به یاد رهبر شهیدی که کتابخوانها خصوصا در ایام نمایشگاه کتاب، یک جور دیگر دلتنگش هستند
یاد یار مهربان
گروه فرهنگی
سیدعلی خامنهای را میشود از زوایای بسیاری شناخت؛ اما شاید هیچ دریچهای به اندازه کتاب، روشنایی درستی به شخصیتش نیندازد. کتاب برای او نه تزئین بود، نه عادت؛ ستون زندگیاش بود.
از نوجوانی تا پیری: مطالعه بهمثابه نفس کشیدن
داستان این انس از کودکی شروع شد. قفسههای کتابخانه پدر، کتابفروشیهای کوچک محله، قرائتخانه آستان قدس — اینها آموزگاران اصلی یک نوجوان مشهدی بودند که صدای اذان هم نمیتوانست تمرکزش را از صفحه بگیرد. بعدها، وقتی پدرش بیناییاش را از دست داد، روزها چهار پنج ساعت برایش کتاب میخواند تا جایی که سرش میگشت — و ادامه میداد. این روحیه به خانهاش هم سرایت کرده بود. در خانواده خامنهای، هر شب پیش از خواب همه کتاب میخواندند. او حتی وقتهای مرده را هم نمیبخشید — در تاکسی، در اتوبوس، در مطب دکتر، کتابی قطور در دست داشت.
دغدغهای که جواب نگرفت
با اینهمه، وضع مطالعه در جامعه ایران آرامشاش نمیداد. آمارهای رسمی را هم قبول نداشت — آنهایی که زمان خواندن دعا و پیامهای فضای مجازی را با هم جمع میزدند و عددی خوشایند تحویل میدادند. میگفت توزیع مطالعه در جامعه نرمال نیست؛ یکی پانزده ساعت میخواند، دیگری هیچ. این میانگین را نمیشود فرهنگ نامید. خواستهاش ساده اما جدی بود: کتاب باید مثل نان وارد سبد زندگی مردم شود.
قلم در دست: ترجمه بهعنوان مقاومت
در سالهای خفقان پهلوی، مستقیم نوشتن خطرناک بود. سید راهی هوشمندانه پیدا کرد: ترجمه. آثار متفکرانی مثل سید قطب را انتخاب کرد — نه تصادفی، بلکه دقیق و هدفمند. گاهی عنوان را عوض میکرد تا تیزتر بزند؛ پاورقیهایش بیشتر از متن اصلی حرف داشت. ترجمه پوشش بود، اما محتوا انقلاب. در کنار ترجمه، آثار تألیفیاش هم از همان دغدغه میآمدند: اسلامی که ذاتش نفی سلطه است، امامانی که راه مقاومت نشان دادند، توحیدی که معنایش آزادی از هر قدرتی جز خداست.
کتاب اقتصاد هم دارد
بازدیدهای سهساعتهاش از نمایشگاه کتاب تهران جدی بود. با ناشران حرف میزد، از بحران کاغذ میشنید، و دستور میداد. وقتی قیمت کاغذ در یک دهه نوزده برابر شد و کتاب از دسترس مردم افتاد، به وزیر گفت گفت اینطور نمیشود. میدانست فرهنگ بدون اقتصاد سالم، شعار میماند.
تقریظ: یک رسانه در لباس یادداشت
یادداشتهایی که بر حاشیه کتابها مینوشت — تقریظ — یک سیاست فرهنگی بود، نه ادای احترام. هر تقریظ، یک کتاب را از انبار ناشر به دست هزاران خواننده میرساند. دا پنج میلیون نسخه فروخت. آثار دیگر یک شبه پرتیراژ شدند. موضوع تقریظها هم تصادفی نبود. اول از جبهه و رزمنده نوشت. بعد از زنی که پشت جبهه ایستاد. بعد از مدافع حرم. بعد از تاریخی که داشت فراموش میشد. هر بار روایتی که جامعه به آن نیاز داشت.
با ادبیات جهان هم حرف داشت
گابریل گارسیا مارکز، جان اشتاینبک، داستایفسکی، بالزاک — اینها برایش آشنا بودند، نه غریبه. رمان را جدی میگرفت چون معتقد بود هیچ قالبی بهتر از آن نمیتواند روح یک جامعه را نشان دهد. گاهی این آثار را دربست قبول داشت، مثل بینوایان ویکتور هوگو که آن را معجزه میدانست و بهترین رمان جهانش میخواند. آنچه پشت سر گذاشت، انبوهی از متن است: آثار تألیفی، ترجمهها، صد جلد کتاب برآمده از سخنرانیهایش، و هشتاد کتابی که با تقریظش جریانساز شدند. این میراث خواندنی و ماندنی است.
بیا برایمان از کتاب خواندن بگو. بیا برایمان تقریظ بنویس. بیا باز هم سخن بگو تا کتابها از بیاناتت خلق شود. آقا باور کن دنیای بعد از تو لطفی ندارد. نمایشگاه کتاب شده؛ هر سال بین غرفهها میگشتی، کتابها را ورق میزدی؛ آه ای کتابخوان سالخورده؛ قصه وداع ما را چه کسی خواهد نگاشت؟ به کتابخانهات فکر میکنم؛ به باغ و بوستان سادهات. یعنی آن کتابها ریختهاند؟ یعنی سوختهاند؟ آقا گفتی راهکار شهادت اشک است؛ اشک ریختی به شهادت هم رسیدی؛ منصفانهتر این نبود که راهکار رفع دلتنگی را هم بگویی؟ از خاطرات بدم میآید، از آسمانها دلگیرم، و از هر کتابی که بناست برای تو نوشته شود و تو قهرمانش باشی. مثل بچهها شدهام، از هرچیز که تو را از من گرفت دلگیرم. غم آدم را کودک میکند، غم آدم را بالغ میکند؛ غم چیز عجیبی است.
کودک غمدیده درونم دوست دارد بیاید در کوچه کشوردوست، برای پدرش کتاب بخواند. کتابهایی را میخوانم که دوست داشتی؛ صحنه مرگ باشکوه ژان والژان را، صحنه ترور مارک، پسر آنت را، جلد اول دن آرام را که معتقد بودی از بقیه جلدهایش بهتر است، خانواده تیبو را، آنجایی که کتاب از تلاش دستگاه پروپاگاندای غرب جهت مشروعیتبخشی به جنگ میگوید. چه میگویی پسربچه؟ پدرمان یک عارف به تمام معنا بود. صحیفه سجادیه را ببر کشوردوست؛ یا اینکه برایش مناجات شعبانیه بخوان: «إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ حَتّی تَخْرِقَ ابْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ ارواحُنا مُعَلَّقَهً بِعِزّ قُدْسِکَ». برای آقا دعای ابوحمزه بخوان: «وإنَّ الرّاحلَ إلَیكَ قَریبُ المَسافَة وأنَّكَ لا تَحتَجِبُ عَن خَلقِكَ إلّا أن تَحجِبَهُمُ الأَعمالُ دونَكَ». برایش ابوحمزه بخوان، چه او اخوان هم که میخواند یاد ابوحمزه میافتاد: «ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظههای پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من؛ ای شط شیرین پرشوکت من...».
برایش طالب آملی بخوان: «هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت؛ آن هم صنمی بهر پرستیدن شد». برای آقا قرآن بخوان، مگر کشوردوست یکی از بیوت ذکر خدا نیست؟ «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ».
برایت چه بخوانم آقا؟ دل خودم جز با روضه آرام نمیشود. به من باشد جز با لهوف به مقتلت نمیآیم. «ألانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی و انقَطَعَ رَجائی و شَمُتَ بی عَدوِّی»...
سیدعلی خامنهای را میشود از زوایای بسیاری شناخت؛ اما شاید هیچ دریچهای به اندازه کتاب، روشنایی درستی به شخصیتش نیندازد. کتاب برای او نه تزئین بود، نه عادت؛ ستون زندگیاش بود.
از نوجوانی تا پیری: مطالعه بهمثابه نفس کشیدن
داستان این انس از کودکی شروع شد. قفسههای کتابخانه پدر، کتابفروشیهای کوچک محله، قرائتخانه آستان قدس — اینها آموزگاران اصلی یک نوجوان مشهدی بودند که صدای اذان هم نمیتوانست تمرکزش را از صفحه بگیرد. بعدها، وقتی پدرش بیناییاش را از دست داد، روزها چهار پنج ساعت برایش کتاب میخواند تا جایی که سرش میگشت — و ادامه میداد. این روحیه به خانهاش هم سرایت کرده بود. در خانواده خامنهای، هر شب پیش از خواب همه کتاب میخواندند. او حتی وقتهای مرده را هم نمیبخشید — در تاکسی، در اتوبوس، در مطب دکتر، کتابی قطور در دست داشت.
دغدغهای که جواب نگرفت
با اینهمه، وضع مطالعه در جامعه ایران آرامشاش نمیداد. آمارهای رسمی را هم قبول نداشت — آنهایی که زمان خواندن دعا و پیامهای فضای مجازی را با هم جمع میزدند و عددی خوشایند تحویل میدادند. میگفت توزیع مطالعه در جامعه نرمال نیست؛ یکی پانزده ساعت میخواند، دیگری هیچ. این میانگین را نمیشود فرهنگ نامید. خواستهاش ساده اما جدی بود: کتاب باید مثل نان وارد سبد زندگی مردم شود.
قلم در دست: ترجمه بهعنوان مقاومت
در سالهای خفقان پهلوی، مستقیم نوشتن خطرناک بود. سید راهی هوشمندانه پیدا کرد: ترجمه. آثار متفکرانی مثل سید قطب را انتخاب کرد — نه تصادفی، بلکه دقیق و هدفمند. گاهی عنوان را عوض میکرد تا تیزتر بزند؛ پاورقیهایش بیشتر از متن اصلی حرف داشت. ترجمه پوشش بود، اما محتوا انقلاب. در کنار ترجمه، آثار تألیفیاش هم از همان دغدغه میآمدند: اسلامی که ذاتش نفی سلطه است، امامانی که راه مقاومت نشان دادند، توحیدی که معنایش آزادی از هر قدرتی جز خداست.
کتاب اقتصاد هم دارد
بازدیدهای سهساعتهاش از نمایشگاه کتاب تهران جدی بود. با ناشران حرف میزد، از بحران کاغذ میشنید، و دستور میداد. وقتی قیمت کاغذ در یک دهه نوزده برابر شد و کتاب از دسترس مردم افتاد، به وزیر گفت گفت اینطور نمیشود. میدانست فرهنگ بدون اقتصاد سالم، شعار میماند.
تقریظ: یک رسانه در لباس یادداشت
یادداشتهایی که بر حاشیه کتابها مینوشت — تقریظ — یک سیاست فرهنگی بود، نه ادای احترام. هر تقریظ، یک کتاب را از انبار ناشر به دست هزاران خواننده میرساند. دا پنج میلیون نسخه فروخت. آثار دیگر یک شبه پرتیراژ شدند. موضوع تقریظها هم تصادفی نبود. اول از جبهه و رزمنده نوشت. بعد از زنی که پشت جبهه ایستاد. بعد از مدافع حرم. بعد از تاریخی که داشت فراموش میشد. هر بار روایتی که جامعه به آن نیاز داشت.
با ادبیات جهان هم حرف داشت
گابریل گارسیا مارکز، جان اشتاینبک، داستایفسکی، بالزاک — اینها برایش آشنا بودند، نه غریبه. رمان را جدی میگرفت چون معتقد بود هیچ قالبی بهتر از آن نمیتواند روح یک جامعه را نشان دهد. گاهی این آثار را دربست قبول داشت، مثل بینوایان ویکتور هوگو که آن را معجزه میدانست و بهترین رمان جهانش میخواند. آنچه پشت سر گذاشت، انبوهی از متن است: آثار تألیفی، ترجمهها، صد جلد کتاب برآمده از سخنرانیهایش، و هشتاد کتابی که با تقریظش جریانساز شدند. این میراث خواندنی و ماندنی است.
بیا برایمان از کتاب خواندن بگو. بیا برایمان تقریظ بنویس. بیا باز هم سخن بگو تا کتابها از بیاناتت خلق شود. آقا باور کن دنیای بعد از تو لطفی ندارد. نمایشگاه کتاب شده؛ هر سال بین غرفهها میگشتی، کتابها را ورق میزدی؛ آه ای کتابخوان سالخورده؛ قصه وداع ما را چه کسی خواهد نگاشت؟ به کتابخانهات فکر میکنم؛ به باغ و بوستان سادهات. یعنی آن کتابها ریختهاند؟ یعنی سوختهاند؟ آقا گفتی راهکار شهادت اشک است؛ اشک ریختی به شهادت هم رسیدی؛ منصفانهتر این نبود که راهکار رفع دلتنگی را هم بگویی؟ از خاطرات بدم میآید، از آسمانها دلگیرم، و از هر کتابی که بناست برای تو نوشته شود و تو قهرمانش باشی. مثل بچهها شدهام، از هرچیز که تو را از من گرفت دلگیرم. غم آدم را کودک میکند، غم آدم را بالغ میکند؛ غم چیز عجیبی است.
کودک غمدیده درونم دوست دارد بیاید در کوچه کشوردوست، برای پدرش کتاب بخواند. کتابهایی را میخوانم که دوست داشتی؛ صحنه مرگ باشکوه ژان والژان را، صحنه ترور مارک، پسر آنت را، جلد اول دن آرام را که معتقد بودی از بقیه جلدهایش بهتر است، خانواده تیبو را، آنجایی که کتاب از تلاش دستگاه پروپاگاندای غرب جهت مشروعیتبخشی به جنگ میگوید. چه میگویی پسربچه؟ پدرمان یک عارف به تمام معنا بود. صحیفه سجادیه را ببر کشوردوست؛ یا اینکه برایش مناجات شعبانیه بخوان: «إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ حَتّی تَخْرِقَ ابْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ ارواحُنا مُعَلَّقَهً بِعِزّ قُدْسِکَ». برای آقا دعای ابوحمزه بخوان: «وإنَّ الرّاحلَ إلَیكَ قَریبُ المَسافَة وأنَّكَ لا تَحتَجِبُ عَن خَلقِكَ إلّا أن تَحجِبَهُمُ الأَعمالُ دونَكَ». برایش ابوحمزه بخوان، چه او اخوان هم که میخواند یاد ابوحمزه میافتاد: «ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظههای پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من؛ ای شط شیرین پرشوکت من...».
برایش طالب آملی بخوان: «هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت؛ آن هم صنمی بهر پرستیدن شد». برای آقا قرآن بخوان، مگر کشوردوست یکی از بیوت ذکر خدا نیست؟ «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ».
برایت چه بخوانم آقا؟ دل خودم جز با روضه آرام نمیشود. به من باشد جز با لهوف به مقتلت نمیآیم. «ألانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی و انقَطَعَ رَجائی و شَمُتَ بی عَدوِّی»...
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



