ادبیات ایران در برابر حاکمانِ جنگطلب و شرور جهان سلطه چگونه باید باشد؟
پیامدهای اظهار ضعف در معادلات امنیتی
گروه سیاسی
یکی از بزرگترین و خانمانسوزترین خطاهای محاسباتی در تاریخ سیاست و روابط بینالملل، همسانانگاریِ «صلحطلبی از موضع ضعف» با «دستیابی به امنیت» است. در نگاه نخست و برای ذهنهای سادهانگار، شاید چنین به نظر برسد که اگر ملتی در برابر فشارها و تهدیدها از خود نرمش نشان دهد، اشتیاق خود را برای پایان دادن به درگیریها فریاد بزند و از ابزار قدرت خویش عقبنشینی کند، طرف مقابل نیز از نیت خیر او آگاه شده و سلاحها را بر زمین خواهد گذاشت. اما تاریخ بشر، با خونی که بر صفحات آن نقش بسته، گواهی میدهد که این فرض، سرابی بیش نیست. نظام بینالملل، بهویژه در برخورد با قدرتهای سلطهگر و خوی متجاوزان، تابع منطقی کاملاً معکوس است؛ در این عرصه، انفعال و اظهار عجز، هرگز به معنای دعوت به صلح تلقی نمیشود، بلکه دقیقاً به مثابه سبز ساختن چراغ سرخ تهاجم و روشن کردن موتور ماشین جنگی دشمن است.
نگاهی به سیر تحولات تاریخی در صحنه جهانی، این واقعیت تلخ را به اثبات میرساند که باجدهی و نمایش صلحطلبیِ بدون پشتوانه قدرت، همواره کوتاهترین مسیر برای رسیدن به ویرانی بوده است. فاجعهبارترین نمونه این خطای راهبردی در قرن بیستم، در پیمان مونیخ ۱۹۳۸ رقم خورد. در آن برهه، نویل چمبرلین، نخستوزیر وقت بریتانیا، با این توهم که با دادن امتیاز به آدولف هیتلر و واگذاری بخشی از خاک چکاسلواکی میتواند صلح را برای نسلهای بعدی به ارمغان آورد، در برابر زیادهخواهیهای نازیها کوتاه آمد. نتیجه این اظهار ضعف آشکار چه بود؟ هیتلر نه تنها قانع نشد، بلکه با اطمینان از ترس و تردید قدرتهای غربی، اشتهای خود را برای بلعیدن تمام اروپا بازتر دید و تنور بزرگترین جنگ تاریخ بشریت را افروخت. همانگونه که وینستون چرچیل در تحلیلی ماندگار خطاب به چمبرلین گفت، او میان خفت و جنگ، خفت را انتخاب کرد اما در نهایت، هم دچار خفت شد و هم جنگ را به چشم دید. قرنها پیش از آن نیز در تاریخ یونان باستان و در گفتگوهای ملوسیان توسط توسیدید، این قاعده متجلی شده بود که قدرتمندان آنچه را بتوانند انجام میدهند و ضعیفان آنچه را که باید، تحمل میکنند؛ چرا که در منطق موازنه قدرت، عجز ضعیف، تنها اشتهای متجاوز را تیزتر میسازد.
از منظر اندیشه اسلامی و آموزههای مکتب وحی نیز، صلح پایدار هرگز حاصل التماس و عجز نیست، بلکه معلول مستقیم اقتدار و بازدارندگی است. منطق قرآن کریم در آیه شریفه «وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ» صراحتاً بر تولید قدرت تا حد ایجاد ترس و رعب در دل دشمنان تأکید میورزد. این حکمت الهی، نه برای تجاوزگری، بلکه دقیقاً برای بازدارندگی و جلوگیری از وقوع جنگ است؛ چرا که دشمن اگر بداند ضربهای که دریافت میکند سنگینتر از سود احتمالی تهاجم است، دست از پا خطا نخواهد کرد. همچنین در آیه شریفه «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»، سستی و احساس عجز به شدت نهی شده است؛ زیرا انفعال روحی، طلیعه شکست در میدان واقعی است. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نیز در حکمتهای درخشان نهجالبلاغه با صراحتی بینظیر میفرمایند هیچ ملتی در قعر خانه خود مورد هجوم قرار نگرفت مگر آنکه خوار و ذلیل شد. این دستورالعمل تاریخی و الهی به ما میآموزد که عقبنشینی خطی به امید جلب ترحم متجاوز، تنها جغرافیای نبرد را به داخل خانهها میکشاند.
تجربه زیسته ملت ایران در طول تاریخ معاصر و بهویژه در دوران انقلاب اسلامی، انطباق کامل این قاعده کلی را نشان میدهد. ریشههای وقوع جنگ تحمیلی هشتساله در سال ۱۳۵۹، دقیقاً در محاسبات غلط رژیم بعثی صدام و حامیان بینالمللیاش درباره وضعیت ایران نهفته بود. دشمن با مشاهده آشفتگیهای نخستینِ پس از پیروزی انقلاب، از فروپاشی ساختارهای نظامی و عدم انسجام اجرایی، «احساس ضعف» کرد و تصوری خیالی از فتح چندروزه تهران در سر پروراند. همانطور که رهبر معظم انقلاب بارها یادآور شدهاند، علت آغاز آن نبرد خشن، همین دریافتِ سیگنالِ ضعف از سوی دشمن بود. اما زمانی که نیروهای مؤمن و انقلابی با نهیب امام خمینی (ره) توانمندیهای نهفته خود را کشف کرده و قدرت واقعی خود را در عملیاتهایی چون فتحالمبین و بیتالمقدس آشکار ساختند، معادله بهکلی تغییر یافت و متجاوز در موقعیت انفعال و دفاع قرار گرفت.
این سنت لایتغیر تاریخی، امروز نیز در صفبندیهای منطقهای و تقابل نظام جمهوری اسلامی با محور آمریکایی-صهیونیستی با همان کیفیت جاری است. رفتارهای خباثتآلود رژیم صهیونیستی و زیادهخواهیهای آمریکا نشان داده است که هرگاه از تریبونهای داخلی یا رفتارهای دیپلماتیک، نشانهای از ترجیحِ صلح به هر قیمتی یا وابستگی حل مسائل به اراده قدرتهای خارجی ساطع شود، تحرکات دشمن تهاجمیتر میشود. تجارب اخیر نشان میدهد که حتی در بحبوحه مذاکرات غیرمستقیم دیپلماتیک، متجاوز صهیونیستی از هر فرصتی برای ضربه زدن استفاده میکند؛ زیرا مذاکرهای که از موضع احتیاج و شتابزدگی باشد، از نظر دشمن، یک ابزار فشار سیاسی برای تحمیل «صلح تحمیلی» است، نه بستر تحقق صلح عادلانه. رهبر انقلاب با دقت راهبردی خاطرنشان کردهاند که اگر دشمن احساس کند ملتی از او میترسد یا در فشارها دچار تزلزل شده، دیگر گریبان آن ملت را رها نخواهد کرد.
دامنه آسیبهای اظهار ضعف تنها به خطوط مقدم نبرد نظامی محدود نمیشود، بلکه عرصههای اقتصادی و جنگ روانی را نیز کاملاً در بر میگیرد. در چالشهای بزرگ اقتصادی، هر زمان که سیاستگذاران یا رسانهها ناخواسته پالسِ استیصال و بنبست مخابره کردند، جبهه استکبار نه تنها از فشار تحریمها نکاست، بلکه حلقات محاصره اقتصادی را تنگتر و مطالبات خود را گستاخانهتر کرد. وقاحت مقامات غربی در رویکرد دستکش مخملی بر پنجه چدنی و تهدیدهای صریح آنان برای تسلیم شدن ملت ایران، زاییده همین تصور اشتباه است که فشارهای همهجانبه، روحیه مقاومت را شکننده کرده است. در حالی که منطق بازدارندگی ایجاب میکند که نقاط قوت بیشمار ملی—از منابع انسانی و فرهنگی گرفته تا دستاوردهای دفاعی—به رخ کشیده شود تا دشمن در محاسبات فلجکننده خود تجدیدنظر کند.
سیره عملی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در مواجهه با جبهه شام و شخص معاویه، درخشانترین گواه بر این راهبرد اصیل اسلامی است که صلح پایدار جز در سایه شمشیرهای برکشیده و اقتدارِ عیان به دست نمیآید. آن حضرت که تجسم عالی مدارا و رأفت بود، به محض مواجهه با زیادهخواهی و تهدیدهای پوشالی دشمن، ادبیات نامه را به رجزخوانیهای کوبنده و ویرانگر تغییر میدادند تا دستگاه محاسباتی معاویه را در هم شکسته و به او ثابت کنند جبهه حق از نبرد هراسی ندارد.
زمانی که معاویه در نامهای گستاخانه، امیرالمؤمنین را به لشکرکشی و جنگ تهدید کرد، امام در پاسخی تاریخی و توفانی، نه تنها از این تهدید استقبال کردند، بلکه برای تحقیر هیمنه نظامی شام، او را به نبرد تنبهتن فراخواندند. ایشان با یادآوری ضربشستهای پیشین خود در غزوه بدر، صلابت حیدری خویش را به رخ کشیده و در فرازی از نامه دهم نهجالبلاغه مرقوم فرمودند: «فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ، قَاتِلُ جَدِّكَ وَخَالِكَ وَأَخِيكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ، وَذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي؛ مرا به جنگ میخوانی؟ پس مردم را به کناری بهِل و خود به میدان من درآی تا ببینی زنگار تاریکی بر دل کدامیک از ما نشسته است. من همان ابوالحسنم؛ همو که جدّت (عتبه)، دایىات (ولید) و برادرت (حنظله) را در روز بدر در هم کوبید و تباه ساخت. امروز نیز همان شمشیر با من است و با همان قلب و اراده به دیدار دشمن میروم.»
این عبارات شکوهمند، صرفاً یک یادآوری و تفاخر تاریخی نبود، بلکه مخابره یک پیام روشن راهبردی از اتاق فرماندهی کوفه به قلب دمشق بود؛ پیامی با این مضمون که گذشت زمان و تغییر شرایط سیاسی، تیغ اراده جبهه حق را کُند نکرده است. امام در ادامه همین نامه برای آنکه ریشه هرگونه توهمِ ضعف را در ذهن معاویه بخشکاند، میفرمایند: «من نه دینى را دگرگون ساختهام و نه پیامبر تازهاى برگزیدهام، بلکه بر همان راه و رسمى استوارم که شما به اختیار آن را رها کردید و به اجبار در آن وارد شدید.» این یعنی اقتدار و توانایی امروز ما، امتداد همان قدرت ویرانگری است که دیروز شما را به زانو درآورد.
در نامهای دیگر (نامه بیست و هشتم)، زمانی که معاویه تلاش میکند با جنگ روانی و نامهنگاریهای مکرر، فضای رعب ایجاد کرده و مقاومت سپاه کوفه را بسنجد، امیرالمؤمنین شمشیر کلمات را برهنه کرده و با تحقیر سابقه تاریک بنیامیه مینویسند: «شمشیرى را که در یک نبرد بر نیایت، دایىات و برادرت فرود آوردم، هنوز نزد من است. به خدا سوگند تا آنجا که مىدانم تو دلى بسته و عقلى کُند دارى!» امام با این ادبیات تهاجمی، هزینه روانی هرگونه خطای محاسباتی را برای دشمن به شدت بالا میبرند.
این موضعگیریهای صلابتمحور در نامههای نهجالبلاغه، بهخوبی نشان میدهد که در دیپلماسی علوی، لبخند، انفعال و اظهار عجز در برابر متجاوز، کمترین جایگاهی ندارد. امام علی (علیهالسلام) با این رجزخوانیهای مکتوب، عملاً به تاریخ آموختند که پنهان کردن توانمندیها و اشتیاق نشان دادن برای فرار از جنگ، تنها متجاوز را جریتر کرده و جنگ را به داخل مرزها میکشاند، در حالی که درخشش تیغ اقتدار و اعلام آمادگی برای در هم کوبیدن دشمن، بازدارندهترین ابزار برای مهار جنگطلبان و تضمین امنیت یک ملت است.
یکی از درخشانترین و صریحترین گزارههای تحلیلی در باب نسبتِ «ضعف» و «امنیت» در خطبه بیست و نهم نهجالبلاغه بیان شده است. آنجا که امام علی (علیهالسلام) با نگاهی جامعهشناختی و واقعبینانه به مناسبات قدرت میفرمایند: «لَا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّلِيلُ، وَلَا يُدْرَكُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ»؛ یعنی انسانِ ضعیف و ذلیل هرگز نمیتواند ستم را از خود دور کند و حق، جز با تلاش و قدرتنمایی به دست نمیآید. این کلام کوتاه اما عمیق، خط بطلانی است بر تمام تئوریهای خیالی که میپندارند با کوتاه آمدن، تواضع در برابر مستکبر و نشان دادن چهرهای آسیبپذیر، میتوان ترحم دشمن را جلب کرد و سایه جنگ را دور ساخت. در منطق امام، ضعفِ یک ملت، سپر بلای او نیست، بلکه دقیقاً همان نقطهای است که ستمگران را برای هجوم حریصتر میکند. اوج این آسیبشناسی راهبردی را میتوان در خطبه جهاد (خطبه بیست و هفتم) مشاهده کرد. امیرالمؤمنین در این خطبه، تمایل به عافیتطلبی و گریز از نمایش قدرت را عامل اصلی ذلت یک جامعه برمیشمارند. ایشان با صراحتی تکاندهنده هشدار میدهند که اگر ملتی از روی بیمیلی به ایستادگی و با هدف فرار از هزینههای تقابل، لباس عافیت بر تن کند، خداوند جامه ذلت بر او میپوشاند و بلاها بر سرش فرو میریزد. در همین خطبه است که آن قاعده جاودانه نظامی و امنیتی صادر میشود که پیش از آنکه دشمن به سراغتان بیاید، شما به سوی او بروید؛ چرا که به خدا سوگند هیچ ملتی در دلِ خانه خود مورد هجوم قرار نگرفت، مگر آنکه به خفت و خواری کشیده شد. این بیان نورانی نشان میدهد که انفعال و انتظار کشیدن برای آنکه دشمن از سرِ لطف دست از جنگ بردارد، تنها به این نتیجه ختم میشود که خط مقدم نبرد از مرزهای دوردست، به خیابانها و خانههای شهر کشیده شود.
مطالعه تاریخ جهان نشان میدهد که قاعده «پرهیز از نمایش ضعف برای حفظ امنیت»، مختص به یک جغرافیا یا مکتب خاص نیست، بلکه یک قانون آهنین در روابط بینالملل است. در طول قرون متمادی، هرگاه دولتها برای فرار از هزینههای تقابل، به دیپلماسیِ انفعال و باجدهی روی آوردهاند، نهتنها صلحی به دست نیاوردهاند، بلکه متجاوزان را برای تهاجمی ویرانگرتر جسورتر ساختهاند. تاریخ بشریت مشحون از عبرتهایی است که ثابت میکند اشتیاق بیشازحد برای پایان دادن به منازعه، دقیقاً همان کاتالیزوری است که موتور ماشین جنگ را روشن میکند.
سندرم مونیخ و سرابِ «صلح برای زمانه ما»
شاید مشهورترین و فاجعهبارترین نمونهی خطای محاسباتی در تاریخ دیپلماسی، پیمان مونیخ در سال ۱۹۳۸ باشد. در آن مقطع تاریخی، نویل چمبرلین، نخستوزیر بریتانیا، و ادوارد دالادیه، نخستوزیر فرانسه، با این تصور که میتوانند ماشین جنگی آلمان نازی را با دادن امتیاز متوقف کنند، پای میز مذاکره با آدولف هیتلر نشستند. آنها در کمال انفعال، بخش استراتژیک «سودتنلند» در چکسلواکی را به هیتلر واگذار کردند تا به زعم خود، جلوی وقوع یک جنگ جهانی دیگر را بگیرند. چمبرلین هنگام بازگشت به لندن، در حالی که برگه توافق را در دست تکان میداد، با افتخار اعلام کرد که «صلح برای زمانه ما» را به ارمغان آورده است. اما در دستگاه محاسباتی هیتلر، این توافق نه یک دستاورد دیپلماتیک برای طرفین، بلکه سندِ تسلیم روانیِ غرب بود. پیشوای نازیها از این اشتیاق دیوانهوارِ رهبران غربی برای صلح، تنها یک پیام دریافت کرد: دموکراسیهای غربی ضعیف، خسته و فاقد اراده برای جنگیدن هستند. همین سیگنالِ ضعف باعث شد هیتلر که تا آن زمان هنوز از واکنش نظامی بریتانیا و فرانسه واهمه داشت، با خیالی آسوده شش ماه بعد تمام چکسلواکی را ببلعد و سال بعد با حمله به لهستان، هولناکترین جنگ تاریخ بشر را رقم بزند. وینستون چرچیل در همان زمان با نگاهی نافذ به این سیاستِ انفعالی تاخت و جملهای تاریخی به زبان آورد:
«شما بین جنگ و خفت حق انتخاب داشتید؛ شما خفت را انتخاب کردید، اما جنگ را نیز خواهید داشت.»
باجِ دانگِلد؛ وقتی خریدنِ صلح، جنگ را دائمی میکند
یکی دیگر از نمونههای بسیار آموزنده در تاریخ اروپا، ماجرای باجدهی پادشاهان بریتانیا به وایکینگها در قرون نهم تا یازدهم میلادی است که در ادبیات سیاسی انگلیس به استراتژی «دانگِلد» (Danegeld) شهرت دارد. در آن دوران، پادشاهانی مانند «اتلردِ بدفهم» (Ethelred the Unready) به جای تقویت استحکامات دفاعی و ایستادگی در برابر مهاجمان دانمارکی، تصمیم گرفتند با پرداخت مقادیر هنگفتی طلا و نقره، با آنها معاهده صلح امضا کنند و مهاجمان را از مرزهای خود دور نگه دارند.
این رویکرد در کوتاهمدت باعث عقبنشینی وایکینگها میشد، اما در بلندمدت فاجعهآفرید. وایکینگها بهسرعت دریافتند که بریتانیاییها به شدت از جنگ هراس دارند و حاضرند برای حفظ آرامش خود هر هزینهای بپردازند. این نمایشِ عجز باعث شد تا وایکینگها هر سال با لشکری بزرگتر و اشتهایی سیریناپذیرتر بازگردند و مبالغ سنگینتری را طلب کنند، تا جایی که اقتصاد بریتانیا تا مرز فروپاشی رفت و در نهایت نیز وایکینگها کل انگلستان را فتح کردند. رودیارد کیپلینگ، شاعر و نویسنده شهیر انگلیسی، قرنها بعد این خطای راهبردی را در شعری معروف به یک قاعده ابدی تبدیل کرد: «اگر یکبار به دانمارکیها باج بدهی تا از شرشان خلاص شوی، دیگر هرگز از شرشان خلاص نخواهی شد.» این داستان تاریخی نشان میدهد که وقتی یک ملت با ابزار اقتصادی یا دیپلماتیک برای دشمن سیگنال نیازمندی میفرستد، متجاوز آن را به عنوان یک منبع درآمد دائمی و طعمهای بیدفاع مینگرد.
جنگ فالکلند؛ پیامدِ عقبنشینیِ سیگنالدهنده
در تاریخ معاصر نیز میتوان به وقوع جنگ فالکلند در سال ۱۹۸۲ اشاره کرد که نمونهای کلاسیک از تحریک دشمن بر اثر مخابرهی پالسِ انفعال است. جزایر فالکلند در اقیانوس اطلس جنوبی، دههها مورد مناقشه بریتانیا و آرژانتین بود. در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰، دولت بریتانیا در راستای کاهش هزینههای دفاعی و پرهیز از تنش، تصمیم گرفت بودجه نظامی خود در آن منطقه را کاهش دهد. آنها ناوگان گشتیِ یخشکن خود (HMS Endurance) را از منطقه خارج کردند و در مذاکرات دیپلماتیک نیز لحنی مسامحهآمیز درباره حاکمیت جزایر به کار گرفتند.
لئوپولدو گالتیری، دیکتاتور نظامی آرژانتین، این رفتارها را به دقت رصد کرد و به این نتیجه قطعی رسید که بریتانیا دیگر اراده، توان و انگیزهای برای دفاع از فالکلند ندارد و تمایل دارد این مسئله را با کمترین دردسر واگذار کند. همین احساس ضعفِ طرف مقابل، آرژانتین را تشویق کرد تا در آوریل ۱۹۸۲ به جزایر فالکلند حمله نظامی کند. اگرچه بریتانیا در نهایت با یک عملیات نظامی سنگین جزایر را پس گرفت، اما تحلیلگران استراتژیک متفقالقولاند که اگر بریتانیا پیش از آن، سیگنالِ بیرغبتی و ضعف نظامی صادر نکرده بود و ناوگان خود را خارج نمیکرد، آرژانتین هرگز جسارت آغاز این جنگ پرهزینه را پیدا نمیکرد. بررسی این رویدادهای بزرگ جهانی در کنار هم، یک حقیقت غیرقابلانکار را در روابط بینالملل آشکار میسازد: متجاوزان همواره مترصدِ یافتن رخنهای از ترس و انفعال در جبهه مقابل هستند. خواه آلمان نازی در قلب اروپا باشد، خواه وایکینگهای غارتگر در سواحل بریتانیا و خواه رژیمهای متجاوز در خاورمیانه؛ منطق همه آنها یکی است. هرگونه اظهار اشتیاق برای صلح که با کاهش آمادگی دفاعی، باجدهی سیاسی یا ادبیاتِ ملتمسانه همراه باشد، در دکترین نظامیِ دشمن نه به عنوان فرصتی برای دوستی، بلکه به عنوان «دعوتنامهای برای تهاجم» ترجمه خواهد شد. صلح واقعی در نظام بینالملل، تنها بر لبهی شمشیرهای آخته و در سایهی اقتدارِ عیان به دست میآید.
در نهایت، باید پذیرفت که امنیت بینالمللی یک کالای اهدایی از سوی قدرتهای بزرگ نیست، بلکه محصول منطقی «تولید اقتدار» و «ثبات قدم» است. خردمندی سیاسی حکم میکند که میان «صلحطلبی مقتدرانه» و «اظهار ضعف اشتیاقآلود» تمایز پررنگی قائل شویم. اولی بر پایه بازدارندگی، شجاعت و آمادهباش دائمی استوار است و جنگ را دور میکند، اما دومی به دلیل تحریک اشتهای متجاوز، وقوع جنگ را حتمی و خسارات آن را جبرانناپذیر میسازد. ملت ایران همانگونه که در برابر «جنگ تحمیلی» ایستادگی کرد، در برابر هرگونه «صلح تحمیلی» که بوی تسلیم دهد نیز سر فرود نخواهد آورد. تنها با آشکارسازی توانمندیها، اتکا به ثروت عظیم فرهنگی و نترسیدن از تهدیدهای پوشالی است که میتوان سایه شوم هرگونه تهاجم را از سر کشور کوتاه کرد و صلحی پایدار و عزتمندانه را به ارمغان آورد.
یکی از بزرگترین و خانمانسوزترین خطاهای محاسباتی در تاریخ سیاست و روابط بینالملل، همسانانگاریِ «صلحطلبی از موضع ضعف» با «دستیابی به امنیت» است. در نگاه نخست و برای ذهنهای سادهانگار، شاید چنین به نظر برسد که اگر ملتی در برابر فشارها و تهدیدها از خود نرمش نشان دهد، اشتیاق خود را برای پایان دادن به درگیریها فریاد بزند و از ابزار قدرت خویش عقبنشینی کند، طرف مقابل نیز از نیت خیر او آگاه شده و سلاحها را بر زمین خواهد گذاشت. اما تاریخ بشر، با خونی که بر صفحات آن نقش بسته، گواهی میدهد که این فرض، سرابی بیش نیست. نظام بینالملل، بهویژه در برخورد با قدرتهای سلطهگر و خوی متجاوزان، تابع منطقی کاملاً معکوس است؛ در این عرصه، انفعال و اظهار عجز، هرگز به معنای دعوت به صلح تلقی نمیشود، بلکه دقیقاً به مثابه سبز ساختن چراغ سرخ تهاجم و روشن کردن موتور ماشین جنگی دشمن است.
نگاهی به سیر تحولات تاریخی در صحنه جهانی، این واقعیت تلخ را به اثبات میرساند که باجدهی و نمایش صلحطلبیِ بدون پشتوانه قدرت، همواره کوتاهترین مسیر برای رسیدن به ویرانی بوده است. فاجعهبارترین نمونه این خطای راهبردی در قرن بیستم، در پیمان مونیخ ۱۹۳۸ رقم خورد. در آن برهه، نویل چمبرلین، نخستوزیر وقت بریتانیا، با این توهم که با دادن امتیاز به آدولف هیتلر و واگذاری بخشی از خاک چکاسلواکی میتواند صلح را برای نسلهای بعدی به ارمغان آورد، در برابر زیادهخواهیهای نازیها کوتاه آمد. نتیجه این اظهار ضعف آشکار چه بود؟ هیتلر نه تنها قانع نشد، بلکه با اطمینان از ترس و تردید قدرتهای غربی، اشتهای خود را برای بلعیدن تمام اروپا بازتر دید و تنور بزرگترین جنگ تاریخ بشریت را افروخت. همانگونه که وینستون چرچیل در تحلیلی ماندگار خطاب به چمبرلین گفت، او میان خفت و جنگ، خفت را انتخاب کرد اما در نهایت، هم دچار خفت شد و هم جنگ را به چشم دید. قرنها پیش از آن نیز در تاریخ یونان باستان و در گفتگوهای ملوسیان توسط توسیدید، این قاعده متجلی شده بود که قدرتمندان آنچه را بتوانند انجام میدهند و ضعیفان آنچه را که باید، تحمل میکنند؛ چرا که در منطق موازنه قدرت، عجز ضعیف، تنها اشتهای متجاوز را تیزتر میسازد.
از منظر اندیشه اسلامی و آموزههای مکتب وحی نیز، صلح پایدار هرگز حاصل التماس و عجز نیست، بلکه معلول مستقیم اقتدار و بازدارندگی است. منطق قرآن کریم در آیه شریفه «وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ» صراحتاً بر تولید قدرت تا حد ایجاد ترس و رعب در دل دشمنان تأکید میورزد. این حکمت الهی، نه برای تجاوزگری، بلکه دقیقاً برای بازدارندگی و جلوگیری از وقوع جنگ است؛ چرا که دشمن اگر بداند ضربهای که دریافت میکند سنگینتر از سود احتمالی تهاجم است، دست از پا خطا نخواهد کرد. همچنین در آیه شریفه «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»، سستی و احساس عجز به شدت نهی شده است؛ زیرا انفعال روحی، طلیعه شکست در میدان واقعی است. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نیز در حکمتهای درخشان نهجالبلاغه با صراحتی بینظیر میفرمایند هیچ ملتی در قعر خانه خود مورد هجوم قرار نگرفت مگر آنکه خوار و ذلیل شد. این دستورالعمل تاریخی و الهی به ما میآموزد که عقبنشینی خطی به امید جلب ترحم متجاوز، تنها جغرافیای نبرد را به داخل خانهها میکشاند.
تجربه زیسته ملت ایران در طول تاریخ معاصر و بهویژه در دوران انقلاب اسلامی، انطباق کامل این قاعده کلی را نشان میدهد. ریشههای وقوع جنگ تحمیلی هشتساله در سال ۱۳۵۹، دقیقاً در محاسبات غلط رژیم بعثی صدام و حامیان بینالمللیاش درباره وضعیت ایران نهفته بود. دشمن با مشاهده آشفتگیهای نخستینِ پس از پیروزی انقلاب، از فروپاشی ساختارهای نظامی و عدم انسجام اجرایی، «احساس ضعف» کرد و تصوری خیالی از فتح چندروزه تهران در سر پروراند. همانطور که رهبر معظم انقلاب بارها یادآور شدهاند، علت آغاز آن نبرد خشن، همین دریافتِ سیگنالِ ضعف از سوی دشمن بود. اما زمانی که نیروهای مؤمن و انقلابی با نهیب امام خمینی (ره) توانمندیهای نهفته خود را کشف کرده و قدرت واقعی خود را در عملیاتهایی چون فتحالمبین و بیتالمقدس آشکار ساختند، معادله بهکلی تغییر یافت و متجاوز در موقعیت انفعال و دفاع قرار گرفت.
این سنت لایتغیر تاریخی، امروز نیز در صفبندیهای منطقهای و تقابل نظام جمهوری اسلامی با محور آمریکایی-صهیونیستی با همان کیفیت جاری است. رفتارهای خباثتآلود رژیم صهیونیستی و زیادهخواهیهای آمریکا نشان داده است که هرگاه از تریبونهای داخلی یا رفتارهای دیپلماتیک، نشانهای از ترجیحِ صلح به هر قیمتی یا وابستگی حل مسائل به اراده قدرتهای خارجی ساطع شود، تحرکات دشمن تهاجمیتر میشود. تجارب اخیر نشان میدهد که حتی در بحبوحه مذاکرات غیرمستقیم دیپلماتیک، متجاوز صهیونیستی از هر فرصتی برای ضربه زدن استفاده میکند؛ زیرا مذاکرهای که از موضع احتیاج و شتابزدگی باشد، از نظر دشمن، یک ابزار فشار سیاسی برای تحمیل «صلح تحمیلی» است، نه بستر تحقق صلح عادلانه. رهبر انقلاب با دقت راهبردی خاطرنشان کردهاند که اگر دشمن احساس کند ملتی از او میترسد یا در فشارها دچار تزلزل شده، دیگر گریبان آن ملت را رها نخواهد کرد.
دامنه آسیبهای اظهار ضعف تنها به خطوط مقدم نبرد نظامی محدود نمیشود، بلکه عرصههای اقتصادی و جنگ روانی را نیز کاملاً در بر میگیرد. در چالشهای بزرگ اقتصادی، هر زمان که سیاستگذاران یا رسانهها ناخواسته پالسِ استیصال و بنبست مخابره کردند، جبهه استکبار نه تنها از فشار تحریمها نکاست، بلکه حلقات محاصره اقتصادی را تنگتر و مطالبات خود را گستاخانهتر کرد. وقاحت مقامات غربی در رویکرد دستکش مخملی بر پنجه چدنی و تهدیدهای صریح آنان برای تسلیم شدن ملت ایران، زاییده همین تصور اشتباه است که فشارهای همهجانبه، روحیه مقاومت را شکننده کرده است. در حالی که منطق بازدارندگی ایجاب میکند که نقاط قوت بیشمار ملی—از منابع انسانی و فرهنگی گرفته تا دستاوردهای دفاعی—به رخ کشیده شود تا دشمن در محاسبات فلجکننده خود تجدیدنظر کند.
سیره عملی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در مواجهه با جبهه شام و شخص معاویه، درخشانترین گواه بر این راهبرد اصیل اسلامی است که صلح پایدار جز در سایه شمشیرهای برکشیده و اقتدارِ عیان به دست نمیآید. آن حضرت که تجسم عالی مدارا و رأفت بود، به محض مواجهه با زیادهخواهی و تهدیدهای پوشالی دشمن، ادبیات نامه را به رجزخوانیهای کوبنده و ویرانگر تغییر میدادند تا دستگاه محاسباتی معاویه را در هم شکسته و به او ثابت کنند جبهه حق از نبرد هراسی ندارد.
زمانی که معاویه در نامهای گستاخانه، امیرالمؤمنین را به لشکرکشی و جنگ تهدید کرد، امام در پاسخی تاریخی و توفانی، نه تنها از این تهدید استقبال کردند، بلکه برای تحقیر هیمنه نظامی شام، او را به نبرد تنبهتن فراخواندند. ایشان با یادآوری ضربشستهای پیشین خود در غزوه بدر، صلابت حیدری خویش را به رخ کشیده و در فرازی از نامه دهم نهجالبلاغه مرقوم فرمودند: «فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ، قَاتِلُ جَدِّكَ وَخَالِكَ وَأَخِيكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ، وَذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي؛ مرا به جنگ میخوانی؟ پس مردم را به کناری بهِل و خود به میدان من درآی تا ببینی زنگار تاریکی بر دل کدامیک از ما نشسته است. من همان ابوالحسنم؛ همو که جدّت (عتبه)، دایىات (ولید) و برادرت (حنظله) را در روز بدر در هم کوبید و تباه ساخت. امروز نیز همان شمشیر با من است و با همان قلب و اراده به دیدار دشمن میروم.»
این عبارات شکوهمند، صرفاً یک یادآوری و تفاخر تاریخی نبود، بلکه مخابره یک پیام روشن راهبردی از اتاق فرماندهی کوفه به قلب دمشق بود؛ پیامی با این مضمون که گذشت زمان و تغییر شرایط سیاسی، تیغ اراده جبهه حق را کُند نکرده است. امام در ادامه همین نامه برای آنکه ریشه هرگونه توهمِ ضعف را در ذهن معاویه بخشکاند، میفرمایند: «من نه دینى را دگرگون ساختهام و نه پیامبر تازهاى برگزیدهام، بلکه بر همان راه و رسمى استوارم که شما به اختیار آن را رها کردید و به اجبار در آن وارد شدید.» این یعنی اقتدار و توانایی امروز ما، امتداد همان قدرت ویرانگری است که دیروز شما را به زانو درآورد.
در نامهای دیگر (نامه بیست و هشتم)، زمانی که معاویه تلاش میکند با جنگ روانی و نامهنگاریهای مکرر، فضای رعب ایجاد کرده و مقاومت سپاه کوفه را بسنجد، امیرالمؤمنین شمشیر کلمات را برهنه کرده و با تحقیر سابقه تاریک بنیامیه مینویسند: «شمشیرى را که در یک نبرد بر نیایت، دایىات و برادرت فرود آوردم، هنوز نزد من است. به خدا سوگند تا آنجا که مىدانم تو دلى بسته و عقلى کُند دارى!» امام با این ادبیات تهاجمی، هزینه روانی هرگونه خطای محاسباتی را برای دشمن به شدت بالا میبرند.
این موضعگیریهای صلابتمحور در نامههای نهجالبلاغه، بهخوبی نشان میدهد که در دیپلماسی علوی، لبخند، انفعال و اظهار عجز در برابر متجاوز، کمترین جایگاهی ندارد. امام علی (علیهالسلام) با این رجزخوانیهای مکتوب، عملاً به تاریخ آموختند که پنهان کردن توانمندیها و اشتیاق نشان دادن برای فرار از جنگ، تنها متجاوز را جریتر کرده و جنگ را به داخل مرزها میکشاند، در حالی که درخشش تیغ اقتدار و اعلام آمادگی برای در هم کوبیدن دشمن، بازدارندهترین ابزار برای مهار جنگطلبان و تضمین امنیت یک ملت است.
یکی از درخشانترین و صریحترین گزارههای تحلیلی در باب نسبتِ «ضعف» و «امنیت» در خطبه بیست و نهم نهجالبلاغه بیان شده است. آنجا که امام علی (علیهالسلام) با نگاهی جامعهشناختی و واقعبینانه به مناسبات قدرت میفرمایند: «لَا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّلِيلُ، وَلَا يُدْرَكُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ»؛ یعنی انسانِ ضعیف و ذلیل هرگز نمیتواند ستم را از خود دور کند و حق، جز با تلاش و قدرتنمایی به دست نمیآید. این کلام کوتاه اما عمیق، خط بطلانی است بر تمام تئوریهای خیالی که میپندارند با کوتاه آمدن، تواضع در برابر مستکبر و نشان دادن چهرهای آسیبپذیر، میتوان ترحم دشمن را جلب کرد و سایه جنگ را دور ساخت. در منطق امام، ضعفِ یک ملت، سپر بلای او نیست، بلکه دقیقاً همان نقطهای است که ستمگران را برای هجوم حریصتر میکند. اوج این آسیبشناسی راهبردی را میتوان در خطبه جهاد (خطبه بیست و هفتم) مشاهده کرد. امیرالمؤمنین در این خطبه، تمایل به عافیتطلبی و گریز از نمایش قدرت را عامل اصلی ذلت یک جامعه برمیشمارند. ایشان با صراحتی تکاندهنده هشدار میدهند که اگر ملتی از روی بیمیلی به ایستادگی و با هدف فرار از هزینههای تقابل، لباس عافیت بر تن کند، خداوند جامه ذلت بر او میپوشاند و بلاها بر سرش فرو میریزد. در همین خطبه است که آن قاعده جاودانه نظامی و امنیتی صادر میشود که پیش از آنکه دشمن به سراغتان بیاید، شما به سوی او بروید؛ چرا که به خدا سوگند هیچ ملتی در دلِ خانه خود مورد هجوم قرار نگرفت، مگر آنکه به خفت و خواری کشیده شد. این بیان نورانی نشان میدهد که انفعال و انتظار کشیدن برای آنکه دشمن از سرِ لطف دست از جنگ بردارد، تنها به این نتیجه ختم میشود که خط مقدم نبرد از مرزهای دوردست، به خیابانها و خانههای شهر کشیده شود.
مطالعه تاریخ جهان نشان میدهد که قاعده «پرهیز از نمایش ضعف برای حفظ امنیت»، مختص به یک جغرافیا یا مکتب خاص نیست، بلکه یک قانون آهنین در روابط بینالملل است. در طول قرون متمادی، هرگاه دولتها برای فرار از هزینههای تقابل، به دیپلماسیِ انفعال و باجدهی روی آوردهاند، نهتنها صلحی به دست نیاوردهاند، بلکه متجاوزان را برای تهاجمی ویرانگرتر جسورتر ساختهاند. تاریخ بشریت مشحون از عبرتهایی است که ثابت میکند اشتیاق بیشازحد برای پایان دادن به منازعه، دقیقاً همان کاتالیزوری است که موتور ماشین جنگ را روشن میکند.
سندرم مونیخ و سرابِ «صلح برای زمانه ما»
شاید مشهورترین و فاجعهبارترین نمونهی خطای محاسباتی در تاریخ دیپلماسی، پیمان مونیخ در سال ۱۹۳۸ باشد. در آن مقطع تاریخی، نویل چمبرلین، نخستوزیر بریتانیا، و ادوارد دالادیه، نخستوزیر فرانسه، با این تصور که میتوانند ماشین جنگی آلمان نازی را با دادن امتیاز متوقف کنند، پای میز مذاکره با آدولف هیتلر نشستند. آنها در کمال انفعال، بخش استراتژیک «سودتنلند» در چکسلواکی را به هیتلر واگذار کردند تا به زعم خود، جلوی وقوع یک جنگ جهانی دیگر را بگیرند. چمبرلین هنگام بازگشت به لندن، در حالی که برگه توافق را در دست تکان میداد، با افتخار اعلام کرد که «صلح برای زمانه ما» را به ارمغان آورده است. اما در دستگاه محاسباتی هیتلر، این توافق نه یک دستاورد دیپلماتیک برای طرفین، بلکه سندِ تسلیم روانیِ غرب بود. پیشوای نازیها از این اشتیاق دیوانهوارِ رهبران غربی برای صلح، تنها یک پیام دریافت کرد: دموکراسیهای غربی ضعیف، خسته و فاقد اراده برای جنگیدن هستند. همین سیگنالِ ضعف باعث شد هیتلر که تا آن زمان هنوز از واکنش نظامی بریتانیا و فرانسه واهمه داشت، با خیالی آسوده شش ماه بعد تمام چکسلواکی را ببلعد و سال بعد با حمله به لهستان، هولناکترین جنگ تاریخ بشر را رقم بزند. وینستون چرچیل در همان زمان با نگاهی نافذ به این سیاستِ انفعالی تاخت و جملهای تاریخی به زبان آورد:
«شما بین جنگ و خفت حق انتخاب داشتید؛ شما خفت را انتخاب کردید، اما جنگ را نیز خواهید داشت.»
باجِ دانگِلد؛ وقتی خریدنِ صلح، جنگ را دائمی میکند
یکی دیگر از نمونههای بسیار آموزنده در تاریخ اروپا، ماجرای باجدهی پادشاهان بریتانیا به وایکینگها در قرون نهم تا یازدهم میلادی است که در ادبیات سیاسی انگلیس به استراتژی «دانگِلد» (Danegeld) شهرت دارد. در آن دوران، پادشاهانی مانند «اتلردِ بدفهم» (Ethelred the Unready) به جای تقویت استحکامات دفاعی و ایستادگی در برابر مهاجمان دانمارکی، تصمیم گرفتند با پرداخت مقادیر هنگفتی طلا و نقره، با آنها معاهده صلح امضا کنند و مهاجمان را از مرزهای خود دور نگه دارند.
این رویکرد در کوتاهمدت باعث عقبنشینی وایکینگها میشد، اما در بلندمدت فاجعهآفرید. وایکینگها بهسرعت دریافتند که بریتانیاییها به شدت از جنگ هراس دارند و حاضرند برای حفظ آرامش خود هر هزینهای بپردازند. این نمایشِ عجز باعث شد تا وایکینگها هر سال با لشکری بزرگتر و اشتهایی سیریناپذیرتر بازگردند و مبالغ سنگینتری را طلب کنند، تا جایی که اقتصاد بریتانیا تا مرز فروپاشی رفت و در نهایت نیز وایکینگها کل انگلستان را فتح کردند. رودیارد کیپلینگ، شاعر و نویسنده شهیر انگلیسی، قرنها بعد این خطای راهبردی را در شعری معروف به یک قاعده ابدی تبدیل کرد: «اگر یکبار به دانمارکیها باج بدهی تا از شرشان خلاص شوی، دیگر هرگز از شرشان خلاص نخواهی شد.» این داستان تاریخی نشان میدهد که وقتی یک ملت با ابزار اقتصادی یا دیپلماتیک برای دشمن سیگنال نیازمندی میفرستد، متجاوز آن را به عنوان یک منبع درآمد دائمی و طعمهای بیدفاع مینگرد.
جنگ فالکلند؛ پیامدِ عقبنشینیِ سیگنالدهنده
در تاریخ معاصر نیز میتوان به وقوع جنگ فالکلند در سال ۱۹۸۲ اشاره کرد که نمونهای کلاسیک از تحریک دشمن بر اثر مخابرهی پالسِ انفعال است. جزایر فالکلند در اقیانوس اطلس جنوبی، دههها مورد مناقشه بریتانیا و آرژانتین بود. در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰، دولت بریتانیا در راستای کاهش هزینههای دفاعی و پرهیز از تنش، تصمیم گرفت بودجه نظامی خود در آن منطقه را کاهش دهد. آنها ناوگان گشتیِ یخشکن خود (HMS Endurance) را از منطقه خارج کردند و در مذاکرات دیپلماتیک نیز لحنی مسامحهآمیز درباره حاکمیت جزایر به کار گرفتند.
لئوپولدو گالتیری، دیکتاتور نظامی آرژانتین، این رفتارها را به دقت رصد کرد و به این نتیجه قطعی رسید که بریتانیا دیگر اراده، توان و انگیزهای برای دفاع از فالکلند ندارد و تمایل دارد این مسئله را با کمترین دردسر واگذار کند. همین احساس ضعفِ طرف مقابل، آرژانتین را تشویق کرد تا در آوریل ۱۹۸۲ به جزایر فالکلند حمله نظامی کند. اگرچه بریتانیا در نهایت با یک عملیات نظامی سنگین جزایر را پس گرفت، اما تحلیلگران استراتژیک متفقالقولاند که اگر بریتانیا پیش از آن، سیگنالِ بیرغبتی و ضعف نظامی صادر نکرده بود و ناوگان خود را خارج نمیکرد، آرژانتین هرگز جسارت آغاز این جنگ پرهزینه را پیدا نمیکرد. بررسی این رویدادهای بزرگ جهانی در کنار هم، یک حقیقت غیرقابلانکار را در روابط بینالملل آشکار میسازد: متجاوزان همواره مترصدِ یافتن رخنهای از ترس و انفعال در جبهه مقابل هستند. خواه آلمان نازی در قلب اروپا باشد، خواه وایکینگهای غارتگر در سواحل بریتانیا و خواه رژیمهای متجاوز در خاورمیانه؛ منطق همه آنها یکی است. هرگونه اظهار اشتیاق برای صلح که با کاهش آمادگی دفاعی، باجدهی سیاسی یا ادبیاتِ ملتمسانه همراه باشد، در دکترین نظامیِ دشمن نه به عنوان فرصتی برای دوستی، بلکه به عنوان «دعوتنامهای برای تهاجم» ترجمه خواهد شد. صلح واقعی در نظام بینالملل، تنها بر لبهی شمشیرهای آخته و در سایهی اقتدارِ عیان به دست میآید.
در نهایت، باید پذیرفت که امنیت بینالمللی یک کالای اهدایی از سوی قدرتهای بزرگ نیست، بلکه محصول منطقی «تولید اقتدار» و «ثبات قدم» است. خردمندی سیاسی حکم میکند که میان «صلحطلبی مقتدرانه» و «اظهار ضعف اشتیاقآلود» تمایز پررنگی قائل شویم. اولی بر پایه بازدارندگی، شجاعت و آمادهباش دائمی استوار است و جنگ را دور میکند، اما دومی به دلیل تحریک اشتهای متجاوز، وقوع جنگ را حتمی و خسارات آن را جبرانناپذیر میسازد. ملت ایران همانگونه که در برابر «جنگ تحمیلی» ایستادگی کرد، در برابر هرگونه «صلح تحمیلی» که بوی تسلیم دهد نیز سر فرود نخواهد آورد. تنها با آشکارسازی توانمندیها، اتکا به ثروت عظیم فرهنگی و نترسیدن از تهدیدهای پوشالی است که میتوان سایه شوم هرگونه تهاجم را از سر کشور کوتاه کرد و صلحی پایدار و عزتمندانه را به ارمغان آورد.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



