چرا تقابل با هژمونی آمریکا، جبر توسعه، بقا و استقلال است و چرا ایران نمیتوانست جلوی این جنگ تاریخساز را بگیرد؟
کالبدشکافی یک نبرد ناگزیر
جواد شاملو
یکی از بنیادیترین، عجیبترین و در عین حال دردناکترین پرسشهایی که این روزها در برخی محافل سیاسی مطرح میشود، سؤالیست که پاسخش بدیهی است اما تکرار این پاسخ هم خالی از لطف نیست. چراکه شاید به غیر از چهرههای سیاسی مغرض و روشنفکران غربپرست؛ بخشی از جامعهای که زیر بار فشارهای اقتصاد است نیز ناخودآگاه با نگاهی انتقادی به گذشته و آینده، بپرسد آیا این تنشهای مزمن، تقصیر خود ماست؟ آیا ما به عنوان یک ملت، در عرصه بینالمللی رفتاری غیرعادی، بیمارگونه یا لجبازانه داشتهایم که قدرتهای جهانی را به واکنش نظامی، تحریمهای فلجکننده و انزوای دیپلماتیک واداشته است؟ یا ریشه این تقابل ویرانگر را باید در جای دیگری جستجو کرد؛ در ذات «نظم موجود جهانی» که مسیر طبیعی و ارگانیک استقلال یک ملت را به هیچوجه برنمیتابد؟
ذات تقابل؛ استقلال ارگانیک در برابر چکش هژمونی
برخی افراد وقتی فاصله معنادار تکنولوژیک، زیرساختی و اقتصادی خود را با کشورهای توسعهیافته میبینند، دچار یک دوگانگی آزاردهنده میشوند. رسانهها و پروپاگاندای غربی تصویری از یک رفاه خیرهکننده، دانشگاههای برتر، پیشتازی در فناوری و جریان مداوم نخبگان از سراسر جهان به سمت این کانونهای ثروت ارائه میدهد. در مواجهه با چنین تصویر پر زرق و برقی، این تصور به برخی ذهنها خطور میکند که شاید جنگیدن و تخاصم طولانیمدت با چنین غول بیشاخ و دمی از اساس اشتباه بوده است. این تلقی شکل میگیرد که برای حفظ کرامت زندگی شهروندان، نجات محیط زیست از نابودی، جلوگیری از بحرانهایی نظیر کمبود دارو و مهار آسیبهای اجتماعی که زاییده فقر هستند، باید سلاح مقاومت را زمین گذاشت، از رادار حساسیتهای این هژمونی خارج شد و مسئله را با کانون قدرت جهانی حلوفصل کرد. اما برای کالبدشکافی دقیق این دوراهی سرنوشتساز، باید احساسات، خستگیها و هیجانات مقطعی را کنار گذاشت و از لنز دقیق و علمی اقتصاد سیاسی و روابط بینالملل به ماجرا نگاه کرد.
برای درک این تقابل، ابتدا باید ذات نظام بینالملل را شناخت. نظام جهانی در شکل فعلیاش، بر پایه مفهوم «هژمونی» بنا شده است؛ نظامی که در آن یک یا چند قدرت برتر، معماری اقتصاد، امنیت و سیاست جهان را به گونهای طراحی میکنند که وضع موجود همواره حفظ شود و منافع آنها در بالاترین سطح تامین گردد. در این ساختار به شدت امپریالیستی، هر کشوری که بخواهد خارج از چتر امنیتی، سیاسی و اقتصادی قدرتهای بزرگ، مسیر طبیعی و ارگانیک توسعه خود را طی کند و به یک بازیگر مستقل تبدیل شود، به صورت خودکار به عنوان یک عنصر نامطلوب، یک تهدید سیستمی و یک «قدرت تجدیدنظرطلب» شناخته میشود. از نگاه قدرتهای هژمونیک، رفتار کشوری که میخواهد روی پای خود بایستد لزوماً «غیرمنطقی» یا «بیمارگونه» نیست، بلکه به سادگی «غیرقابل تحمل» است؛ چرا که انحصار قدرت و معماری مطلوب آنها را، به ویژه در مناطق ژئوپولیتیک و استراتژیک جهان، به چالش میکشد. در واقع، جنس این نظم هژمونیک در دل خود نسبت به هرگونه استقلالخواهی خارج از چارچوب، خصلتی تهاجمی و سرکوبگر دارد.
علم روابط بینالملل برای توضیح دقیقتر این شرایط، مفهوم عمیقی به نام «معمای امنیت» را مطرح میکند. معمای امنیت زمانی رخ میدهد که اقدامات مشروع و تدافعی یک کشور برای افزایش ضریب امنیت و تضمین بقای خودش، به طور ناگزیر باعث ترس، سوءظن و واکنش تهاجمی کشور یا ائتلاف مقابل میشود. یک کشور مستقل پس از دگرگونیهای سیاسی خود، در یک محیط به شدت پرخطر، تحت تحریمهای همهجانبه و در محاصره شبکهای از پایگاههای نظامی خارجی قرار میگیرد. در چنین فضای آنارشیک و بیرحمی، توسعه توانمندیهای بازدارنده نظامی مانند ارتقای سیستمهای موشکی و گسترش نفوذ منطقهای، برای آن کشور صرفاً یک مسیر «تدافعی» و پاسخی غریزی و منطقی برای جبران این محاصره است. منطق این استراتژی کاملا روشن و شفاف است: برای جلوگیری از حمله دشمنانی که تا پشت مرزها پیشروی کردهاند، باید ابزار بازدارندهای در اختیار داشت که هزینه تهاجم را برای آنها غیرقابل تحمل کند.
اما در سوی دیگر این معادله، قدرتهای هژمونیک و متحدان منطقهای آنها، این سپر دفاعی را به عنوان یک شمشیر تهاجمی و یک نقشه سیستماتیک برای برهم زدن نظم مطلوب خود تفسیر میکنند. آنها استدلال میکنند که حلقه محاصره در حال تنگتر شدن است و پیش از آنکه این قدرت نوظهور به بلوغ کامل برسد، باید با حملات پیشدستانه یا فشارهای خردکننده اقتصادی، او را متوقف کرد. اینجا دقیقاً همان نقطهای است که در نظام جهانی، امکان «تهاجمی رفتار کردن» برای قدرتهای مستقل عملاً رنگ میبازد، زیرا صرف «دفاع کردن از خود» بهانهای کافی برای تهاجم همهجانبه طرف مقابل فراهم میکند. در این ساختار، حتی شعارهایی که ریشه در جنبشهای ضداستعماری دارند و پیام اصلی آنها چیزی جز «عدم مداخله و خروج بیگانگان از منطقه» نیست، توسط امپراتوریهای رسانهای به عنوان اعلان جنگ ایدئولوژیک و تهاجمی بازنمایی میشوند.
کلمه جادویی «دفاع» در ادبیات قدرتها
این پیچیدگی زمانی به اوج خود میرسد که پای بازیگران منطقهای به شدت امنیتی و میلیتاریستی به میان میآید. موجودیتهایی همچون رژیم صهیونی که بقا، هویت و توسعهطلبی خود را در ضعف مطلق، بیثباتی و وابستگی همسایگانشان تعریف کردهاند. در رویارویی با چنین موجودیتهای خطرناک و جاهطلبی که دکترین نظامی آنها بر پایه برتری مطلق استوار است، توسعه توانمندیهای دفاعی و ژئوپولیتیک، نه یک انتخاب جاهطلبانه، بلکه یک واکنش صددرصد منطقی، طبیعی و حیاتی برای جلوگیری از بلعیده شدن است. در قاموس روابط بینالملل مدرن، کلمه دفاع به یک ابزار معنایی جادویی برای قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. هیچ قدرت جهانی هرگز آغاز یک جنگ ویرانگر را با کلیدواژه «تهاجم و کشورگشایی» اعلام نمیکند؛ آنها همواره لشکرکشیهای خود را تحت عناوین فریبندهای چون دفاع از امنیت جهانی، عملیات پیشدستانه یا دفاع در برابر گسترش ائتلافهای رقیب توجیه میکنند تا برای تامین عمق استراتژیک خود مشروعیت بخرند. در چنین جنگل تاریکی، تلاش یک ملت برای متوقف کردن تهدید در بیرون از مرزهای جغرافیاییاش، چیزی جز تلاش برای حفظ حق حیات نیست.
با وجود درک این حقایق تلخ ساختاری، همچنان این توهم خطرناک و سراب فریبنده در برخی اذهان باقی میماند که شاید «توسعه و رفاه، لزوماً زیر چتر هژمونی و با تسلیم شدن به دست میآید». یک خطای محاسباتی رایج این است که اگر خصومتها را کنار بگذاریم و تمام اهرمهای قدرت خود را واگذار کنیم، بلافاصله درهای بهشت توسعه به روی ما باز خواهد شد. اما نگاهی گذرا به نقشه سیاسی و اقتصادی جهان، این توهم را به بیرحمانهترین شکل ممکن در هم میشکند. کشورهای بیشماری در آمریکای لاتین، آفریقا و همین خاورمیانه وجود دارند که دهههاست به طور کامل در بلوک قدرتهای غربی تعریف میشوند، میزبان پایگاههای نظامی آنها هستند و کوچکترین تخاصمی با نظم موجود ندارند؛ با این حال، همچنان در باتلاق فقر، فساد سیستماتیک، توسعهنیافتگی مزمن و بحرانهای ساختاری دستوپا میزنند.
تجربه توسعه خیرهکننده کشورهایی نظیر ژاپن، آلمان و کره جنوبی پس از جنگ جهانی دوم، که غالباً به عنوان سند حقانیت تسلیم در برابر آمریکا مطرح میشود، یک استثنای تاریخی و یک «پروژه ژئوپولیتیک» مختص دوران جنگ سرد بود. در آن مقطع زمانی، بلوک غرب برای جلوگیری از پیشروی ایدئولوژی کمونیسم و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی، ناچار بود سرمایههای عظیمی را به این مناطق تزریق کند تا از آنها ویترینهایی جذاب بسازد. اما این رفاه وارداتی، به قیمت از دست رفتن کامل و ابدی استقلال نظامی، سیاسی و امنیتی این کشورها تمام شد. امروز، در غیاب آن شرایط تاریخی و بلوکبندیهای گذشته، سیستم اقتصاد جهانی اساساً اجازه ظهور یک قدرت مستقل و صنعتی جدید را نمیدهد.
توهم خروج از رادار و معمای چینی
برای اثبات این مدعا، هیچ مثالی روشنتر، مستندتر و قاطعتر از تاریخ معاصر چین وجود ندارد. افکار عمومی غالباً با نگاه به آسمانخراشهای شانگهای، قطارهای مگلو و پیشرفتهای خیرهکننده چین در هوش مصنوعی، دچار یک خطای دید تاریخی میشوند و تصور میکنند چین صرفاً با بوسیدن دست سرمایهداری غربی و کنار گذاشتن اختلافات ایدئولوژیک به این نقطه رسیده است. اما واقعیت اقتصاد سیاسی، داستان پر از خون و رنجی را روایت میکند. ظهور این ابرقدرت اقتصادی، با عبور از یکی از تاریکترین و طولانیترین تونلهای تحریم و انزوا در تاریخ بشر همراه بوده است. هنگامی که چین در میانه قرن بیستم تصمیم گرفت برای حفظ امنیت مرزهای خود در برابر پیشروی نیروهای بیگانه وارد جنگ شود، تاوان آن را با یک بایکوت همهجانبه، مطلق و فلجکننده پرداخت که بیش از دو دهه به طول انجامید. در آن دوران طولانی، چین از تمام بازارهای جهانی، تکنولوژی، منابع مالی و نهادهای بینالمللی اخراج شد و نسلهایی از مردم آن فقر و قحطیهای دردناکی را تجربه کردند. اما در دل تاریکی همین انزوای تحمیلی بود که هسته سخت استقلال این کشور شکل گرفت و آنها زیرساختهای صنایع سنگین و توانمندیهای استراتژیک خود را به دور از دخالت بیگانگان بنا کردند. زمانی هم که در دهههای بعد، این کشور درهای خود را به روی اقتصاد جهانی باز کرد، نظم هژمونیک این ادغام را تنها با یک شرط نانوشته اما قطعی پذیرفت: چین باید نقش «کارخانه ارزان»، «مونتاژکار» و «تامینکننده نیروی کار ارزانقیمت» را برای شرکتهای غربی بازی کند. سالها سرمایه غربی به آنجا سرازیر شد تا حاشیه سود کارتلهای اقتصادی افزایش یابد، در حالی که مغزافزار و تکنولوژی پیشرفته در انحصار مطلق غرب باقی مانده بود. اما به محض اینکه این غول آسیایی از حد مشخصی بزرگتر شد و تصمیم گرفت از یک مونتاژکار مطیع به یک خالق تکنولوژی مستقل در عرصههایی چون هوش مصنوعی، نیمههادیها و زیرساختهای ارتباطی نسل جدید تبدیل شود، خط قرمز هژمونی شکسته شد. ناگهان لبخندهای دیپلماتیک جای خود را به خشنترین جنگهای تجاری، تحریمهای تکنولوژیک نقطهزن و قرار دادن غولهای فناوری در لیستهای سیاه داد. جرم امروز چین در نگاه طراحان نظم جهانی، تلاش برای استقلال راهبردی و در دست گرفتن شریانهای اقتصاد آینده است. این تجربه تاریخی با صدای بلند اثبات میکند که هژمونی، توسعه را تنها در حد کارگر سر به زیر خود بودن میپذیرد، نه به عنوان یک شریک برابر و مستقل.
علاوه بر این، باید ماهیت رفاه و قدرت کانونهای هژمونیک را نیز با دقت بیشتری واکاوی کرد. شکوه زیرساختی، دانشگاههای درخشان و قدرت بلامنازع اقتصادی قدرتهای بزرگ، صرفاً محصول «عقلانیت بینقص بشری» یا یک آرمانشهر اخلاقی نیست. این رفاه عظیم، خروجی قرنها انباشت سرمایه، استثمار هوشمندانه، جذب سیستماتیک نخبگان از کشورهای در حال توسعه (فرار مغزها) و از همه مهمتر، تسلط بلامنازع یک ارز خاص بر شریانهای مالی جهان است. این یک معماری به شدت مهندسیشده و بیرحمانه است که در آن، رفاه مرکز از طریق کنترل منابع، دادهها و بازارهای کشورهای پیرامون تامین و تضمین میشود. شناخت این مکانیسمهای غارتگرانه پنهان، مانع از آن میشود که با نگاهی رمانتیک و منجیگرایانه، تسلیم شدن در برابر این سیستم را کلید حل تمام مشکلات داخلی بپنداریم. بنابراین آمریکا اگر ذاتا زورگو نبود؛ هیچگاه به چنین هژمونی تبدیل نمیشد. تجربه نشان داده است که در منطقهای پرآشوب، اگر کشوری تمام اهرمهای قدرت، نفوذ و بازدارندگی خود را با وعده توسعه معامله کند تا از رادار قدرتهای بزرگ خارج شود، هرگز به یک کشور مرفه و امن تبدیل نخواهد شد؛ بلکه به یک جغرافیای کاملاً بیدفاع، شکننده و آسیبپذیر تقلیل مییابد که به راحتی در معادلات ژئوپولیتیک قربانی شده و حتی امنیت حداقلی شهروندانش نیز به یغما میرود.
خویشتنداری یکطرفه؛ از کابل تا عینالأسد
در این میان، نادیده گرفتن یک واقعیت تاریخیِ انکارناپذیر، تحلیل ما را دچار نقصانی جدی میکند و آن، تلاشهای مکرر، یکجانبه و بینتیجهای است که ایران در دهههای پس از انقلاب برای تنشزدایی و اثبات حسننیت خود در قبال آمریکا به کار بسته است؛ تلاشهایی که هر بار به جای گشایش، با دیوار سختِ انحصارطلبیِ هژمون برخورد کردهاند. اگر به حافظه تاریخی خود رجوع کنیم، میبینیم که در مقطعی بحرانی، ایران در افغانستان برای نبرد با طالبان همکاریهای اطلاعاتی و میدانی بیسابقهای با آمریکا داشت، اما پاداش این تعامل، قرار گرفتن نام ایران در لیست ابداعیِ «محور شرارت» توسط جورج بوش بود. بارزترین و بزرگترین نماد این تلاشِ نافرجام برای حل مسئله، توافق هستهای یا «برجام» بود؛ معاهدهای که ایران حتی پس از خروج قلدرانه، یکجانبه و کاملاً غیرقانونی دونالد ترامپِ فاسد در سال 1397 شمسی یا ۲۰۱۸، بلافاصله آن را ترک نکرد و ذیل راهبرد «صبر استراتژیک»، سالها تمام تعهدات خود را به صورت یکطرفه اجرا کرد. تنها پس از گذشت چند سال از انفعال مطلقِ طرف غربی، ایران سرانجام در سال ۲۰۲۱ با تصویب «قانون اقدام راهبردی لغو تحریمها» در مجلس و افزایش سطح غنیسازی به سقف ۶۰ درصد، به این بدعهدی واکنش نشان داد. جالب اینجاست که این رویکردِ تعاملی حتی در ملتهبترین مقاطع امنیتی سالهای اخیر نیز به طور کامل متوقف نشد؛ چنانکه پیش از وقوع جنگ ۱۲ روزه و همچنین در جریان مذاکراتِ پیش از جنگ رمضان، ایران همچنان در حال رایزنی با طرف آمریکایی بود، تا جایی که برخی از برجستهترین چهرههای سیاسی آمریکا صراحتاً اذعان کردند که تهران برای کنترل بحران، پیشنهادهای بسیار «سخاوتمندانهای» را روی میز گذاشته است. علاوه بر ابزارهای دیپلماتیک، کارنامه رفتار ژئوپولیتیک ایران سرشار از نمونههای متعدد «خویشتنداری استراتژیک» و مدیریت عقلانی بحران در تندبادِ بزرگترین تحریکات امنیتی است؛ رفتاری که صراحتاً بطلانِ گزارهی «ایران بهعنوان یک بازیگر ماجراجو یا آغازگر تنش» را اثبات میکند.
در طول بیش از چهار دهه، با وجود اعمال سنگینترین و بیسابقهترین تحریمهای تاریخ که مقامات ارشد آمریکایی و شخص رئیسجمهور فاسد کنونی، صراحتاً آنها را تحریمهای «فلجکننده» مینامیدند و شریانهای حیاتی اقتصاد ایران را هدف گرفته بودند، ایران هرگز به سمت استفاده از اهرمهای نهایی خود – نظیر بستن «تنگه هرمز» به عنوان شریان اصلی عبور انرژی جهان – نرفت و ثبات اقتصادی بینالمللی را به مخاطره نینداخت؛ رفتاری مسئولانه که تا پیش از وقوع جنگ رمضان به روشنی حفظ شد.
نمونه تاریخی، ملموس و شگفتانگیزترِ این مدیریت تنش را میتوان در واکنش ایران به ترورِ رسمی، ناجوانمردانه و جنایتکارانه فرمانده ارشد و محبوب ملی، حاج قاسم سلیمانی، مشاهده کرد. در مواجهه با خطای محاسباتی بزرگی که طبق حقوق بینالملل یک تروریسم آشکار دولتی بود و میتوانست منطقاً هر کشوری را به سمت یک جنگ فراگیر و تمامعیار بکشاند، ایران با وجود فشار سنگین افکار عمومی و اراده ملی برای انتقام، پاسخی به شدت سنجیده، محاسبهشده و کنترلشده ارائه داد. موشکباران پایگاه «عینالأسد» – که طبق برخی گفتهها با آگاهیبخشی قبلی برای جلوگیری از تلفات گسترده انسانی همراه بود – هرچند اقدامی شجاعانه و بیسابقه در شکستن هیمنه نظامی آمریکا به شمار میرفت، اما ساختار آن دقیقاً با هدف عدم تصعید تنش و جلوگیری از ورطه جنگی تمامعیار در منطقه طراحی شده بود. تمامی این موارد تاریخی ثابت میکند که ایران نه تنها رفتار غیرعادی یا تهاجمی نداشته، بلکه در بسیاری از مقاطع، فراتر از استانداردهای مرسوم روابط بینالملل، بارِ یکطرفهی خویشتنداری را برای حفظ ثبات منطقهای به دوش کشیده است. با این حال، به بنبست رسیدنِ تمامی این مسیرهای دیپلماتیک و حسننیتهای یکطرفه، مهر تاییدی بر این حقیقت ساختاری است که در منطقِ نظم امپریالیستی، مسئله اساساً با مذاکره و اعطای امتیازاتِ سخاوتمندانه حل نمیشود؛ چرا که هژمونی به دنبالِ «تفاهم» با یک قدرتِ منطقهای نیست، بلکه تنها به «تسلیمِ مطلق» و خلع سلاحِ کاملِ او رضایت میدهد.
جنگی که برای آمریکا بدتر بود!
ایران در نهایت به ناچار وارد جنگی تمامعیار شد؛ اما جنگ تا اینجای کار برای ائتلاف آمریکا و اسرائیل به هیچوجه طبق برنامهریزیها پیش نرفته و به یک ناکامی محاسباتی بزرگ تبدیل شده است. شکی نیست که در جریان این رویارویی، آسیبهای گسترده و دردناکی به بدنه انسانی و زیرساختهای حیاتی ایران وارد شده است؛ اما در منطق جنگ، پیروزی صرفاً با حجم تخریب سنجیده نمیشود، بلکه با میزان تحقق اهداف استراتژیک محک میخورد. مقامات ردهبالای آمریکایی و اسرائیلی پیش از آغاز لشکرکشی، اهداف صریحی را با صدای بلند اعلام کرده بودند: نابودی کامل توان بازدارندگی موشکی، انهدام ظرفیتهای هستهای، قطع شریانهای حمایت ایران از شبکه متحدان منطقهای و نابودی نیروی دریایی. در کنار این اهداف اعلامی، یک هدف ضمنی، نهایی و همیشگی نیز در لایههای پنهان این تهاجم وجود داشت که هدف اصلی بود و آن، براندازی حاکمیت سیاسی و فروپاشی نظام جمهوری اسلامی بود؛ این هدف گاهی در حد ایما و اشاره در سخنان ترامپ و نتانیاهوی جنایتکار انعکاس مییافت. اما واقعیتِ عریانِ صحنه نبرد نشان میدهد که ماشین جنگی هژمون به هیچیک از این اهداف استراتژیک دست نیافته است. نه توان موشکی و هستهای از کار افتاده، نه پیوند ایران با عمق استراتژیکش در منطقه گسسته شده و نه ساختار سیاسی از هم پاشیده است. در مقابل، این ماجراجویی نظامی نه تنها دستاورد استراتژیکی برای واشنگتن و تلآویو به همراه نداشته، بلکه یک کابوس ژئوپولیتیکِ سهمگین را نیز به فهرست بحرانهای آنها افزوده است: بسته شدن تنگه هرمز. شریانی که انسداد آن، مستقیماً امنیت انرژی جهان را فلج کرده و پاشنه آشیل اقتصاد غرب را هدف قرار داده است. این بنبست میدانی به روشنی ثابت میکند که وقتی هژمونی تلاش میکند مسیر ارگانیک یک قدرتِ مستقل را با ابزار تهاجم و حذف فیزیکی مسدود کند، چگونه به دست خود در باتلاقی از پیامدهای پیشبینینشده گرفتار میشود که خروج از آن به مراتب پرهزینهتر از آغاز آن است.
نقد واقعی خودی؛ چرا بازدارندگی کامل در ذهن دشمن تثبیت نشد؟
در این میان، اگر قرار است در این آوردگاه تاریخی نوک پیکان انتقاد را به سمت خودمان نیز برگردانیم، جنس این انتقاد نباید از جنس وادادگی و طرح پرسشهای منفعلانه درباره چرایی مقاومت باشد. انتقاد واقعی، راهبردی و ملی این است که چرا در مقاطعی، تصویر قاطع و بینقصِ قدرت خود را در ذهن محاسباتی دشمن تثبیت نکردیم؟ نکند ما با برخی انفعالها، ارسال سیگنالهای متناقض سیاسی و به تاخیر انداختن پاسخهای قاطع در برابر گستاخیهای پیشین، این توهم را در ذهن هژمونی و ماشین ترور منطقهایاش پروراندیم که شاید بتوانند با هزینهای قابلتحمل، به حریم ما تجاوز کنند؟ در واقع، ما اگر در این معادله نقصی داشتهایم، نه به خاطر ایستادگیمان، بلکه به خاطر لحظاتی است که به دشمن اجازه دادیم در میزان قدرت، اراده و قاطعیت ما تردید کند. در جهان بیرحم امروز، بازدارندگی کامل تنها در انباشت سلاح و موشک خلاصه نمیشود، بلکه در جا انداختن «ارادهی قطعی و بیدرنگِ استفاده از آن» در ذهن دشمن تجلی مییابد؛ و ما باید بپذیریم که گاهی در به رخ کشیدن این ارادهی کوبنده، آنچنان که باید، قوی عمل نکردیم و همین مماشاتِ مقطعی، دشمن را در طراحی توهم حمله گستاختر کرد.
پاشنه آشیل استقامت
اما بیان تمام این حقایق هرگز نمیتواند و نباید سرپوشی بر یک واقعیت بنیادین، تلخ و حیاتی در داخل مرزها باشد. در اینجا به پاشنه آشیل هرگونه استقامت ملی میرسیم: هیچ مقاومت خارجی و تقابل بینالمللی با هدف حفظ استقلال، بدون یک اقتصاد قوی، کارآمد، شفاف و مبتنی بر عدالت اجتماعی در داخل کشور، پایدار نخواهد ماند. این یک قانون تخلفناپذیر در علم حکمرانی است که نمیتوان در سطح جهانی درگیر یک نبرد سیستمی و فرساینده بود، در حالی که هزینههای استخوانسوز این نبرد، به صورت کاملاً ناعادلانه تنها بر دوش طبقات متوسط، فقیر و کارگر جامعه آوار شود. هنگامی که تحریمهای ظالمانه دشمنان و تورمهای افسارگسیخته سفره مردم را روز به روز کوچکتر میکنند، آینده نسلهای جوان را در هالهای از ابهام فرو میبرند و زیرساختهای حیاتی مانند محیط زیست و نظام سلامت را به خطر میاندازند، استقامت ملی از درون تهدید میشود. بحرانهای عمیق اجتماعی، از بین رفتن کرامت انسانی، ناامیدی فراگیر و گسترش آسیبهای اخلاقی، تنها و تنها محصول مستقیم فشار دشمن خارجی نیستند؛ بلکه ریشه در ناکارآمدی در نظام تصمیمگیری داخلی نیز دارند. درس بزرگی که میتوان از تجربه ملتهای مستقل گرفت، این است که ایستادگی در برابر هژمونی جهانی نیمی از معادله بقا و توسعه است؛ نیمه دیگر، داشتن یک سیستم حکمرانی به شدت کارآمد، پاسخگو و منضبط است که بتواند با اتخاذ استراتژیهای بلندمدت، مبارزه بیرحمانه و بدون اغماض با فساد و توزیع عادلانه ثروت، رضایت و اعتماد شهروندان خود را جلب کند. پس راهکار در کوتاه اومدن جلوی دشمن غدار و بیبند و بار نیست؛ راهکار تقویت حکمرانی داخلی است. تقابل با نظمی که استقلال را گناهی نابخشودنی میداند، نه یک لجبازی کورکورانه، بلکه جبر جغرافیایی و تاریخی برای کشوری است که نمیخواهد بلعیده شود. تسلیم شدن، سرابی بیش نیست که در انتهای آن تنها بیدفاعی و تاراج قرار دارد. اما طولانی شدن این نبرد مقدس برای استقلال، اگر با اصلاحات بنیادین اقتصادی، جراحیهای عمیق در ساختار اداری و بازگرداندن امید و رفاه به طبقات مختلف جامعه همراه نباشد، سرانجامی جز فرسایش، تهی شدن از درون و شکستن استخوانهای جامعه نخواهد داشت. بازدارندگی واقعی و نفوذناپذیر، در جهان امروز یک ترکیب درهمتنیده و جداییناپذیر است: دیواری مستحکم از قدرت نظامی در مرزها، که به ستونهای استوار رضایت، رفاه و کرامت شهروندان در داخل خانهها تکیه داده باشد. تنها با چنین توازنی است که یک ملت میتواند از تونل تاریک تحریم و فشار عبور کرده و همچون ققنوسی از خاکستر رنجهای خود، مقتدر و سربلند متولد شود. این نبرد پیچ آخر قلهای است که دیدگان نافذالبصیره رهبر شهید انقلاب؛ از مدتها پیش آن را در طالع ایران و ایرانیان دیده بود...
یکی از بنیادیترین، عجیبترین و در عین حال دردناکترین پرسشهایی که این روزها در برخی محافل سیاسی مطرح میشود، سؤالیست که پاسخش بدیهی است اما تکرار این پاسخ هم خالی از لطف نیست. چراکه شاید به غیر از چهرههای سیاسی مغرض و روشنفکران غربپرست؛ بخشی از جامعهای که زیر بار فشارهای اقتصاد است نیز ناخودآگاه با نگاهی انتقادی به گذشته و آینده، بپرسد آیا این تنشهای مزمن، تقصیر خود ماست؟ آیا ما به عنوان یک ملت، در عرصه بینالمللی رفتاری غیرعادی، بیمارگونه یا لجبازانه داشتهایم که قدرتهای جهانی را به واکنش نظامی، تحریمهای فلجکننده و انزوای دیپلماتیک واداشته است؟ یا ریشه این تقابل ویرانگر را باید در جای دیگری جستجو کرد؛ در ذات «نظم موجود جهانی» که مسیر طبیعی و ارگانیک استقلال یک ملت را به هیچوجه برنمیتابد؟
ذات تقابل؛ استقلال ارگانیک در برابر چکش هژمونی
برخی افراد وقتی فاصله معنادار تکنولوژیک، زیرساختی و اقتصادی خود را با کشورهای توسعهیافته میبینند، دچار یک دوگانگی آزاردهنده میشوند. رسانهها و پروپاگاندای غربی تصویری از یک رفاه خیرهکننده، دانشگاههای برتر، پیشتازی در فناوری و جریان مداوم نخبگان از سراسر جهان به سمت این کانونهای ثروت ارائه میدهد. در مواجهه با چنین تصویر پر زرق و برقی، این تصور به برخی ذهنها خطور میکند که شاید جنگیدن و تخاصم طولانیمدت با چنین غول بیشاخ و دمی از اساس اشتباه بوده است. این تلقی شکل میگیرد که برای حفظ کرامت زندگی شهروندان، نجات محیط زیست از نابودی، جلوگیری از بحرانهایی نظیر کمبود دارو و مهار آسیبهای اجتماعی که زاییده فقر هستند، باید سلاح مقاومت را زمین گذاشت، از رادار حساسیتهای این هژمونی خارج شد و مسئله را با کانون قدرت جهانی حلوفصل کرد. اما برای کالبدشکافی دقیق این دوراهی سرنوشتساز، باید احساسات، خستگیها و هیجانات مقطعی را کنار گذاشت و از لنز دقیق و علمی اقتصاد سیاسی و روابط بینالملل به ماجرا نگاه کرد.
برای درک این تقابل، ابتدا باید ذات نظام بینالملل را شناخت. نظام جهانی در شکل فعلیاش، بر پایه مفهوم «هژمونی» بنا شده است؛ نظامی که در آن یک یا چند قدرت برتر، معماری اقتصاد، امنیت و سیاست جهان را به گونهای طراحی میکنند که وضع موجود همواره حفظ شود و منافع آنها در بالاترین سطح تامین گردد. در این ساختار به شدت امپریالیستی، هر کشوری که بخواهد خارج از چتر امنیتی، سیاسی و اقتصادی قدرتهای بزرگ، مسیر طبیعی و ارگانیک توسعه خود را طی کند و به یک بازیگر مستقل تبدیل شود، به صورت خودکار به عنوان یک عنصر نامطلوب، یک تهدید سیستمی و یک «قدرت تجدیدنظرطلب» شناخته میشود. از نگاه قدرتهای هژمونیک، رفتار کشوری که میخواهد روی پای خود بایستد لزوماً «غیرمنطقی» یا «بیمارگونه» نیست، بلکه به سادگی «غیرقابل تحمل» است؛ چرا که انحصار قدرت و معماری مطلوب آنها را، به ویژه در مناطق ژئوپولیتیک و استراتژیک جهان، به چالش میکشد. در واقع، جنس این نظم هژمونیک در دل خود نسبت به هرگونه استقلالخواهی خارج از چارچوب، خصلتی تهاجمی و سرکوبگر دارد.
علم روابط بینالملل برای توضیح دقیقتر این شرایط، مفهوم عمیقی به نام «معمای امنیت» را مطرح میکند. معمای امنیت زمانی رخ میدهد که اقدامات مشروع و تدافعی یک کشور برای افزایش ضریب امنیت و تضمین بقای خودش، به طور ناگزیر باعث ترس، سوءظن و واکنش تهاجمی کشور یا ائتلاف مقابل میشود. یک کشور مستقل پس از دگرگونیهای سیاسی خود، در یک محیط به شدت پرخطر، تحت تحریمهای همهجانبه و در محاصره شبکهای از پایگاههای نظامی خارجی قرار میگیرد. در چنین فضای آنارشیک و بیرحمی، توسعه توانمندیهای بازدارنده نظامی مانند ارتقای سیستمهای موشکی و گسترش نفوذ منطقهای، برای آن کشور صرفاً یک مسیر «تدافعی» و پاسخی غریزی و منطقی برای جبران این محاصره است. منطق این استراتژی کاملا روشن و شفاف است: برای جلوگیری از حمله دشمنانی که تا پشت مرزها پیشروی کردهاند، باید ابزار بازدارندهای در اختیار داشت که هزینه تهاجم را برای آنها غیرقابل تحمل کند.
اما در سوی دیگر این معادله، قدرتهای هژمونیک و متحدان منطقهای آنها، این سپر دفاعی را به عنوان یک شمشیر تهاجمی و یک نقشه سیستماتیک برای برهم زدن نظم مطلوب خود تفسیر میکنند. آنها استدلال میکنند که حلقه محاصره در حال تنگتر شدن است و پیش از آنکه این قدرت نوظهور به بلوغ کامل برسد، باید با حملات پیشدستانه یا فشارهای خردکننده اقتصادی، او را متوقف کرد. اینجا دقیقاً همان نقطهای است که در نظام جهانی، امکان «تهاجمی رفتار کردن» برای قدرتهای مستقل عملاً رنگ میبازد، زیرا صرف «دفاع کردن از خود» بهانهای کافی برای تهاجم همهجانبه طرف مقابل فراهم میکند. در این ساختار، حتی شعارهایی که ریشه در جنبشهای ضداستعماری دارند و پیام اصلی آنها چیزی جز «عدم مداخله و خروج بیگانگان از منطقه» نیست، توسط امپراتوریهای رسانهای به عنوان اعلان جنگ ایدئولوژیک و تهاجمی بازنمایی میشوند.
کلمه جادویی «دفاع» در ادبیات قدرتها
این پیچیدگی زمانی به اوج خود میرسد که پای بازیگران منطقهای به شدت امنیتی و میلیتاریستی به میان میآید. موجودیتهایی همچون رژیم صهیونی که بقا، هویت و توسعهطلبی خود را در ضعف مطلق، بیثباتی و وابستگی همسایگانشان تعریف کردهاند. در رویارویی با چنین موجودیتهای خطرناک و جاهطلبی که دکترین نظامی آنها بر پایه برتری مطلق استوار است، توسعه توانمندیهای دفاعی و ژئوپولیتیک، نه یک انتخاب جاهطلبانه، بلکه یک واکنش صددرصد منطقی، طبیعی و حیاتی برای جلوگیری از بلعیده شدن است. در قاموس روابط بینالملل مدرن، کلمه دفاع به یک ابزار معنایی جادویی برای قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. هیچ قدرت جهانی هرگز آغاز یک جنگ ویرانگر را با کلیدواژه «تهاجم و کشورگشایی» اعلام نمیکند؛ آنها همواره لشکرکشیهای خود را تحت عناوین فریبندهای چون دفاع از امنیت جهانی، عملیات پیشدستانه یا دفاع در برابر گسترش ائتلافهای رقیب توجیه میکنند تا برای تامین عمق استراتژیک خود مشروعیت بخرند. در چنین جنگل تاریکی، تلاش یک ملت برای متوقف کردن تهدید در بیرون از مرزهای جغرافیاییاش، چیزی جز تلاش برای حفظ حق حیات نیست.
با وجود درک این حقایق تلخ ساختاری، همچنان این توهم خطرناک و سراب فریبنده در برخی اذهان باقی میماند که شاید «توسعه و رفاه، لزوماً زیر چتر هژمونی و با تسلیم شدن به دست میآید». یک خطای محاسباتی رایج این است که اگر خصومتها را کنار بگذاریم و تمام اهرمهای قدرت خود را واگذار کنیم، بلافاصله درهای بهشت توسعه به روی ما باز خواهد شد. اما نگاهی گذرا به نقشه سیاسی و اقتصادی جهان، این توهم را به بیرحمانهترین شکل ممکن در هم میشکند. کشورهای بیشماری در آمریکای لاتین، آفریقا و همین خاورمیانه وجود دارند که دهههاست به طور کامل در بلوک قدرتهای غربی تعریف میشوند، میزبان پایگاههای نظامی آنها هستند و کوچکترین تخاصمی با نظم موجود ندارند؛ با این حال، همچنان در باتلاق فقر، فساد سیستماتیک، توسعهنیافتگی مزمن و بحرانهای ساختاری دستوپا میزنند.
تجربه توسعه خیرهکننده کشورهایی نظیر ژاپن، آلمان و کره جنوبی پس از جنگ جهانی دوم، که غالباً به عنوان سند حقانیت تسلیم در برابر آمریکا مطرح میشود، یک استثنای تاریخی و یک «پروژه ژئوپولیتیک» مختص دوران جنگ سرد بود. در آن مقطع زمانی، بلوک غرب برای جلوگیری از پیشروی ایدئولوژی کمونیسم و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی، ناچار بود سرمایههای عظیمی را به این مناطق تزریق کند تا از آنها ویترینهایی جذاب بسازد. اما این رفاه وارداتی، به قیمت از دست رفتن کامل و ابدی استقلال نظامی، سیاسی و امنیتی این کشورها تمام شد. امروز، در غیاب آن شرایط تاریخی و بلوکبندیهای گذشته، سیستم اقتصاد جهانی اساساً اجازه ظهور یک قدرت مستقل و صنعتی جدید را نمیدهد.
توهم خروج از رادار و معمای چینی
برای اثبات این مدعا، هیچ مثالی روشنتر، مستندتر و قاطعتر از تاریخ معاصر چین وجود ندارد. افکار عمومی غالباً با نگاه به آسمانخراشهای شانگهای، قطارهای مگلو و پیشرفتهای خیرهکننده چین در هوش مصنوعی، دچار یک خطای دید تاریخی میشوند و تصور میکنند چین صرفاً با بوسیدن دست سرمایهداری غربی و کنار گذاشتن اختلافات ایدئولوژیک به این نقطه رسیده است. اما واقعیت اقتصاد سیاسی، داستان پر از خون و رنجی را روایت میکند. ظهور این ابرقدرت اقتصادی، با عبور از یکی از تاریکترین و طولانیترین تونلهای تحریم و انزوا در تاریخ بشر همراه بوده است. هنگامی که چین در میانه قرن بیستم تصمیم گرفت برای حفظ امنیت مرزهای خود در برابر پیشروی نیروهای بیگانه وارد جنگ شود، تاوان آن را با یک بایکوت همهجانبه، مطلق و فلجکننده پرداخت که بیش از دو دهه به طول انجامید. در آن دوران طولانی، چین از تمام بازارهای جهانی، تکنولوژی، منابع مالی و نهادهای بینالمللی اخراج شد و نسلهایی از مردم آن فقر و قحطیهای دردناکی را تجربه کردند. اما در دل تاریکی همین انزوای تحمیلی بود که هسته سخت استقلال این کشور شکل گرفت و آنها زیرساختهای صنایع سنگین و توانمندیهای استراتژیک خود را به دور از دخالت بیگانگان بنا کردند. زمانی هم که در دهههای بعد، این کشور درهای خود را به روی اقتصاد جهانی باز کرد، نظم هژمونیک این ادغام را تنها با یک شرط نانوشته اما قطعی پذیرفت: چین باید نقش «کارخانه ارزان»، «مونتاژکار» و «تامینکننده نیروی کار ارزانقیمت» را برای شرکتهای غربی بازی کند. سالها سرمایه غربی به آنجا سرازیر شد تا حاشیه سود کارتلهای اقتصادی افزایش یابد، در حالی که مغزافزار و تکنولوژی پیشرفته در انحصار مطلق غرب باقی مانده بود. اما به محض اینکه این غول آسیایی از حد مشخصی بزرگتر شد و تصمیم گرفت از یک مونتاژکار مطیع به یک خالق تکنولوژی مستقل در عرصههایی چون هوش مصنوعی، نیمههادیها و زیرساختهای ارتباطی نسل جدید تبدیل شود، خط قرمز هژمونی شکسته شد. ناگهان لبخندهای دیپلماتیک جای خود را به خشنترین جنگهای تجاری، تحریمهای تکنولوژیک نقطهزن و قرار دادن غولهای فناوری در لیستهای سیاه داد. جرم امروز چین در نگاه طراحان نظم جهانی، تلاش برای استقلال راهبردی و در دست گرفتن شریانهای اقتصاد آینده است. این تجربه تاریخی با صدای بلند اثبات میکند که هژمونی، توسعه را تنها در حد کارگر سر به زیر خود بودن میپذیرد، نه به عنوان یک شریک برابر و مستقل.
علاوه بر این، باید ماهیت رفاه و قدرت کانونهای هژمونیک را نیز با دقت بیشتری واکاوی کرد. شکوه زیرساختی، دانشگاههای درخشان و قدرت بلامنازع اقتصادی قدرتهای بزرگ، صرفاً محصول «عقلانیت بینقص بشری» یا یک آرمانشهر اخلاقی نیست. این رفاه عظیم، خروجی قرنها انباشت سرمایه، استثمار هوشمندانه، جذب سیستماتیک نخبگان از کشورهای در حال توسعه (فرار مغزها) و از همه مهمتر، تسلط بلامنازع یک ارز خاص بر شریانهای مالی جهان است. این یک معماری به شدت مهندسیشده و بیرحمانه است که در آن، رفاه مرکز از طریق کنترل منابع، دادهها و بازارهای کشورهای پیرامون تامین و تضمین میشود. شناخت این مکانیسمهای غارتگرانه پنهان، مانع از آن میشود که با نگاهی رمانتیک و منجیگرایانه، تسلیم شدن در برابر این سیستم را کلید حل تمام مشکلات داخلی بپنداریم. بنابراین آمریکا اگر ذاتا زورگو نبود؛ هیچگاه به چنین هژمونی تبدیل نمیشد. تجربه نشان داده است که در منطقهای پرآشوب، اگر کشوری تمام اهرمهای قدرت، نفوذ و بازدارندگی خود را با وعده توسعه معامله کند تا از رادار قدرتهای بزرگ خارج شود، هرگز به یک کشور مرفه و امن تبدیل نخواهد شد؛ بلکه به یک جغرافیای کاملاً بیدفاع، شکننده و آسیبپذیر تقلیل مییابد که به راحتی در معادلات ژئوپولیتیک قربانی شده و حتی امنیت حداقلی شهروندانش نیز به یغما میرود.
خویشتنداری یکطرفه؛ از کابل تا عینالأسد
در این میان، نادیده گرفتن یک واقعیت تاریخیِ انکارناپذیر، تحلیل ما را دچار نقصانی جدی میکند و آن، تلاشهای مکرر، یکجانبه و بینتیجهای است که ایران در دهههای پس از انقلاب برای تنشزدایی و اثبات حسننیت خود در قبال آمریکا به کار بسته است؛ تلاشهایی که هر بار به جای گشایش، با دیوار سختِ انحصارطلبیِ هژمون برخورد کردهاند. اگر به حافظه تاریخی خود رجوع کنیم، میبینیم که در مقطعی بحرانی، ایران در افغانستان برای نبرد با طالبان همکاریهای اطلاعاتی و میدانی بیسابقهای با آمریکا داشت، اما پاداش این تعامل، قرار گرفتن نام ایران در لیست ابداعیِ «محور شرارت» توسط جورج بوش بود. بارزترین و بزرگترین نماد این تلاشِ نافرجام برای حل مسئله، توافق هستهای یا «برجام» بود؛ معاهدهای که ایران حتی پس از خروج قلدرانه، یکجانبه و کاملاً غیرقانونی دونالد ترامپِ فاسد در سال 1397 شمسی یا ۲۰۱۸، بلافاصله آن را ترک نکرد و ذیل راهبرد «صبر استراتژیک»، سالها تمام تعهدات خود را به صورت یکطرفه اجرا کرد. تنها پس از گذشت چند سال از انفعال مطلقِ طرف غربی، ایران سرانجام در سال ۲۰۲۱ با تصویب «قانون اقدام راهبردی لغو تحریمها» در مجلس و افزایش سطح غنیسازی به سقف ۶۰ درصد، به این بدعهدی واکنش نشان داد. جالب اینجاست که این رویکردِ تعاملی حتی در ملتهبترین مقاطع امنیتی سالهای اخیر نیز به طور کامل متوقف نشد؛ چنانکه پیش از وقوع جنگ ۱۲ روزه و همچنین در جریان مذاکراتِ پیش از جنگ رمضان، ایران همچنان در حال رایزنی با طرف آمریکایی بود، تا جایی که برخی از برجستهترین چهرههای سیاسی آمریکا صراحتاً اذعان کردند که تهران برای کنترل بحران، پیشنهادهای بسیار «سخاوتمندانهای» را روی میز گذاشته است. علاوه بر ابزارهای دیپلماتیک، کارنامه رفتار ژئوپولیتیک ایران سرشار از نمونههای متعدد «خویشتنداری استراتژیک» و مدیریت عقلانی بحران در تندبادِ بزرگترین تحریکات امنیتی است؛ رفتاری که صراحتاً بطلانِ گزارهی «ایران بهعنوان یک بازیگر ماجراجو یا آغازگر تنش» را اثبات میکند.
در طول بیش از چهار دهه، با وجود اعمال سنگینترین و بیسابقهترین تحریمهای تاریخ که مقامات ارشد آمریکایی و شخص رئیسجمهور فاسد کنونی، صراحتاً آنها را تحریمهای «فلجکننده» مینامیدند و شریانهای حیاتی اقتصاد ایران را هدف گرفته بودند، ایران هرگز به سمت استفاده از اهرمهای نهایی خود – نظیر بستن «تنگه هرمز» به عنوان شریان اصلی عبور انرژی جهان – نرفت و ثبات اقتصادی بینالمللی را به مخاطره نینداخت؛ رفتاری مسئولانه که تا پیش از وقوع جنگ رمضان به روشنی حفظ شد.
نمونه تاریخی، ملموس و شگفتانگیزترِ این مدیریت تنش را میتوان در واکنش ایران به ترورِ رسمی، ناجوانمردانه و جنایتکارانه فرمانده ارشد و محبوب ملی، حاج قاسم سلیمانی، مشاهده کرد. در مواجهه با خطای محاسباتی بزرگی که طبق حقوق بینالملل یک تروریسم آشکار دولتی بود و میتوانست منطقاً هر کشوری را به سمت یک جنگ فراگیر و تمامعیار بکشاند، ایران با وجود فشار سنگین افکار عمومی و اراده ملی برای انتقام، پاسخی به شدت سنجیده، محاسبهشده و کنترلشده ارائه داد. موشکباران پایگاه «عینالأسد» – که طبق برخی گفتهها با آگاهیبخشی قبلی برای جلوگیری از تلفات گسترده انسانی همراه بود – هرچند اقدامی شجاعانه و بیسابقه در شکستن هیمنه نظامی آمریکا به شمار میرفت، اما ساختار آن دقیقاً با هدف عدم تصعید تنش و جلوگیری از ورطه جنگی تمامعیار در منطقه طراحی شده بود. تمامی این موارد تاریخی ثابت میکند که ایران نه تنها رفتار غیرعادی یا تهاجمی نداشته، بلکه در بسیاری از مقاطع، فراتر از استانداردهای مرسوم روابط بینالملل، بارِ یکطرفهی خویشتنداری را برای حفظ ثبات منطقهای به دوش کشیده است. با این حال، به بنبست رسیدنِ تمامی این مسیرهای دیپلماتیک و حسننیتهای یکطرفه، مهر تاییدی بر این حقیقت ساختاری است که در منطقِ نظم امپریالیستی، مسئله اساساً با مذاکره و اعطای امتیازاتِ سخاوتمندانه حل نمیشود؛ چرا که هژمونی به دنبالِ «تفاهم» با یک قدرتِ منطقهای نیست، بلکه تنها به «تسلیمِ مطلق» و خلع سلاحِ کاملِ او رضایت میدهد.
جنگی که برای آمریکا بدتر بود!
ایران در نهایت به ناچار وارد جنگی تمامعیار شد؛ اما جنگ تا اینجای کار برای ائتلاف آمریکا و اسرائیل به هیچوجه طبق برنامهریزیها پیش نرفته و به یک ناکامی محاسباتی بزرگ تبدیل شده است. شکی نیست که در جریان این رویارویی، آسیبهای گسترده و دردناکی به بدنه انسانی و زیرساختهای حیاتی ایران وارد شده است؛ اما در منطق جنگ، پیروزی صرفاً با حجم تخریب سنجیده نمیشود، بلکه با میزان تحقق اهداف استراتژیک محک میخورد. مقامات ردهبالای آمریکایی و اسرائیلی پیش از آغاز لشکرکشی، اهداف صریحی را با صدای بلند اعلام کرده بودند: نابودی کامل توان بازدارندگی موشکی، انهدام ظرفیتهای هستهای، قطع شریانهای حمایت ایران از شبکه متحدان منطقهای و نابودی نیروی دریایی. در کنار این اهداف اعلامی، یک هدف ضمنی، نهایی و همیشگی نیز در لایههای پنهان این تهاجم وجود داشت که هدف اصلی بود و آن، براندازی حاکمیت سیاسی و فروپاشی نظام جمهوری اسلامی بود؛ این هدف گاهی در حد ایما و اشاره در سخنان ترامپ و نتانیاهوی جنایتکار انعکاس مییافت. اما واقعیتِ عریانِ صحنه نبرد نشان میدهد که ماشین جنگی هژمون به هیچیک از این اهداف استراتژیک دست نیافته است. نه توان موشکی و هستهای از کار افتاده، نه پیوند ایران با عمق استراتژیکش در منطقه گسسته شده و نه ساختار سیاسی از هم پاشیده است. در مقابل، این ماجراجویی نظامی نه تنها دستاورد استراتژیکی برای واشنگتن و تلآویو به همراه نداشته، بلکه یک کابوس ژئوپولیتیکِ سهمگین را نیز به فهرست بحرانهای آنها افزوده است: بسته شدن تنگه هرمز. شریانی که انسداد آن، مستقیماً امنیت انرژی جهان را فلج کرده و پاشنه آشیل اقتصاد غرب را هدف قرار داده است. این بنبست میدانی به روشنی ثابت میکند که وقتی هژمونی تلاش میکند مسیر ارگانیک یک قدرتِ مستقل را با ابزار تهاجم و حذف فیزیکی مسدود کند، چگونه به دست خود در باتلاقی از پیامدهای پیشبینینشده گرفتار میشود که خروج از آن به مراتب پرهزینهتر از آغاز آن است.
نقد واقعی خودی؛ چرا بازدارندگی کامل در ذهن دشمن تثبیت نشد؟
در این میان، اگر قرار است در این آوردگاه تاریخی نوک پیکان انتقاد را به سمت خودمان نیز برگردانیم، جنس این انتقاد نباید از جنس وادادگی و طرح پرسشهای منفعلانه درباره چرایی مقاومت باشد. انتقاد واقعی، راهبردی و ملی این است که چرا در مقاطعی، تصویر قاطع و بینقصِ قدرت خود را در ذهن محاسباتی دشمن تثبیت نکردیم؟ نکند ما با برخی انفعالها، ارسال سیگنالهای متناقض سیاسی و به تاخیر انداختن پاسخهای قاطع در برابر گستاخیهای پیشین، این توهم را در ذهن هژمونی و ماشین ترور منطقهایاش پروراندیم که شاید بتوانند با هزینهای قابلتحمل، به حریم ما تجاوز کنند؟ در واقع، ما اگر در این معادله نقصی داشتهایم، نه به خاطر ایستادگیمان، بلکه به خاطر لحظاتی است که به دشمن اجازه دادیم در میزان قدرت، اراده و قاطعیت ما تردید کند. در جهان بیرحم امروز، بازدارندگی کامل تنها در انباشت سلاح و موشک خلاصه نمیشود، بلکه در جا انداختن «ارادهی قطعی و بیدرنگِ استفاده از آن» در ذهن دشمن تجلی مییابد؛ و ما باید بپذیریم که گاهی در به رخ کشیدن این ارادهی کوبنده، آنچنان که باید، قوی عمل نکردیم و همین مماشاتِ مقطعی، دشمن را در طراحی توهم حمله گستاختر کرد.
پاشنه آشیل استقامت
اما بیان تمام این حقایق هرگز نمیتواند و نباید سرپوشی بر یک واقعیت بنیادین، تلخ و حیاتی در داخل مرزها باشد. در اینجا به پاشنه آشیل هرگونه استقامت ملی میرسیم: هیچ مقاومت خارجی و تقابل بینالمللی با هدف حفظ استقلال، بدون یک اقتصاد قوی، کارآمد، شفاف و مبتنی بر عدالت اجتماعی در داخل کشور، پایدار نخواهد ماند. این یک قانون تخلفناپذیر در علم حکمرانی است که نمیتوان در سطح جهانی درگیر یک نبرد سیستمی و فرساینده بود، در حالی که هزینههای استخوانسوز این نبرد، به صورت کاملاً ناعادلانه تنها بر دوش طبقات متوسط، فقیر و کارگر جامعه آوار شود. هنگامی که تحریمهای ظالمانه دشمنان و تورمهای افسارگسیخته سفره مردم را روز به روز کوچکتر میکنند، آینده نسلهای جوان را در هالهای از ابهام فرو میبرند و زیرساختهای حیاتی مانند محیط زیست و نظام سلامت را به خطر میاندازند، استقامت ملی از درون تهدید میشود. بحرانهای عمیق اجتماعی، از بین رفتن کرامت انسانی، ناامیدی فراگیر و گسترش آسیبهای اخلاقی، تنها و تنها محصول مستقیم فشار دشمن خارجی نیستند؛ بلکه ریشه در ناکارآمدی در نظام تصمیمگیری داخلی نیز دارند. درس بزرگی که میتوان از تجربه ملتهای مستقل گرفت، این است که ایستادگی در برابر هژمونی جهانی نیمی از معادله بقا و توسعه است؛ نیمه دیگر، داشتن یک سیستم حکمرانی به شدت کارآمد، پاسخگو و منضبط است که بتواند با اتخاذ استراتژیهای بلندمدت، مبارزه بیرحمانه و بدون اغماض با فساد و توزیع عادلانه ثروت، رضایت و اعتماد شهروندان خود را جلب کند. پس راهکار در کوتاه اومدن جلوی دشمن غدار و بیبند و بار نیست؛ راهکار تقویت حکمرانی داخلی است. تقابل با نظمی که استقلال را گناهی نابخشودنی میداند، نه یک لجبازی کورکورانه، بلکه جبر جغرافیایی و تاریخی برای کشوری است که نمیخواهد بلعیده شود. تسلیم شدن، سرابی بیش نیست که در انتهای آن تنها بیدفاعی و تاراج قرار دارد. اما طولانی شدن این نبرد مقدس برای استقلال، اگر با اصلاحات بنیادین اقتصادی، جراحیهای عمیق در ساختار اداری و بازگرداندن امید و رفاه به طبقات مختلف جامعه همراه نباشد، سرانجامی جز فرسایش، تهی شدن از درون و شکستن استخوانهای جامعه نخواهد داشت. بازدارندگی واقعی و نفوذناپذیر، در جهان امروز یک ترکیب درهمتنیده و جداییناپذیر است: دیواری مستحکم از قدرت نظامی در مرزها، که به ستونهای استوار رضایت، رفاه و کرامت شهروندان در داخل خانهها تکیه داده باشد. تنها با چنین توازنی است که یک ملت میتواند از تونل تاریک تحریم و فشار عبور کرده و همچون ققنوسی از خاکستر رنجهای خود، مقتدر و سربلند متولد شود. این نبرد پیچ آخر قلهای است که دیدگان نافذالبصیره رهبر شهید انقلاب؛ از مدتها پیش آن را در طالع ایران و ایرانیان دیده بود...
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



