عملیات «نصر» مختصات ایران نوین را آشکار کرد
خروش میدان در موج صدم خیابان
جواد شاملو
نیروهای مسلح ایران هر حرکتشان چند معنا دارد و هر تیرشان چند هدف را میزند. این خصلت خصوصا خود را در عملیات «نصر» نشان داد.
اولین پیام عملیات نصر که تنها چند ساعت پس حمله رژیم غاصب به ضاحیه آغاز شد، این بود که تهدید ایران، یک تاکتیک نیست؛ بلکه از 9 اسفند به بعد تهدید ایران عملیاتی میشود. هفته گذشته رژیم قرار بود ضاحیه را هدف قرار دهد. تهدید ایران روشن بود؛ حمله با ضاحیه مساوی است با بمباران شما اراضی اشغالی توسط جمهوری اسلامی ایران. به دنبال این تهدید بود که حمله اسرائیل منتفی شد. آنچه چند ساعت پیش از عملیات نصر رخ داد، حملهای محدود به ضاحیه بود. این حمله بیشتر از جهت نوعی قلقگیری بود. هدف این بود که حمله به گونهای باشد که ایران برای پاسخ به آن دچار سردرگمی محاسباتی شود؛ یعنی بتواند یک پاسخ محدود و غیرمستقیم و کاملا قابل تحمل بدهد و شاید اصلا پاسخی ندهد. اما نوع پاسخ ایران به این حمله به گونهای بود که انگار رژیم به خود ایران حمله کرده است. پاسخ ایران اولا بسیار سریع بود؛ ثانیا سنگین بود؛ چندین موج پیوسته با بیش از 20 موشک شمال اسرائیل را زیر آتش گرفت. معنای این نوع واکنش این است که ایران حجم عبور از خط قرمز را در محاسبات خود دخیل نمیکند، صرف عبور از خط قرمز مساوی است با واکنش کوبنده و تغییردهنده جمهوری اسلامی.
پیام دیگر عملیات نصر این بود که ایران پس از نهم اسفند، خود را در قید و بند دیپلماسی و میز مذاکره نمیداند. به محض ایجاد تغییر در میدان، ایران نیز آرایش نظامی خود را فعال میکند. دیگر گذشت آن دورانی که دیپلماسی و میدان در ایران رقیب هم بودند یا به هر نحوی مستقل از یکدیگر عمل میکردند. حالا محوریت با میدان است. آن هم چه میدانی! میدانی که برای فعالیت اهل دشمن، «منتظر» است. ایران در دوره جدید دنبال بهانه است تا دمار از روزگار صهیون درآورد. چند ساعت پیش از عملیات نصر بود که ترامپ همچون همیشه بنای یاوهگویی گذاشته بود و تمام شروط و پیششرطهای ایران برای مذاکره را زیر سؤال میبرد. شروطی از قبیل وحدت جبهه ایران و لبنان، عدم موضوعیت داشتن مسئله هستهای در این دور از گفتوگوها و منتفی بودن پرداخت پولهای بلوکهشده. ایران با عملیات نصر به دشمن فهماند که اگر ترامپ با مصاحبه و توییت زیر میز مذاکره میزند، ایران با موشک این کار را میکند! آن هم نه در محدوده تنگه هرمز و خلیج فارس و پایگاهها دشمن در منطقه، بلکه در مرکز سرزمینهای اشغالی.
پیام سوم این بود که ایران پس از آن 39 روز جنگ نه از ترس آتشبس را قبول کرد و نه از رزم خسته شده بود. ایران در اصل هیچگاه میدان نبرد را به طور کامل ترک نمیگوید. از بعد از نهم اسفند ماه 1404 ایران همیشه یک پای خود را در میدان نبرد نگاه خواهد داشت. این پیامی بود که هم در خارج مورد توجه قرار گرفت و هم در ایران باید مورد توجه قرار بگیرد. واقعیت این است که برخی از ما بعد از آتشبس در حق نظام تصمیمگیری جمهوری اسلامی کملطفی کردیم و گمان کردیم ایران منتظر فرصتی بوده تا میدان را رها کند و مسیر دیپلماسی را در پیش بگیرد. حقیقت چیزی جز این بود. ایران در مسیر قوی شدن مشغول پیمایش به سمت قله است، در این مسیر هدف ایران معطوف این است که نگذرد دشمن در مسیر قله مانع بگذارد، سنگ شیطانکش همواره در دست ابراهیمی ایران است تا ابلیسهای دوران رمی شوند و از سر راه ایران کنار روند. بنابراین هم آتش ایران و هم آتشبس ایران از سر تدبیر است و نه از سر ترس یا کمارادگی. این وصلهها به مکانیزمی که حضرت قائدالشهید معمار آن بوده است نمیچسبد.
نکته دیگر و پیام دیگر این عملیات؛ بحث همراهی مردم است. عملیات نصر به فرماندهی مردم بود؛ پیش از آنکه به فرماندهی سیدمجید موسوی عزیزمان یا دیگر فرماندهان نیروهای مسلح یا شورای عالی امنیت ملی باشد. مردم بودند که با 100 شب میدانداری و مطالبه دائمی جدیت هرچه تمامتر ایران در میدان، دست نظام حکمرانی ما را برای خلق این شاهکار در دفاع از خاکریز لبنان باز کردند. این 100 شب میدانداری مردم بود که به خود و ناخودی اثبات کرد هرکه کوتاه بیاید، مردم کوتاه نمیآیند. نگارنده در لحظه آغاز عملیات موشکی علیه خاک رژیم در میدان انقلاب حاضر بود و دید که با وصول خبر آغاز عملیات، انگار تمام دنیا را به مردم داده بودند. مردم رسما هلهله میکردند، کل میکشیدند، دست میزدند و فریاد هورا سر میدادند. این مردماند که در حال فرماندهی صحنه نبردند. چقدر جای موالی ما، از صدیقه کبری سلامالله علیها گرفته تا امیرالمؤمنین و امام مجتبی و سیدالشهدا خالی است که چنین مردم پای کار و پا به رکابی را ببینند. زنان، کودکان و جوانان به چنان بلوغ و رشادتی رسیدهاند که نبض میدان نبرد را به دست گرفتهاند. این بلوغ را نیز مدیون خون قائدالشهید، امام سیدعلی خامنهای هستیم.
در این میان، یک نکته را نباید از نظر دور داشت: آنچه امروز از ایران دیده میشود، صرفاً نمایش قدرت سخت نیست؛ بلکه صورتبندی تازهای از اراده ملی است. ایران دیگر فقط در مقام «واکنشدهنده» ظاهر نمیشود، بلکه بهتدریج دارد قواعد صحنه را تعریف میکند. در منطق جدید، دشمن است که باید حساب کند، عقب بنشیند، زمان بخرد و از ترسِ پیامدهای بعدی، دست به عصا حرکت کند. این همان نقطهای است که بازدارندگی از سطح شعار و تحلیل نظری عبور میکند و به تجربهای عینی در میدان بدل میشود.
رژیم صهیونیستی سالها تلاش کرد ایران را در چارچوبی محدود تعریف کند؛ کشوری که یا باید در برابر فشارها صبر کند، یا در بهترین حالت، پاسخهایی پراکنده، کند و قابل مهار بدهد. اما عملیات نصر این محاسبه را به هم زد. پیام روشن بود: ایران نه با جغرافیای تهدید بازی میکند و نه با زمانبندی دشمن. هرجا که اراده عبور از خطوط قرمز دیده شود، پاسخ نیز همانجا و همانقدر بیپرده فرود میآید. از این رو، نصر فقط یک عملیات نبود؛ یک بازتعریف بود. بازتعریف نسبت ایران با تهدید، با زمان، با ابتکار عمل و با مفهوم «هزینهسازی» برای دشمن.
اینکه پاسخ ایران از جنس پاسخهای نمادین و کماثر نبود، خود یک پیام محوری دارد. ایران نشان داد که درک تازهای از نبرد دارد؛ درکی که نه بر اساس هیجان لحظهای، بلکه بر پایه محاسبه بلندمدت بنا شده است. در این محاسبه، هر پاسخ باید هم تنبیهکننده باشد، هم بازدارنده، هم حاوی پیام سیاسی، و هم حامل علامت راهبردی برای آینده. وقتی چند موج پیوسته موشکی به دل سرزمینهای اشغالی فرود میآید، معنایش فقط اصابت به یک هدف نظامی نیست؛ معنایش این است که هیچ نقطهای از عمق دشمن، بیرون از دایره تهدید ایران قرار ندارد. این، همان عبور از معادلهای است که صهیونیسم سالها برای تحمیل آن تلاش کرده بود.
از سوی دیگر، عملیات نصر نشان داد که پرونده دیپلماسی و میدان، در دستگاه تصمیمگیری جمهوری اسلامی، دو ساحت رقیب نیستند؛ بلکه دو سطح از یک عقلانیت واحدند. دیپلماسی اگر پشتوانه میدان نداشته باشد، به التماس شبیه میشود. میدان اگر زبان سیاسی نداشته باشد، ممکن است به خشونتِ بیافق تعبیر شود. آنچه در این دوره تازه دیده میشود، پیوند دوباره این دو است؛ اما با یک تقدم روشن: میدان تعیینکننده است. این میدان است که وزن مذاکره را مشخص میکند، زمانبندی گفتوگو را میسازد، و سقف امتیازگیری دشمن را پایین یا بالا میبرد. به بیان دیگر، اگر امروز دشمن پای میز مینشیند، به این دلیل است که پیشتر در میدان، حسابش بههم خورده است. نکته مهمتر این است که ایران در این ماجرا صرفاً از موضع دفاع از حیثیت خود وارد نشده است. مسئله فراتر از حیثیت است. مسئله، ساختن یک نظم جدید در منطقه است؛ نظمی که در آن، تجاوز هزینهدار باشد و بیپاسخ نماند. این یعنی ایران به جای آنکه صرفاً در برابر هر ضربه دیوار دفاعی بلندتر بسازد، میکوشد منطق ضربه را تغییر دهد. چنین منطق تازهای است که دشمن را فرسوده میکند. چون دشمنی که عادت کرده بدون پرداخت هزینه تهدید کند، وقتی ناگهان با پاسخ واقعی روبهرو شود، دچار اختلال در محاسبه میشود. و این اختلال، خود بخشی از پیروزی است.
از این زاویه، باید معنای «موج صدم خیابان» را هم فهمید. خیابان در این متن فقط خیابان نیست؛ خیابان یعنی میدان عمومی، یعنی افکار عمومی، یعنی آنجا که مردم نه در قالب تماشاگر، بلکه در قالب کنشگر حاضر میشوند. هر جنبش بزرگ سیاسی و هر صحنه بزرگ تاریخی، یک بخش پنهان دارد و یک بخش آشکار. بخش پنهان همان طراحی و فرماندهی و سازماندهی است. اما بخش آشکار، حضور مردم است؛ حضور آنها در ذهن، زبان، احساس و رفتار. این حضور است که به تصمیم سیاسی، مشروعیت و به اقدام نظامی، پشتوانه میدهد. مردم اگر همواره حس کنند که صدا و مطالبهشان در صحنه اثر دارد، صحنه از حالت رسمی و سرد بیرون میآید و به یک اراده زنده بدل میشود.
اینکه مردم در شبهای متوالی، در برابر فشار روانی و رسانهای دشمن، از مطالبه مقاومت عقب ننشستند، نکته کوچکی نیست. جامعهای که فرسوده شود، زود به انفعال میرسد. اما جامعهای که هنوز میتواند در موقعیت تهدید، در موقعیت اضطراب، در موقعیت جنگ و آتشبس، با شور و هلهله حضور پیدا کند، هنوز زنده است. این زنده بودن را نباید سطحی فهمید. این به معنای آن است که پیوند مردم با مفهوم عزت ملی و دفاع از سرزمین، هنوز قطع نشده است. و همین پیوند است که هر تصمیم راهبردی را از پشتوانه عاطفی و سیاسی برخوردار میکند.
در اینجا باید یک انصاف تاریخی هم رعایت کرد. هر زمان که ملتها به مرحلهای از بلوغ سیاسی میرسند، نقش مردم در تاریخ از «تأییدکننده» به «تعیینکننده» تغییر میکند. دیگر مردم صرفاً پشت سر تصمیمسازان حرکت نمیکنند؛ خودشان به بخشی از فرایند تصمیمسازی بدل میشوند. این است معنای واقعی فرماندهی مردم بر صحنه. وقتی جامعهای با مطالبه، صبر، ایمان و حساسیت خود، جهت حرکت حاکمیت را تقویت میکند، دیگر نمیتوان از بالا و پایین، بهسادگی میان مردم و نظام مرز کشید. در چنین وضعی، تصمیم سخت، از دل یک زمینه اجتماعیِ سختتر بیرون میآید.
از سوی دیگر، باید دانست که دشمن از این سرمایه اجتماعی بیش از هر چیز هراس دارد. زیرا دشمن میداند که اگر مردم از نبرد معنایی با دفاع ملی جدا شوند، میتواند با جنگ روایتها، جنگ روانی و جنگ فرسایشی، کار را پیش ببرد. اما وقتی مردم خود به حاملان معنا تبدیل میشوند، محاسبه دشمن بر باد میرود. در این حالت، هر موشک فقط حامل مواد انفجاری نیست؛ حامل حافظه جمعی است، حامل خشم انباشته است، حامل امید است و حامل پیامی است که از خیابان به میدان و از میدان به تاریخ میرود.
برای همین، عملیات نصر را باید در بستر یک دگرگونی بزرگتر خواند: دگرگونی در خودآگاهی ملی. ایران بهتدریج از وضعیتی که در آن باید مدام توضیح میداد چرا پاسخ میدهد، به وضعیتی رسیده که میگوید چرا نباید پاسخ دهد؟ چرا باید اجازه بدهد خط قرمزها یکییکی شکسته شوند؟ این جابهجایی پرسش، جابهجایی مهمی است. چون نشان میدهد که ابتکار عمل ذهنی هم تغییر کرده است. دشمنی که همیشه ایران را در موضع دفاعِ توجیهگر میخواست، حالا با ایرانی روبهرو است که از موضع عزت و اقتدار، منطق تازهای را تحمیل میکند.
و درست همینجا است که باید از یک سوءتفاهم رایج فاصله گرفت: اقتدار، به معنای ماجراجویی نیست؛ همانطور که آتشبس، به معنای عقبنشینی نیست. در منطق جمهوری اسلامی، هم جنگ و هم صلح، میتوانند عقلانی باشند؛ به شرط آنکه در خدمت هدفی بزرگتر قرار گیرند. آن هدف بزرگتر، حفظ امنیت، حفظ استقلال، حفظ کرامت ملی و مهار دشمنی است که جز زبان قدرت نمیفهمد. پس اگر آتش گشوده میشود، از سر حساب است؛ و اگر آتشبس پذیرفته میشود، باز هم از سر حساب است. این دو، دو وجه از یک سیاستاند، نه دو نشانه از دوگانگی.
در پایان باید گفت عملیات نصر فقط یک رویداد نظامی نبود، بلکه نوعی اعلان حضور بود: حضور ایران در میدان، حضور مردم در صحنه، حضور عقل راهبردی در تصمیم، و حضور یک اراده تاریخی که نمیخواهد سرنوشتش را به دست دشمن بسپارد. این عملیات نشان داد که تهدید، وقتی با اراده ملی گره بخورد، از ابزار فشار به ابزار تغییر موازنه بدل میشود. و این همان چیزی است که امروز، هم دشمن باید آن را بفهمد و هم دوست نباید از یاد ببرد.
ایران اگر امروز با صلابت پاسخ میدهد، به این دلیل است که میخواهد فردا مجبور به پاسخِ سختتر نشود. این منطقِ بازدارندگیِ فعال است؛ منطق صیانت از آینده. و در این آینده، نه آنکه زودتر تهدید کرد پیروز است، و نه آنکه بیشتر شعار داد. پیروز، آن است که هم میدان را بفهمد، هم مردم را، هم زمان را، و هم هزینه را. عملیات نصر، به گمان من، دقیقاً همین را فریاد زد: ایران دیگر تماشاگر صحنه نیست؛ خود، صحنه را مینویسد.
نیروهای مسلح ایران هر حرکتشان چند معنا دارد و هر تیرشان چند هدف را میزند. این خصلت خصوصا خود را در عملیات «نصر» نشان داد.
اولین پیام عملیات نصر که تنها چند ساعت پس حمله رژیم غاصب به ضاحیه آغاز شد، این بود که تهدید ایران، یک تاکتیک نیست؛ بلکه از 9 اسفند به بعد تهدید ایران عملیاتی میشود. هفته گذشته رژیم قرار بود ضاحیه را هدف قرار دهد. تهدید ایران روشن بود؛ حمله با ضاحیه مساوی است با بمباران شما اراضی اشغالی توسط جمهوری اسلامی ایران. به دنبال این تهدید بود که حمله اسرائیل منتفی شد. آنچه چند ساعت پیش از عملیات نصر رخ داد، حملهای محدود به ضاحیه بود. این حمله بیشتر از جهت نوعی قلقگیری بود. هدف این بود که حمله به گونهای باشد که ایران برای پاسخ به آن دچار سردرگمی محاسباتی شود؛ یعنی بتواند یک پاسخ محدود و غیرمستقیم و کاملا قابل تحمل بدهد و شاید اصلا پاسخی ندهد. اما نوع پاسخ ایران به این حمله به گونهای بود که انگار رژیم به خود ایران حمله کرده است. پاسخ ایران اولا بسیار سریع بود؛ ثانیا سنگین بود؛ چندین موج پیوسته با بیش از 20 موشک شمال اسرائیل را زیر آتش گرفت. معنای این نوع واکنش این است که ایران حجم عبور از خط قرمز را در محاسبات خود دخیل نمیکند، صرف عبور از خط قرمز مساوی است با واکنش کوبنده و تغییردهنده جمهوری اسلامی.
پیام دیگر عملیات نصر این بود که ایران پس از نهم اسفند، خود را در قید و بند دیپلماسی و میز مذاکره نمیداند. به محض ایجاد تغییر در میدان، ایران نیز آرایش نظامی خود را فعال میکند. دیگر گذشت آن دورانی که دیپلماسی و میدان در ایران رقیب هم بودند یا به هر نحوی مستقل از یکدیگر عمل میکردند. حالا محوریت با میدان است. آن هم چه میدانی! میدانی که برای فعالیت اهل دشمن، «منتظر» است. ایران در دوره جدید دنبال بهانه است تا دمار از روزگار صهیون درآورد. چند ساعت پیش از عملیات نصر بود که ترامپ همچون همیشه بنای یاوهگویی گذاشته بود و تمام شروط و پیششرطهای ایران برای مذاکره را زیر سؤال میبرد. شروطی از قبیل وحدت جبهه ایران و لبنان، عدم موضوعیت داشتن مسئله هستهای در این دور از گفتوگوها و منتفی بودن پرداخت پولهای بلوکهشده. ایران با عملیات نصر به دشمن فهماند که اگر ترامپ با مصاحبه و توییت زیر میز مذاکره میزند، ایران با موشک این کار را میکند! آن هم نه در محدوده تنگه هرمز و خلیج فارس و پایگاهها دشمن در منطقه، بلکه در مرکز سرزمینهای اشغالی.
پیام سوم این بود که ایران پس از آن 39 روز جنگ نه از ترس آتشبس را قبول کرد و نه از رزم خسته شده بود. ایران در اصل هیچگاه میدان نبرد را به طور کامل ترک نمیگوید. از بعد از نهم اسفند ماه 1404 ایران همیشه یک پای خود را در میدان نبرد نگاه خواهد داشت. این پیامی بود که هم در خارج مورد توجه قرار گرفت و هم در ایران باید مورد توجه قرار بگیرد. واقعیت این است که برخی از ما بعد از آتشبس در حق نظام تصمیمگیری جمهوری اسلامی کملطفی کردیم و گمان کردیم ایران منتظر فرصتی بوده تا میدان را رها کند و مسیر دیپلماسی را در پیش بگیرد. حقیقت چیزی جز این بود. ایران در مسیر قوی شدن مشغول پیمایش به سمت قله است، در این مسیر هدف ایران معطوف این است که نگذرد دشمن در مسیر قله مانع بگذارد، سنگ شیطانکش همواره در دست ابراهیمی ایران است تا ابلیسهای دوران رمی شوند و از سر راه ایران کنار روند. بنابراین هم آتش ایران و هم آتشبس ایران از سر تدبیر است و نه از سر ترس یا کمارادگی. این وصلهها به مکانیزمی که حضرت قائدالشهید معمار آن بوده است نمیچسبد.
نکته دیگر و پیام دیگر این عملیات؛ بحث همراهی مردم است. عملیات نصر به فرماندهی مردم بود؛ پیش از آنکه به فرماندهی سیدمجید موسوی عزیزمان یا دیگر فرماندهان نیروهای مسلح یا شورای عالی امنیت ملی باشد. مردم بودند که با 100 شب میدانداری و مطالبه دائمی جدیت هرچه تمامتر ایران در میدان، دست نظام حکمرانی ما را برای خلق این شاهکار در دفاع از خاکریز لبنان باز کردند. این 100 شب میدانداری مردم بود که به خود و ناخودی اثبات کرد هرکه کوتاه بیاید، مردم کوتاه نمیآیند. نگارنده در لحظه آغاز عملیات موشکی علیه خاک رژیم در میدان انقلاب حاضر بود و دید که با وصول خبر آغاز عملیات، انگار تمام دنیا را به مردم داده بودند. مردم رسما هلهله میکردند، کل میکشیدند، دست میزدند و فریاد هورا سر میدادند. این مردماند که در حال فرماندهی صحنه نبردند. چقدر جای موالی ما، از صدیقه کبری سلامالله علیها گرفته تا امیرالمؤمنین و امام مجتبی و سیدالشهدا خالی است که چنین مردم پای کار و پا به رکابی را ببینند. زنان، کودکان و جوانان به چنان بلوغ و رشادتی رسیدهاند که نبض میدان نبرد را به دست گرفتهاند. این بلوغ را نیز مدیون خون قائدالشهید، امام سیدعلی خامنهای هستیم.
در این میان، یک نکته را نباید از نظر دور داشت: آنچه امروز از ایران دیده میشود، صرفاً نمایش قدرت سخت نیست؛ بلکه صورتبندی تازهای از اراده ملی است. ایران دیگر فقط در مقام «واکنشدهنده» ظاهر نمیشود، بلکه بهتدریج دارد قواعد صحنه را تعریف میکند. در منطق جدید، دشمن است که باید حساب کند، عقب بنشیند، زمان بخرد و از ترسِ پیامدهای بعدی، دست به عصا حرکت کند. این همان نقطهای است که بازدارندگی از سطح شعار و تحلیل نظری عبور میکند و به تجربهای عینی در میدان بدل میشود.
رژیم صهیونیستی سالها تلاش کرد ایران را در چارچوبی محدود تعریف کند؛ کشوری که یا باید در برابر فشارها صبر کند، یا در بهترین حالت، پاسخهایی پراکنده، کند و قابل مهار بدهد. اما عملیات نصر این محاسبه را به هم زد. پیام روشن بود: ایران نه با جغرافیای تهدید بازی میکند و نه با زمانبندی دشمن. هرجا که اراده عبور از خطوط قرمز دیده شود، پاسخ نیز همانجا و همانقدر بیپرده فرود میآید. از این رو، نصر فقط یک عملیات نبود؛ یک بازتعریف بود. بازتعریف نسبت ایران با تهدید، با زمان، با ابتکار عمل و با مفهوم «هزینهسازی» برای دشمن.
اینکه پاسخ ایران از جنس پاسخهای نمادین و کماثر نبود، خود یک پیام محوری دارد. ایران نشان داد که درک تازهای از نبرد دارد؛ درکی که نه بر اساس هیجان لحظهای، بلکه بر پایه محاسبه بلندمدت بنا شده است. در این محاسبه، هر پاسخ باید هم تنبیهکننده باشد، هم بازدارنده، هم حاوی پیام سیاسی، و هم حامل علامت راهبردی برای آینده. وقتی چند موج پیوسته موشکی به دل سرزمینهای اشغالی فرود میآید، معنایش فقط اصابت به یک هدف نظامی نیست؛ معنایش این است که هیچ نقطهای از عمق دشمن، بیرون از دایره تهدید ایران قرار ندارد. این، همان عبور از معادلهای است که صهیونیسم سالها برای تحمیل آن تلاش کرده بود.
از سوی دیگر، عملیات نصر نشان داد که پرونده دیپلماسی و میدان، در دستگاه تصمیمگیری جمهوری اسلامی، دو ساحت رقیب نیستند؛ بلکه دو سطح از یک عقلانیت واحدند. دیپلماسی اگر پشتوانه میدان نداشته باشد، به التماس شبیه میشود. میدان اگر زبان سیاسی نداشته باشد، ممکن است به خشونتِ بیافق تعبیر شود. آنچه در این دوره تازه دیده میشود، پیوند دوباره این دو است؛ اما با یک تقدم روشن: میدان تعیینکننده است. این میدان است که وزن مذاکره را مشخص میکند، زمانبندی گفتوگو را میسازد، و سقف امتیازگیری دشمن را پایین یا بالا میبرد. به بیان دیگر، اگر امروز دشمن پای میز مینشیند، به این دلیل است که پیشتر در میدان، حسابش بههم خورده است. نکته مهمتر این است که ایران در این ماجرا صرفاً از موضع دفاع از حیثیت خود وارد نشده است. مسئله فراتر از حیثیت است. مسئله، ساختن یک نظم جدید در منطقه است؛ نظمی که در آن، تجاوز هزینهدار باشد و بیپاسخ نماند. این یعنی ایران به جای آنکه صرفاً در برابر هر ضربه دیوار دفاعی بلندتر بسازد، میکوشد منطق ضربه را تغییر دهد. چنین منطق تازهای است که دشمن را فرسوده میکند. چون دشمنی که عادت کرده بدون پرداخت هزینه تهدید کند، وقتی ناگهان با پاسخ واقعی روبهرو شود، دچار اختلال در محاسبه میشود. و این اختلال، خود بخشی از پیروزی است.
از این زاویه، باید معنای «موج صدم خیابان» را هم فهمید. خیابان در این متن فقط خیابان نیست؛ خیابان یعنی میدان عمومی، یعنی افکار عمومی، یعنی آنجا که مردم نه در قالب تماشاگر، بلکه در قالب کنشگر حاضر میشوند. هر جنبش بزرگ سیاسی و هر صحنه بزرگ تاریخی، یک بخش پنهان دارد و یک بخش آشکار. بخش پنهان همان طراحی و فرماندهی و سازماندهی است. اما بخش آشکار، حضور مردم است؛ حضور آنها در ذهن، زبان، احساس و رفتار. این حضور است که به تصمیم سیاسی، مشروعیت و به اقدام نظامی، پشتوانه میدهد. مردم اگر همواره حس کنند که صدا و مطالبهشان در صحنه اثر دارد، صحنه از حالت رسمی و سرد بیرون میآید و به یک اراده زنده بدل میشود.
اینکه مردم در شبهای متوالی، در برابر فشار روانی و رسانهای دشمن، از مطالبه مقاومت عقب ننشستند، نکته کوچکی نیست. جامعهای که فرسوده شود، زود به انفعال میرسد. اما جامعهای که هنوز میتواند در موقعیت تهدید، در موقعیت اضطراب، در موقعیت جنگ و آتشبس، با شور و هلهله حضور پیدا کند، هنوز زنده است. این زنده بودن را نباید سطحی فهمید. این به معنای آن است که پیوند مردم با مفهوم عزت ملی و دفاع از سرزمین، هنوز قطع نشده است. و همین پیوند است که هر تصمیم راهبردی را از پشتوانه عاطفی و سیاسی برخوردار میکند.
در اینجا باید یک انصاف تاریخی هم رعایت کرد. هر زمان که ملتها به مرحلهای از بلوغ سیاسی میرسند، نقش مردم در تاریخ از «تأییدکننده» به «تعیینکننده» تغییر میکند. دیگر مردم صرفاً پشت سر تصمیمسازان حرکت نمیکنند؛ خودشان به بخشی از فرایند تصمیمسازی بدل میشوند. این است معنای واقعی فرماندهی مردم بر صحنه. وقتی جامعهای با مطالبه، صبر، ایمان و حساسیت خود، جهت حرکت حاکمیت را تقویت میکند، دیگر نمیتوان از بالا و پایین، بهسادگی میان مردم و نظام مرز کشید. در چنین وضعی، تصمیم سخت، از دل یک زمینه اجتماعیِ سختتر بیرون میآید.
از سوی دیگر، باید دانست که دشمن از این سرمایه اجتماعی بیش از هر چیز هراس دارد. زیرا دشمن میداند که اگر مردم از نبرد معنایی با دفاع ملی جدا شوند، میتواند با جنگ روایتها، جنگ روانی و جنگ فرسایشی، کار را پیش ببرد. اما وقتی مردم خود به حاملان معنا تبدیل میشوند، محاسبه دشمن بر باد میرود. در این حالت، هر موشک فقط حامل مواد انفجاری نیست؛ حامل حافظه جمعی است، حامل خشم انباشته است، حامل امید است و حامل پیامی است که از خیابان به میدان و از میدان به تاریخ میرود.
برای همین، عملیات نصر را باید در بستر یک دگرگونی بزرگتر خواند: دگرگونی در خودآگاهی ملی. ایران بهتدریج از وضعیتی که در آن باید مدام توضیح میداد چرا پاسخ میدهد، به وضعیتی رسیده که میگوید چرا نباید پاسخ دهد؟ چرا باید اجازه بدهد خط قرمزها یکییکی شکسته شوند؟ این جابهجایی پرسش، جابهجایی مهمی است. چون نشان میدهد که ابتکار عمل ذهنی هم تغییر کرده است. دشمنی که همیشه ایران را در موضع دفاعِ توجیهگر میخواست، حالا با ایرانی روبهرو است که از موضع عزت و اقتدار، منطق تازهای را تحمیل میکند.
و درست همینجا است که باید از یک سوءتفاهم رایج فاصله گرفت: اقتدار، به معنای ماجراجویی نیست؛ همانطور که آتشبس، به معنای عقبنشینی نیست. در منطق جمهوری اسلامی، هم جنگ و هم صلح، میتوانند عقلانی باشند؛ به شرط آنکه در خدمت هدفی بزرگتر قرار گیرند. آن هدف بزرگتر، حفظ امنیت، حفظ استقلال، حفظ کرامت ملی و مهار دشمنی است که جز زبان قدرت نمیفهمد. پس اگر آتش گشوده میشود، از سر حساب است؛ و اگر آتشبس پذیرفته میشود، باز هم از سر حساب است. این دو، دو وجه از یک سیاستاند، نه دو نشانه از دوگانگی.
در پایان باید گفت عملیات نصر فقط یک رویداد نظامی نبود، بلکه نوعی اعلان حضور بود: حضور ایران در میدان، حضور مردم در صحنه، حضور عقل راهبردی در تصمیم، و حضور یک اراده تاریخی که نمیخواهد سرنوشتش را به دست دشمن بسپارد. این عملیات نشان داد که تهدید، وقتی با اراده ملی گره بخورد، از ابزار فشار به ابزار تغییر موازنه بدل میشود. و این همان چیزی است که امروز، هم دشمن باید آن را بفهمد و هم دوست نباید از یاد ببرد.
ایران اگر امروز با صلابت پاسخ میدهد، به این دلیل است که میخواهد فردا مجبور به پاسخِ سختتر نشود. این منطقِ بازدارندگیِ فعال است؛ منطق صیانت از آینده. و در این آینده، نه آنکه زودتر تهدید کرد پیروز است، و نه آنکه بیشتر شعار داد. پیروز، آن است که هم میدان را بفهمد، هم مردم را، هم زمان را، و هم هزینه را. عملیات نصر، به گمان من، دقیقاً همین را فریاد زد: ایران دیگر تماشاگر صحنه نیست؛ خود، صحنه را مینویسد.



