تشدید همزمان کارشکنی آمریکا در مذاکرات به همراه استمرار تنشآفرینی این کشور در خلیج فارس و همچنین حملات رژیم صهیونی در لبنان، ایران را در برابر ضرورت بازتعریف بازدارندگی فعال و تصعید حسابشده قرار داده است
ضرورت بازتعریف بازدارندگی
گروه سیاسی
تحولات روزهای اخیر نشان میدهد که تقابل ایران و آمریکا دیگر فقط یک مناقشه هستهای یا یک جنگ محدود در یک جغرافیای واحد نیست، بلکه به شبکهای از فشارهای همزمان در دریا، هوا، دیپلماسی و جبهههای نیابتی منطقه بدل شده است. در بامداد شنبه ۱۶ خرداد، آنچه در تنگه هرمز و پهنه خلیج فارس رخ داد، صرفاً یک حادثه تاکتیکی نبود؛ بلکه تصویری فشرده از بلوغ دکترین بازدارندگی ایران و همزمان نشانهای از ورود بحران به مرحلهای بود که در آن هر کنش، بلافاصله با ضدکنش پاسخ میگیرد. بر اساس روایت رسمی منتشرشده از سوی نهادهای ایرانی، در نخستین ساعتهای بامداد، چهار نفتکش متخلف که با هدایت مستقیم نیروهای آمریکایی قصد عبور غیرقانونی از تنگه هرمز را داشتند، با واکنش شناورهای تندرو سپاه روبهرو شدند؛ یکی متوقف شد و سه فروند دیگر عقب نشستند. اندکی بعد، حمله پهپادی آمریکا به دکلهای مخابراتی ساحلی در قشم و سیریک انجام شد و سپس پاسخ موشکی ایران، دو هدف کلیدی آمریکا در کویت و بحرین را در مرکز توجه قرار داد. روایت رسمی همچنین از شلیک اخطار موشک قدیر و پهپادهای نیروی دریایی ارتش به سوی ناوشکنهای آمریکایی در دریای عمان سخن میگوید؛ رخدادی که اگرچه از نظر جزئیات عملیاتی نیازمند راستیآزمایی مستقل است، اما در سطح راهبردی یک پیام روشن دارد: ایران میخواهد نشان دهد که فشار بر تنگه هرمز و سواحل جنوبیاش، بهسادگی قابل تبدیل به فشار متقابل علیه پایگاهها و شناورهای آمریکا در منطقه است.
همزمان با این تحولات، دونالد ترامپ در گفتوگو با NBC موضعی اتخاذ کرد که عملاً نشان میدهد واشنگتن بهدنبال یک «توافق خنثیکننده» نیست، بلکه میخواهد سازوکار کنترل بر ذخایر اورانیوم غنیشده ایران را بهدست بگیرد. ترامپ گفت اگر توافقی حاصل شود، آمریکا همراه ایران برای بیرون آوردن و نابود کردن این مواد اقدام خواهد کرد و اگر توافقی در کار نباشد، فشار نظامی تا جایی افزایش مییابد که آمریکاییها بتوانند خودشان این کار را انجام دهند. او همچنین از باقی ماندن نیروهای آمریکایی در منطقه تا زمان «تکمیل» کار سخن گفت و بر این نکته پای فشرد که از نظر او، ایران در وضعیت نظامی پیشین خود نیست و ظرفیتهایش بهشدت تضعیف شده است. این ادبیات، در کنار آنچه در آژانس بینالمللی انرژی اتمی در حال پیگیری است، نشان میدهد که آمریکا همزمان از ابزار فشار حقوقی، تهدید نظامی و مذاکره مشروط استفاده میکند تا تهران را وادار به پذیرش نظمی کند که در آن، نهفقط برنامه هستهای، بلکه حتی مسیرهای بالقوه دسترسی به آن نیز زیر نظارت بماند. به تعبیر دیگر، واشنگتن میخواهد از «محدودسازی» به «مهار ساختاری» برسد.
در همین فضا، وزارت خارجه ایران نیز بهدرستی بر «متناقض و متغیر بودن» مواضع آمریکا انگشت گذاشته است. سخنگوی این وزارتخانه در گفتوگو با CNN تأکید کرده که مشکل اصلی در مذاکرات، تغییر مداوم خواستههای واشنگتن است. این سخن، با واقعیت سیاسیِ صحنه نیز سازگار است: از یک سو، ترامپ از آمادگی برای توافق میگوید و از سوی دیگر، شروط جدیدی را روی میز میگذارد که عملاً هر توافقی را به یک سند کنترل و بازرسی دائمی تبدیل میکند. اصرار او بر اینکه ایران نه فقط «توسعه» بلکه «خرید» یا «کسب» هرگونه ظرفیت مرتبط با سلاح هستهای را نیز کنار بگذارد، نشان میدهد که هدف آمریکا صرفاً توقف یک برنامه نیست، بلکه بستن همه روزنههای بالقوهای است که میتواند در آینده به قدرت راهبردی تهران تبدیل شود. در چنین شرایطی، مذاکره اگر بدون منطق بازدارندگی و بدون حفظ اهرمهای ایران پیش برود، بیشتر به یک فرآیند خلعسلاح تدریجی شباهت خواهد داشت تا توافقی پایدار.
آنسوی ماجرا، جبهه لبنان همچنان یکی از حساسترین نقاط اتصال بحران است. اسرائیل بار دیگر به حومه جنوبی بیروت حمله کرده و هشدار تخلیه برای شهر صور و مناطق اطراف آن صادر شده است. این حملات در حالی ادامه دارد که آتشبسهای مورد حمایت آمریکا هنوز نتوانستهاند به آرامش واقعی منجر شوند و حزبالله نیز هرگونه توافقی را که لبنان را از معادله بزرگتر منطقهای جدا کند، رد میکند. در این میان، نامهای بنیامین نتانیاهو و اسرائیل کاتز، که در تصمیمسازیهای امنیتی اسرائیل نقش کلیدی دارند، بار دیگر در کانون این تشدید قرار گرفتهاند. تداوم فشار اسرائیل بر لبنان، نهفقط بهعنوان یک مسئله لبنانی، بلکه بهعنوان بخشی از پازل فشار بر ایران قابل فهم است. چراکه هر ضربه به جنوب لبنان یا ضاحیه، در تهران بهمنزله تداوم همان سیاستی خوانده میشود که هدفش فرسایش شبکه بازدارندگی ایران و متحدانش است.
در خلیج فارس نیز نشانهها حاکی از آن است که هرمز به نقطهای تبدیل شده که در آن بحران میتواند از سطح تهدید به سطح برخورد مستقیم منتقل شود. گزارشهای منتشرشده از سرنگونی پهپادهای ایرانی توسط نیروهای آمریکایی در نزدیکی تنگه هرمز و حمله متقابل به سایتهای راداری ساحلی ایران، نشان میدهد که هر دو طرف در حال آزمودن خطوط قرمز یکدیگرند. در چنین وضعی، تنگه هرمز فقط یک مسیر انرژی نیست؛ به یک اهرم ژئوپلیتیک تبدیل شده که هر طرف میکوشد با آن، طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند. ایران میخواهد به آمریکا و متحدانش بفهماند که ناامنسازی هرمز، بدون هزینه نخواهد بود. آمریکا نیز میکوشد نشان دهد که میتواند تحرکات دریایی ایران را مهار کند و همزمان با فشار اقتصادی و نظامی، ایران را به میز گفتوگویی بکشاند که قواعد آن از پیش به سود واشنگتن نوشته شده است.
از اینجا به بعد، پرسش اصلی این نیست که آیا ایران باید به تصعید تنش فکر کند یا نه؛ پرسش واقعی این است که این تصعید چگونه باید مدیریت شود تا هم بازدارندگی تقویت شود و هم کشور در دام یک جنگ فرسایشیِ انتخابی نیفتد. تجربه روزهای اخیر نشان میدهد که دشمن، بهویژه در شرایطی که تصور میکند هزینههای فشار پایین است، ممکن است به ماجراجوییهای تازه تشویق شود. اما همین تجربه همچنین نشان میدهد که اگر ایران پاسخ را هوشمند، لایهای و قابلمحاسبه تعریف کند، میتواند هزینه چنین ماجراجوییای را بهسرعت بالا ببرد. دکترین مناسب برای این وضعیت، دکترین «بازدارندگی فعال و تصعید حسابشده» است؛ یعنی حفظ آمادگی برای پاسخ در همه لایهها، از دریا و هوا تا میدان دیپلماتیک، اما بدون افتادن در چرخهای که طرف مقابل بتواند آن را به جنگ تمامعیار تبدیل کند.
در این دکترین، سه اصل باید محور قرار گیرد. نخست، ایران باید نشان دهد که تنگه هرمز و امنیت انرژی جهانی، همچنان در مرکز معادله بازدارندگی آن قرار دارد و هر اقدام خصمانه علیه منافعش میتواند این شاهرگ را تحت تأثیر قرار دهد. دوم، باید ثابت کند که هر ضربه به خاک، آسمان یا زیرساختهایش، لزوماً به همان نقطه پاسخ نمیگیرد، بلکه میتواند به مراکز فرماندهی، پایگاههای نظامی و خطوط پشتیبانی آمریکا در منطقه نیز سرریز شود. سوم، تهران نباید کانالهای گفتوگو را ببندد؛ برعکس، باید گفتوگو را از موضع قدرت نگه دارد، نه از موضع اضطرار. این تفاوت مهم است، زیرا واشنگتن و تلآویو دقیقاً زمانی به خطرناکترین محاسبات خود میرسند که تصور کنند ایران یا خسته شده یا حاضر است برای آرامش کوتاهمدت، از اهرمهای راهبردیاش چشم بپوشد.
در نهایت، آنچه در خلیج فارس، لبنان و پرونده هستهای در حال رخ دادن است، یک منازعه منفرد نیست، بلکه رقابتی برای شکل دادن به نظم آینده منطقه است. دونالد ترامپ، در مقام رئیسجمهور آمریکا، آشکارا از حفظ فشار سخن میگوید؛ بنیامین نتانیاهو و اسرائیل کاتز بر فشار نظامی در لبنان اصرار دارند؛ و ایران نیز نشان داده که حاضر نیست امنیت ملی خود را بهعنوان هزینه جانبیِ یک توافق نامتوازن بپذیرد. در چنین شرایطی، موفقترین راهبرد برای تهران نه عقبنشینی است و نه شتابزدگی؛ بلکه ساختن یک بازدارندگی چندلایه است که هم میدان را میفهمد و هم دیپلماسی را، هم هرمز را میشناسد و هم بیروت را، هم فشار را پاسخ میدهد و هم اجازه نمیدهد طرف مقابل، تصعید را بدون هزینه ادامه دهد. این همان نقطهای است که در آن، بازدارندگی از شعار به راهبرد تبدیل میشود.
تحولات روزهای اخیر نشان میدهد که تقابل ایران و آمریکا دیگر فقط یک مناقشه هستهای یا یک جنگ محدود در یک جغرافیای واحد نیست، بلکه به شبکهای از فشارهای همزمان در دریا، هوا، دیپلماسی و جبهههای نیابتی منطقه بدل شده است. در بامداد شنبه ۱۶ خرداد، آنچه در تنگه هرمز و پهنه خلیج فارس رخ داد، صرفاً یک حادثه تاکتیکی نبود؛ بلکه تصویری فشرده از بلوغ دکترین بازدارندگی ایران و همزمان نشانهای از ورود بحران به مرحلهای بود که در آن هر کنش، بلافاصله با ضدکنش پاسخ میگیرد. بر اساس روایت رسمی منتشرشده از سوی نهادهای ایرانی، در نخستین ساعتهای بامداد، چهار نفتکش متخلف که با هدایت مستقیم نیروهای آمریکایی قصد عبور غیرقانونی از تنگه هرمز را داشتند، با واکنش شناورهای تندرو سپاه روبهرو شدند؛ یکی متوقف شد و سه فروند دیگر عقب نشستند. اندکی بعد، حمله پهپادی آمریکا به دکلهای مخابراتی ساحلی در قشم و سیریک انجام شد و سپس پاسخ موشکی ایران، دو هدف کلیدی آمریکا در کویت و بحرین را در مرکز توجه قرار داد. روایت رسمی همچنین از شلیک اخطار موشک قدیر و پهپادهای نیروی دریایی ارتش به سوی ناوشکنهای آمریکایی در دریای عمان سخن میگوید؛ رخدادی که اگرچه از نظر جزئیات عملیاتی نیازمند راستیآزمایی مستقل است، اما در سطح راهبردی یک پیام روشن دارد: ایران میخواهد نشان دهد که فشار بر تنگه هرمز و سواحل جنوبیاش، بهسادگی قابل تبدیل به فشار متقابل علیه پایگاهها و شناورهای آمریکا در منطقه است.
همزمان با این تحولات، دونالد ترامپ در گفتوگو با NBC موضعی اتخاذ کرد که عملاً نشان میدهد واشنگتن بهدنبال یک «توافق خنثیکننده» نیست، بلکه میخواهد سازوکار کنترل بر ذخایر اورانیوم غنیشده ایران را بهدست بگیرد. ترامپ گفت اگر توافقی حاصل شود، آمریکا همراه ایران برای بیرون آوردن و نابود کردن این مواد اقدام خواهد کرد و اگر توافقی در کار نباشد، فشار نظامی تا جایی افزایش مییابد که آمریکاییها بتوانند خودشان این کار را انجام دهند. او همچنین از باقی ماندن نیروهای آمریکایی در منطقه تا زمان «تکمیل» کار سخن گفت و بر این نکته پای فشرد که از نظر او، ایران در وضعیت نظامی پیشین خود نیست و ظرفیتهایش بهشدت تضعیف شده است. این ادبیات، در کنار آنچه در آژانس بینالمللی انرژی اتمی در حال پیگیری است، نشان میدهد که آمریکا همزمان از ابزار فشار حقوقی، تهدید نظامی و مذاکره مشروط استفاده میکند تا تهران را وادار به پذیرش نظمی کند که در آن، نهفقط برنامه هستهای، بلکه حتی مسیرهای بالقوه دسترسی به آن نیز زیر نظارت بماند. به تعبیر دیگر، واشنگتن میخواهد از «محدودسازی» به «مهار ساختاری» برسد.
در همین فضا، وزارت خارجه ایران نیز بهدرستی بر «متناقض و متغیر بودن» مواضع آمریکا انگشت گذاشته است. سخنگوی این وزارتخانه در گفتوگو با CNN تأکید کرده که مشکل اصلی در مذاکرات، تغییر مداوم خواستههای واشنگتن است. این سخن، با واقعیت سیاسیِ صحنه نیز سازگار است: از یک سو، ترامپ از آمادگی برای توافق میگوید و از سوی دیگر، شروط جدیدی را روی میز میگذارد که عملاً هر توافقی را به یک سند کنترل و بازرسی دائمی تبدیل میکند. اصرار او بر اینکه ایران نه فقط «توسعه» بلکه «خرید» یا «کسب» هرگونه ظرفیت مرتبط با سلاح هستهای را نیز کنار بگذارد، نشان میدهد که هدف آمریکا صرفاً توقف یک برنامه نیست، بلکه بستن همه روزنههای بالقوهای است که میتواند در آینده به قدرت راهبردی تهران تبدیل شود. در چنین شرایطی، مذاکره اگر بدون منطق بازدارندگی و بدون حفظ اهرمهای ایران پیش برود، بیشتر به یک فرآیند خلعسلاح تدریجی شباهت خواهد داشت تا توافقی پایدار.
آنسوی ماجرا، جبهه لبنان همچنان یکی از حساسترین نقاط اتصال بحران است. اسرائیل بار دیگر به حومه جنوبی بیروت حمله کرده و هشدار تخلیه برای شهر صور و مناطق اطراف آن صادر شده است. این حملات در حالی ادامه دارد که آتشبسهای مورد حمایت آمریکا هنوز نتوانستهاند به آرامش واقعی منجر شوند و حزبالله نیز هرگونه توافقی را که لبنان را از معادله بزرگتر منطقهای جدا کند، رد میکند. در این میان، نامهای بنیامین نتانیاهو و اسرائیل کاتز، که در تصمیمسازیهای امنیتی اسرائیل نقش کلیدی دارند، بار دیگر در کانون این تشدید قرار گرفتهاند. تداوم فشار اسرائیل بر لبنان، نهفقط بهعنوان یک مسئله لبنانی، بلکه بهعنوان بخشی از پازل فشار بر ایران قابل فهم است. چراکه هر ضربه به جنوب لبنان یا ضاحیه، در تهران بهمنزله تداوم همان سیاستی خوانده میشود که هدفش فرسایش شبکه بازدارندگی ایران و متحدانش است.
در خلیج فارس نیز نشانهها حاکی از آن است که هرمز به نقطهای تبدیل شده که در آن بحران میتواند از سطح تهدید به سطح برخورد مستقیم منتقل شود. گزارشهای منتشرشده از سرنگونی پهپادهای ایرانی توسط نیروهای آمریکایی در نزدیکی تنگه هرمز و حمله متقابل به سایتهای راداری ساحلی ایران، نشان میدهد که هر دو طرف در حال آزمودن خطوط قرمز یکدیگرند. در چنین وضعی، تنگه هرمز فقط یک مسیر انرژی نیست؛ به یک اهرم ژئوپلیتیک تبدیل شده که هر طرف میکوشد با آن، طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند. ایران میخواهد به آمریکا و متحدانش بفهماند که ناامنسازی هرمز، بدون هزینه نخواهد بود. آمریکا نیز میکوشد نشان دهد که میتواند تحرکات دریایی ایران را مهار کند و همزمان با فشار اقتصادی و نظامی، ایران را به میز گفتوگویی بکشاند که قواعد آن از پیش به سود واشنگتن نوشته شده است.
از اینجا به بعد، پرسش اصلی این نیست که آیا ایران باید به تصعید تنش فکر کند یا نه؛ پرسش واقعی این است که این تصعید چگونه باید مدیریت شود تا هم بازدارندگی تقویت شود و هم کشور در دام یک جنگ فرسایشیِ انتخابی نیفتد. تجربه روزهای اخیر نشان میدهد که دشمن، بهویژه در شرایطی که تصور میکند هزینههای فشار پایین است، ممکن است به ماجراجوییهای تازه تشویق شود. اما همین تجربه همچنین نشان میدهد که اگر ایران پاسخ را هوشمند، لایهای و قابلمحاسبه تعریف کند، میتواند هزینه چنین ماجراجوییای را بهسرعت بالا ببرد. دکترین مناسب برای این وضعیت، دکترین «بازدارندگی فعال و تصعید حسابشده» است؛ یعنی حفظ آمادگی برای پاسخ در همه لایهها، از دریا و هوا تا میدان دیپلماتیک، اما بدون افتادن در چرخهای که طرف مقابل بتواند آن را به جنگ تمامعیار تبدیل کند.
در این دکترین، سه اصل باید محور قرار گیرد. نخست، ایران باید نشان دهد که تنگه هرمز و امنیت انرژی جهانی، همچنان در مرکز معادله بازدارندگی آن قرار دارد و هر اقدام خصمانه علیه منافعش میتواند این شاهرگ را تحت تأثیر قرار دهد. دوم، باید ثابت کند که هر ضربه به خاک، آسمان یا زیرساختهایش، لزوماً به همان نقطه پاسخ نمیگیرد، بلکه میتواند به مراکز فرماندهی، پایگاههای نظامی و خطوط پشتیبانی آمریکا در منطقه نیز سرریز شود. سوم، تهران نباید کانالهای گفتوگو را ببندد؛ برعکس، باید گفتوگو را از موضع قدرت نگه دارد، نه از موضع اضطرار. این تفاوت مهم است، زیرا واشنگتن و تلآویو دقیقاً زمانی به خطرناکترین محاسبات خود میرسند که تصور کنند ایران یا خسته شده یا حاضر است برای آرامش کوتاهمدت، از اهرمهای راهبردیاش چشم بپوشد.
در نهایت، آنچه در خلیج فارس، لبنان و پرونده هستهای در حال رخ دادن است، یک منازعه منفرد نیست، بلکه رقابتی برای شکل دادن به نظم آینده منطقه است. دونالد ترامپ، در مقام رئیسجمهور آمریکا، آشکارا از حفظ فشار سخن میگوید؛ بنیامین نتانیاهو و اسرائیل کاتز بر فشار نظامی در لبنان اصرار دارند؛ و ایران نیز نشان داده که حاضر نیست امنیت ملی خود را بهعنوان هزینه جانبیِ یک توافق نامتوازن بپذیرد. در چنین شرایطی، موفقترین راهبرد برای تهران نه عقبنشینی است و نه شتابزدگی؛ بلکه ساختن یک بازدارندگی چندلایه است که هم میدان را میفهمد و هم دیپلماسی را، هم هرمز را میشناسد و هم بیروت را، هم فشار را پاسخ میدهد و هم اجازه نمیدهد طرف مقابل، تصعید را بدون هزینه ادامه دهد. این همان نقطهای است که در آن، بازدارندگی از شعار به راهبرد تبدیل میشود.



