توهمات سناتور افراطی
اظهارات اخیر لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه و از چهرههای نزدیک به دونالد ترامپ، در جریان سفرش به اراضی اشغالی، بیش از آنکه حامل پیامی راهبردی باشد، بازتابی از سردرگمی و خشم مزمن سیاستمدارانی است که سالهاست در مواجهه با ایران، از درک واقعیتهای میدانی و تاریخی ناتوان ماندهاند. گراهام با ادعای اینکه «در چند هفته آینده تصمیم لازم درباره ایران اتخاذ خواهد شد»، بار دیگر همان ادبیات تکراری و فرسودهای را بازتولید کرد که پیش از او بارها از زبان مقامات آمریکایی شنیده شده و هر بار، با شکست و عقبنشینی واشنگتن پایان یافته است. گویا این دور باطل در حوزه سیاست خارجی آمریکا کماکان ادامه دارد!
نخستین نکتهای که در مواجهه با این سخنان باید مورد توجه قرار گیرد، جایگاه و وزن واقعی گوینده این اظهارات است. لیندسی گراهام، نه در قامت یک تصمیمساز مستقل، بلکه در نقش یک سیاستمدار حاشیهای و وابسته به جریانهای افراطی در ساختار قدرت آمریکا سخن میگوید. او و امثال او، در طول سالهای گذشته، نماد آشکار ناکامی، خطای محاسباتی و تباهی سیاستهای آمریکا در برابر ایران بودهاند. از تحریمهای حداکثری گرفته تا تهدیدهای نظامی و جنگ روانی، هیچیک از این ابزارها نتوانسته ایران را وادار به عقبنشینی از منافع و اصول خود کند. در چنین شرایطی، سخن گفتن گراهام درباره «تصمیمگیری» برای کشوری با عمق تاریخی، ژئوپلیتیکی و تمدنی ایران، بیش از آنکه جدی باشد، مضحک و فاقد اعتبار است.
نکته دوم، ریشههای روانی و سیاسی اینگونه اظهارات است. سخنان گراهام نه از موضع اقتدار، بلکه از خشم و عصبانیتی عمیق نشئت میگیرد؛ عصبانیتی که ریشه در ناتوانی مزمن آمریکا در مهار و محاسبه قدرت ایران دارد. قدرت ایران، صرفا در ابزارهای نظامی یا ظرفیتهای فناورانه خلاصه نمیشود، بلکه ترکیبی پیچیده از اراده ملی، تجربه تاریخی، عمق راهبردی و توان بازدارندگی هوشمند است؛ مؤلفههایی که همواره از محاسبات اتاقهای فکر دشمن گریختهاند.
آمریکا و متحدانش بارها کوشیدهاند با تهدید، فشار یا فریب، این قدرت را مهار کنند، اما هر بار با واقعیتی متفاوت روبهرو شدهاند: ایرانی که نه فروپاشیده، نه منزوی شده و نه از مسیر استقلال خود بازگشته است. از همین رو، خشم پنهان در کلام سناتور افراطی آمریکایی، بیش از هر چیز، اعترافی ناخواسته به شکست است.
در نهایت، اظهاراتی از جنس سخنان لیندسی گراهام، نه معادلات را تغییر میدهد و نه آیندهای تازه میسازد. این گفتهها تنها تکرار توهماتی است که سالهاست سیاستمداران آمریکایی را اسیر خود کرده؛ توهماتی که در برابر واقعیت قدرت ایران، همواره رنگ باخته و خواهند باخت.
نخستین نکتهای که در مواجهه با این سخنان باید مورد توجه قرار گیرد، جایگاه و وزن واقعی گوینده این اظهارات است. لیندسی گراهام، نه در قامت یک تصمیمساز مستقل، بلکه در نقش یک سیاستمدار حاشیهای و وابسته به جریانهای افراطی در ساختار قدرت آمریکا سخن میگوید. او و امثال او، در طول سالهای گذشته، نماد آشکار ناکامی، خطای محاسباتی و تباهی سیاستهای آمریکا در برابر ایران بودهاند. از تحریمهای حداکثری گرفته تا تهدیدهای نظامی و جنگ روانی، هیچیک از این ابزارها نتوانسته ایران را وادار به عقبنشینی از منافع و اصول خود کند. در چنین شرایطی، سخن گفتن گراهام درباره «تصمیمگیری» برای کشوری با عمق تاریخی، ژئوپلیتیکی و تمدنی ایران، بیش از آنکه جدی باشد، مضحک و فاقد اعتبار است.
نکته دوم، ریشههای روانی و سیاسی اینگونه اظهارات است. سخنان گراهام نه از موضع اقتدار، بلکه از خشم و عصبانیتی عمیق نشئت میگیرد؛ عصبانیتی که ریشه در ناتوانی مزمن آمریکا در مهار و محاسبه قدرت ایران دارد. قدرت ایران، صرفا در ابزارهای نظامی یا ظرفیتهای فناورانه خلاصه نمیشود، بلکه ترکیبی پیچیده از اراده ملی، تجربه تاریخی، عمق راهبردی و توان بازدارندگی هوشمند است؛ مؤلفههایی که همواره از محاسبات اتاقهای فکر دشمن گریختهاند.
آمریکا و متحدانش بارها کوشیدهاند با تهدید، فشار یا فریب، این قدرت را مهار کنند، اما هر بار با واقعیتی متفاوت روبهرو شدهاند: ایرانی که نه فروپاشیده، نه منزوی شده و نه از مسیر استقلال خود بازگشته است. از همین رو، خشم پنهان در کلام سناتور افراطی آمریکایی، بیش از هر چیز، اعترافی ناخواسته به شکست است.
در نهایت، اظهاراتی از جنس سخنان لیندسی گراهام، نه معادلات را تغییر میدهد و نه آیندهای تازه میسازد. این گفتهها تنها تکرار توهماتی است که سالهاست سیاستمداران آمریکایی را اسیر خود کرده؛ توهماتی که در برابر واقعیت قدرت ایران، همواره رنگ باخته و خواهند باخت.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



