ایده وحدت اسلامی یکی از زیرساختهای فکری محور مقاومت است و محور مقاومت دژ مستحکمی برای حفاظت از اسلام ناب نبوی است
دوگانه کاذب وحدت اسلامی و هویت شیعی
گروه سیاسی
یکی از دوگانههای نادرستی که گاه در فضای فکری و رسانهای مطرح میشود، قرار دادن «وحدت اسلامی» در برابر «هویت شیعی» است؛ گویی شیعه برای آنکه بر هویت تاریخی و اعتقادی خود پای بفشارد، ناگزیر است از وحدت با اهل سنت فاصله بگیرد و گویی هر سخن از وحدت میان شیعه و سنی، به معنای کمرنگ کردن مرزهای هویتی تشیع، نادیده گرفتن تاریخ، چشم پوشیدن از حقایق تلخ گذشته و در نهایت نوعی مصلحتاندیشی عافیتطلبانه است. این تلقی اما نه با معارف اهل بیت(ع) سازگار است، نه با قرآن کریم و نه با سیره علوی.
اتفاقاً اگر «شیعه هویتی» را به معنای شیعهای بدانیم که حافظه تاریخی خود را از دست نداده، ریشههای انحراف تاریخی از اسلام ناب را میشناسد، ظلم رفته بر اهل بیت(ع) را فراموش نمیکند و نسبت میان گذشته و حال را بهدرستی درک میکند، باید گفت چنین شیعهای بیش از هر کس دیگری باید وحدت اسلامی را بفهمد و از آن دفاع کند. زیرا وحدت در منطق تشیع، به معنای پاک کردن تاریخ نیست؛ به معنای نفی عقاید شیعی نیست؛ به معنای دست کشیدن از ولایت امیرالمؤمنین(ع) نیست و هرگز به معنای نادیده گرفتن ظلمی که در تاریخ بر خاندان پیامبر(ص) رفته است، نیست. وحدت در منطق شیعی، تدبیر حکیمانه برای حفظ اصل اسلام و جلوگیری از آن است که مسلمانان به دست دشمنان مشترک خود، یکی پس از دیگری قربانی شوند.
شیعه هویتی، تاریخ را فراموش نمیکند؛ اما در گذشته متوقف نیز نمیماند. تاریخ را میخواند تا امروز را درست بفهمد و آینده را درست بسازد. از همینجاست که باید میان «حفظ هویت» و «وحدت» بهجای تقابل، رابطهای عمیق و منطقی برقرار کرد.
نمونه روشن این حقیقت را میتوان در تحولات سالهای اخیر منطقه دید. در جریان جنگ رمضان، برخی کشورهای اسلامی حوزه خلیج فارس، برخلاف ادعاهای رسمی خود درباره حمایت از مسلمانان و تأکید بر مناسبات اسلامی، امکان استفاده دشمن از پایگاهها و امکانات مستقر در خاک خود را فراهم کردند؛ امکاناتی که در حمله به ایران مورد بهرهبرداری قرار گرفت. جمهوری اسلامی ایران نیز مانند هر کشور مستقلی که در معرض تجاوز قرار گرفته است، از حق دفاع مشروع خود استفاده کرد و اهداف و منافع طرف متجاوز را در منطقه هدف قرار داد. این واکنش را باید در متن یک واقعیت بزرگتر فهم کرد: کشوری مورد حمله قرار گرفته بود که رهبر و مرجعیت دینی آن در جریان تجاوز دشمن به شهادت رسیده بودند و دشمن نیز برای استمرار عملیات خود، از خاک، امکانات و ظرفیتهای برخی کشورهای همسایه بهره میگرفت.
در چنین شرایطی، انتظار میرفت جهان اسلام پیش از هر چیز، میان متجاوز و قربانی تمایز بگذارد و حداقل از منطق عدالت و انصاف فاصله نگیرد. اما واکنشهایی نیز وجود داشت که به جای تحلیل دقیق صحنه و فهم پیچیدگیهای یک تجاوز نظامی، در سمت و سوی دیگری قرار گرفت. مواضعی که از برخی نهادهای مهم جهان اسلام خصوصا دانشگاه الأزهر مصر منتشر شد، در نگاه بسیاری از مسلمانان، نهتنها نتوانست تصویری از یک موضع جامع اسلامی ارائه دهد، بلکه شائبه غلبه ملاحظات قومی و عربی بر منطق امت اسلامی را ایجاد کرد. اعتراض گسترده بخشی از اهل سنت به چنین مواضعی، خود نشان داد که وحدت اسلامی هرگز مساوی با تبعیت کورکورانه از حکومتهای مدعی اسلام نیست.
این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که رفتار بسیاری از همین دولتها را در قبال فاجعه غزه به یاد بیاوریم. در حالی که مسلمانان فلسطین زیر سنگینترین حملات و جنایتها قرار داشتند، بسیاری از دولتهای عربی نهتنها از ظرفیتهای سیاسی، اقتصادی و راهبردی خود برای متوقف کردن این فاجعه استفاده نکردند، بلکه در مواردی حتی از اعمال فشارهای مؤثر بر رژیم صهیونیستی پرهیز کردند. اینجاست که مفهوم «اسلام عافیتطلب» معنا پیدا میکند؛ اسلامی که تا زمانی از دین سخن میگوید که هزینهای برای او نداشته باشد و آنجا که باید در برابر ظلم ایستاد، منافع سیاسی و ملاحظات مادی را بر تکلیف دینی مقدم میکند و این اسلام ثمره مستقیم سقیفه است.
اما باید مراقب بود که این انحراف را به پای همه اهل سنت ننویسیم. یکی از مهمترین خطاهای معرفتی همین است که رفتار برخی حکومتهای عربی با ماهیت اهل سنت یکی گرفته شود. حکومتهای عربی موجود، تمام اسلام اهل سنت نیستند؛ همانگونه که یک دولت شیعی نیز لزوماً نماینده تمام حقیقت تشیع نیست. اختلاف میان «مردم» و «ساختار قدرت» در جهان اسلام باید جدی گرفته شود. شیعه هویتی دقیقاً به همین دلیل تاریخ را میخواند. او میداند که انحراف سیاسی مسلمین از مسیر اسلام نبوی که نقطه آغازش سقیفه و نقطه اوجش حکومت بنیامیه بود، چگونه در طول قرنها خود را در قالب حکومتهای سلطنتی، موروثی و عافیتطلب بازتولید کرده است؛ اما در عین حال میداند که نمیتوان میلیونها انسان مسلمان را به جرم مذهب یا جغرافیای تولدشان، با حکومتهایی که بر آنان حکم میرانند یکی دانست.
اتفاقاً یکی از مهمترین ثمرات نگاه شیعی به تاریخ، تفکیک میان «حق» و «افراد» است. در مکتب اهل بیت(ع)، محبت و کرامت انسانها تابع شناسنامه مذهبی آنان نیست. تاریخ تشیع سرشار از نام کسانی است که از نظر مذهبی شیعه نبودهاند، اما در بزنگاههای تاریخی به حق نزدیک شدهاند، به اهل بیت(ع) محبت ورزیدهاند و حتی جان خود را در راه عدالت و مقابله با ظلم فدا کردهاند. بسیاری از مسلمانان اهل سنت در طول تاریخ نیز عشق و ارادت عمیقی به خاندان پیامبر(ص) داشتهاند و امروز نیز انسانهای بسیاری در میان اهل سنت وجود دارند که دلشان با غدیر و عاشورا بیگانه نیست و نسبت به ساحت اهل بیت(ع) ارادت دارند.
این دقیقاً همان نقطهای است که «شیعه هویتی» به «شیعه وحدتی» میرسد.
شیعه وحدتی، شیعهای نیست که از هویت خود خجالت بکشد؛ شیعهای است که آنقدر به هویت خود اطمینان دارد که برای اثبات خودش نیازمند نفی دیگری نیست. او ولایت امیرالمؤمنین(ع) را اصل میداند، اما میفهمد که مسلمانان برای مقابله با دشمنی که اصل اسلام را هدف گرفته، نیازمند اشتراکات بزرگترند. او به غدیر باور دارد، اما میداند که غدیر اگر درست فهمیده شود، نتیجهاش تکهتکه کردن امت پیامبر نیست؛ بلکه بازگرداندن امت به عقلانیت، عدالت و معنویت است.
در حقیقت، ایده وحدت اسلامی از دل اندیشه شیعی بیرون آمده است، نه در برابر آن. مگر یکی از بنیادیترین آموزههای قرآن، دعوت مسلمانان به چنگ زدن همگانی به ریسمان الهی و نهی از تفرقه نیست؟ قرآن کریم میفرماید: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا»؛ همگی به صورت هماهنگ به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید. این وحدت البته وحدت بر سر هیچ و پوچ نیست؛ وحدت بر محور توحید و رسالت و ایمان است. لفظ «جمیعا» در این آیه شریفه، طبق تفسیر داشمند بزرگ عصر ما، آیتالله جوادی آملی، به معنای همگی نیست، به معنای جمعی بودن است؛ یعنی فرد فرد در راه خدا قدم برندارید، کار جمعی کنید. قرآن در جای دیگری میفرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ مؤمنان با یکدیگر برادرند. بنابراین وحدت اسلامی نه یک پروژه صرفاً سیاسی و نه یک تاکتیک موقت برای شرایط بحرانی است؛ ریشه در ساختار معرفتی اسلام دارد.
قرآن کریم در آیات میانی سوره حشر (از آیه ۹ تا ۱۴)، مانیفست جامع و عمیق وحدت اسلامی را ترسیم میکند؛ مانیفستی که وحدت را از یک تاکتیک مقطعی به یک پیوند قلبی و عقلانی ارتقا میدهد. خداوند در توصیف جامعه آرمانی مؤمنان، ابتدا بر «ایثار» و «محبت» تأکید کرده (وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ... يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ) و نشان میدهد که زیربنای وحدت، گذشتن از منافع فردی به نفع برادران دینی است. سپس در آیه دهم، این پیوند را در امتداد تاریخ بسط میدهد؛ جایی که مؤمنان از خداوند میخواهند هیچ کینهای نسبت به دیگر مؤمنان در دلشان نماند (وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا). این یعنی وحدت اسلامی نیازمند پاکسازی درونی از تعصبات تفرقهافکن است. در نقطه مقابل، قرآن انسجام جبهه دشمن را توهمی و فاقد پشتوانه میداند و میفرماید: «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ» (آنان را متحد میپنداری، در حالی که دلهایشان پراکنده است). دلیل این تشتت قلبی جبهه باطل نیز دوری از عقلانیت (قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ) بیان شده است. بر اساس این آیات، «مانیفست وحدت اسلامی» بر سه پایه استوار است: محبت و ایثار در میدان عمل، سینههای پاک از کینه نسبت به سایر مؤمنان، و پیوند قلبیِ مبتنی بر عقلانیت دینی که در تقابل با وحدتِ پوشالی و صرفاً تاکتیکیِ جبهه دشمن قرار میگیرد.
امام خمینی(ره) نیز هنگامی که فلسطین را «پاره تن اسلام» معرفی کرد، در واقع یک منطق وحدتساز را به قلب سیاست جهان اسلام وارد کرد. فلسطین دیگر مسئله یک قوم، یک کشور یا یک مذهب نبود؛ مسئله همه مسلمانان بود. همین بازتعریف، یکی از پایههای شکلگیری گفتمان مقاومت شد. وقتی مسئله قدس از یک نزاع محدود سیاسی به مسئلهای برای همه مسلمانان تبدیل شد، امکان شکلگیری یک جبهه فرامذهبی در برابر پروژه صهیونیستی و سلطه آمریکایی در منطقه پدید آمد.
ماجرای مدافعان حرم نیز جلوه دیگری از همین منطق بود. دفاع از حرم حضرت زینب(س) تنها دفاع از یک مکان مقدس متعلق به شیعیان نبود. جنگ سوریه و ظهور داعش بهتدریج نشان داد که پروژه جریانهای تکفیری، نه صرفاً شیعیان، بلکه اصل موجودیت و هویت اسلامی را هدف قرار داده است. در چنین شرایطی، نیروهای مقاومت برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) ایستادند، اما در همان میدان، از جان و امنیت مسلمانانی نیز دفاع کردند که لزوماً شیعه نبودند. اینجا «وحدت اسلامی» نه در مقام یک شعار دیپلماتیک، بلکه در مقام یک واقعیت میدانی خود را نشان داد: مسلمانان میتوانند با وجود اختلاف مذهبی، در برابر دشمن مشترک در یک جبهه قرار گیرند.
شاید روشنترین نمونه برای فهم نسبت میان هویت شیعی و وحدت اسلامی، سیره امیرالمؤمنین(ع) باشد. اگر کسی بخواهد وحدت را به معنای چشم پوشیدن از حق علی(ع) تفسیر کند، باید ابتدا بتواند رفتار خود حضرت را توضیح دهد. امیرالمؤمنین(ع) در عین آنکه به حق الهی و تاریخی خود واقف بود، آنجا که پای اصل اسلام و مصلحت مسلمین در میان بود، از هیچ تلاشی برای جلوگیری از تضعیف جامعه اسلامی فروگذار نکرد.
نمونه مشورتهای امیرالمؤمنین(ع) در دوره خلافت خلیفه دوم از همین جنس است. بر اساس گزارشهای تاریخی، در مسئله فتوحات، خلیفه دوم از امام علی(ع) مشورت خواست و حضرت به عنوان یک خیرخواه دلسوز، مصالح امت اسلامی را در نظر گرفت و راهنمایی کرد. حتی در ادبیات خطاب نیز چنان رفتار میکرد که اولویت را به حفظ مصالح جامعه اسلامی میداد، حال آنکه برای شیعه روشن است که امیرالمؤمنین(ع) عنوان «امیرالمؤمنین» را در کاملترین معنای خود شایسته خویش میداند. اینجا یک حقیقت بزرگ آشکار میشود: ممکن است انسان در عین حفظ عقیده، برای نجات یک حقیقت بزرگتر، از ظرفیتهای وحدت و همکاری استفاده کند؛ بدون آنکه هویت خود را از دست بدهد.
این همان «حکمت علوی» است؛ حکمت اولویتبندی. علی(ع) نه حق خود را فراموش کرد و نه اسلام را فدای اثبات حق خود کرد. نه تاریخ را تحریف کرد و نه اجازه داد اختلاف داخلی، امت اسلامی را در برابر دشمنانش بیدفاع کند. این توازن، یکی از عمیقترین درسهای سیره علوی است.
از همین منظر، باید فهمید که دوگانه «شیعه هویتی یا شیعه وحدتی» اساساً دوگانهای کاذب است. شیعهای که هویت ندارد، نمیتواند وحدت حقیقی ایجاد کند؛ زیرا معلوم نیست قرار است بر اساس کدام مبنای معرفتی وحدت کند. از سوی دیگر، شیعهای که وحدت را نمیفهمد نیز گرفتار خوانشی ناقص از هویت خویش شده است؛ زیرا بخشی از میراث علوی، چیزی جز عقلانیت سیاسی، حفظ مصالح امت و جلوگیری از گسترش قدرت دشمن نیست.
شیعه حقیقی تاریخ را فراموش نمیکند؛ اما با تاریخ زندگی نمیکند، بلکه از تاریخ برای ساختن آینده بهره میگیرد. شیعه حقیقی ظلمهای گذشته را انکار نمیکند، اما اجازه نمیدهد زخمهای تاریخی به ابزاری برای تضعیف مسلمانان در برابر دشمن امروز تبدیل شود. او تفاوت میان «برائت از انحراف» و «خصومت با مسلمان» را میفهمد. تفاوت میان نقد یک جریان سیاسی و دشمنی با یک مذهب را میشناسد. میداند که ممکن است یک انسان سنی، در میدان عمل از ارزشهایی دفاع کند که کاملاً غدیری و عاشورایی است و در مقابل، یک مسلمان شیعه نیز ممکن است در مقام رفتار از روح عدالت و آزادگی فاصله بگیرد.
از همین رو، وحدت اسلامی را نباید پروژهای برای حذف تفاوتهای مذهبی دید. وحدت یعنی بهرسمیت شناختن تفاوتها در عین پیدا کردن آن حقیقت مشترکی که امکان همافزایی را فراهم میکند. قرار نیست شیعه، شیعه بودنش را کنار بگذارد تا با اهل سنت وحدت کند؛ همانطور که اهل سنت نیز برای همکاری با شیعه نیازی به ترک مذهب خود ندارد. آنچه باید کنار گذاشته شود، نه هویتها، بلکه دشمنسازیهای بیمورد، تعصبات کور و تبدیل اختلافات مذهبی به جنگی دائمی میان مسلمانان است.
امروز نیز محور مقاومت را باید در همین چارچوب فهم کرد. یکی از زیرساختهای فکری این محور، همان فهمی از امت اسلامی است که میان مسلمانان دیوارهای هویتی را به معنای دشمنی نمیفهمد. محور مقاومت در معنای واقعی خود، یک پروژه صرفاً نظامی نیست؛ یک ایده تمدنی است که میگوید مسلمانان اگر بخواهند در برابر اشغال، سلطه و تحقیر تاریخی بایستند، باید بر نقاط اشتراک خود تکیه کنند. این همان ایدهای است که سبب شد مسئله فلسطین از مرزهای جغرافیایی و مذهبی عبور کند و به یک مسئله اسلامی تبدیل شود.
و این، در نهایت، نه فاصله گرفتن از تشیع که بازگشت به یکی از عمیقترین لایههای تشیع است. روی این زمین و زیر این آسمان، چه کسی شایستهتر از «مولای متقیان» برای فهم معنای حقیقی وحدت است؟ کسی که همزمان حافظ ولایت بود، مدافع حقیقت بود، تاریخ را میشناخت و مصلحت اسلام را نیز در بلندترین افق خود میدید. «علی» نام وحدت است؛ نه وحدتی که از حق تهی شده باشد، بلکه وحدتی که حق را در مقیاسی بزرگتر دنبال میکند.
بنابراین، مسئله امروز شیعه این نیست که میان هویت و وحدت یکی را انتخاب کند. مسئله، پیدا کردن نسبتی درست میان این دو است. شیعه هویتی اگر درست فهمیده شود، ناگزیر به وحدت میرسد؛ زیرا میداند که دشمنان اسلام از اختلاف مسلمانان نیرو میگیرند و هر شکافی میان امت، فرصتی برای پیشروی آنان ایجاد میکند. و شیعه وحدتی، اگر درست فهمیده شود، هرگز هویتزدایی نمیکند؛ زیرا وحدت مورد نظر او بر محور توحید، نبوت، قرآن و محبت اهل بیت(ع) شکل میگیرد.
شیعه حقیقی، ردپای تاریخ را در امروز پیدا میکند، اما حرکتش رو به عقب نیست؛ رو به جلوست. گذشته را میشناسد تا امروز را اشتباه نخواند و امروز را میفهمد تا فردا را به دشمن نسپارد. این همان نگاه حکیمانهای است که در مکتب اهل بیت(ع) آموختهایم: وفاداری به هویت، بدون گرفتار شدن در جمود؛ و وحدت با امت، بدون دست کشیدن از حقیقت.
دوگانه «وحدت اسلامی یا هویت شیعی» بنابراین یک دوگانه واقعی نیست. انتخاب حقیقی، میان «شیعه بیهویت» و «شیعه هویتمند» نیست؛ میان «وحدتگریزی» و «وحدت حکیمانه» است. شیعه اگر علی(ع) را شناخته باشد، هم غدیر را فراموش نمیکند و هم امت را در آتش اختلاف نمیسوزاند؛ هم عاشورا را زنده نگه میدارد و هم اجازه نمیدهد مسلمانان در برابر دشمن مشترک، نیرو و توان خود را علیه یکدیگر به کار گیرند.
وحدت اسلامی، در عمیقترین معنای خود، نه عقبنشینی از تشیع، بلکه یکی از جلوههای تشیع علوی است؛ همان تشیعی که میداند برای پاسداری از حقیقت، باید هم ریشهها را حفظ کرد و هم افق را دید.
یکی از دوگانههای نادرستی که گاه در فضای فکری و رسانهای مطرح میشود، قرار دادن «وحدت اسلامی» در برابر «هویت شیعی» است؛ گویی شیعه برای آنکه بر هویت تاریخی و اعتقادی خود پای بفشارد، ناگزیر است از وحدت با اهل سنت فاصله بگیرد و گویی هر سخن از وحدت میان شیعه و سنی، به معنای کمرنگ کردن مرزهای هویتی تشیع، نادیده گرفتن تاریخ، چشم پوشیدن از حقایق تلخ گذشته و در نهایت نوعی مصلحتاندیشی عافیتطلبانه است. این تلقی اما نه با معارف اهل بیت(ع) سازگار است، نه با قرآن کریم و نه با سیره علوی.
اتفاقاً اگر «شیعه هویتی» را به معنای شیعهای بدانیم که حافظه تاریخی خود را از دست نداده، ریشههای انحراف تاریخی از اسلام ناب را میشناسد، ظلم رفته بر اهل بیت(ع) را فراموش نمیکند و نسبت میان گذشته و حال را بهدرستی درک میکند، باید گفت چنین شیعهای بیش از هر کس دیگری باید وحدت اسلامی را بفهمد و از آن دفاع کند. زیرا وحدت در منطق تشیع، به معنای پاک کردن تاریخ نیست؛ به معنای نفی عقاید شیعی نیست؛ به معنای دست کشیدن از ولایت امیرالمؤمنین(ع) نیست و هرگز به معنای نادیده گرفتن ظلمی که در تاریخ بر خاندان پیامبر(ص) رفته است، نیست. وحدت در منطق شیعی، تدبیر حکیمانه برای حفظ اصل اسلام و جلوگیری از آن است که مسلمانان به دست دشمنان مشترک خود، یکی پس از دیگری قربانی شوند.
شیعه هویتی، تاریخ را فراموش نمیکند؛ اما در گذشته متوقف نیز نمیماند. تاریخ را میخواند تا امروز را درست بفهمد و آینده را درست بسازد. از همینجاست که باید میان «حفظ هویت» و «وحدت» بهجای تقابل، رابطهای عمیق و منطقی برقرار کرد.
نمونه روشن این حقیقت را میتوان در تحولات سالهای اخیر منطقه دید. در جریان جنگ رمضان، برخی کشورهای اسلامی حوزه خلیج فارس، برخلاف ادعاهای رسمی خود درباره حمایت از مسلمانان و تأکید بر مناسبات اسلامی، امکان استفاده دشمن از پایگاهها و امکانات مستقر در خاک خود را فراهم کردند؛ امکاناتی که در حمله به ایران مورد بهرهبرداری قرار گرفت. جمهوری اسلامی ایران نیز مانند هر کشور مستقلی که در معرض تجاوز قرار گرفته است، از حق دفاع مشروع خود استفاده کرد و اهداف و منافع طرف متجاوز را در منطقه هدف قرار داد. این واکنش را باید در متن یک واقعیت بزرگتر فهم کرد: کشوری مورد حمله قرار گرفته بود که رهبر و مرجعیت دینی آن در جریان تجاوز دشمن به شهادت رسیده بودند و دشمن نیز برای استمرار عملیات خود، از خاک، امکانات و ظرفیتهای برخی کشورهای همسایه بهره میگرفت.
در چنین شرایطی، انتظار میرفت جهان اسلام پیش از هر چیز، میان متجاوز و قربانی تمایز بگذارد و حداقل از منطق عدالت و انصاف فاصله نگیرد. اما واکنشهایی نیز وجود داشت که به جای تحلیل دقیق صحنه و فهم پیچیدگیهای یک تجاوز نظامی، در سمت و سوی دیگری قرار گرفت. مواضعی که از برخی نهادهای مهم جهان اسلام خصوصا دانشگاه الأزهر مصر منتشر شد، در نگاه بسیاری از مسلمانان، نهتنها نتوانست تصویری از یک موضع جامع اسلامی ارائه دهد، بلکه شائبه غلبه ملاحظات قومی و عربی بر منطق امت اسلامی را ایجاد کرد. اعتراض گسترده بخشی از اهل سنت به چنین مواضعی، خود نشان داد که وحدت اسلامی هرگز مساوی با تبعیت کورکورانه از حکومتهای مدعی اسلام نیست.
این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که رفتار بسیاری از همین دولتها را در قبال فاجعه غزه به یاد بیاوریم. در حالی که مسلمانان فلسطین زیر سنگینترین حملات و جنایتها قرار داشتند، بسیاری از دولتهای عربی نهتنها از ظرفیتهای سیاسی، اقتصادی و راهبردی خود برای متوقف کردن این فاجعه استفاده نکردند، بلکه در مواردی حتی از اعمال فشارهای مؤثر بر رژیم صهیونیستی پرهیز کردند. اینجاست که مفهوم «اسلام عافیتطلب» معنا پیدا میکند؛ اسلامی که تا زمانی از دین سخن میگوید که هزینهای برای او نداشته باشد و آنجا که باید در برابر ظلم ایستاد، منافع سیاسی و ملاحظات مادی را بر تکلیف دینی مقدم میکند و این اسلام ثمره مستقیم سقیفه است.
اما باید مراقب بود که این انحراف را به پای همه اهل سنت ننویسیم. یکی از مهمترین خطاهای معرفتی همین است که رفتار برخی حکومتهای عربی با ماهیت اهل سنت یکی گرفته شود. حکومتهای عربی موجود، تمام اسلام اهل سنت نیستند؛ همانگونه که یک دولت شیعی نیز لزوماً نماینده تمام حقیقت تشیع نیست. اختلاف میان «مردم» و «ساختار قدرت» در جهان اسلام باید جدی گرفته شود. شیعه هویتی دقیقاً به همین دلیل تاریخ را میخواند. او میداند که انحراف سیاسی مسلمین از مسیر اسلام نبوی که نقطه آغازش سقیفه و نقطه اوجش حکومت بنیامیه بود، چگونه در طول قرنها خود را در قالب حکومتهای سلطنتی، موروثی و عافیتطلب بازتولید کرده است؛ اما در عین حال میداند که نمیتوان میلیونها انسان مسلمان را به جرم مذهب یا جغرافیای تولدشان، با حکومتهایی که بر آنان حکم میرانند یکی دانست.
اتفاقاً یکی از مهمترین ثمرات نگاه شیعی به تاریخ، تفکیک میان «حق» و «افراد» است. در مکتب اهل بیت(ع)، محبت و کرامت انسانها تابع شناسنامه مذهبی آنان نیست. تاریخ تشیع سرشار از نام کسانی است که از نظر مذهبی شیعه نبودهاند، اما در بزنگاههای تاریخی به حق نزدیک شدهاند، به اهل بیت(ع) محبت ورزیدهاند و حتی جان خود را در راه عدالت و مقابله با ظلم فدا کردهاند. بسیاری از مسلمانان اهل سنت در طول تاریخ نیز عشق و ارادت عمیقی به خاندان پیامبر(ص) داشتهاند و امروز نیز انسانهای بسیاری در میان اهل سنت وجود دارند که دلشان با غدیر و عاشورا بیگانه نیست و نسبت به ساحت اهل بیت(ع) ارادت دارند.
این دقیقاً همان نقطهای است که «شیعه هویتی» به «شیعه وحدتی» میرسد.
شیعه وحدتی، شیعهای نیست که از هویت خود خجالت بکشد؛ شیعهای است که آنقدر به هویت خود اطمینان دارد که برای اثبات خودش نیازمند نفی دیگری نیست. او ولایت امیرالمؤمنین(ع) را اصل میداند، اما میفهمد که مسلمانان برای مقابله با دشمنی که اصل اسلام را هدف گرفته، نیازمند اشتراکات بزرگترند. او به غدیر باور دارد، اما میداند که غدیر اگر درست فهمیده شود، نتیجهاش تکهتکه کردن امت پیامبر نیست؛ بلکه بازگرداندن امت به عقلانیت، عدالت و معنویت است.
در حقیقت، ایده وحدت اسلامی از دل اندیشه شیعی بیرون آمده است، نه در برابر آن. مگر یکی از بنیادیترین آموزههای قرآن، دعوت مسلمانان به چنگ زدن همگانی به ریسمان الهی و نهی از تفرقه نیست؟ قرآن کریم میفرماید: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا»؛ همگی به صورت هماهنگ به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید. این وحدت البته وحدت بر سر هیچ و پوچ نیست؛ وحدت بر محور توحید و رسالت و ایمان است. لفظ «جمیعا» در این آیه شریفه، طبق تفسیر داشمند بزرگ عصر ما، آیتالله جوادی آملی، به معنای همگی نیست، به معنای جمعی بودن است؛ یعنی فرد فرد در راه خدا قدم برندارید، کار جمعی کنید. قرآن در جای دیگری میفرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ مؤمنان با یکدیگر برادرند. بنابراین وحدت اسلامی نه یک پروژه صرفاً سیاسی و نه یک تاکتیک موقت برای شرایط بحرانی است؛ ریشه در ساختار معرفتی اسلام دارد.
قرآن کریم در آیات میانی سوره حشر (از آیه ۹ تا ۱۴)، مانیفست جامع و عمیق وحدت اسلامی را ترسیم میکند؛ مانیفستی که وحدت را از یک تاکتیک مقطعی به یک پیوند قلبی و عقلانی ارتقا میدهد. خداوند در توصیف جامعه آرمانی مؤمنان، ابتدا بر «ایثار» و «محبت» تأکید کرده (وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ... يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ) و نشان میدهد که زیربنای وحدت، گذشتن از منافع فردی به نفع برادران دینی است. سپس در آیه دهم، این پیوند را در امتداد تاریخ بسط میدهد؛ جایی که مؤمنان از خداوند میخواهند هیچ کینهای نسبت به دیگر مؤمنان در دلشان نماند (وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا). این یعنی وحدت اسلامی نیازمند پاکسازی درونی از تعصبات تفرقهافکن است. در نقطه مقابل، قرآن انسجام جبهه دشمن را توهمی و فاقد پشتوانه میداند و میفرماید: «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ» (آنان را متحد میپنداری، در حالی که دلهایشان پراکنده است). دلیل این تشتت قلبی جبهه باطل نیز دوری از عقلانیت (قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ) بیان شده است. بر اساس این آیات، «مانیفست وحدت اسلامی» بر سه پایه استوار است: محبت و ایثار در میدان عمل، سینههای پاک از کینه نسبت به سایر مؤمنان، و پیوند قلبیِ مبتنی بر عقلانیت دینی که در تقابل با وحدتِ پوشالی و صرفاً تاکتیکیِ جبهه دشمن قرار میگیرد.
امام خمینی(ره) نیز هنگامی که فلسطین را «پاره تن اسلام» معرفی کرد، در واقع یک منطق وحدتساز را به قلب سیاست جهان اسلام وارد کرد. فلسطین دیگر مسئله یک قوم، یک کشور یا یک مذهب نبود؛ مسئله همه مسلمانان بود. همین بازتعریف، یکی از پایههای شکلگیری گفتمان مقاومت شد. وقتی مسئله قدس از یک نزاع محدود سیاسی به مسئلهای برای همه مسلمانان تبدیل شد، امکان شکلگیری یک جبهه فرامذهبی در برابر پروژه صهیونیستی و سلطه آمریکایی در منطقه پدید آمد.
ماجرای مدافعان حرم نیز جلوه دیگری از همین منطق بود. دفاع از حرم حضرت زینب(س) تنها دفاع از یک مکان مقدس متعلق به شیعیان نبود. جنگ سوریه و ظهور داعش بهتدریج نشان داد که پروژه جریانهای تکفیری، نه صرفاً شیعیان، بلکه اصل موجودیت و هویت اسلامی را هدف قرار داده است. در چنین شرایطی، نیروهای مقاومت برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) ایستادند، اما در همان میدان، از جان و امنیت مسلمانانی نیز دفاع کردند که لزوماً شیعه نبودند. اینجا «وحدت اسلامی» نه در مقام یک شعار دیپلماتیک، بلکه در مقام یک واقعیت میدانی خود را نشان داد: مسلمانان میتوانند با وجود اختلاف مذهبی، در برابر دشمن مشترک در یک جبهه قرار گیرند.
شاید روشنترین نمونه برای فهم نسبت میان هویت شیعی و وحدت اسلامی، سیره امیرالمؤمنین(ع) باشد. اگر کسی بخواهد وحدت را به معنای چشم پوشیدن از حق علی(ع) تفسیر کند، باید ابتدا بتواند رفتار خود حضرت را توضیح دهد. امیرالمؤمنین(ع) در عین آنکه به حق الهی و تاریخی خود واقف بود، آنجا که پای اصل اسلام و مصلحت مسلمین در میان بود، از هیچ تلاشی برای جلوگیری از تضعیف جامعه اسلامی فروگذار نکرد.
نمونه مشورتهای امیرالمؤمنین(ع) در دوره خلافت خلیفه دوم از همین جنس است. بر اساس گزارشهای تاریخی، در مسئله فتوحات، خلیفه دوم از امام علی(ع) مشورت خواست و حضرت به عنوان یک خیرخواه دلسوز، مصالح امت اسلامی را در نظر گرفت و راهنمایی کرد. حتی در ادبیات خطاب نیز چنان رفتار میکرد که اولویت را به حفظ مصالح جامعه اسلامی میداد، حال آنکه برای شیعه روشن است که امیرالمؤمنین(ع) عنوان «امیرالمؤمنین» را در کاملترین معنای خود شایسته خویش میداند. اینجا یک حقیقت بزرگ آشکار میشود: ممکن است انسان در عین حفظ عقیده، برای نجات یک حقیقت بزرگتر، از ظرفیتهای وحدت و همکاری استفاده کند؛ بدون آنکه هویت خود را از دست بدهد.
این همان «حکمت علوی» است؛ حکمت اولویتبندی. علی(ع) نه حق خود را فراموش کرد و نه اسلام را فدای اثبات حق خود کرد. نه تاریخ را تحریف کرد و نه اجازه داد اختلاف داخلی، امت اسلامی را در برابر دشمنانش بیدفاع کند. این توازن، یکی از عمیقترین درسهای سیره علوی است.
از همین منظر، باید فهمید که دوگانه «شیعه هویتی یا شیعه وحدتی» اساساً دوگانهای کاذب است. شیعهای که هویت ندارد، نمیتواند وحدت حقیقی ایجاد کند؛ زیرا معلوم نیست قرار است بر اساس کدام مبنای معرفتی وحدت کند. از سوی دیگر، شیعهای که وحدت را نمیفهمد نیز گرفتار خوانشی ناقص از هویت خویش شده است؛ زیرا بخشی از میراث علوی، چیزی جز عقلانیت سیاسی، حفظ مصالح امت و جلوگیری از گسترش قدرت دشمن نیست.
شیعه حقیقی تاریخ را فراموش نمیکند؛ اما با تاریخ زندگی نمیکند، بلکه از تاریخ برای ساختن آینده بهره میگیرد. شیعه حقیقی ظلمهای گذشته را انکار نمیکند، اما اجازه نمیدهد زخمهای تاریخی به ابزاری برای تضعیف مسلمانان در برابر دشمن امروز تبدیل شود. او تفاوت میان «برائت از انحراف» و «خصومت با مسلمان» را میفهمد. تفاوت میان نقد یک جریان سیاسی و دشمنی با یک مذهب را میشناسد. میداند که ممکن است یک انسان سنی، در میدان عمل از ارزشهایی دفاع کند که کاملاً غدیری و عاشورایی است و در مقابل، یک مسلمان شیعه نیز ممکن است در مقام رفتار از روح عدالت و آزادگی فاصله بگیرد.
از همین رو، وحدت اسلامی را نباید پروژهای برای حذف تفاوتهای مذهبی دید. وحدت یعنی بهرسمیت شناختن تفاوتها در عین پیدا کردن آن حقیقت مشترکی که امکان همافزایی را فراهم میکند. قرار نیست شیعه، شیعه بودنش را کنار بگذارد تا با اهل سنت وحدت کند؛ همانطور که اهل سنت نیز برای همکاری با شیعه نیازی به ترک مذهب خود ندارد. آنچه باید کنار گذاشته شود، نه هویتها، بلکه دشمنسازیهای بیمورد، تعصبات کور و تبدیل اختلافات مذهبی به جنگی دائمی میان مسلمانان است.
امروز نیز محور مقاومت را باید در همین چارچوب فهم کرد. یکی از زیرساختهای فکری این محور، همان فهمی از امت اسلامی است که میان مسلمانان دیوارهای هویتی را به معنای دشمنی نمیفهمد. محور مقاومت در معنای واقعی خود، یک پروژه صرفاً نظامی نیست؛ یک ایده تمدنی است که میگوید مسلمانان اگر بخواهند در برابر اشغال، سلطه و تحقیر تاریخی بایستند، باید بر نقاط اشتراک خود تکیه کنند. این همان ایدهای است که سبب شد مسئله فلسطین از مرزهای جغرافیایی و مذهبی عبور کند و به یک مسئله اسلامی تبدیل شود.
و این، در نهایت، نه فاصله گرفتن از تشیع که بازگشت به یکی از عمیقترین لایههای تشیع است. روی این زمین و زیر این آسمان، چه کسی شایستهتر از «مولای متقیان» برای فهم معنای حقیقی وحدت است؟ کسی که همزمان حافظ ولایت بود، مدافع حقیقت بود، تاریخ را میشناخت و مصلحت اسلام را نیز در بلندترین افق خود میدید. «علی» نام وحدت است؛ نه وحدتی که از حق تهی شده باشد، بلکه وحدتی که حق را در مقیاسی بزرگتر دنبال میکند.
بنابراین، مسئله امروز شیعه این نیست که میان هویت و وحدت یکی را انتخاب کند. مسئله، پیدا کردن نسبتی درست میان این دو است. شیعه هویتی اگر درست فهمیده شود، ناگزیر به وحدت میرسد؛ زیرا میداند که دشمنان اسلام از اختلاف مسلمانان نیرو میگیرند و هر شکافی میان امت، فرصتی برای پیشروی آنان ایجاد میکند. و شیعه وحدتی، اگر درست فهمیده شود، هرگز هویتزدایی نمیکند؛ زیرا وحدت مورد نظر او بر محور توحید، نبوت، قرآن و محبت اهل بیت(ع) شکل میگیرد.
شیعه حقیقی، ردپای تاریخ را در امروز پیدا میکند، اما حرکتش رو به عقب نیست؛ رو به جلوست. گذشته را میشناسد تا امروز را اشتباه نخواند و امروز را میفهمد تا فردا را به دشمن نسپارد. این همان نگاه حکیمانهای است که در مکتب اهل بیت(ع) آموختهایم: وفاداری به هویت، بدون گرفتار شدن در جمود؛ و وحدت با امت، بدون دست کشیدن از حقیقت.
دوگانه «وحدت اسلامی یا هویت شیعی» بنابراین یک دوگانه واقعی نیست. انتخاب حقیقی، میان «شیعه بیهویت» و «شیعه هویتمند» نیست؛ میان «وحدتگریزی» و «وحدت حکیمانه» است. شیعه اگر علی(ع) را شناخته باشد، هم غدیر را فراموش نمیکند و هم امت را در آتش اختلاف نمیسوزاند؛ هم عاشورا را زنده نگه میدارد و هم اجازه نمیدهد مسلمانان در برابر دشمن مشترک، نیرو و توان خود را علیه یکدیگر به کار گیرند.
وحدت اسلامی، در عمیقترین معنای خود، نه عقبنشینی از تشیع، بلکه یکی از جلوههای تشیع علوی است؛ همان تشیعی که میداند برای پاسداری از حقیقت، باید هم ریشهها را حفظ کرد و هم افق را دید.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



