میدلایستآی:
مختصات شکست آمریکا در ایران
زمانی که رابرت کاگان، نویسنده نومحافظهکار که دههها به عنوان مشوق جنگهای بیپایان آمریکا فعالیت میکرد، هشدار داد که رویارویی با ایران میتواند به یکی از بزرگترین شکستهای استراتژیک در تاریخ مدرن آمریکا تبدیل شود، بسیاری ارزیابی او را هشداردهنده و اغراقآمیز خواندند و رد کردند. به هر حال، باور عمومی در غرب این است که ایران آسیبهای گستردهای دیده است. زیرساختهای نظامی آن هدف قرار گرفت، برجستهترین رهبران، فرماندهان ارشد و دانشمندان آن ترور شدند، اقتصاد آن ضربه خورد، و «محور مقاومت» ضربات سنگینی را در جبهههای متعدد متحمل شد.
در چنین شرایطی، چگونه کسی میتواند از پیروزی ایران سخن بگوید؟
پاسخ به این پرسش بستگی به مسئلهای دارد که کارشناسان جنگ و مورخان نظامی قرنها با آن دست و پنجه نرم کردهاند: پیروزی چگونه باید سنجیده شود؟
اگر جنگها بر اساس میزان ویرانی به بار آمده قضاوت شوند، آنگاه طرفی که دارای برتری نظامی قاطع است، تقریباً همیشه پیروز به نظر میرسد. با این حال، تاریخ بارها ثابت کرده است که «ویرانی» و «پیروزی» یکسان نیستند.
• ایالات متحده بخشهای وسیعی از ویتنام را ویران کرد اما در دستیابی به اهداف خود ناکام ماند.
• اتحاد جماهیر شوروی خسارات عظیمی در افغانستان به بار آورد اما در نهایت با شکست عقبنشینی کرد.
• آمریکا دو دهه در افغانستان حضور داشت و تریلیونها دلار هزینه کرد، اما تنها نظارهگر فروپاشی دولتی بود که خودش ساخته بود؛ آن هم تنها چند روز پس از خروجش.
• در عراق، آمریکا دست به تغییر رژیم و تلاش برای مهندسی اجتماعی زد، اما پس از مواجهه با مقاومتی سرسختانه و صرف تریلیونها دلار، مجبور به خروج تحقیرآمیز شد.
در تمامی این موارد، قدرت نظامی ثابت کرده است که میتواند ویران کند، اما لزوماً نمیتواند نتایج سیاسی را دیکته کند. این تمایز برای درک رویارویی اخیر میان ایران و محور آمریکا-اسرائیل ضروری است.
این جنگ اساساً هرگز بر سر غنیسازی هستهای، موشکها، تحریمها یا حمایت ایران از متحدان منطقهایاش نبود. در هسته مرکزی خود، این نبردی بر سر آینده توازن قوا در غرب آسیا بود. واشنگتن و تلآویو به دنبال تثبیت نظم منطقهای مبتنی بر برتری اسرائیل و سلطه آمریکا بودند و در عین حال میخواستند ایران را وادار کنند تا سیاستها و اتحادهایی را که آن را به مانع اصلی این پروژه تبدیل کرده بود، کنار بگذارد. با این معیار، جنگ نه با تسلیم ایران، بلکه با شکست عمیق پروژه آمریکایی-صهیونیستی به پایان رسید.
نظم جدید منطقهای
برای درک پیروزی ایران، باید به قبل از شلیک اولین موشک بازگشت.
در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۳، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در برابر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، چشمانداز خود از «خاورمیانه جدید» را رونمایی کرد. نقشهای که او به نمایش گذاشت عملاً فلسطین را حذف کرد و مسئلهای را که مدتها موضوع مرکزی منطقه محسوب میشد، به عنوان مشکلی که پیشتر حل شده است، در نظر گرفت.
آینده، بر اساس این چشمانداز، متعلق به توافقات عادیسازی تحت عنوان «پیمان ابراهیم»، کریدورهای اقتصادی، ادغام فناوری و شراکتهای استراتژیکی بود که اسرائیل را به خلیج فارس یا کشورهای عربی و فراتر از آن پیوند میداد. پیمان ابراهیم تنها یک آغاز بود. ادغام اسرائیل در فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام)، گسترش روابط با کشورهای عربی متحد آمریکا در حاشیه خلیج فارس، و کریدور اقتصادی پیشنهادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC)، همگی به نظم منطقهای اشاره داشتند که در آن اسرائیل به عنوان قدرت مسلط نظامی، اقتصادی و فناوری ظهور میکرد. قرار بود رژیم صهیونیستی امنیت را تامین کند، ایران منزوی شود، فلسطین به حاشیه رانده شود و جنبشهای مقاومت تضعیف یا نابود شوند. بدین ترتیب، منطقه سرانجام حول محور برتری اسرائیل با پشتیبانی قدرت آمریکا بازسازی میشد.
رویدادهای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ این چشمانداز را در هم شکست. آنچه در پی آمد فراتر از جنگ علیه غزه بود؛ این یک نبرد منطقهای بر سر نظم سیاسی آینده خاورمیانه بود. لشکرکشیهای بعدی علیه غزه، لبنان، یمن، سوریه، عراق و در نهایت ایران، و همچنین تلاش برای مصادره مناطق وسیعی در کرانه باختری، همگی به این هدف بزرگتر مرتبط بودند.
دقیقاً همان نتیجهای که نتانیاهو و متحدان صهیونیست و امپریالیست او به دنبال جلوگیری از آن بودند، در نهایت به پیامد تعیینکننده جنگ تبدیل شد: فلسطین به مرکز سیاست جهانی بازگشت، و ایران از حملهای که برای درهمشکستنش طراحی شده بود، جان سالم به در برد.
مفروضات زیربنایی بخش عمدهای از استراتژی آمریکا و اسرائیل بر این باور استوار بود که فشار نظامی مستمر، جنگ اقتصادی، رژیم تحریمهای گسترده، عملیات سایبری، ترورها و ناآرامیهای داخلی در نهایت میتواند موجب فروپاشی سیاسی یا تحمیل تسلیم استراتژیک شود. سالها، بحثها در واشنگتن و تلآویو حول اَشکال مختلف تغییر رژیم یا فروپاشی میچرخید؛ چه از طریق فشار حداکثری، گسست داخلی، شکاف میان نخبگان، فرسایش اقتصادی یا آشوب اجتماعی. هیچکدام از اینها موفق نبودند. جمهوری اسلامی، بهویژه از نظر اقتصادی، آسیب زیادی دید، اما سیستم آن دستنخورده باقی ماند. نهادهای دولتی به کار خود ادامه دادند، ساختارهای فرماندهی عملیاتی ماندند، جانشینی رهبری بدون اختلال سیستمی انجام شد و وزارتخانههای دولتی به فعالیت خود ادامه دادند. کلیشهها و تصوراتی که طی سالها تبلیغات غربی و «هاسبارای» (پروپاگاندای) اسرائیلی ساخته شده بود—مبنی بر اینکه ایران توسط یک «رژیم» تئوکراتیک و غیرمنطقی اداره میشود—نه تنها اغراقآمیز، بلکه از نظر استراتژیک پرهزینه از آب درآمد.
ایران حاکمیت خود را حفظ کرد. جنگهایی از این دست اساساً برای تسلیم سیاسی جنگیده میشوند تا تصرف قلمرو. با این حال، با وجود شدت رویارویی، هیچ تسلیمی در کار نبود، هیچ توافق تحمیلی خارجی پذیرفته نشد، برتری اسرائیل مورد قبول واقع نگردید و تصمیمگیری مستقل کنار گذاشته نشد.
شاخص شکست
تضاد میان اهدافی که جنگ با آنها آغاز شد و واقعیتهایی که پس از آن پدیدار گشت، نمیتوانست از این آشکارتر باشد. جنگ با خواستههایی آغاز شد که عملاً به معنای تسلیم استراتژیک بود، اما با مذاکراتی پایان یافت که در محتوا، بسیاری از مواضعی را که ایران از ابتدای بحران بر آنها پافشاری میکرد، پذیرفت. در طول رویارویی، تهران موضعی بسیار ثابت داشت: دیپلماسی تنها پس از توقف تجاوز میتواند پیش برود. منطق دیپلماسی اجبارآمیز فرض میکند که فشار نظامی اهرم مذاکره ایجاد میکند، اما ایران عملاً این معادله را معکوس کرد و پافشاری کرد که پیش از هرگونه مذاکره معنادار، خودِ فشارها باید متوقف شوند. با تطور درگیری، واشنگتن به جای دیکته کردن شرایط، به طور فزایندهای به دنبال یک راه خروج دیپلماتیک بود.
روشنترین شواهد این چرخش نه در میدان نبرد، بلکه در میز مذاکره پدیدار شد. یادداشت تفاهمی (MoU) که در اسلامآباد به دست آمد، مقیاس عقبنشینی آمریکا از موضع حداکثری اولیهاش را آشکار کرد. این سند که هیچ شباهتی به شرایط تحمیل شده بر یک کشور شکستخورده نداشت، ایران را به عنوان یک بازیگر مستقل که همکاریاش برای ثبات منطقهای ضروری است، به رسمیت شناخت. بر اساس گزارشها، پیشرفت اصلی در این تفاهمنامه، آمریکا، ایران و متحدانشان را متعهد به توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمام جبههها، از جمله لبنان میکند. این به عنوان یک رسمیتبخشی سیاسی مستقیم به ویژگی منطقهای جنگ و تلویحاً به محور مقاومت به عنوان بخشی از معادله استراتژیک عمل میکند.
واشنگتن و تلآویو مدتها تلاش کرده بودند با هر جبهه به طور جداگانه برخورد کنند و غزه را از لبنان، لبنان را از ایران، و ایران را از شبکه گستردهتر مقاومت منطقهای جدا سازند. ایران بر عکس این موضوع اصرار داشت: جنگ باید در تمام جبههها پایان یابد، نه فقط علیه خود ایران. اگر این بند پابرجا بماند، یک دستاورد بزرگ برای ایران محسوب میشود، زیرا امنیت لبنان و جبهه منطقهای گستردهتر را به پایان تجاوزات آمریکایی-صهیونیستی گره میزند. باید دید غزه چگونه در این توافق جای میگیرد؛ چرا که ایران بر گنجاندن آن اصرار دارد، در حالی که رژیم صهیونیستی همچنان در برابر چنین تفسیری مقاومت میکند. بند مهم دیگر این سند، هر دو طرف را ملزم میکند که به حاکمیت و تمامیت ارضی یکدیگر احترام بگذارند و از مداخله در امور داخلی پرهیز کنند. از زمان کودتای ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) علیه محمد مصدق و به ویژه از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، واشنگتن بارها تلاش کرده است تا از طریق تحریمها، خرابکاری، اقدامات مخفیانه، فشار سیاسی و حمایت از نیروهای بیثباتکننده، مسیر داخلی ایران را شکل دهد. بنابراین، تعهد به عدم مداخله—اگر صادقانه اجرا شود—نشانه عقبنشینی چشمگیر از دههها سیاستِ تغییر رژیم است. این بدان معناست که هر تلاشی برای تسلیح گروههای جداییطلب، تضعیف ثبات دولت یا مهندسی فروپاشی، نقض خود توافقنامه محسوب میشود. در یک امتیاز بزرگ دریایی، این تفاهمنامه واشنگتن را ملزم میکند تا محاصره دریایی خود را لغو کرده، موانع علیه ایران را پایان دهد و در نهایت نیروهایش را از مجاورت جمهوری اسلامی خارج کند. این چارچوب همچنین به ایران نقشی محوری در بازگرداندن عبور و مرور امن در تنگه هرمز میدهد، از جمله پاکسازی مینها، ترتیبات فنی و بحثهای آینده با عمان و سایر کشورهای ساحلی در مورد مدیریت و خدمات دریایی.
عقبنشینیهای بزرگ
مفاد گستردهتر اقتصادی و دیپلماتیک عمق این عقبنشینی را نشان میدهد. بر اساس گزارشها، این توافق به جای انزوای بیشتر ایران، کمک به بازسازی، ادغام اقتصادی، لغو تحریمها، از سرگیری صادرات نفت، دسترسی به داراییهای مسدود شده، معافیتهای بانکی و بیمهای و چارچوبی برای عادیسازی روابط تجاری را متصور است.
همچنین گزارش شده است که این تفاهمنامه ایران را ملزم به برچیدن برنامه هستهای خود یا کنار گذاشتن غنیسازی نمیکند.
ایران موضع دیرینه خود را تکرار میکند که به دنبال سلاح هستهای نیست، اما سوالات مربوط به غنیسازی و مواد هستهای به جای تسلیم تحمیلی، منوط به ترتیبات مذاکره شده است. ایران مجبور به پذیرش مدل لیبی، برچیدن زیرساختهای خود یا دست کشیدن از قابلیتهای فناوریاش نشد.
گفته میشود این توافق، تحریمهای جدید و استقرار نظامی بیشتر را در طول مذاکرات ممنوع میکند و توانایی واشنگتن را برای تشدید تنش در حین پیشرفت گفتگوها محدود میسازد. آزادسازی داراییهای مسدود شده ایران و احتمال تایید نهایی توافق از طریق یک قطعنامه الزامآور شورای امنیت سازمان ملل، تلاشهای آینده برای بازگرداندن چارچوب قدیمی فشار حداکثری را بیش از پیش محدود میکند. اگر این مفاد همانطور که نوشته شده اجرا شوند، یکی از مهمترین عقبنشینیهای استراتژیک در سیاست اخیر آمریکا در قبال ایران را رقم خواهند زد. بنابراین، تفاهمنامه اسلامآباد تنها یک سند دیپلماتیک نیست؛ بلکه شاخص شکست استراتژی آمریکایی-صهیونیستی است.
جنگ با درخواست تسلیم ایران آغاز شد و با تعهدات آمریکا به پایان جنگ، احترام به حاکمیت، لغو محاصرهها، خروج نیروها، بحث درباره لغو تحریمها، اجازه صادرات نفت، آزادسازی داراییها و مذاکره در مورد مسائل هستهای بدون تحمیل از همگسیختگی به پایان رسید. دقیقاً به همین دلیل بود که رژیم صهیونیستی و حامیانش به شدت با آن مخالفت کردند. برای نتانیاهو، این تفاهمنامه یک فاجعه استراتژیک بود. او بارها تلاش کرده بود تا دامنه درگیری را گسترش دهد و از لبنان به عنوان مکانیزمی برای از مسیر خارج کردن مذاکرات استفاده کند، اما این استراتژی در نهایت با منافع آمریکا در تضاد قرار گرفت. با پیشرفت مذاکرات، ایران نشان داد که مایل است در حین سیگنال دادن به اینکه تشدید مجدد تنش در لبنان میتواند باعث اقدامات تلافیجویانه گستردهتر، به ویژه علیه شمال اسرائیل شود، مذاکرات را به حالت تعلیق درآورد. در آن مقطع، دولت ترامپ با انتخاب دشواری روبرو شد: میتوانست به حمایت از تلاشهای نتانیاهو برای گسترش درگیری ادامه دهد، یا احتمال یک راهحل دیپلماتیک را حفظ کند. واشنگتن راه دوم را برگزید. شاید برای اولین بار در دههها، تشدید تنش از سوی اسرائیل در واشنگتن به طور فزایندهای نه به عنوان یک دارایی، بلکه به عنوان یک هزینه و بار استراتژیک تلقی میشد. ترامپ از روی دغدغههای بشردوستانه نتانیاهو را مهار نکرد. او نتانیاهو را متوقف کرد زیرا اهداف نخستوزیر اسرائیل، اهداف آمریکا و ثبات اقتصادی جهانی را که جایگاه سیاسی داخلی ترامپ به آن وابسته بود، تهدید میکرد.
زمانی که موشکهای رهگیر آمریکا در حال اتمام بود، بازارهای انرژی بیثبات شده بودند، ذخایر استراتژیک نفت به لحاظ سیاسی حساس باقی مانده بود، و هرمز تهدید میکرد که یک جنگ منطقهای را به یک بحران اقتصادی جهانی تبدیل کند، اشتهای نتانیاهو برای تشدید بیپایان تنشها نه تنها برای ایران یا لبنان، بلکه برای خود واشنگتن نیز به یک خطر تبدیل شد.
فراتر از نفت
بخش عمدهای از بحثها در مورد تنگه هرمز روی نفت و گاز متمرکز بود که قابل درک اما ناقص بود. نفت و گاز همچنان ضروری هستند و تقریباً یک پنجم محصولات انرژی تجارت جهانی از این تنگه عبور میکند، اما آنچه از این درگیری پدیدار شد، آسیبپذیریهایی بود که بسیار فراتر از بازارهای انرژی گسترش یافت. بیش از یک سوم هلیوم جهان از منطقه خلیج فارس، به ویژه قطر و امارات، از طریق مسیرهای آسیبپذیر در برابر اختلالات هرمز صادر میشود. هلیوم برای فناوریهای مدرن، تولید نیمههادیها، تجهیزات تصویربرداری پزشکی، سیستمهای هوافضا، تولید فیبر نوری و تحقیقات علمی پیشرفته ضروری است.
همین امر در مورد بازارهای کود شیمیایی نیز صادق بود. تولیدکنندگان خلیج فارس سهم بزرگی از تجارت جهانی آمونیاک و اوره را در اختیار دارند (برخی تخمینها سهم آنها را حدود ۲۳ درصد از تجارت آمونیاک و ۳۴ درصد از تجارت اوره میدانند)، بنابراین هرگونه اختلال طولانیمدت در تنگه هرمز میتواند تولید مواد غذایی، قیمت محصولات کشاورزی و زنجیره تامین را در قارههای متعدد تحت تأثیر قرار دهد.
آنچه ایران نشان داد فراتر از توانایی تهدید جریان نفت بود: ایران توانست هزینههایی را بر زیرساختهای گستردهتر اقتصاد جهانی تحمیل کند. نیازی نبود آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد؛ فقط کافی بود نشان دهد که تشدید تنش عواقب اقتصادی و ژئوپلیتیکی غیرقابل قبولی به همراه خواهد داشت.
این جنگ همچنین ضعفهای اساسی در مفهوم «تسلط بر تشدید تنش» را آشکار کرد. دهههاست که دکترین نظامی آمریکا بر این فرض استوار بوده که برتری تکنولوژیک قاطع به ایالات متحده اجازه میدهد سرعت و نتیجه درگیریها را دیکته کند، اما رویارویی با ایران نشان داد که برتری نظامی لزوماً به موفقیت سیاسی ترجمه نمیشود.
در طول درگیری، آمریکا و اسرائیل به شدت به سیستمهای دفاعی پیشرفته، از جمله رهگیرهای تاد (Thaad)، پیکان (Arrow)، فلاخن داوود (David's Sling)، اسام-۳ (SM-3) و اسام-۶ (SM-6) متکی بودند. این سیستمها در بسیاری از موارد موثر واقع شدند، اما با هزینهای فوقالعاده بالا. گزارشها حاکی از آن است که صدها رهگیر پیشرفته در طول مراحل متوالی این رویارویی مصرف شدهاند.
دفاع موشکی مدرن یک عدم تقارن هزینه عمیق ایجاد میکند، زیرا موشکهای تهاجمی اغلب بسیار ارزانتر از سیستمهای دفاعی مورد نیاز برای رهگیری آنها هستند؛ بنابراین یک دشمن مصمم میتواند صرفاً با حفظ فشار، بارهای مالی و لجستیکی عظیمی را تحمیل کند.
دو ستون اصلی
پیامدهای این رویارویی فراتر از ایران، اسرائیل یا حتی خاورمیانه است. این بحران دو ستونی را که قدرت جهانی آمریکا بیش از نیم قرن بر آنها استوار بوده است، آشکار کرد: سیستم پترودلار و شبکه پایگاههای نظامی که زیربنای نفوذ آمریکا در سراسر جهان است. از اوایل دهه ۱۹۷۰، موقعیت ممتاز دلار در اقتصاد جهانی نه تنها به اندازه اقتصاد آمریکا، بلکه به توانایی واشنگتن در تضمین امنیت جریان انرژی و حفظ نفوذ سیاسی بر مناطق عمده تولیدکننده نفت در جهان وابسته بوده است. رویارویی با ایران شکنندگی فزاینده این مدل را آشکار کرد، زیرا اختلال موقت در کشتیرانی از طریق تنگه هرمز نشان داد که آمریکا دیگر نمیتواند جریان بیوقفه انرژی را بدون تحمل هزینههای عظیم سیاسی، نظامی و اقتصادی تضمین کند. این موضوع همچنین بحثهایی را که پیشتر میان قدرتهای بزرگ در مورد مکانیسمهای پرداخت جایگزین، ترتیبات تجارت با ارزهای محلی و تلاش برای کاهش وابستگی به دلار در تجارت بینالمللی جریان داشت، تسریع کرد. جنگ باعث «دلارزدایی» نشد، اما این تصور را تقویت کرد که سیستم مالی گرهخورده به اجبار ژئوپلیتیکی دارای خطرات فزایندهای است. واشنگتن دهها سال شبکه وسیعی از پایگاههای نظامی را در سراسر خلیج فارس و خاورمیانه وسیعتر حفظ کرده بود، اما جنگ نشان داد که بسیاری از این پایگاهها به همان اندازه که دارایی هستند، به نقطه ضعف تبدیل شدهاند. تأسیساتی که زمانی به عنوان نماد قدرت آمریکا دیده میشدند، به طور فزایندهای به عنوان اهداف آسیبپذیری نمایان شدند که در معرض موشکها، پهپادها و سایر اشکال جنگ نامتقارن قرار دارند. منطق حضور نظامی دائمی زمانی تغییر میکند که هر تأسیسات بزرگی در برابر حمله آسیبپذیر میشود و هر استقراری هزینههای سیاسی و مالی فزایندهای به همراه دارد.
در نهایت، شاید بزرگترین دستاورد ایران نه آنچه نابود کرد، بلکه آنچه آشکار ساخت باشد: اینکه حفظ و دفاع از پایههای مالی و نظامی تسلط آمریکا به طور فزایندهای پرهزینه و دشوار شده است.
همین اصل در مورد محور مقاومت نیز صدق میکند. این شبکه بدون شک متحمل خسارات جدی شد: حماس بهای ویرانگری پرداخت، حزبالله آسیب قابل توجهی دید و جنبشهای مقاومت در سراسر منطقه با فشار بیسابقهای روبرو شدند. با این حال، هدف تضعیف نبود بلکه برچیدن آنها بود، و این هدف شکست خورد. حماس جان سالم به در برد، حزبالله مقاومت کرد، مقاومت یمن به عملیات خود ادامه داد، گروههای مقاومت عراقی فعال ماندند و از همه مهمتر، ایران همچنان به عنوان ستون مرکزی کل این شبکه باقی ماند. شاید بزرگترین طنز تمام این رویارویی این باشد که پروژهای که برای به حاشیه راندن فلسطین طراحی شده بود، در نهایت آن را به مرکز سیاست بینالملل بازگرداند. پیش از ۷ اکتبر، قرار بود عادیسازی جایگزین آزادسازی شود و پیمان ابراهیم، کریدور IMEC و چشمانداز گستردهتر «خاورمیانه جدید» همگی بر این فرض استوار بودند که میتوان فلسطین را دور زد. جنگ این فرض را در هم شکست و بار دیگر نشان داد که هیچ نظم منطقهای پایداری نمیتواند بر پایه اشغال، آپارتاید و سلب مالکیت دائمی یک ملت بومی بنا شود. چشمانداز خاورمیانه جدید مبتنی بر برتری اسرائیل دچار شکست عمیقی شده است. ایالات متحده و اسرائیل به دنبال تغییر ایران بودند. ایران تنها به دنبال جلوگیری از این کار بود. اولی شکست خورد. دومی موفق شد. ائتلاف آمریکایی-صهیونیستی از برتری نظامی قاطعی برخوردار بود. با این حال، پس از ماهها رویارویی، آمریکا خود را در حال مذاکره با همان کشوری یافت که امیدوار بود تضعیفش کند؛ در حال مهار متحدی دید که مدتها از جاهطلبیهایش حمایت کرده بود؛ و با چشمانداز منطقهای روبرو شد که برای اهدافش نامساعدتر از زمان آغاز جنگ بود. در پایان، ایران به چیزی بسیار مهمتر از یک پیروزی نظامی مستقیم دست یافت: ایران، واشنگتن و تلآویو را از دستیابی به اهداف سیاسی که جنگ به خاطر آنها آغاز شده بود، محروم کرد — و این معیار نهایی موفقیت در یک نبرد نامتقارن است.
در چنین شرایطی، چگونه کسی میتواند از پیروزی ایران سخن بگوید؟
پاسخ به این پرسش بستگی به مسئلهای دارد که کارشناسان جنگ و مورخان نظامی قرنها با آن دست و پنجه نرم کردهاند: پیروزی چگونه باید سنجیده شود؟
اگر جنگها بر اساس میزان ویرانی به بار آمده قضاوت شوند، آنگاه طرفی که دارای برتری نظامی قاطع است، تقریباً همیشه پیروز به نظر میرسد. با این حال، تاریخ بارها ثابت کرده است که «ویرانی» و «پیروزی» یکسان نیستند.
• ایالات متحده بخشهای وسیعی از ویتنام را ویران کرد اما در دستیابی به اهداف خود ناکام ماند.
• اتحاد جماهیر شوروی خسارات عظیمی در افغانستان به بار آورد اما در نهایت با شکست عقبنشینی کرد.
• آمریکا دو دهه در افغانستان حضور داشت و تریلیونها دلار هزینه کرد، اما تنها نظارهگر فروپاشی دولتی بود که خودش ساخته بود؛ آن هم تنها چند روز پس از خروجش.
• در عراق، آمریکا دست به تغییر رژیم و تلاش برای مهندسی اجتماعی زد، اما پس از مواجهه با مقاومتی سرسختانه و صرف تریلیونها دلار، مجبور به خروج تحقیرآمیز شد.
در تمامی این موارد، قدرت نظامی ثابت کرده است که میتواند ویران کند، اما لزوماً نمیتواند نتایج سیاسی را دیکته کند. این تمایز برای درک رویارویی اخیر میان ایران و محور آمریکا-اسرائیل ضروری است.
این جنگ اساساً هرگز بر سر غنیسازی هستهای، موشکها، تحریمها یا حمایت ایران از متحدان منطقهایاش نبود. در هسته مرکزی خود، این نبردی بر سر آینده توازن قوا در غرب آسیا بود. واشنگتن و تلآویو به دنبال تثبیت نظم منطقهای مبتنی بر برتری اسرائیل و سلطه آمریکا بودند و در عین حال میخواستند ایران را وادار کنند تا سیاستها و اتحادهایی را که آن را به مانع اصلی این پروژه تبدیل کرده بود، کنار بگذارد. با این معیار، جنگ نه با تسلیم ایران، بلکه با شکست عمیق پروژه آمریکایی-صهیونیستی به پایان رسید.
نظم جدید منطقهای
برای درک پیروزی ایران، باید به قبل از شلیک اولین موشک بازگشت.
در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۳، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در برابر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، چشمانداز خود از «خاورمیانه جدید» را رونمایی کرد. نقشهای که او به نمایش گذاشت عملاً فلسطین را حذف کرد و مسئلهای را که مدتها موضوع مرکزی منطقه محسوب میشد، به عنوان مشکلی که پیشتر حل شده است، در نظر گرفت.
آینده، بر اساس این چشمانداز، متعلق به توافقات عادیسازی تحت عنوان «پیمان ابراهیم»، کریدورهای اقتصادی، ادغام فناوری و شراکتهای استراتژیکی بود که اسرائیل را به خلیج فارس یا کشورهای عربی و فراتر از آن پیوند میداد. پیمان ابراهیم تنها یک آغاز بود. ادغام اسرائیل در فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام)، گسترش روابط با کشورهای عربی متحد آمریکا در حاشیه خلیج فارس، و کریدور اقتصادی پیشنهادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC)، همگی به نظم منطقهای اشاره داشتند که در آن اسرائیل به عنوان قدرت مسلط نظامی، اقتصادی و فناوری ظهور میکرد. قرار بود رژیم صهیونیستی امنیت را تامین کند، ایران منزوی شود، فلسطین به حاشیه رانده شود و جنبشهای مقاومت تضعیف یا نابود شوند. بدین ترتیب، منطقه سرانجام حول محور برتری اسرائیل با پشتیبانی قدرت آمریکا بازسازی میشد.
رویدادهای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ این چشمانداز را در هم شکست. آنچه در پی آمد فراتر از جنگ علیه غزه بود؛ این یک نبرد منطقهای بر سر نظم سیاسی آینده خاورمیانه بود. لشکرکشیهای بعدی علیه غزه، لبنان، یمن، سوریه، عراق و در نهایت ایران، و همچنین تلاش برای مصادره مناطق وسیعی در کرانه باختری، همگی به این هدف بزرگتر مرتبط بودند.
دقیقاً همان نتیجهای که نتانیاهو و متحدان صهیونیست و امپریالیست او به دنبال جلوگیری از آن بودند، در نهایت به پیامد تعیینکننده جنگ تبدیل شد: فلسطین به مرکز سیاست جهانی بازگشت، و ایران از حملهای که برای درهمشکستنش طراحی شده بود، جان سالم به در برد.
مفروضات زیربنایی بخش عمدهای از استراتژی آمریکا و اسرائیل بر این باور استوار بود که فشار نظامی مستمر، جنگ اقتصادی، رژیم تحریمهای گسترده، عملیات سایبری، ترورها و ناآرامیهای داخلی در نهایت میتواند موجب فروپاشی سیاسی یا تحمیل تسلیم استراتژیک شود. سالها، بحثها در واشنگتن و تلآویو حول اَشکال مختلف تغییر رژیم یا فروپاشی میچرخید؛ چه از طریق فشار حداکثری، گسست داخلی، شکاف میان نخبگان، فرسایش اقتصادی یا آشوب اجتماعی. هیچکدام از اینها موفق نبودند. جمهوری اسلامی، بهویژه از نظر اقتصادی، آسیب زیادی دید، اما سیستم آن دستنخورده باقی ماند. نهادهای دولتی به کار خود ادامه دادند، ساختارهای فرماندهی عملیاتی ماندند، جانشینی رهبری بدون اختلال سیستمی انجام شد و وزارتخانههای دولتی به فعالیت خود ادامه دادند. کلیشهها و تصوراتی که طی سالها تبلیغات غربی و «هاسبارای» (پروپاگاندای) اسرائیلی ساخته شده بود—مبنی بر اینکه ایران توسط یک «رژیم» تئوکراتیک و غیرمنطقی اداره میشود—نه تنها اغراقآمیز، بلکه از نظر استراتژیک پرهزینه از آب درآمد.
ایران حاکمیت خود را حفظ کرد. جنگهایی از این دست اساساً برای تسلیم سیاسی جنگیده میشوند تا تصرف قلمرو. با این حال، با وجود شدت رویارویی، هیچ تسلیمی در کار نبود، هیچ توافق تحمیلی خارجی پذیرفته نشد، برتری اسرائیل مورد قبول واقع نگردید و تصمیمگیری مستقل کنار گذاشته نشد.
شاخص شکست
تضاد میان اهدافی که جنگ با آنها آغاز شد و واقعیتهایی که پس از آن پدیدار گشت، نمیتوانست از این آشکارتر باشد. جنگ با خواستههایی آغاز شد که عملاً به معنای تسلیم استراتژیک بود، اما با مذاکراتی پایان یافت که در محتوا، بسیاری از مواضعی را که ایران از ابتدای بحران بر آنها پافشاری میکرد، پذیرفت. در طول رویارویی، تهران موضعی بسیار ثابت داشت: دیپلماسی تنها پس از توقف تجاوز میتواند پیش برود. منطق دیپلماسی اجبارآمیز فرض میکند که فشار نظامی اهرم مذاکره ایجاد میکند، اما ایران عملاً این معادله را معکوس کرد و پافشاری کرد که پیش از هرگونه مذاکره معنادار، خودِ فشارها باید متوقف شوند. با تطور درگیری، واشنگتن به جای دیکته کردن شرایط، به طور فزایندهای به دنبال یک راه خروج دیپلماتیک بود.
روشنترین شواهد این چرخش نه در میدان نبرد، بلکه در میز مذاکره پدیدار شد. یادداشت تفاهمی (MoU) که در اسلامآباد به دست آمد، مقیاس عقبنشینی آمریکا از موضع حداکثری اولیهاش را آشکار کرد. این سند که هیچ شباهتی به شرایط تحمیل شده بر یک کشور شکستخورده نداشت، ایران را به عنوان یک بازیگر مستقل که همکاریاش برای ثبات منطقهای ضروری است، به رسمیت شناخت. بر اساس گزارشها، پیشرفت اصلی در این تفاهمنامه، آمریکا، ایران و متحدانشان را متعهد به توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمام جبههها، از جمله لبنان میکند. این به عنوان یک رسمیتبخشی سیاسی مستقیم به ویژگی منطقهای جنگ و تلویحاً به محور مقاومت به عنوان بخشی از معادله استراتژیک عمل میکند.
واشنگتن و تلآویو مدتها تلاش کرده بودند با هر جبهه به طور جداگانه برخورد کنند و غزه را از لبنان، لبنان را از ایران، و ایران را از شبکه گستردهتر مقاومت منطقهای جدا سازند. ایران بر عکس این موضوع اصرار داشت: جنگ باید در تمام جبههها پایان یابد، نه فقط علیه خود ایران. اگر این بند پابرجا بماند، یک دستاورد بزرگ برای ایران محسوب میشود، زیرا امنیت لبنان و جبهه منطقهای گستردهتر را به پایان تجاوزات آمریکایی-صهیونیستی گره میزند. باید دید غزه چگونه در این توافق جای میگیرد؛ چرا که ایران بر گنجاندن آن اصرار دارد، در حالی که رژیم صهیونیستی همچنان در برابر چنین تفسیری مقاومت میکند. بند مهم دیگر این سند، هر دو طرف را ملزم میکند که به حاکمیت و تمامیت ارضی یکدیگر احترام بگذارند و از مداخله در امور داخلی پرهیز کنند. از زمان کودتای ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) علیه محمد مصدق و به ویژه از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، واشنگتن بارها تلاش کرده است تا از طریق تحریمها، خرابکاری، اقدامات مخفیانه، فشار سیاسی و حمایت از نیروهای بیثباتکننده، مسیر داخلی ایران را شکل دهد. بنابراین، تعهد به عدم مداخله—اگر صادقانه اجرا شود—نشانه عقبنشینی چشمگیر از دههها سیاستِ تغییر رژیم است. این بدان معناست که هر تلاشی برای تسلیح گروههای جداییطلب، تضعیف ثبات دولت یا مهندسی فروپاشی، نقض خود توافقنامه محسوب میشود. در یک امتیاز بزرگ دریایی، این تفاهمنامه واشنگتن را ملزم میکند تا محاصره دریایی خود را لغو کرده، موانع علیه ایران را پایان دهد و در نهایت نیروهایش را از مجاورت جمهوری اسلامی خارج کند. این چارچوب همچنین به ایران نقشی محوری در بازگرداندن عبور و مرور امن در تنگه هرمز میدهد، از جمله پاکسازی مینها، ترتیبات فنی و بحثهای آینده با عمان و سایر کشورهای ساحلی در مورد مدیریت و خدمات دریایی.
عقبنشینیهای بزرگ
مفاد گستردهتر اقتصادی و دیپلماتیک عمق این عقبنشینی را نشان میدهد. بر اساس گزارشها، این توافق به جای انزوای بیشتر ایران، کمک به بازسازی، ادغام اقتصادی، لغو تحریمها، از سرگیری صادرات نفت، دسترسی به داراییهای مسدود شده، معافیتهای بانکی و بیمهای و چارچوبی برای عادیسازی روابط تجاری را متصور است.
همچنین گزارش شده است که این تفاهمنامه ایران را ملزم به برچیدن برنامه هستهای خود یا کنار گذاشتن غنیسازی نمیکند.
ایران موضع دیرینه خود را تکرار میکند که به دنبال سلاح هستهای نیست، اما سوالات مربوط به غنیسازی و مواد هستهای به جای تسلیم تحمیلی، منوط به ترتیبات مذاکره شده است. ایران مجبور به پذیرش مدل لیبی، برچیدن زیرساختهای خود یا دست کشیدن از قابلیتهای فناوریاش نشد.
گفته میشود این توافق، تحریمهای جدید و استقرار نظامی بیشتر را در طول مذاکرات ممنوع میکند و توانایی واشنگتن را برای تشدید تنش در حین پیشرفت گفتگوها محدود میسازد. آزادسازی داراییهای مسدود شده ایران و احتمال تایید نهایی توافق از طریق یک قطعنامه الزامآور شورای امنیت سازمان ملل، تلاشهای آینده برای بازگرداندن چارچوب قدیمی فشار حداکثری را بیش از پیش محدود میکند. اگر این مفاد همانطور که نوشته شده اجرا شوند، یکی از مهمترین عقبنشینیهای استراتژیک در سیاست اخیر آمریکا در قبال ایران را رقم خواهند زد. بنابراین، تفاهمنامه اسلامآباد تنها یک سند دیپلماتیک نیست؛ بلکه شاخص شکست استراتژی آمریکایی-صهیونیستی است.
جنگ با درخواست تسلیم ایران آغاز شد و با تعهدات آمریکا به پایان جنگ، احترام به حاکمیت، لغو محاصرهها، خروج نیروها، بحث درباره لغو تحریمها، اجازه صادرات نفت، آزادسازی داراییها و مذاکره در مورد مسائل هستهای بدون تحمیل از همگسیختگی به پایان رسید. دقیقاً به همین دلیل بود که رژیم صهیونیستی و حامیانش به شدت با آن مخالفت کردند. برای نتانیاهو، این تفاهمنامه یک فاجعه استراتژیک بود. او بارها تلاش کرده بود تا دامنه درگیری را گسترش دهد و از لبنان به عنوان مکانیزمی برای از مسیر خارج کردن مذاکرات استفاده کند، اما این استراتژی در نهایت با منافع آمریکا در تضاد قرار گرفت. با پیشرفت مذاکرات، ایران نشان داد که مایل است در حین سیگنال دادن به اینکه تشدید مجدد تنش در لبنان میتواند باعث اقدامات تلافیجویانه گستردهتر، به ویژه علیه شمال اسرائیل شود، مذاکرات را به حالت تعلیق درآورد. در آن مقطع، دولت ترامپ با انتخاب دشواری روبرو شد: میتوانست به حمایت از تلاشهای نتانیاهو برای گسترش درگیری ادامه دهد، یا احتمال یک راهحل دیپلماتیک را حفظ کند. واشنگتن راه دوم را برگزید. شاید برای اولین بار در دههها، تشدید تنش از سوی اسرائیل در واشنگتن به طور فزایندهای نه به عنوان یک دارایی، بلکه به عنوان یک هزینه و بار استراتژیک تلقی میشد. ترامپ از روی دغدغههای بشردوستانه نتانیاهو را مهار نکرد. او نتانیاهو را متوقف کرد زیرا اهداف نخستوزیر اسرائیل، اهداف آمریکا و ثبات اقتصادی جهانی را که جایگاه سیاسی داخلی ترامپ به آن وابسته بود، تهدید میکرد.
زمانی که موشکهای رهگیر آمریکا در حال اتمام بود، بازارهای انرژی بیثبات شده بودند، ذخایر استراتژیک نفت به لحاظ سیاسی حساس باقی مانده بود، و هرمز تهدید میکرد که یک جنگ منطقهای را به یک بحران اقتصادی جهانی تبدیل کند، اشتهای نتانیاهو برای تشدید بیپایان تنشها نه تنها برای ایران یا لبنان، بلکه برای خود واشنگتن نیز به یک خطر تبدیل شد.
فراتر از نفت
بخش عمدهای از بحثها در مورد تنگه هرمز روی نفت و گاز متمرکز بود که قابل درک اما ناقص بود. نفت و گاز همچنان ضروری هستند و تقریباً یک پنجم محصولات انرژی تجارت جهانی از این تنگه عبور میکند، اما آنچه از این درگیری پدیدار شد، آسیبپذیریهایی بود که بسیار فراتر از بازارهای انرژی گسترش یافت. بیش از یک سوم هلیوم جهان از منطقه خلیج فارس، به ویژه قطر و امارات، از طریق مسیرهای آسیبپذیر در برابر اختلالات هرمز صادر میشود. هلیوم برای فناوریهای مدرن، تولید نیمههادیها، تجهیزات تصویربرداری پزشکی، سیستمهای هوافضا، تولید فیبر نوری و تحقیقات علمی پیشرفته ضروری است.
همین امر در مورد بازارهای کود شیمیایی نیز صادق بود. تولیدکنندگان خلیج فارس سهم بزرگی از تجارت جهانی آمونیاک و اوره را در اختیار دارند (برخی تخمینها سهم آنها را حدود ۲۳ درصد از تجارت آمونیاک و ۳۴ درصد از تجارت اوره میدانند)، بنابراین هرگونه اختلال طولانیمدت در تنگه هرمز میتواند تولید مواد غذایی، قیمت محصولات کشاورزی و زنجیره تامین را در قارههای متعدد تحت تأثیر قرار دهد.
آنچه ایران نشان داد فراتر از توانایی تهدید جریان نفت بود: ایران توانست هزینههایی را بر زیرساختهای گستردهتر اقتصاد جهانی تحمیل کند. نیازی نبود آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد؛ فقط کافی بود نشان دهد که تشدید تنش عواقب اقتصادی و ژئوپلیتیکی غیرقابل قبولی به همراه خواهد داشت.
این جنگ همچنین ضعفهای اساسی در مفهوم «تسلط بر تشدید تنش» را آشکار کرد. دهههاست که دکترین نظامی آمریکا بر این فرض استوار بوده که برتری تکنولوژیک قاطع به ایالات متحده اجازه میدهد سرعت و نتیجه درگیریها را دیکته کند، اما رویارویی با ایران نشان داد که برتری نظامی لزوماً به موفقیت سیاسی ترجمه نمیشود.
در طول درگیری، آمریکا و اسرائیل به شدت به سیستمهای دفاعی پیشرفته، از جمله رهگیرهای تاد (Thaad)، پیکان (Arrow)، فلاخن داوود (David's Sling)، اسام-۳ (SM-3) و اسام-۶ (SM-6) متکی بودند. این سیستمها در بسیاری از موارد موثر واقع شدند، اما با هزینهای فوقالعاده بالا. گزارشها حاکی از آن است که صدها رهگیر پیشرفته در طول مراحل متوالی این رویارویی مصرف شدهاند.
دفاع موشکی مدرن یک عدم تقارن هزینه عمیق ایجاد میکند، زیرا موشکهای تهاجمی اغلب بسیار ارزانتر از سیستمهای دفاعی مورد نیاز برای رهگیری آنها هستند؛ بنابراین یک دشمن مصمم میتواند صرفاً با حفظ فشار، بارهای مالی و لجستیکی عظیمی را تحمیل کند.
دو ستون اصلی
پیامدهای این رویارویی فراتر از ایران، اسرائیل یا حتی خاورمیانه است. این بحران دو ستونی را که قدرت جهانی آمریکا بیش از نیم قرن بر آنها استوار بوده است، آشکار کرد: سیستم پترودلار و شبکه پایگاههای نظامی که زیربنای نفوذ آمریکا در سراسر جهان است. از اوایل دهه ۱۹۷۰، موقعیت ممتاز دلار در اقتصاد جهانی نه تنها به اندازه اقتصاد آمریکا، بلکه به توانایی واشنگتن در تضمین امنیت جریان انرژی و حفظ نفوذ سیاسی بر مناطق عمده تولیدکننده نفت در جهان وابسته بوده است. رویارویی با ایران شکنندگی فزاینده این مدل را آشکار کرد، زیرا اختلال موقت در کشتیرانی از طریق تنگه هرمز نشان داد که آمریکا دیگر نمیتواند جریان بیوقفه انرژی را بدون تحمل هزینههای عظیم سیاسی، نظامی و اقتصادی تضمین کند. این موضوع همچنین بحثهایی را که پیشتر میان قدرتهای بزرگ در مورد مکانیسمهای پرداخت جایگزین، ترتیبات تجارت با ارزهای محلی و تلاش برای کاهش وابستگی به دلار در تجارت بینالمللی جریان داشت، تسریع کرد. جنگ باعث «دلارزدایی» نشد، اما این تصور را تقویت کرد که سیستم مالی گرهخورده به اجبار ژئوپلیتیکی دارای خطرات فزایندهای است. واشنگتن دهها سال شبکه وسیعی از پایگاههای نظامی را در سراسر خلیج فارس و خاورمیانه وسیعتر حفظ کرده بود، اما جنگ نشان داد که بسیاری از این پایگاهها به همان اندازه که دارایی هستند، به نقطه ضعف تبدیل شدهاند. تأسیساتی که زمانی به عنوان نماد قدرت آمریکا دیده میشدند، به طور فزایندهای به عنوان اهداف آسیبپذیری نمایان شدند که در معرض موشکها، پهپادها و سایر اشکال جنگ نامتقارن قرار دارند. منطق حضور نظامی دائمی زمانی تغییر میکند که هر تأسیسات بزرگی در برابر حمله آسیبپذیر میشود و هر استقراری هزینههای سیاسی و مالی فزایندهای به همراه دارد.
در نهایت، شاید بزرگترین دستاورد ایران نه آنچه نابود کرد، بلکه آنچه آشکار ساخت باشد: اینکه حفظ و دفاع از پایههای مالی و نظامی تسلط آمریکا به طور فزایندهای پرهزینه و دشوار شده است.
همین اصل در مورد محور مقاومت نیز صدق میکند. این شبکه بدون شک متحمل خسارات جدی شد: حماس بهای ویرانگری پرداخت، حزبالله آسیب قابل توجهی دید و جنبشهای مقاومت در سراسر منطقه با فشار بیسابقهای روبرو شدند. با این حال، هدف تضعیف نبود بلکه برچیدن آنها بود، و این هدف شکست خورد. حماس جان سالم به در برد، حزبالله مقاومت کرد، مقاومت یمن به عملیات خود ادامه داد، گروههای مقاومت عراقی فعال ماندند و از همه مهمتر، ایران همچنان به عنوان ستون مرکزی کل این شبکه باقی ماند. شاید بزرگترین طنز تمام این رویارویی این باشد که پروژهای که برای به حاشیه راندن فلسطین طراحی شده بود، در نهایت آن را به مرکز سیاست بینالملل بازگرداند. پیش از ۷ اکتبر، قرار بود عادیسازی جایگزین آزادسازی شود و پیمان ابراهیم، کریدور IMEC و چشمانداز گستردهتر «خاورمیانه جدید» همگی بر این فرض استوار بودند که میتوان فلسطین را دور زد. جنگ این فرض را در هم شکست و بار دیگر نشان داد که هیچ نظم منطقهای پایداری نمیتواند بر پایه اشغال، آپارتاید و سلب مالکیت دائمی یک ملت بومی بنا شود. چشمانداز خاورمیانه جدید مبتنی بر برتری اسرائیل دچار شکست عمیقی شده است. ایالات متحده و اسرائیل به دنبال تغییر ایران بودند. ایران تنها به دنبال جلوگیری از این کار بود. اولی شکست خورد. دومی موفق شد. ائتلاف آمریکایی-صهیونیستی از برتری نظامی قاطعی برخوردار بود. با این حال، پس از ماهها رویارویی، آمریکا خود را در حال مذاکره با همان کشوری یافت که امیدوار بود تضعیفش کند؛ در حال مهار متحدی دید که مدتها از جاهطلبیهایش حمایت کرده بود؛ و با چشمانداز منطقهای روبرو شد که برای اهدافش نامساعدتر از زمان آغاز جنگ بود. در پایان، ایران به چیزی بسیار مهمتر از یک پیروزی نظامی مستقیم دست یافت: ایران، واشنگتن و تلآویو را از دستیابی به اهداف سیاسی که جنگ به خاطر آنها آغاز شده بود، محروم کرد — و این معیار نهایی موفقیت در یک نبرد نامتقارن است.



