چرا تلآویو و واشنگتن از جغرافیای تاریخدار میترسند و آیا ایران واقعا میتوانست جلوی جنگ را بگیرد؟
مهار واشنگتن در دریا و صحرا
گروه سیاسی
جرقه تازهترین موج تنشها در منطقه، پس از عملیات موشکی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علیه پایگاه نیروهای آمریکایی در اردن زده شد؛ عملیاتی که به هلاکت دو نظامی آمریکایی و مفقود شدن یک تن دیگر انجامید. در پی این رویداد، فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) به دستور رئیسجمهور این کشور، هشتمین شب متوالی از تجاوزات نظامی خود را علیه اهداف نظامی کشورمان و مواضع سپاه پاسداران به انجام رساند. در این حملات خصمانه، سامانههای پدافند هوایی، مراکز نظامی ساحلی و برخی از انبارهای تسلیحاتی هدف قرار گرفتند.
در جبهه جنوب، گزارشهای داخلی حاکی از اصابت پرتابههای متجاوزان به مناطقی در سیریک، حاجیآبادِ استان هرمزگان و همچنین جزیره قشم است. مقامات آمریکایی در توجیهی واهی، این تجاوزات را واکنش و مجازاتی سریع در قبال کشته شدن نیروهایشان در اردن توصیف کردهاند. همچنین منطقهای در حوالی شادگان در استان خوزستان نیز هدف قرار گرفت. بامداد امروز نیز صدای انفجارهایی در بندرعباس و جزیره قشم شنیده شد. آنچه در این میان مایه تاسف و نشان از رویکرد ضدبشری این حملات دارد، هدف قرار گرفتن زیرساختهای غیرنظامی است؛ تخریب تصفیهخانه آب «بنجی» در استان هرمزگان موجب شد تا حدود دههزار نفر از اهالی بیست روستای منطقه از دسترسی به آب آشامیدنی محروم شوند. بر اساس آمار رسمی وزارت بهداشت، از آغاز این دور تازه از درگیریها، دستکم ۵۰ تن از هموطنانمان به فیض شهادت نائل آمده و ۵۱۷ نفر نیز مجروح شدهاند.
در سوی مقابل و در راستای پاسخهای تلافیجویانه، شرکت ملی نفت کویت تایید کرد که یکی از تأسیسات مهم نفتی این کشور روز شنبه هدف قرار گرفته و خسارات مادی و چند مصدوم برجا گذاشته است. وزارت برق و آب کویت نیز از هدف قرار گرفتن یک نیروگاه برق و تصفیه آب برای دومینبار طی دو روز گذشته خبر داد. همزمان بحرین و کویت مدعی رهگیری چند پرتابه در بامداد امروز شدند و وزارت خارجه قطر نیز در بیانیهای، گسترش دامنه حملات به اردن، بحرین و کویت را محکوم کرد.
در پهنه راهبردی تنگه هرمز، دولت آمریکا در اقدامی غیرقانونی تلاش کرده است تا محاصره دریایی بنادر ایران را که پیشتر لغو شده بود، بار دیگر اعمال کند. در واکنش به این اقدام، دلاورمردان نیروی دریایی سپاه پاسداران با اعمال اقتدار و حاکمیت ملی، چهار شناور را در این آبراه متوقف کردهاند. تنشآفرینیهای واشنگتن موجب کاهش چشمگیر تردد کشتیها از تنگه هرمز شده و قیمت جهانی نفت را همچنان در مدار صعودی نگه داشته است.
لایه خطرناکتر این بحران، تجاوز آشکار به سایت هستهای در حال ساخت نیروگاه «دارخوین» در خوزستان است. سازمان انرژی اتمی ایران ضمن محکومیت شدید این اقدام، آن را نقض صریح قوانین بینالمللی خواند؛ پروژهای که ساخت آن از سال ۲۰۲۲ آغاز شده است. آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز با تایید بررسی این رویداد، خاطرنشان کرد که تاسیسات مذکور در مراحل ابتدایی ساخت بوده و فاقد هرگونه مواد هستهای است؛ لذا خطر پرتوزایی منطقه را تهدید نمیکند. مدیرکل آژانس نیز خواستار خویشتنداری و توقف اقدامات نظامی در حریم تأسیسات هستهای شد.
در عرصه دیپلماسی، مواضع جمهوری اسلامی ایران بر مدار استقامت و عقلانیت استوار است. سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان اخیراً تصریح کرد که تهران در شرایط کنونی برنامهای برای مذاکره ندارد و تمام تمرکز کشور بر «دفاع مشروع» است. معاون وزیر خارجه نیز تاکید کرد که ایران قاطعانه از حریم خود دفاع میکند و این دست اقدامات تهاجمی، دستاوردی برای واشنگتن نخواهد داشت. در نقطه مقابل، دونالد ترامپ با ادبیاتی جنگطلبانه، درگیری فعلی را به جنگ نوزدهساله آمریکا در ویتنام تشبیه کرده و مدعی شده است که این حملات تا هر زمان که وی صلاح بداند ادامه خواهد یافت. گزارشهای رسانهای حاکی از آن است که گزینههایی چون هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی و غیرنظامی روی میز رئیسجمهور آمریکا قرار گرفته است؛ گامی که نشاندهنده استیصال واشنگتن در برابر عدم عقبنشینی ایران از کنترل تنگه هرمز است. در همین حال، وزارت خارجه آمریکا به شهروندان خود در خاورمیانه هشدار داده است.
ریشه اصلی این بحران را باید در زیادهخواهیهای آمریکا و اختلاف نظر بنیادین بر سر تنگه هرمز پس از فروپاشی توافقات پیشین جستجو کرد. جمهوری اسلامی ایران به عنوان حافظ امنیت خلیج فارس، بحق خواستار نظارت و کنترل کامل بر ترددها در این آبراه است تا امنیت منطقه تضمین شود؛ در حالی که آمریکا با طرح ادعای «عبور آزاد»، به دنبال توجیه حضور مداخلهجویانه خود است. با در نظر گرفتن سهم حیاتی تنگه هرمز در ترانزیت یکچهارم نفت خام دریابرد و یکپنجم گاز طبیعی مایع جهان، پافشاری واشنگتن بر ادامه این رویارویی، امنیت انرژی کل جهان را در لبه پرتگاه قرار داده است.
هندسه هراسِ صهیونیسم
اسرائیل در غرب آسیا با چه کشورهایی احساس همزیستی و امنیت میکند؟ پاسخ به این پرسش را نه در معاهدات دیپلماتیک، که باید در یک فرمول نانوشتهی سهوجهی جستجو کرد. واقعیت این است که رژیم صهیونیستی در این منطقه تنها با موجودیتهایی سر دعوا ندارد که حائز سه ویژگی بنیادین باشند:
نخست، «فقدان جغرافیا»؛ یعنی کشورهای ذرهبینی که مساحتشان آنقدر کوچک است که زیر پونز نقشه پنهان میشوند.
دوم، «فقدان تاریخ»؛ به معنای نداشتن هویت ملی و ریشهدار که بهخودیخود برای یک ملت افق، آینده و چشمانداز تمدنی میسازد.
و سوم، «بردگی مطلق»؛ برای تلآویو، صرفِ همکاری و عادیسازی روابط کافی نیست، بلکه سطح مناسبات باید از جنس اطاعت و سرسپردگی محض باشد.
با این شاخص، رفتار و مواضع رهبران صهیونیست بهخوبی رمزگشایی میشود. چرا بنیامین نتانیاهو چندی پیش ترکیه و مصر را بهطور ضمنی تهدید کرد و صراحتاً به زبان آورد که اسرائیل باید برای این دو کشور «برنامه» داشته باشد؟ این دو بازیگر با وجود مناسبات پنهان و آشکار با تلآویو و عدم اقدام مستقیم نظامی علیه آن، هرگز مطلوبِ نهایی اسرائیل نیستند؛ زیرا هم جغرافیای پهناور و قابلتوجهی دارند و هم برای خود تاریخ و افق تمدنی قائلاند. مهمتر آنکه، جنس روابطشان با رژیم، از نوع بردگی و سرسپردگیِ کورکورانه نیست و استقلال نسبی خود را حفظ کردهاند.
در نمونهای دیگر، چرا اسرائیل برای ترور جمعی از رهبران مقاومت حماس، مستقیماً به دوحه حمله میکند؟ قطر کشوری است که شاید شرط اول و دوم (جغرافیا و تاریخ عمیق) را نداشته باشد، اما شرط سوم را نقض کرده است؛ یعنی در بردگی محض به سر نمیبرد. داشتن بازوی رسانهای قدرتمندی مانند شبکه «الجزیره» که یکی از مهمترین تریبونهای ضدصهیونیستی و حامی فلسطین در جهان به شمار میآید، نشان میدهد دوحه از چهارچوب سرسپردگیِ مطلقِ مطلوبِ اسرائیل خارج شده است.
در مقابل، چرا تلآویو با کشوری نظیر عربستان سعودی هیچ مشکل ساختاری ندارد؟ عربستان جغرافیای بزرگی دارد، اما به زعم رفتار سیاسیاش، فاقد آن تاریخ و هویت ملیتمدنیِ پویاست که به استقلال استراتژیک بینجامد. این کشور در قامت یک حاکمیت دستنشانده عمل کرده و رسماً در مسیر سرسپردگی گام برمیدارد؛ تا جایی که بر اساس گزارشها، شخص بنسلمان در سال ۲۰۲۰ بهطور پنهانی از آمریکا و اسرائیل میخواهد که دبیرکل وقت حزبالله لبنان، شهید سیدحسن نصرالله را ترور کنند. برای رژیم صهیونیستی، چه همسایهای بیخطرتر و مطلوبتر از این؟
در این میان، مختصات ایران کاملاً منحصربهفرد و متضاد با این فرمول است. ایران نهتنها از جغرافیا و تاریخ تمدنی بینظیری در غرب آسیا برخوردار است، بلکه اساساً هیچگونه سر سازشی با رژیم اشغالگر ندارد. اما نکته کلیدی اینجاست: حتی اگر در فرضی محال، ایران روزی تصمیم به سازش میگرفت، اسرائیل هرگز از تهدیدانگاریِ کلانِ ایران دست برنمیداشت. یک ایرانِ بزرگ، قدرتمند و مستقل، ذاتاً سدی مستحکم در برابر توسعهطلبیهای منطقهای رژیم محسوب میشود و صرفِ وجودِ چنین پهنهی قدرتمندی، برای تئوریسینهای صهیونیست غیرقابلتحمل است.
این هراس صهیونیستی از جغرافیای پهناور ایران، ریشه در یک ضعف ساختاری و ژنتیک در درون خود رژیم دارد: «فقدان مطلق عمق استراتژیک». رژیم صهیونیستی در واقع یک پادگان نظامی کموسعت و فشرده است که در آن، خط مقدم با پشت جبهه تنها چند کیلومتر فاصله دارد و با کمترین تکانه، تمام موجودیتش به مخاطره میافتد. تلآویو برای جبران این حقارت جغرافیایی، تلاش میکند ناامنی را به مرزهای ایران صادر کند و از طریق پیمانهای عادیسازی با کشورهای بیجغرافیا، برای خود امنیت عاریتی بخرد. اما تقابل ایران با این شبکه، نبردِ یک «قدرتِ درونزا با عمق ژئوپلیتیک» علیه یک «پادگانِ ترانزیتی متکی به ستونهای لرزان» است؛ کارزاری که در آن مهار حامی اصلی (واشنگتن)، پایگاههای نیابتی و عاریتی اسرائیل را در منطقه عملاً بیخاصیت میکند.
چرا تقابل ایران و آمریکا ناگزیر بود؟
با بسط دادنِ همین منطق، میتوان به ریشههای ذاتی تقابل تهران و واشنگتن نیز پی برد. ایالات متحده به عنوان هژمون جهانی و حامی اصلی رژیم صهیونیستی، برای تسلط بر استراتژیکترین منطقهی جهان، دقیقاً به دنبال همان مدل از کشورهای مطلوب اسرائیل است: واحدهای سیاسی مطیع، مهارپذیر و فاقد ارادهی تمدنی.
تقابل ایران و آمریکا از آنجا ناگزیر شد که ایران معادلهی «امنیت در برابر بردگی» را نپذیرفت. آمریکا همواره نشان داده که میتواند با کشورهای پهناور (مانند عربستان) یا کشورهای تاریخدار مدارا کند، اما تنها به یک شرط: اینکه استقلال سیاسی و ارادهی ملی خود را به واشنگتن واگذار کنند.
اما ایران، با تکیه بر عمق تاریخی و پهنهی جغرافیاییِ بیبدیل خود، ادعای «استقلال» و «تمدنسازی» را مطرح کرد. واشنگتن بهخوبی میدانست کشوری که هویت ملی دارد و جغرافیای آن بر گلوگاههای انرژی و ژئوپلیتیک جهان مسلط است، اگر در مسیر بردگی قرار نگیرد، بهطور طبیعی و گریزناپذیر به یک قدرت منطقهایِ هژمونشکن تبدیل خواهد شد. بنابراین، خصومت آمریکا با ایران، صرفاً بر سر یک پروندهی خاص هستهای یا چند موضعگیری سیاسی مقطعی نیست؛ این تقابل، برخوردِ اجتنابناپذیرِ یک امپراتوریِ سلطهگر با ملتی است که با تاریخ و جغرافیای خود، معماریِ «سرسپردگی در غرب آسیا» را به چالش کشیده است.
در همین راستا، حفظ و تثبیت حاکمیت بلامنازع ایران بر «تنگه هرمز»، بسیار فراتر از یک مسئلهی نظامی یا کنترل ترافیک دریایی است؛ بلکه در ترازوی تاریخ معاصر، اهمیت آن همسنگ و هموزنِ رویدادِ شگرفِ «ملی شدن صنعت نفت» ارزیابی میشود. اگر در دههی سی شمسی، قطع دست بیگانگان از چاههای نفت، نماد بیداری ملی و بازپسگیری مادهی خامِ قدرت بود، امروز تسلط مقتدرانه بر اصلیترین شاهراه انرژی جهان، تجلیِ تکاملیافتهی همان اراده برای مسدود کردن شریانِ مداخلهگریِ بیگانگان است. ملی شدن نفت، اعلام استقلال اقتصادی بود و تثبیت هژمونی بر هرمز، اعلام استقلال مطلقِ ژئوپلیتیک است؛ هر دو، یک پیام واحد را به نظام سلطه مخابره میکنند: ارادهی ملیِ ایران، قابل مصادره نیست.
با درک این پیوند تاریخی، روشن میشود که تنها راهبردِ واقعبینانه و کارآمد برای محو کردن سایهی سنگین تهدیدات واشنگتن، نه انفعال و امید بستن به دیپلماسیِ التماسی، که توسعه و تقویتِ روزافزونِ همین «قوای استقلالبخش» است. ایالات متحده به عنوان یک قدرتِ عملگرا، در منطقه تنها زبانِ اقتدارِ میدانی را میفهمد. تنگه هرمز، نماد و نقطهی ثقلِ این اقتدار است. در این هندسهی قدرت، هر گامی که به عقبراندنِ خط نفوذ و ارادهی واشنگتن منجر شود، بهطور خودکار و با یک رابطهی علتومعلولی، گزندِ تلآویو را نیز خنثی خواهد کرد. نباید فراموش کرد که رژیم صهیونیستی در این ساختارِ کلان، نه یک موجودیتِ قائمبهذات و مستقل، بلکه صرفاً کارگزارِ منطقهای و پادگانِ پیشقراولِ آمریکاست. هنگامی که سدِ مستحکمِ استقلالِ ایران بتواند حامیِ اصلی و عقبهی استراتژیک (واشنگتن) را در خلیج فارس و ورای آن مهار کند، سایهی تهدیدِ بازوی نیابتی آن (اسرائیل) نیز خودبهخود رنگ میبازد، خلع سلاح میشود و در انزوایی مرگبار و بیحفاظ فرو میرود.
محور غربی-صهیونیستی با طراحی کریدورهای موازی و مصنوعی (نظیر پروژه هند-خاورمیانه-اروپا یا IMEC) در پی آن است تا جغرافیا و تاریخ ایران را دور بزند و کشور را از معادلات ترانزیتی جهان حذف کند. در چنین کارزاری، صیانت از حاکمیت تنگه هرمز و پیوند زدن آن به کریدورهای بزرگ بینالمللی مثل شمال-جنوب، پاتکِ استراتژیک ایران برای خنثیسازی این نقشه انزواست. ایران با این اقدام اثبات میکند که نظم آیندهی غرب آسیا بدون حضور اصیل و قدرتمند او غیرقابل ترسیم است.
جرقه تازهترین موج تنشها در منطقه، پس از عملیات موشکی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علیه پایگاه نیروهای آمریکایی در اردن زده شد؛ عملیاتی که به هلاکت دو نظامی آمریکایی و مفقود شدن یک تن دیگر انجامید. در پی این رویداد، فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) به دستور رئیسجمهور این کشور، هشتمین شب متوالی از تجاوزات نظامی خود را علیه اهداف نظامی کشورمان و مواضع سپاه پاسداران به انجام رساند. در این حملات خصمانه، سامانههای پدافند هوایی، مراکز نظامی ساحلی و برخی از انبارهای تسلیحاتی هدف قرار گرفتند.
در جبهه جنوب، گزارشهای داخلی حاکی از اصابت پرتابههای متجاوزان به مناطقی در سیریک، حاجیآبادِ استان هرمزگان و همچنین جزیره قشم است. مقامات آمریکایی در توجیهی واهی، این تجاوزات را واکنش و مجازاتی سریع در قبال کشته شدن نیروهایشان در اردن توصیف کردهاند. همچنین منطقهای در حوالی شادگان در استان خوزستان نیز هدف قرار گرفت. بامداد امروز نیز صدای انفجارهایی در بندرعباس و جزیره قشم شنیده شد. آنچه در این میان مایه تاسف و نشان از رویکرد ضدبشری این حملات دارد، هدف قرار گرفتن زیرساختهای غیرنظامی است؛ تخریب تصفیهخانه آب «بنجی» در استان هرمزگان موجب شد تا حدود دههزار نفر از اهالی بیست روستای منطقه از دسترسی به آب آشامیدنی محروم شوند. بر اساس آمار رسمی وزارت بهداشت، از آغاز این دور تازه از درگیریها، دستکم ۵۰ تن از هموطنانمان به فیض شهادت نائل آمده و ۵۱۷ نفر نیز مجروح شدهاند.
در سوی مقابل و در راستای پاسخهای تلافیجویانه، شرکت ملی نفت کویت تایید کرد که یکی از تأسیسات مهم نفتی این کشور روز شنبه هدف قرار گرفته و خسارات مادی و چند مصدوم برجا گذاشته است. وزارت برق و آب کویت نیز از هدف قرار گرفتن یک نیروگاه برق و تصفیه آب برای دومینبار طی دو روز گذشته خبر داد. همزمان بحرین و کویت مدعی رهگیری چند پرتابه در بامداد امروز شدند و وزارت خارجه قطر نیز در بیانیهای، گسترش دامنه حملات به اردن، بحرین و کویت را محکوم کرد.
در پهنه راهبردی تنگه هرمز، دولت آمریکا در اقدامی غیرقانونی تلاش کرده است تا محاصره دریایی بنادر ایران را که پیشتر لغو شده بود، بار دیگر اعمال کند. در واکنش به این اقدام، دلاورمردان نیروی دریایی سپاه پاسداران با اعمال اقتدار و حاکمیت ملی، چهار شناور را در این آبراه متوقف کردهاند. تنشآفرینیهای واشنگتن موجب کاهش چشمگیر تردد کشتیها از تنگه هرمز شده و قیمت جهانی نفت را همچنان در مدار صعودی نگه داشته است.
لایه خطرناکتر این بحران، تجاوز آشکار به سایت هستهای در حال ساخت نیروگاه «دارخوین» در خوزستان است. سازمان انرژی اتمی ایران ضمن محکومیت شدید این اقدام، آن را نقض صریح قوانین بینالمللی خواند؛ پروژهای که ساخت آن از سال ۲۰۲۲ آغاز شده است. آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز با تایید بررسی این رویداد، خاطرنشان کرد که تاسیسات مذکور در مراحل ابتدایی ساخت بوده و فاقد هرگونه مواد هستهای است؛ لذا خطر پرتوزایی منطقه را تهدید نمیکند. مدیرکل آژانس نیز خواستار خویشتنداری و توقف اقدامات نظامی در حریم تأسیسات هستهای شد.
در عرصه دیپلماسی، مواضع جمهوری اسلامی ایران بر مدار استقامت و عقلانیت استوار است. سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان اخیراً تصریح کرد که تهران در شرایط کنونی برنامهای برای مذاکره ندارد و تمام تمرکز کشور بر «دفاع مشروع» است. معاون وزیر خارجه نیز تاکید کرد که ایران قاطعانه از حریم خود دفاع میکند و این دست اقدامات تهاجمی، دستاوردی برای واشنگتن نخواهد داشت. در نقطه مقابل، دونالد ترامپ با ادبیاتی جنگطلبانه، درگیری فعلی را به جنگ نوزدهساله آمریکا در ویتنام تشبیه کرده و مدعی شده است که این حملات تا هر زمان که وی صلاح بداند ادامه خواهد یافت. گزارشهای رسانهای حاکی از آن است که گزینههایی چون هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی و غیرنظامی روی میز رئیسجمهور آمریکا قرار گرفته است؛ گامی که نشاندهنده استیصال واشنگتن در برابر عدم عقبنشینی ایران از کنترل تنگه هرمز است. در همین حال، وزارت خارجه آمریکا به شهروندان خود در خاورمیانه هشدار داده است.
ریشه اصلی این بحران را باید در زیادهخواهیهای آمریکا و اختلاف نظر بنیادین بر سر تنگه هرمز پس از فروپاشی توافقات پیشین جستجو کرد. جمهوری اسلامی ایران به عنوان حافظ امنیت خلیج فارس، بحق خواستار نظارت و کنترل کامل بر ترددها در این آبراه است تا امنیت منطقه تضمین شود؛ در حالی که آمریکا با طرح ادعای «عبور آزاد»، به دنبال توجیه حضور مداخلهجویانه خود است. با در نظر گرفتن سهم حیاتی تنگه هرمز در ترانزیت یکچهارم نفت خام دریابرد و یکپنجم گاز طبیعی مایع جهان، پافشاری واشنگتن بر ادامه این رویارویی، امنیت انرژی کل جهان را در لبه پرتگاه قرار داده است.
هندسه هراسِ صهیونیسم
اسرائیل در غرب آسیا با چه کشورهایی احساس همزیستی و امنیت میکند؟ پاسخ به این پرسش را نه در معاهدات دیپلماتیک، که باید در یک فرمول نانوشتهی سهوجهی جستجو کرد. واقعیت این است که رژیم صهیونیستی در این منطقه تنها با موجودیتهایی سر دعوا ندارد که حائز سه ویژگی بنیادین باشند:
نخست، «فقدان جغرافیا»؛ یعنی کشورهای ذرهبینی که مساحتشان آنقدر کوچک است که زیر پونز نقشه پنهان میشوند.
دوم، «فقدان تاریخ»؛ به معنای نداشتن هویت ملی و ریشهدار که بهخودیخود برای یک ملت افق، آینده و چشمانداز تمدنی میسازد.
و سوم، «بردگی مطلق»؛ برای تلآویو، صرفِ همکاری و عادیسازی روابط کافی نیست، بلکه سطح مناسبات باید از جنس اطاعت و سرسپردگی محض باشد.
با این شاخص، رفتار و مواضع رهبران صهیونیست بهخوبی رمزگشایی میشود. چرا بنیامین نتانیاهو چندی پیش ترکیه و مصر را بهطور ضمنی تهدید کرد و صراحتاً به زبان آورد که اسرائیل باید برای این دو کشور «برنامه» داشته باشد؟ این دو بازیگر با وجود مناسبات پنهان و آشکار با تلآویو و عدم اقدام مستقیم نظامی علیه آن، هرگز مطلوبِ نهایی اسرائیل نیستند؛ زیرا هم جغرافیای پهناور و قابلتوجهی دارند و هم برای خود تاریخ و افق تمدنی قائلاند. مهمتر آنکه، جنس روابطشان با رژیم، از نوع بردگی و سرسپردگیِ کورکورانه نیست و استقلال نسبی خود را حفظ کردهاند.
در نمونهای دیگر، چرا اسرائیل برای ترور جمعی از رهبران مقاومت حماس، مستقیماً به دوحه حمله میکند؟ قطر کشوری است که شاید شرط اول و دوم (جغرافیا و تاریخ عمیق) را نداشته باشد، اما شرط سوم را نقض کرده است؛ یعنی در بردگی محض به سر نمیبرد. داشتن بازوی رسانهای قدرتمندی مانند شبکه «الجزیره» که یکی از مهمترین تریبونهای ضدصهیونیستی و حامی فلسطین در جهان به شمار میآید، نشان میدهد دوحه از چهارچوب سرسپردگیِ مطلقِ مطلوبِ اسرائیل خارج شده است.
در مقابل، چرا تلآویو با کشوری نظیر عربستان سعودی هیچ مشکل ساختاری ندارد؟ عربستان جغرافیای بزرگی دارد، اما به زعم رفتار سیاسیاش، فاقد آن تاریخ و هویت ملیتمدنیِ پویاست که به استقلال استراتژیک بینجامد. این کشور در قامت یک حاکمیت دستنشانده عمل کرده و رسماً در مسیر سرسپردگی گام برمیدارد؛ تا جایی که بر اساس گزارشها، شخص بنسلمان در سال ۲۰۲۰ بهطور پنهانی از آمریکا و اسرائیل میخواهد که دبیرکل وقت حزبالله لبنان، شهید سیدحسن نصرالله را ترور کنند. برای رژیم صهیونیستی، چه همسایهای بیخطرتر و مطلوبتر از این؟
در این میان، مختصات ایران کاملاً منحصربهفرد و متضاد با این فرمول است. ایران نهتنها از جغرافیا و تاریخ تمدنی بینظیری در غرب آسیا برخوردار است، بلکه اساساً هیچگونه سر سازشی با رژیم اشغالگر ندارد. اما نکته کلیدی اینجاست: حتی اگر در فرضی محال، ایران روزی تصمیم به سازش میگرفت، اسرائیل هرگز از تهدیدانگاریِ کلانِ ایران دست برنمیداشت. یک ایرانِ بزرگ، قدرتمند و مستقل، ذاتاً سدی مستحکم در برابر توسعهطلبیهای منطقهای رژیم محسوب میشود و صرفِ وجودِ چنین پهنهی قدرتمندی، برای تئوریسینهای صهیونیست غیرقابلتحمل است.
این هراس صهیونیستی از جغرافیای پهناور ایران، ریشه در یک ضعف ساختاری و ژنتیک در درون خود رژیم دارد: «فقدان مطلق عمق استراتژیک». رژیم صهیونیستی در واقع یک پادگان نظامی کموسعت و فشرده است که در آن، خط مقدم با پشت جبهه تنها چند کیلومتر فاصله دارد و با کمترین تکانه، تمام موجودیتش به مخاطره میافتد. تلآویو برای جبران این حقارت جغرافیایی، تلاش میکند ناامنی را به مرزهای ایران صادر کند و از طریق پیمانهای عادیسازی با کشورهای بیجغرافیا، برای خود امنیت عاریتی بخرد. اما تقابل ایران با این شبکه، نبردِ یک «قدرتِ درونزا با عمق ژئوپلیتیک» علیه یک «پادگانِ ترانزیتی متکی به ستونهای لرزان» است؛ کارزاری که در آن مهار حامی اصلی (واشنگتن)، پایگاههای نیابتی و عاریتی اسرائیل را در منطقه عملاً بیخاصیت میکند.
چرا تقابل ایران و آمریکا ناگزیر بود؟
با بسط دادنِ همین منطق، میتوان به ریشههای ذاتی تقابل تهران و واشنگتن نیز پی برد. ایالات متحده به عنوان هژمون جهانی و حامی اصلی رژیم صهیونیستی، برای تسلط بر استراتژیکترین منطقهی جهان، دقیقاً به دنبال همان مدل از کشورهای مطلوب اسرائیل است: واحدهای سیاسی مطیع، مهارپذیر و فاقد ارادهی تمدنی.
تقابل ایران و آمریکا از آنجا ناگزیر شد که ایران معادلهی «امنیت در برابر بردگی» را نپذیرفت. آمریکا همواره نشان داده که میتواند با کشورهای پهناور (مانند عربستان) یا کشورهای تاریخدار مدارا کند، اما تنها به یک شرط: اینکه استقلال سیاسی و ارادهی ملی خود را به واشنگتن واگذار کنند.
اما ایران، با تکیه بر عمق تاریخی و پهنهی جغرافیاییِ بیبدیل خود، ادعای «استقلال» و «تمدنسازی» را مطرح کرد. واشنگتن بهخوبی میدانست کشوری که هویت ملی دارد و جغرافیای آن بر گلوگاههای انرژی و ژئوپلیتیک جهان مسلط است، اگر در مسیر بردگی قرار نگیرد، بهطور طبیعی و گریزناپذیر به یک قدرت منطقهایِ هژمونشکن تبدیل خواهد شد. بنابراین، خصومت آمریکا با ایران، صرفاً بر سر یک پروندهی خاص هستهای یا چند موضعگیری سیاسی مقطعی نیست؛ این تقابل، برخوردِ اجتنابناپذیرِ یک امپراتوریِ سلطهگر با ملتی است که با تاریخ و جغرافیای خود، معماریِ «سرسپردگی در غرب آسیا» را به چالش کشیده است.
در همین راستا، حفظ و تثبیت حاکمیت بلامنازع ایران بر «تنگه هرمز»، بسیار فراتر از یک مسئلهی نظامی یا کنترل ترافیک دریایی است؛ بلکه در ترازوی تاریخ معاصر، اهمیت آن همسنگ و هموزنِ رویدادِ شگرفِ «ملی شدن صنعت نفت» ارزیابی میشود. اگر در دههی سی شمسی، قطع دست بیگانگان از چاههای نفت، نماد بیداری ملی و بازپسگیری مادهی خامِ قدرت بود، امروز تسلط مقتدرانه بر اصلیترین شاهراه انرژی جهان، تجلیِ تکاملیافتهی همان اراده برای مسدود کردن شریانِ مداخلهگریِ بیگانگان است. ملی شدن نفت، اعلام استقلال اقتصادی بود و تثبیت هژمونی بر هرمز، اعلام استقلال مطلقِ ژئوپلیتیک است؛ هر دو، یک پیام واحد را به نظام سلطه مخابره میکنند: ارادهی ملیِ ایران، قابل مصادره نیست.
با درک این پیوند تاریخی، روشن میشود که تنها راهبردِ واقعبینانه و کارآمد برای محو کردن سایهی سنگین تهدیدات واشنگتن، نه انفعال و امید بستن به دیپلماسیِ التماسی، که توسعه و تقویتِ روزافزونِ همین «قوای استقلالبخش» است. ایالات متحده به عنوان یک قدرتِ عملگرا، در منطقه تنها زبانِ اقتدارِ میدانی را میفهمد. تنگه هرمز، نماد و نقطهی ثقلِ این اقتدار است. در این هندسهی قدرت، هر گامی که به عقبراندنِ خط نفوذ و ارادهی واشنگتن منجر شود، بهطور خودکار و با یک رابطهی علتومعلولی، گزندِ تلآویو را نیز خنثی خواهد کرد. نباید فراموش کرد که رژیم صهیونیستی در این ساختارِ کلان، نه یک موجودیتِ قائمبهذات و مستقل، بلکه صرفاً کارگزارِ منطقهای و پادگانِ پیشقراولِ آمریکاست. هنگامی که سدِ مستحکمِ استقلالِ ایران بتواند حامیِ اصلی و عقبهی استراتژیک (واشنگتن) را در خلیج فارس و ورای آن مهار کند، سایهی تهدیدِ بازوی نیابتی آن (اسرائیل) نیز خودبهخود رنگ میبازد، خلع سلاح میشود و در انزوایی مرگبار و بیحفاظ فرو میرود.
محور غربی-صهیونیستی با طراحی کریدورهای موازی و مصنوعی (نظیر پروژه هند-خاورمیانه-اروپا یا IMEC) در پی آن است تا جغرافیا و تاریخ ایران را دور بزند و کشور را از معادلات ترانزیتی جهان حذف کند. در چنین کارزاری، صیانت از حاکمیت تنگه هرمز و پیوند زدن آن به کریدورهای بزرگ بینالمللی مثل شمال-جنوب، پاتکِ استراتژیک ایران برای خنثیسازی این نقشه انزواست. ایران با این اقدام اثبات میکند که نظم آیندهی غرب آسیا بدون حضور اصیل و قدرتمند او غیرقابل ترسیم است.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



