فردوسی هم برای اینهمه پهلوان واژه کم میآورد
به یاد آن آقای شاهنامهخوان
جواد شاملو
سلیمانی، فخریزاده، زاهدی، امیرعبداللهیان، رئیسی، سیدحسن نصرالله، سلامی، حاجیزاده، باقری، ایزدی، موسوی، نصیرزاده، لاریجانی، تنگسیری، پاکپور، و نور علوی و حسینی، شهید آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای. اینها تنها بخشی از اسامی بلندمرتبه و پرماجرا و سرشار از حماسهای هستند که روزگارِ پس از دیماه 98 وادارمان ساخت به آنها شهید بگوییم. پیش از اینها نیز نهضت بینظیر و ماندگار مدافعان حرم تعداد زیادی ستاره پر از حماسه آفرید. پیش از آن نیز ترورهای گاه و بیگاه، از احمدیروشن و شهریاری و رضایینژاد گرفته تا صیاد شیرازی. تا برسیم به جنگ تحمیلی اول، آن گلزار تاریخی شهیدان. دارم فکر میکنم اگر فردوسی بود و قرار بود حماسه ابدی و ملی خود را در این دوران بنگارد و بسراید، کارش به مراتب از قرن چهارم هجری سختتر بود. حتی اگر سیدمرتضی آوینی بود و بنا بود الان پروژه روایت فتح را کلید بزند با چالش بیشتری نسبت به سالهای دهههای 60 و 70 مواجه بود. چه جانهایی که در نبرد جنود عقل و جهل به یاری اسلام امام خمینی به فتح رسیدند و چه انسانهایی که پرچم لا اله الا الله را ابتدا در ساحت وجود خود بر قله کوبیدند و سپس پرچم اللهنشان ایران را در جهان برافراشتند. هنر فردوسی همین بود که تنها نه راوی جهان، که راوی جان بود و همین خط را در اثر ماندگار آوینی، روایت فتح نیز میبینیم. آنچه آوینی روایت میکرد بیش از آنکه داستان شکستن خط و پیشروی لشکرها باشد، داستان انسان مدرنی است که به واسطه قرائت درست امام خمینی از اسلام، از الحادیترین دوره تاریخ به قلب کربلا دروازهای گشودند؛ فتح شیعه در کربلایی شدن است. کربلا؛ یعنی پایتخت توحید. کعبه نماد است، اما این اباعبدالله الحسین بود که در گودال قتلگاه لا اله الا الله را مجسم کرد. به همین جهت است که روضه در حقیقت حماسه است. خون خدا با هر زخمش یکی بودن خدا را فریاد میکرد. یکی دیگر از حرمهای مقدس توحید نیز در همین تهرانِ ماست، حوالی خیابان فلسطین، کوچه کشوردوست. آنجا که مرجع تقلیدی روشنفکر، مردی در تقاطع نبوغ و ذوق و علم، عارفی خداشناس که میتوانست زندگی آرامی به عنوان یکی از بزرگترین فقهای تاریخ شیعه در پیش بگرد، بند بند وجودش را وقف مبارزه با دشمنان خدا کرد؛ برای او آیات قرآن تنها راهی برای ثواب بردن و ابیات حکیم طوس تنها راهی برای التذاذ ادبی و زیارت امامان شهید شیعه تنها وسیلهای برای عشق معنوی و حاجتطلبی نبود؛ او در همه اینها مبارزه با دشمنان خدا را میدید و بس. انگار فردوسی در وصف آقای ما سراییده که «ابا این هنرها یکی بندهام؛ جهانآفرین را ستایندهام». قطبنمای زندگی آقای شهید را قرآن تنظیم کرده بود؛ او شاهنامه هم که میخواند خودش و ملت را رستم و مستکبران قرن بیستم و بیست و یکم را دیوان سیاه و سفید میدید. چقدر جای فردوسی خالی است. اگر بود؛ داغ خامنهای از او محتشم میساخت. کاش بودی حکیم و طوس و برای این دلهای داغدیده کمی غزل میگفتی.
سلیمانی، فخریزاده، زاهدی، امیرعبداللهیان، رئیسی، سیدحسن نصرالله، سلامی، حاجیزاده، باقری، ایزدی، موسوی، نصیرزاده، لاریجانی، تنگسیری، پاکپور، و نور علوی و حسینی، شهید آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای. اینها تنها بخشی از اسامی بلندمرتبه و پرماجرا و سرشار از حماسهای هستند که روزگارِ پس از دیماه 98 وادارمان ساخت به آنها شهید بگوییم. پیش از اینها نیز نهضت بینظیر و ماندگار مدافعان حرم تعداد زیادی ستاره پر از حماسه آفرید. پیش از آن نیز ترورهای گاه و بیگاه، از احمدیروشن و شهریاری و رضایینژاد گرفته تا صیاد شیرازی. تا برسیم به جنگ تحمیلی اول، آن گلزار تاریخی شهیدان. دارم فکر میکنم اگر فردوسی بود و قرار بود حماسه ابدی و ملی خود را در این دوران بنگارد و بسراید، کارش به مراتب از قرن چهارم هجری سختتر بود. حتی اگر سیدمرتضی آوینی بود و بنا بود الان پروژه روایت فتح را کلید بزند با چالش بیشتری نسبت به سالهای دهههای 60 و 70 مواجه بود. چه جانهایی که در نبرد جنود عقل و جهل به یاری اسلام امام خمینی به فتح رسیدند و چه انسانهایی که پرچم لا اله الا الله را ابتدا در ساحت وجود خود بر قله کوبیدند و سپس پرچم اللهنشان ایران را در جهان برافراشتند. هنر فردوسی همین بود که تنها نه راوی جهان، که راوی جان بود و همین خط را در اثر ماندگار آوینی، روایت فتح نیز میبینیم. آنچه آوینی روایت میکرد بیش از آنکه داستان شکستن خط و پیشروی لشکرها باشد، داستان انسان مدرنی است که به واسطه قرائت درست امام خمینی از اسلام، از الحادیترین دوره تاریخ به قلب کربلا دروازهای گشودند؛ فتح شیعه در کربلایی شدن است. کربلا؛ یعنی پایتخت توحید. کعبه نماد است، اما این اباعبدالله الحسین بود که در گودال قتلگاه لا اله الا الله را مجسم کرد. به همین جهت است که روضه در حقیقت حماسه است. خون خدا با هر زخمش یکی بودن خدا را فریاد میکرد. یکی دیگر از حرمهای مقدس توحید نیز در همین تهرانِ ماست، حوالی خیابان فلسطین، کوچه کشوردوست. آنجا که مرجع تقلیدی روشنفکر، مردی در تقاطع نبوغ و ذوق و علم، عارفی خداشناس که میتوانست زندگی آرامی به عنوان یکی از بزرگترین فقهای تاریخ شیعه در پیش بگرد، بند بند وجودش را وقف مبارزه با دشمنان خدا کرد؛ برای او آیات قرآن تنها راهی برای ثواب بردن و ابیات حکیم طوس تنها راهی برای التذاذ ادبی و زیارت امامان شهید شیعه تنها وسیلهای برای عشق معنوی و حاجتطلبی نبود؛ او در همه اینها مبارزه با دشمنان خدا را میدید و بس. انگار فردوسی در وصف آقای ما سراییده که «ابا این هنرها یکی بندهام؛ جهانآفرین را ستایندهام». قطبنمای زندگی آقای شهید را قرآن تنظیم کرده بود؛ او شاهنامه هم که میخواند خودش و ملت را رستم و مستکبران قرن بیستم و بیست و یکم را دیوان سیاه و سفید میدید. چقدر جای فردوسی خالی است. اگر بود؛ داغ خامنهای از او محتشم میساخت. کاش بودی حکیم و طوس و برای این دلهای داغدیده کمی غزل میگفتی.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



