ناشناختهای به نام خودت
سیدمقدام حیدری
بددردی است این که ندانی کیستی و چه میخواهی و اصلا چه دوست داری. آدمی یک عمر، صبح و شام، برای آرامش، آسودگی، و کلا حس خوب سگدو میزند؛ دنبال پول و مدرک و رفاه، خانه و ماشین و باغ، تفریح و گردش و رستوران. اما بیحاصل. سرانجام آن حسی که میخواهد نمیگیرد. گویا دلش گیرِ جای دیگری است. اما کجا؟ نمیداند. از هر چه توقع لذت و حال خوب داشت، ناکامش گذاشت. در عوض با چیزهایی حالش جا آمد که اصلا فکرش را نمیکرد.
دخترِ غیر انقلابی و پرت از فضای دینی، خودش هم نمیداند چه شد که پایش به راهیان نور باز شد. ناگهان دلش میان خاک و خل شلمچه و طلائیه گیر میکند. همان دختر شیکپوشی که روی خط اتوی لباسش حساس بود، آزاد و بیخیال روی خاک شلمچه و طلائیه و فکه مینشیند و چقدر هم به او میچسبد. وسط گریه و اشکهای دلچسبی که اصلا دوست ندارد تمام شود، میبیند که کنج دلش چقدر شهدا را دوست دارد؛ همانهایی که تا امروز ناسزا بارشان میکرد. هنوز چیزی نشده، دلش هوس نماز میکند. دیگر حجاب روی سر و شانهاش سنگینی نمیکند. بلکه دیگر دوست دارد چادر مشکی را! این دوست داشتنها کجای کدام کنج دلش بود؟ خودش هم نمیداند.
مخزنیهای شهیدان هم چه باب و دیدنی است
سوژه را در کافه نه، بر خاک دعوت میکنند
هر از گاهی چنین اتفاقی باز میافتد؛ پای روضه امام حسین (علیه السلام)، پیادهروی طریق الحسین(ع)، لحظه روبهرو شدن با گنبد امام رضا(ع)، غروب روز سوم اعتکاف، وسط جوشن کبیر، توی قنوت وتر نماز شب، پای منبر یک استاد اخلاقِ صاحبنفس، در نماز آیت الله بهجت، نماز جمعه آقا، وسط اردوی جهادی با مُشتی مَشتیِ عاشق شهادت، شب عملیات قاطی رزمندههایی که نصفشان نوربالا میزنند، لابهلای چانهزنیهای امام سجاد (علیه السلام) در دعای ابوحمزه.
من نمیدانم چه ربطی داشت اما ناگهان
لای روضه کشف کردم دوستت دارم خدا
فرقی نمیکند بارِ اولت باشد یا چندم، تازهکار باشی یا پیشکسوت. جوانِ احیانا پرتِ تازهکار، بی آن که بفهمد چه شده، چشم باز میکند و میبیند گارد دلش باز شده و مچش را کسی خوابانده است. تازه خبردار میشود که عجب آتش عشقی زیر خاکستر داشت و نمیدانست. آن مؤمن کهنهکار هم هر بار، باز شگفتزده میشود که چقدر دلش دعای ابوحمزه میخواست و نمیدانست. چقدر مشهدلازم بود و خبر نداشت. چقدر روحش بیشتر از آن چه فکر میکرد، نماز جعفر و نماز شب میطلبد و نمیداند. سیل اشکها و آن حس خوش و آرامش عمیق، به خود میآورد آدم را که تو کیستی، چه میخواهی، سلیقهات چیست، و با چه حال میکنی.
قرآن هم عزیزِ پنهان کنجِ دلِ تکتک ماست که کمتر کسی پیدایش میکند. متنی که با فطرت و نیاز و حس و حال انسان جور است. ضربآهنگ آیاتش با روح و جان انسان همآهنگ است. آیاتش بدون اجازه وارد حریم قلب میشود و تا اعماق وجود انسان فرو میرود. ظرفیت بیمانندی برای کنجکاوی دارد و حرفهایش ته ندارد. متنی که همزمان هم شورانگیز است و هم آرامشبخش. متنی که به جدیترین مسائل بشر میپردازد، عمیقترین معارف را میگوید، مهمترین هشدارها را میدهد، و در عین حال از لطیفترین فضا و زیباترین لحن و آوا برخوردار است. متنی که اگر چه ساده و روان است، اما بسیار فشرده و چگال است. دریایی است که کرانه ندارد. و شگفتا که همه این آثار و اوصافش با اعجازهای بیمانند همراه است. پس نه عجب اگر اعتیادآور باشد که نمکگیرانِ مائدهاش با تشنگیِ سیریناپذیری به آن، یک عمر زندگی کنند و هر روز تلاوتش کنند و سیر نشوند. همچین کتابی روی طاقچه و کنج قفسه خانههایمان است. کنجکاو باهمتی میخواهد که آن قدر دم به ساعت به سراغش رود تا قرآن برایش رخی نشان دهد و آغوش باز کند و بگذارد عاشقِ دلبستهاش باشد.
بددردی است این که ندانی کیستی و چه میخواهی و اصلا چه دوست داری. آدمی یک عمر، صبح و شام، برای آرامش، آسودگی، و کلا حس خوب سگدو میزند؛ دنبال پول و مدرک و رفاه، خانه و ماشین و باغ، تفریح و گردش و رستوران. اما بیحاصل. سرانجام آن حسی که میخواهد نمیگیرد. گویا دلش گیرِ جای دیگری است. اما کجا؟ نمیداند. از هر چه توقع لذت و حال خوب داشت، ناکامش گذاشت. در عوض با چیزهایی حالش جا آمد که اصلا فکرش را نمیکرد.
دخترِ غیر انقلابی و پرت از فضای دینی، خودش هم نمیداند چه شد که پایش به راهیان نور باز شد. ناگهان دلش میان خاک و خل شلمچه و طلائیه گیر میکند. همان دختر شیکپوشی که روی خط اتوی لباسش حساس بود، آزاد و بیخیال روی خاک شلمچه و طلائیه و فکه مینشیند و چقدر هم به او میچسبد. وسط گریه و اشکهای دلچسبی که اصلا دوست ندارد تمام شود، میبیند که کنج دلش چقدر شهدا را دوست دارد؛ همانهایی که تا امروز ناسزا بارشان میکرد. هنوز چیزی نشده، دلش هوس نماز میکند. دیگر حجاب روی سر و شانهاش سنگینی نمیکند. بلکه دیگر دوست دارد چادر مشکی را! این دوست داشتنها کجای کدام کنج دلش بود؟ خودش هم نمیداند.
مخزنیهای شهیدان هم چه باب و دیدنی است
سوژه را در کافه نه، بر خاک دعوت میکنند
هر از گاهی چنین اتفاقی باز میافتد؛ پای روضه امام حسین (علیه السلام)، پیادهروی طریق الحسین(ع)، لحظه روبهرو شدن با گنبد امام رضا(ع)، غروب روز سوم اعتکاف، وسط جوشن کبیر، توی قنوت وتر نماز شب، پای منبر یک استاد اخلاقِ صاحبنفس، در نماز آیت الله بهجت، نماز جمعه آقا، وسط اردوی جهادی با مُشتی مَشتیِ عاشق شهادت، شب عملیات قاطی رزمندههایی که نصفشان نوربالا میزنند، لابهلای چانهزنیهای امام سجاد (علیه السلام) در دعای ابوحمزه.
من نمیدانم چه ربطی داشت اما ناگهان
لای روضه کشف کردم دوستت دارم خدا
فرقی نمیکند بارِ اولت باشد یا چندم، تازهکار باشی یا پیشکسوت. جوانِ احیانا پرتِ تازهکار، بی آن که بفهمد چه شده، چشم باز میکند و میبیند گارد دلش باز شده و مچش را کسی خوابانده است. تازه خبردار میشود که عجب آتش عشقی زیر خاکستر داشت و نمیدانست. آن مؤمن کهنهکار هم هر بار، باز شگفتزده میشود که چقدر دلش دعای ابوحمزه میخواست و نمیدانست. چقدر مشهدلازم بود و خبر نداشت. چقدر روحش بیشتر از آن چه فکر میکرد، نماز جعفر و نماز شب میطلبد و نمیداند. سیل اشکها و آن حس خوش و آرامش عمیق، به خود میآورد آدم را که تو کیستی، چه میخواهی، سلیقهات چیست، و با چه حال میکنی.
قرآن هم عزیزِ پنهان کنجِ دلِ تکتک ماست که کمتر کسی پیدایش میکند. متنی که با فطرت و نیاز و حس و حال انسان جور است. ضربآهنگ آیاتش با روح و جان انسان همآهنگ است. آیاتش بدون اجازه وارد حریم قلب میشود و تا اعماق وجود انسان فرو میرود. ظرفیت بیمانندی برای کنجکاوی دارد و حرفهایش ته ندارد. متنی که همزمان هم شورانگیز است و هم آرامشبخش. متنی که به جدیترین مسائل بشر میپردازد، عمیقترین معارف را میگوید، مهمترین هشدارها را میدهد، و در عین حال از لطیفترین فضا و زیباترین لحن و آوا برخوردار است. متنی که اگر چه ساده و روان است، اما بسیار فشرده و چگال است. دریایی است که کرانه ندارد. و شگفتا که همه این آثار و اوصافش با اعجازهای بیمانند همراه است. پس نه عجب اگر اعتیادآور باشد که نمکگیرانِ مائدهاش با تشنگیِ سیریناپذیری به آن، یک عمر زندگی کنند و هر روز تلاوتش کنند و سیر نشوند. همچین کتابی روی طاقچه و کنج قفسه خانههایمان است. کنجکاو باهمتی میخواهد که آن قدر دم به ساعت به سراغش رود تا قرآن برایش رخی نشان دهد و آغوش باز کند و بگذارد عاشقِ دلبستهاش باشد.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه
-
بانکها باید به سمت حمایت از اشتغال مولد حرکت کنند
-
سیاستهای ارزی واردات را کاهش و صادرات را افزایش میدهد
-
تمرکز بودجه بر اشتغال
-
غلبه یک فرهنگ مغلوب
-
محبوبیت حزبالله در بین شهروندان لبنانی
-
جنگ اوکراین در سایه مداخلهگرایی آمریکا
-
تولید با هدف صادرات به بازارهای منطقهای
-
یک درخواست جهانی از مدعیان حقوق بشر
-
ناشناختهای به نام خودت
-
چالشهای تجدیدپذیرها



