غلبه یک فرهنگ مغلوب
مسعود پیرهادی
هر نسلی دوست دارد خودش را تافته جدا بافته بداند. نسل جدید اما یک امتیاز ظاهری دارد که این توهم را تقویت میکند؛ مهارت در کار با ابزارهای دیجیتال. کودکی که پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزد، با گوشی و تبلت کار میکند، برای بسیاری نشانه نبوغ است. اما کاربری ابزار، هوش نیست؛ مهارت است. در نظریه هوشهای چندگانه Howard Gardner، از هوش زبانی، منطقی ریاضی، میان فردی، درون فردی، موسیقایی و مانند آن سخن میرود؛ نه از «هوش اسکرول کردن». توانایی جستوجو در اپلیکیشنها، اگر به فهم عمیق، تحلیل، حل مسئله و خلاقیت نینجامد، صرفا نوعی سازگاری سریع با محیط تکنولوژیک است. اگر نسلهای پیشین نیز از کودکی در معرض همین ابزار بودند، به همان اندازه در آن ماهر میشدند؛ چنان که آنان نیز زمانی در کار با رادیو، ماشین تحریر یا رایانههای اولیه، برای نسل قبل خود شگفتی میآفریدند.
مسئله از جایی آغاز شد که «دسترسی» را با «دانش» اشتباه گرفتیم. کتابخوانی که مستلزم تمرکز ممتد، صبر و مواجهه با استدلال پیوسته است، جای خود را به پرسه زدن در ریلزها، استوریها و توییتها داد؛ محتواهای کوتاه، بریده و هیجانمحور. نتیجه، شکلگیری ذهنی تکهتکه است؛ ذهنی که اطلاعات فراوانی را لمس میکند، اما کمتر آنها را هضم میکند. اقیانوسی به عمق یک بند انگشت. انباشت دادههای پراکنده، توهم دانایی میآورد؛ حال آنکه دانایی، پیوند دادن دادهها در یک منظومه منسجم است.
الگوریتمها نیز به این سطحی شدن دامن میزنند. هر کاربر در اتاق پژواک خود محصور میشود؛ همان چیزهایی را میبیند که پیشاپیش دوست دارد. در چنین فضایی، تضادها به چشم نمیآیند، زیرا هر گزاره در زمان و مکان جداگانهای مصرف میشود. فرد میتواند همزمان شعار علیه چپها بدهد و در سبک زندگی، مصرفگرایی دولتیپسند و عدالتطلبی شعاری را مطالبه کند. میتواند طرفدار آمریکا باشد و همزمان شیفته مصدق؛ بیآنکه نسبت پیچیده مصدق با مداخله خارجی را بفهمد.
میتواند به نام شریعتی از عدالت و بازگشت به خویشتن بگوید و از سوی دیگر با هر صورتبندی نهادی دین و انقلاب زاویه بگیرد؛ بیآنکه بداند شریعتی خود در چه زمینه تاریخی و فکری سخن میگفت. میتواند آزادی مطلق بیان را مطالبه کند و همزمان خواهان حذف صدای مخالف باشد. میتواند اقتصاد آزاد بخواهد و در همان حال، انتظار یارانه گسترده و قیمتگذاری دستوری داشته باشد. این جمع اضداد، محصول ناآشنایی با تاریخ ایدهها و تجربههای زیسته ملتهاست.
ما نیز در این میان بیتقصیر نیستیم. نتوانستیم تاریخ را روایت کنیم؛ نه به صورت اسطورهای و شعاری، بلکه به مثابه تجربه انباشته یک ملت. نسل جدید اگر نسبت میان وقایع، هزینهها و دستاوردها را نداند، طبیعی است که هر شعار جذابی را مستقل از زمینه تاریخی آن بپذیرد. انتقال تجربه، فقط گفتن خاطره نیست؛ باید نشان داد هر انتخاب سیاسی، اقتصادی و فرهنگی چه پیامدهایی داشته است. اگر این پیوند برقرار نشود، جوان امروز ناچار است تاریخ را از تکههای کوتاه شبکههای اجتماعی بازسازی کند و آن بازسازی، اغلب کاریکاتوری است.
از سوی دیگر، نظام آموزشی نیز بیش از آنکه «تفکر انتقادی» بیاموزد، به حفظیات یا مهارتهای ابزاری بسنده کرده است. نتیجه آن است که فرد میتواند حجم زیادی از محتوا را مصرف کند، اما در برابر یک استدلال منسجم یا یک متن کلاسیک، طاقت و تمرکز لازم را نداشته باشد. سرعت جای عمق را گرفته و واکنش جای تأمل را.
البته این تصویر، مطلق نیست. در همین نسل، استعدادهای درخشان، پژوهشگران جدی و جوانان عمیق کم نیستند. مسئله، غلبه یک فرهنگ است؛ فرهنگی که «دیده شدن» را بر «فهمیدن» مقدم میدارد و «اطلاع داشتن» را جایگزین «دانستن» میکند. اگر قرار است از این دور باطل بیرون بیاییم، باید دوباره به عمق بازگردیم؛ به خواندن متنهای کامل، به گفتوگوی رو در رو، به آموزش تاریخ به مثابه تجربه و به تربیت ذهنی که بتواند میان گزارههای متضاد، نسبت برقرار کند.
هوشمندی واقعی، در توان جمع کردن اضداد در یک چارچوب منسجم است؛ نه در توانایی حرکت سریع انگشت بر صفحه گوشی. اگر این تمایز را جدی نگیریم، نسلهایی خواهیم داشت پر از داده و خالی از دستگاه فکری؛ پر از صدا و کم از معنا.
هر نسلی دوست دارد خودش را تافته جدا بافته بداند. نسل جدید اما یک امتیاز ظاهری دارد که این توهم را تقویت میکند؛ مهارت در کار با ابزارهای دیجیتال. کودکی که پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزد، با گوشی و تبلت کار میکند، برای بسیاری نشانه نبوغ است. اما کاربری ابزار، هوش نیست؛ مهارت است. در نظریه هوشهای چندگانه Howard Gardner، از هوش زبانی، منطقی ریاضی، میان فردی، درون فردی، موسیقایی و مانند آن سخن میرود؛ نه از «هوش اسکرول کردن». توانایی جستوجو در اپلیکیشنها، اگر به فهم عمیق، تحلیل، حل مسئله و خلاقیت نینجامد، صرفا نوعی سازگاری سریع با محیط تکنولوژیک است. اگر نسلهای پیشین نیز از کودکی در معرض همین ابزار بودند، به همان اندازه در آن ماهر میشدند؛ چنان که آنان نیز زمانی در کار با رادیو، ماشین تحریر یا رایانههای اولیه، برای نسل قبل خود شگفتی میآفریدند.
مسئله از جایی آغاز شد که «دسترسی» را با «دانش» اشتباه گرفتیم. کتابخوانی که مستلزم تمرکز ممتد، صبر و مواجهه با استدلال پیوسته است، جای خود را به پرسه زدن در ریلزها، استوریها و توییتها داد؛ محتواهای کوتاه، بریده و هیجانمحور. نتیجه، شکلگیری ذهنی تکهتکه است؛ ذهنی که اطلاعات فراوانی را لمس میکند، اما کمتر آنها را هضم میکند. اقیانوسی به عمق یک بند انگشت. انباشت دادههای پراکنده، توهم دانایی میآورد؛ حال آنکه دانایی، پیوند دادن دادهها در یک منظومه منسجم است.
الگوریتمها نیز به این سطحی شدن دامن میزنند. هر کاربر در اتاق پژواک خود محصور میشود؛ همان چیزهایی را میبیند که پیشاپیش دوست دارد. در چنین فضایی، تضادها به چشم نمیآیند، زیرا هر گزاره در زمان و مکان جداگانهای مصرف میشود. فرد میتواند همزمان شعار علیه چپها بدهد و در سبک زندگی، مصرفگرایی دولتیپسند و عدالتطلبی شعاری را مطالبه کند. میتواند طرفدار آمریکا باشد و همزمان شیفته مصدق؛ بیآنکه نسبت پیچیده مصدق با مداخله خارجی را بفهمد.
میتواند به نام شریعتی از عدالت و بازگشت به خویشتن بگوید و از سوی دیگر با هر صورتبندی نهادی دین و انقلاب زاویه بگیرد؛ بیآنکه بداند شریعتی خود در چه زمینه تاریخی و فکری سخن میگفت. میتواند آزادی مطلق بیان را مطالبه کند و همزمان خواهان حذف صدای مخالف باشد. میتواند اقتصاد آزاد بخواهد و در همان حال، انتظار یارانه گسترده و قیمتگذاری دستوری داشته باشد. این جمع اضداد، محصول ناآشنایی با تاریخ ایدهها و تجربههای زیسته ملتهاست.
ما نیز در این میان بیتقصیر نیستیم. نتوانستیم تاریخ را روایت کنیم؛ نه به صورت اسطورهای و شعاری، بلکه به مثابه تجربه انباشته یک ملت. نسل جدید اگر نسبت میان وقایع، هزینهها و دستاوردها را نداند، طبیعی است که هر شعار جذابی را مستقل از زمینه تاریخی آن بپذیرد. انتقال تجربه، فقط گفتن خاطره نیست؛ باید نشان داد هر انتخاب سیاسی، اقتصادی و فرهنگی چه پیامدهایی داشته است. اگر این پیوند برقرار نشود، جوان امروز ناچار است تاریخ را از تکههای کوتاه شبکههای اجتماعی بازسازی کند و آن بازسازی، اغلب کاریکاتوری است.
از سوی دیگر، نظام آموزشی نیز بیش از آنکه «تفکر انتقادی» بیاموزد، به حفظیات یا مهارتهای ابزاری بسنده کرده است. نتیجه آن است که فرد میتواند حجم زیادی از محتوا را مصرف کند، اما در برابر یک استدلال منسجم یا یک متن کلاسیک، طاقت و تمرکز لازم را نداشته باشد. سرعت جای عمق را گرفته و واکنش جای تأمل را.
البته این تصویر، مطلق نیست. در همین نسل، استعدادهای درخشان، پژوهشگران جدی و جوانان عمیق کم نیستند. مسئله، غلبه یک فرهنگ است؛ فرهنگی که «دیده شدن» را بر «فهمیدن» مقدم میدارد و «اطلاع داشتن» را جایگزین «دانستن» میکند. اگر قرار است از این دور باطل بیرون بیاییم، باید دوباره به عمق بازگردیم؛ به خواندن متنهای کامل، به گفتوگوی رو در رو، به آموزش تاریخ به مثابه تجربه و به تربیت ذهنی که بتواند میان گزارههای متضاد، نسبت برقرار کند.
هوشمندی واقعی، در توان جمع کردن اضداد در یک چارچوب منسجم است؛ نه در توانایی حرکت سریع انگشت بر صفحه گوشی. اگر این تمایز را جدی نگیریم، نسلهایی خواهیم داشت پر از داده و خالی از دستگاه فکری؛ پر از صدا و کم از معنا.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه
-
بانکها باید به سمت حمایت از اشتغال مولد حرکت کنند
-
سیاستهای ارزی واردات را کاهش و صادرات را افزایش میدهد
-
تمرکز بودجه بر اشتغال
-
غلبه یک فرهنگ مغلوب
-
محبوبیت حزبالله در بین شهروندان لبنانی
-
جنگ اوکراین در سایه مداخلهگرایی آمریکا
-
تولید با هدف صادرات به بازارهای منطقهای
-
یک درخواست جهانی از مدعیان حقوق بشر
-
ناشناختهای به نام خودت
-
چالشهای تجدیدپذیرها



