی‌حسی روانی در برابر رنج دیگران، الزاما از بی‌تفاوتی نمی‌آید، بلکه واکنشی‌ است به تکرار، خستگی و احساس ناتوانی. همدلی ممکن است کم‌صدا شود، اما خاموش نمی‌شود. اگر بد‌انیم ذهن‌مان چگونه با رنج واکنش نشان می‌دهد، می‌توانیم آگاهانه با آن مقابله کنیم. با بازسازی حس ارتباط و اثرگذاری، هم در خود و هم در جامعه، می‌توانیم همچنان آگاه، همدل و فعال باقی بمانیم.»
جامعه‌شناسان و روان‌درمانگران یک صدا براین مهم تاکید می‌کنند که خستگی از همدلی پدیده‌ای واقعی و جدی است که در دنیای پرسرعت و پررنج امروز در حال افزایش است. همدلی ارزشمند است، اما وقتی بدون مرز باشد می‌تواند منجر به فرسودگی و بی‌حسی عاطفی شود. برای مراقبت از دیگران، ابتدا باید از خود مراقبت کنیم. همدلی سالم، همراه با مرزبندی، استراحت و خودشفقتی، ما را قادر می‌سازد بدون آسیب روانی، همچنان انسان بمانیم. به باور روان‌درمانگران، تنظیم هیجان می‌تواند نقش حفاظتی داشته باشد. اما بازسازی همدلی تنها یک تمرین روان‌شناختی نیست؛ یک انتخاب فرهنگی است. کاهش مصرف اخبار بحران، تمرکز برکنش‌های کوچک و ملموس، روایت‌های امیدبخش در کنار روایت‌های بحران، و تقویت جوامع محلی، همه راه‌هایی برای بازگرداندن توان شنیدن، توان دیدن و توان واکنش هستند. 
ضرورت همدلی در عصر تورم خبر
دریافت همه صفحات
دانلود این صفحه
آرشیو