فاصله حضور تا ظهور امام، به اندازه فاصله علم تا عمل امت است

حــی و حــاضر

جواد شاملو 
حاضر بودی. در موکب آن عراقی فقیر که برای زوار جدت چای عراقی غلیظ می‌ریخت. حاضر بودی. آن شب، در آن سنگر، در عملیاتی که نام مادرت رویش بودی، آنجا بودی و نجواهای حاج‌حسین خرازی را می‌شنیدی. حاضر بودی. در صحرای عرفات، هنگامی که روضه‌خوان حکایت انکسار حسین را می‌گفت جماعت به یاد قمر بنی‌هاشم اشک می‌ریختند. حاضر بودی. کنار آن کودکانی که سر کوچه‌شان نیمه شعبان را شربت و لیوان‌های پلاستیکی جشن گرفته بودند. حاضر بودی. نه فقط در دسته عظیم طویریج. من مطمئنم تو عصر عاشورا به جلسات مقتل‌خوانی هم سر می‌زنی و آه؛ یک دل چند بار می‌تواند بشکند مگر؟ چند بار؟ چند سال؟ مگر یک چشم چقدر اشک دارد؟ در جواب نکند بگویی مگر یک بدن چقدر جا دارد که ۲۰۰۰ تا زخم بخورد؟ من می‌گویم یک روح چقدر وسعت دارد که بتواند ۱۹۵۲ عمود را زیر نظر داشته باشد؟ و مگر خدا چقدر صبر دارد که ۱۲۰۰ و اندی سال ولی خود را معطل نگه دارد؟ و نکند از من بپرسی تو مگر چقدر عمر کردی که این‌همه گناه داری؟ اصلا کی رسیدی؟ می‌گویم حاضر بودی. تو آن شب هم حاضر بودی. و گرنه شاید از حاج‌قاسم همان دست و انگشتر هم نمی‌ماند، تو می‌دانی ایرانی‌ها ابالفضلی‌اند. حاضر بودی؛ آن شب سیاه هم حاضر بودی. قرآن‌ها را پیش چشم تو سوزاندند. و تو مردمی‌تر از آنی که روز ۲۲ دی‌ماه بین آن‌ها نیامده باشی. شاید شما هم قرآن کوچکت را از جیب لباس عربی‌ات درآورده باشی و مثل ایرانی‌ها آن را بالا گرفته باشی.‌.. شب قدر، که شب توست، تو هم آن قرآن را به سر می‌گیری و خدا رو به خودت قسم می‌دهی؟ می‌گویی بالحجة؟ حق داری. به شما می‌رسد که به خدا بگویید: «خدایا! جانِ من»... به من نمی‌رسد، اما پر رو تر از آنم که به شما نگویم: «مهدی جان! جانِ من». می‌دانم که نازم خریدار دارد، حتی اگر تمام وجودم نیاز باشد. تمام سلاح‌ها در برابر قدرت خدا بی‌اعتبار و حقیر و مضحک‌اند، مگر سلاح اشک. حاضر بودی. حاضر هستی. همین الآن، که دارم برایت می‌نویسم. حاضری هرچند ظاهر نیستی و ای بسا ولی خدا که ظهور داشت و حضورش درک نشد. حالا این ماییم که باید به مقام درک حضور برسیم تا شما به ظهور درآیید. ظهور شما در تکلیف ما تفاوتی ایجاد، مگر آنکه بیشتر می‌کند. برای آنکه اهل تکلیف نیست ظهور یا غیبت ولی خدا چه فرقی می‌کند؟ هرچند دیدن شما بسا دل‌های مرده را زنده می‌کند و بسا اراده‌های خشکیده را به حرکت وا می‌دارد و آن می‌کند که فروردین و اردیبهشت با زمین سرد. اما شیعیان تا اهل تکلیف نشوند مانند درختانی هستند که بهار سبزشان کرده اما باز هم ثمر نمی‌دهند. ظهور ولی خدا موسم سخت‌تر شدن تکالیف است و از همین روست که انتظار واقعی کار دل‌های عاشقی است که آسودگی آن‌ها عدم‌شان است و مانند اسفند روی آتش در تلاش و تکاپو و جنب و جوش‌اند. کسی که در دوره غیبت بی‌قرار عمل و تکلیف نیست بویی از انتظار نبرده چراکه انتظار فرزند عشق است و راحت‌طلبی و آسایش‌خواهی با مفهوم عشق، هفت پشت غریبه است. اینگونه نیست که بگوییم اگر منتظری، پس اهل عمل باش. نه؛ بلکه تن به عمل بسپار تا انتظار در دشت دلت بروید. «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا». در راه حق، انگیزه الزاما بر عمل مقدم نیست. بلکه خود عمل هم انگیزه می‌آفریند. مردان بزرگ ما، امثال سعید ایزدی و قاسم سلیمانی آن روز که به جبهه‌های دفاع مقدس می‌رفتند با اواخر عمرشان قابل قیاس نبودند. جهاد بود که آنان را صیقل داد. فاصله حضور تا ظهور امام، به اندازه فاصله علم تا عمل امت است...
و اگر این فاصله طولانی شده ابر رحمت ولی خدا نباریده نه از کم‌کاری آسمان که از بی بخاری زمین است. زمینِ دل‌هایی که هنوز به عمل تن نداده‌اند اما از تأخیر گلایه دارند. مگر می‌شود بذر را در مشت نگه داشت و از نیامدن بهار شاکی بود؟ بذر را باید کاشت، باید زیر خاک رفت، باید ترک برداشت، باید تاریک شد تا سبز شد. انتظار، مچاله‌کردن تقویم نیست؛ شکافتن خویش است.
تو حاضر بودی؛ آن‌وقت که ما غایب بودیم از خودمان. آن‌وقت که شعار گفتیم و هزینه ندادیم، دعا کردیم و تغییر نکردیم، گریه کردیم و نایستادیم، دل سپردیم و سر نسپردیم. تو حاضر بودی، چون حضور تو تابع ما نیست؛ غیبت توست که آینه ماست.
حــی و حــاضر
دریافت همه صفحات
دانلود این صفحه
آرشیو