تعدی به ایران باری دیگر سران کاخ سفید را به دردسرهای انتخاباتی انداخت
درس بزرگ ایران به واشنگتن
گروه سیاسی
انتخابات میاندورهای سوم نوامبر ۲۰۲۶ آمریکا، برای جمهوری اسلامی ایران فراتر از یک تحول معمول در صحنه سیاسی ایالات متحده است. شکست سنگین حزب جمهوریخواه و از دست رفتن اکثریت هر دو مجلس کنگره، در شرایطی رقم خورد که جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران به یکی از مهمترین موضوعات مناقشه در جامعه و سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده بود. اهمیت ماجرا زمانی دوچندان میشود که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و جیدی ونس، معاون او، برخلاف بسیاری از موارد مشابه در تاریخ سیاسی این کشور، نقش جنگ با ایران را در شکست انتخاباتی حزب خود به رسمیت شناختند. ونس حتی صریحتر از رئیسجمهور، جنگ را علت اصلی شکست جمهوریخواهان دانست و تأکید کرد که هرگونه بررسی صادقانه درباره نتیجه انتخابات باید از همین نقطه آغاز شود.این تحول را باید در امتداد یک سابقه تاریخی مهم بررسی کرد. جمهوری اسلامی ایران پیش از این نیز در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ سیاسی آمریکا، یعنی انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۸۰، به متغیری تأثیرگذار در معادلات داخلی این کشور تبدیل شده بود. بحران تسخیر سفارت آمریکا در تهران و ناتوانی دولت جیمی کارتر در حلوفصل آن، به یکی از محورهای اصلی شکست انتخاباتی رئیسجمهور وقت آمریکا تبدیل شد. اکنون، ۴۶ سال پس از آن واقعه، جنگی که دولت ترامپ با مشارکت رژیم صهیونیستی علیه ایران آغاز کرد، بار دیگر آثار تقابل با جمهوری اسلامی را به قلب سیاست داخلی آمریکا بازگردانده است.البته این دو مقطع از نظر ماهیت و شرایط تاریخی یکسان نیستند؛ یکی در بستر انقلاب اسلامی و بحران سفارت آمریکا شکل گرفت و دیگری در متن یک تجاوز نظامی و مقاومت دفاعی ایران. اما وجه مشترک هر دو، آشکار شدن محدودیت قدرت آمریکا در مواجهه با اراده سیاسی جمهوری اسلامی و بازگشت هزینههای این تقابل به ساختار قدرت در واشنگتن است. این شباهت تاریخی، نکتهای فراتر از یک مقایسه جذاب سیاسی دارد: آمریکا در فاصله چند دهه، دو بار هزینه تقابل با ایران را در معادلات انتخاباتی خود تجربه کرده است.
از کارتر تا ترامپ؛ دو مقطع اثرگذاری ایران بر سیاست داخلی آمریکا
برای درک اهمیت تحولات امروز باید به آبان ۱۳۵۸ بازگشت؛ زمانی که دانشجویان پیرو خط امام سفارت آمریکا در تهران را تسخیر کردند. این واقعه در بستر تحولات پس از پیروزی انقلاب اسلامی، عملکرد تاریخی آمریکا در حمایت از حکومت پهلوی و پذیرش محمدرضا پهلوی در خاک این کشور رخ داد. نگرانی از تکرار مداخله آمریکا در امور داخلی ایران، خاطره کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و تجربه سالها حمایت واشنگتن از حکومت پیشین، فضای سیاسی آن روز را شکل میداد.
بحران سفارت آمریکا به سرعت به یکی از مهمترین مسائل سیاست خارجی دولت جیمی کارتر تبدیل شد. گروگانگیری ۵۲ آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز، فشار سیاسی و رسانهای گستردهای بر کاخ سفید وارد کرد. کارتر که قصد داشت برای دومین دوره در انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۸۰ شرکت کند، عملاً بخش مهمی از توان سیاسی خود را صرف حل این بحران کرده بود. ناکامی در آزادسازی گروگانها، شکست عملیات نظامی طبس و ناتوانی دولت آمریکا در ارائه راهحلی قاطع، تصویر رئیسجمهوری گرفتار و فاقد ابتکار عمل را در افکار عمومی آمریکا تقویت کرد.
اهمیت بحران ایران در انتخابات آن سال به اندازهای بود که هاميلتون جردن، مدیر ارشد کارزار انتخاباتی کارتر، بعدها سه عامل اصلی شکست رئیسجمهور وقت را ضعف اقتصادی، تورم و نرخ بهره بالا، بحران طولانی گروگانگیری در ایران و اختلافات درون حزب دموکرات معرفی کرد. رونالد ریگان نیز در جریان رقابت انتخاباتی، بارها دولت کارتر را به دلیل ناتوانی در حل مسئله گروگانها مورد حمله قرار داد. در نهایت، کارتر انتخابات را با فاصلهای سنگین به ریگان واگذار کرد و گروگانهای آمریکایی تنها دقایقی پس از مراسم تحلیف رئیسجمهور جدید، در ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ آزاد شدند.
البته نسبت دادن تمام شکست کارتر به ایران، از نظر تاریخی دقیق نیست؛ بحران اقتصادی، رقابت درونحزبی با تد کندی و عملکرد انتخاباتی ریگان نیز سهم مهمی داشتند. همچنین هیچ سند قطعی و پذیرفتهشدهای برای اثبات نظریه مشهور «غافلگیری اکتبر» و توافق پنهانی کارزار ریگان با ایران به منظور تأخیر در آزادی گروگانها به دست نیامد. اما در اصل اثرگذاری بحران ایران بر شکست انتخاباتی کارتر تردیدی وجود ندارد. ایران به موضوعی تبدیل شده بود که نامزد پیروز انتخابات آمریکا میتوانست از آن برای زیر سؤال بردن صلاحیت و اقتدار رئیسجمهور مستقر استفاده کند.
اکنون در نوامبر ۲۰۲۶، اتفاقی با ماهیتی متفاوت اما از نظر پیامد سیاسی قابل مقایسه رخ داده است. این بار موضوع نه اشغال سفارت، بلکه مقاومت جمهوری اسلامی در برابر تهاجم نظامی مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی است. در سال ۱۹۸۰، واشنگتن از ناتوانی در حل بحران ایران ضربه سیاسی خورد؛ در سال ۲۰۲۶، از هزینههای جنگی که خود آغاز کرده است. در هر دو مقطع، مسئله ایران از چارچوب سیاست خارجی آمریکا عبور کرده و به موضوعی تأثیرگذار در رقابتهای انتخاباتی این کشور تبدیل شده است.
اعترافی کمسابقه در واشنگتن؛ جنگ ایران، عامل شکست جمهوریخواهان
انتخابات سوم نوامبر ۲۰۲۶ با شکست سنگین جمهوریخواهان به پایان رسید. دموکراتها موفق شدند کنترل مجلس نمایندگان و سنا را به دست بگیرند و بدین ترتیب، دو سال پایانی ریاستجمهوری ترامپ را با ساختاری کاملاً متفاوت در کنگره روبهرو کنند. گستردگی شکست بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که جمهوریخواهان در انتخابات پیشین، با تکیه بر ائتلاف سیاسی ترامپ و شعار اول آمریکا، توانسته بودند قدرت اجرایی را در اختیار بگیرند و موقعیت مناسبی در کنگره نیز به دست آورند.
اما جنگ با ایران به یکی از نقاط آسیبپذیر این ائتلاف تبدیل شد. شماری از رأیدهندگانی که در سال ۲۰۲۴ به ترامپ رأی داده بودند، در انتخابات اخیر به نامزدهای دموکرات روی آوردند. موضوع فقط مخالفت با یک عملیات نظامی نبود؛ بخشی از پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان احساس میکرد دولتی که با وعده پایان دادن به جنگهای پرهزینه خارجی و تمرکز بر مشکلات اقتصادی مردم روی کار آمده، اکنون کشور را وارد منازعهای کرده که هزینه آن مستقیماً به زندگی روزمره شهروندان آمریکایی منتقل شده است.
جیدی ونس در واکنش به نتایج انتخابات، بدون پنهان کردن مسئولیت دولت ترامپ، نوشت: «دلیل شکست ما جنگ است.» او از نظرسنجیهایی سخن گفت که نشان میداد بخشی از رأیدهندگان ترامپ خواهان پایان جنگ، تمرکز بیشتر دولت بر هزینههای زندگی و تورم، بازگشت به اولویت دادن به منافع آمریکا و تغییر مناسبات واشنگتن با رژیم صهیونیستی هستند. ونس حتی این پرسش را مطرح کرد که آیا از دست دادن کنترل سنا برای شش سال آینده، بهایی قابل قبول برای ادامه جنگ بوده است یا نه.
ترامپ نیز در واکنش به نتایج انتخابات، نقش جنگ با ایران را در شکست حزب خود پذیرفت. او در گفتوگو با رسانههای آمریکایی گفت ایران بخشی از علت شکست بوده است، هرچند همچنان از تصمیم خود برای آغاز جنگ دفاع کرد و مدعی شد در صورت بازگشت به گذشته همان تصمیم را تکرار میکرد.
این اظهارات از نظر سیاسی اهمیت زیادی دارند. در واقع، دیگر صرفاً با ادعای رسانههای مخالف ترامپ یا مواضع دموکراتها مواجه نیستیم؛ رئیسجمهور و معاون رئیسجمهور آمریکا خود از تأثیر جنگ ایران بر نتیجه انتخابات سخن میگویند. این اعتراف نشان میدهد که جمهوری اسلامی توانسته است هزینههای تقابل نظامی را از میدان نبرد به عرصه سیاست داخلی آمریکا منتقل کند.
البته جنگ تنها علت شکست جمهوریخواهان نبود. تورم، هزینههای زندگی، نارضایتی اقتصادی و انتقادات مربوط به عملکرد دولت نیز در نتیجه انتخابات مؤثر بودند. اما اهمیت راهبردی مسئله ایران در این است که جنگ، خود به عاملی برای تشدید همین نارضایتیها تبدیل شد. افزایش هزینه انرژی و سوخت، نگرانی از تداوم درگیری و نامشخص بودن افق پایان جنگ، همگی به زیان دولت ترامپ عمل کردند. به این ترتیب، تصمیمی که قرار بود اقتدار آمریکا را به نمایش بگذارد، در عمل به یکی از نقاط ضعف سیاسی آن تبدیل شد.
تنگه هرمز؛ میدان بازدارندگی فراتر از مرزهای جغرافیایی
آنچه در این میان نباید از نظر دور بماند، نقش راهبرد دفاعی جمهوری اسلامی ایران در تغییر محاسبات واشنگتن است. حمله نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در ۹ اسفند ۱۴۰۴، بر مبنای این تصور انجام شد که برتری تسلیحاتی و فناوری نظامی مهاجمان، امکان تحمیل سریع اراده آنان به ایران را فراهم خواهد کرد. طراحان جنگ تصور میکردند فشار نظامی گسترده، آسیب زدن به ظرفیتهای دفاعی و ایجاد هزینه اقتصادی و اجتماعی، جمهوری اسلامی را در موقعیت عقبنشینی قرار میدهد.
اما ایران به جای آنکه مطابق خواسته مهاجمان در چارچوب یک دفاع منفعلانه باقی بماند، از ظرفیتهای مختلف خود برای ایجاد هزینه متقابل استفاده کرد. تداوم مقاومت نظامی، حفظ اراده سیاسی، پاسخ به تجاوز و استفاده از موقعیت ژئوپلیتیکی کشور، بخشی از این راهبرد بود. در این میان، تنگه هرمز به یکی از مهمترین اهرمهای راهبردی ایران تبدیل شد.
اهمیت تنگه هرمز را نمیتوان به یک گذرگاه دریایی محدود کرد. این آبراه یکی از اصلیترین مسیرهای انتقال انرژی در جهان است و هرگونه اختلال در امنیت و تردد آن، پیامدهایی فراتر از خلیج فارس ایجاد میکند. بازار نفت، هزینه حملونقل دریایی، قیمت سوخت، زنجیره تأمین کالا و انتظارات تورمی در اقتصادهای بزرگ جهان، همگی از تحولات این منطقه تأثیر میپذیرند.ایران با اعمال کنترل و مدیریت بر تنگه هرمز پس از آغاز تجاوز، عملاً به طرف مقابل نشان داد که جنگ با جمهوری اسلامی را نمیتوان به تبادل آتش میان تجهیزات نظامی محدود کرد. کشوری که در جغرافیای یکی از مهمترین شریانهای اقتصادی جهان قرار گرفته، در صورت تهدید موجودیت و امنیت خود، ظرفیتهایی در اختیار دارد که میتواند محاسبات اقتصادی و سیاسی دشمن را نیز دگرگون کند.نکته مهم آن است که این اقدام را باید در چارچوب دفاع ملی و پاسخ به تجاوز ارزیابی کرد، نه اقدامی بیارتباط با زمینه آغاز جنگ. مسئولیت نخست ایجاد ناامنی و برهم خوردن شرایط عادی منطقه متوجه طرفی است که تجاوز نظامی را آغاز کرده است. نمیتوان از ایران انتظار داشت در شرایط حمله مستقیم، تمام ظرفیتهای راهبردی خود را کنار بگذارد و هزینه تجاوز را بدون پاسخ بپذیرد.افزایش هزینههای انرژی در آمریکا و تبدیل شدن قیمت سوخت به یکی از موضوعات رقابت انتخاباتی، نشان داد که آثار تصمیم نظامی کاخ سفید به سرعت به زندگی مردم این کشور منتقل شده است. به همین دلیل، هنگامی که ونس جنگ را دلیل شکست حزب خود معرفی میکند، در واقع به یکی از نتایج راهبرد ایران نیز اشاره دارد: هزینه تجاوز را نمیتوان صرفاً به کشور مورد تهاجم تحمیل کرد.این تجربه، معنای بازدارندگی را نیز روشنتر میکند. بازدارندگی فقط به معنای جلوگیری از آغاز جنگ نیست؛ گاهی دشمن با وجود برخورداری از برتری نظامی وارد جنگ میشود، اما با مقاومت طرف مقابل درمییابد که دستیابی به اهداف مورد نظرش، مستلزم پرداخت هزینههایی فراتر از ظرفیت تحمل سیاسی و اقتصادی اوست. در چنین شرایطی، برتری نظامی الزاماً به برتری راهبردی منتهی نمیشود. آنچه سرنوشت منازعه را تعیین میکند، نسبت میان اهداف، هزینهها و توان استمرار مقاومت است.
از این منظر، جنگ اخیر نشان داد که جمهوری اسلامی ایران در محاسبات دفاعی خود باید همواره ظرفیتهای نظامی، جغرافیایی، اقتصادی و سیاسی را بهصورت یک منظومه واحد در نظر بگیرد. تنگه هرمز تنها یک نمونه از این ظرفیتهاست و اهمیت آن در این جنگ از آن جهت برجسته شد که آثار آن مستقیماً در سیاست داخلی آمریکا نمایان شد.
کاخ سفید پس از شکست؛ محدودیتهای تازه برای شبکه جنگطلب
شکست انتخاباتی جمهوریخواهان، موازنه سیاسی در واشنگتن را نیز تغییر داده است. از ژانویه ۲۰۲۷، دموکراتها کنترل هر دو مجلس کنگره را در اختیار خواهند داشت. این وضعیت به معنای پایان اختیارات ترامپ در سیاست خارجی نیست، اما قطعاً آزادی عمل دولت او را محدودتر میکند.
کنگره در آمریکا از ابزارهای مهمی برای نظارت بر عملکرد دولت برخوردار است. برگزاری جلسات تحقیق و تفحص، احضار مقامهای دولتی، بررسی اسناد و تصمیمات اجرایی، اعمال محدودیتهای بودجهای و دشوار کردن تصویب طرحهای مورد نظر رئیسجمهور، از جمله ظرفیتهایی است که دموکراتها اکنون میتوانند از آنها استفاده کنند. همچنین کنترل سنا به آنان امکان میدهد در روند بررسی و تأیید بسیاری از انتصابهای دولت نقش تعیینکنندهتری داشته باشند.
جنگ ایران نیز بهطور طبیعی یکی از مهمترین موضوعات این نظارت خواهد بود. نمایندگان دموکرات میتوانند دولت را درباره اهداف واقعی جنگ، برآورد هزینههای نظامی، میزان خسارات واردشده به نیروهای آمریکایی، مصرف مهمات، آثار اقتصادی عملیات و نحوه تصمیمگیری رئیسجمهور مورد پرسش قرار دهند. همچنین ممکن است مشروعیت حقوقی و ضرورت ادامه عملیات نظامی بدون مجوز مشخص کنگره به یکی از محورهای تقابل تبدیل شود.
این وضعیت برای شبکه جنگطلب و متمایل به رژیم صهیونیستی درون کاخ سفید نیز پیامدهای مهمی دارد. تا پیش از انتخابات، این جریان میتوانست با اتکا به اکثریت جمهوریخواه در کنگره و حمایت بخشهایی از پایگاه سیاسی ترامپ، تداوم فشار نظامی بر ایران را توجیه کند. اکنون اما همان راهبرد با یک هزینه سیاسی آشکار مواجه شده است: حزب حاکم به دلیل سیاستی که این جریان از آن دفاع میکرد، اکثریت هر دو مجلس را از دست داده است.اظهارات ونس درباره ضرورت تغییر مناسبات آمریکا با اسرائیل نیز در این زمینه قابل توجه است. اگرچه نباید از این موضع نتیجه گرفت که واشنگتن در آستانه قطع حمایت راهبردی از رژیم صهیونیستی قرار دارد، اما طرح چنین موضوعی از سوی معاون رئیسجمهور آمریکا، آن هم پس از شکست انتخاباتی حزب حاکم، نشان میدهد که هزینههای پیوند خوردن منافع آمریکا با سیاستهای تلآویو حتی در میان بخشی از حامیان جمهوریخواهان نیز محل مناقشه شده است.
در واقع، بخشی از جامعه آمریکا که با شعار «اول آمریکا» به ترامپ رأی داده بود، اکنون این پرسش را مطرح میکند که چرا باید هزینه یک جنگ طولانی را بپردازد که اهداف و اولویتهای آن با منافع مستقیم شهروندان آمریکایی همخوانی ندارد. این شکاف، برای جریانهای طرفدار ادامه جنگ یک محدودیت سیاسی جدی ایجاد میکند.
با این همه، نباید تصور کرد که شکست انتخاباتی جمهوریخواهان به حذف فوری نیروهای جنگطلب منجر خواهد شد. ساختار امنیتی و نظامی آمریکا، لابیهای حامی رژیم صهیونیستی و شبکههای اثرگذار در سیاست خارجی این کشور، با یک انتخابات از میان نمیروند. حتی ممکن است بخشی از این جریانها برای جبران شکست سیاسی، به دنبال نمایش قدرت نظامی تازهای باشند. بنابراین، کاهش قدرت مانور ترامپ در کنگره را نباید با پایان تهدید نظامی علیه ایران یکسان دانست.
شکست دوباره در جنگ؛ آیا ترامپ از قدرت کنار گذاشته میشود؟
یکی از مهمترین پیامدهای سیاسی شکست اخیر، افزایش هزینه هرگونه تصمیم نظامی تازه علیه ایران برای شخص ترامپ است. رئیسجمهور آمریکا اکنون با وضعیتی روبهروست که در آن ادامه جنگ، هزینه اقتصادی و انتخاباتی دارد و عقبنشینی بدون دستاورد نیز میتواند اعتبار سیاسی او را بیش از پیش تضعیف کند.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد بار دیگر جنگ گستردهای علیه ایران آغاز کند و این اقدام نیز به شکست اهداف اعلامی واشنگتن منجر شود، پیامدها میتواند بسیار فراتر از یک بحران معمول در روابط خارجی باشد. در آن صورت، او با پرسشهایی جدیتر از سوی کنگره، رسانهها، رأیدهندگان و حتی اعضای حزب خود مواجه خواهد شد. دو شکست متوالی در راهبرد جنگی، آن هم پس از اعتراف صریح معاون رئیسجمهور به هزینه انتخاباتی جنگ نخست، میتواند شکاف درون جمهوریخواهان را به بحرانی جدی تبدیل کند.
برای ترامپ، این وضعیت فقط به معنای کاهش محبوبیت نیست. در صورت گسترش اختلافات درون حزب، ممکن است بخشی از متحدان سیاسی او به این نتیجه برسند که ادامه حمایت از رئیسجمهور، آینده جمهوریخواهان و موقعیت خود آنان را با خطر روبهرو میکند. چنین وضعی میتواند به تضعیف کابینه، افزایش فشار برای تغییر سیاست جنگی و حتی طرح جدیتر مسئله استیضاح بینجامد.
البته باید میان تضعیف سیاسی، استیضاح و برکناری رسمی تفاوت قائل شد. مطابق قانون اساسی آمریکا، مجلس نمایندگان میتواند با رأی اکثریت ساده رئیسجمهور را استیضاح کند، اما برای محکومیت و برکناری او در سنا، رأی موافق دو سوم سناتورهای حاضر لازم است. بنابراین، پیروزی دموکراتها در انتخابات میاندورهای بهتنهایی به معنای فراهم شدن شرایط حقوقی برکناری ترامپ نیست.
با این حال، اگر جنگی تازه با ایران به شکست راهبردی دیگری منجر شود و همزمان شواهدی از تخلف قانونی، سوءاستفاده از اختیارات یا پنهانکاری در تصمیمات جنگی آشکار شود، امکان شکلگیری روندی سیاسی و حقوقی علیه او افزایش خواهد یافت. مهمتر از آن، حتی بدون برکناری رسمی، ممکن است ترامپ در دو سال پایانی دوره خود با وضعیتی شبیه یک رئیسجمهور بهشدت تضعیفشده روبهرو شود؛ رئیسجمهوری که نه در کنگره از حمایت کافی برخوردار است، نه در حزب خود اجماع پیشین را دارد و نه میتواند با اطمینان از حمایت افکار عمومی برای یک ماجراجویی نظامی دیگر سخن بگوید.
در این میان، احتمال دارد ترامپ برای بازسازی تصویر اقتدار خود به اقدام نظامی تازهای روی بیاورد. تجربه سیاست آمریکا نشان داده است که شکست در داخل الزاماً همیشه به احتیاط در خارج منتهی نمیشود. برخی رؤسایجمهور ممکن است در شرایط ضعف داخلی، به دنبال ایجاد یک بحران خارجی یا نمایش قدرت نظامی باشند تا دستور کار سیاسی را تغییر دهند. از همین رو، شکست انتخاباتی ترامپ را نباید به معنای رفع خطر تجاوز تلقی کرد.با این حال، واقعیت آن است که هرگونه تهاجم مجدد به ایران، اکنون در فضایی سیاسی انجام خواهد شد که هزینههای جنگ پیشین آشکار شده و حتی نزدیکترین مقامهای دولت نیز درباره آن اختلاف نظر دارند. اگر جنگ دوم نیز به همان سرنوشت دچار شود، ممکن است این بار مسئله فقط شکست یک راهبرد خارجی نباشد؛ بلکه به بحران بقای سیاسی ترامپ و آینده رهبری او در حزب جمهوریخواه تبدیل شود.
دموکراتها؛ تغییر روش یا تغییر ماهیت؟
در چنین شرایطی، احتمالاً دموکراتها تلاش خواهند کرد خود را طرفدار پایان دادن به جنگ و بازگرداندن عقلانیت به سیاست خارجی آمریکا معرفی کنند. پیروزی آنان در انتخابات اخیر این فرصت را فراهم کرده است که از نارضایتی مردم نسبت به جنگ برای تثبیت موقعیت سیاسی خود استفاده کنند. اما جمهوری اسلامی ایران نباید این تحول را به معنای تغییر ماهیت سیاست آمریکا در قبال خود تلقی کند.
مسئله اصلی در سیاست خارجی واشنگتن، فقط نام رئیسجمهور یا حزب حاکم نیست؛ بلکه ساختاری از منافع و اهداف راهبردی است که بر حفظ برتری آمریکا، محدود کردن قدرت مستقل کشورها و تضمین امنیت رژیم صهیونیستی استوار شده است. دموکراتها و جمهوریخواهان ممکن است بر سر شیوه اعمال این سیاستها اختلاف داشته باشند، اما این اختلاف به معنای پذیرش حق ایران برای استقلال سیاسی، قدرت دفاعی و تعیین مستقل مناسبات منطقهای خود نیست.
حتی اگر دموکراتها با حمله نظامی مستقیم مخالفت کنند، ممکن است همان اهداف را از طریق تحریمهای اقتصادی، فشارهای دیپلماتیک، ائتلافسازی منطقهای و مذاکرات مشروط دنبال کنند. به بیان دیگر، تغییر از جنگ مستقیم به فشار اقتصادی و دیپلماتیک، لزوماً به معنای تغییر راهبرد سلطهطلبانه نیست.
از این منظر، نباید میان مخالفت بخشی از جامعه آمریکا با جنگ و پذیرش حقوق جمهوری اسلامی ایران خلط کرد. رأیدهندگانی که به دلیل افزایش قیمت سوخت، تورم یا مخالفت با مداخله خارجی به نامزدهای دموکرات رأی دادهاند، الزاماً از مواضع ایران حمایت نمیکنند. اما همین نارضایتی نشان میدهد که دولت آمریکا نمیتواند بدون محاسبه هزینههای داخلی، سیاست تجاوز نظامی را ادامه دهد. این تفاوت بسیار مهم است: انتخابات اخیر به معنای تغییر نگرش همه مردم آمریکا نسبت به ایران نیست، اما بیتردید نشانه آشکاری از افزایش هزینه سیاسی جنگ با ایران است.
ممکن است دموکراتها در آینده با پیشنهاد مذاکره، آتشبس یا توافق جدید وارد میدان شوند و خود را در نقطه مقابل جنگطلبی ترامپ قرار دهند. ایران باید این فرصتهای دیپلماتیک را هوشمندانه ارزیابی کند، اما نباید به دام این تصور بیفتد که تغییر حزب حاکم در واشنگتن بهخودیخود به معنای تغییر رفتار آمریکا خواهد بود.
مذاکره از موضع قدرت؛ نه بازگشت به سیاست تحمیل
یکی از خطراتی که پس از شکست انتخاباتی ترامپ ممکن است برای ایران ایجاد شود، تلاش واشنگتن برای تبدیل شکست در میدان به دستاوردی دیپلماتیک است. اگر آمریکا نتوانسته باشد از طریق حمله نظامی اهداف خود را محقق کند، طبیعی است که بخواهد با تغییر ابزار، همان خواستهها را از مسیر مذاکره دنبال کند. در چنین شرایطی، ممکن است پیشنهادهای جدید مذاکره با ادبیات متفاوت و حتی با وعده پایان دادن به جنگ مطرح شوند؛ اما محتوای واقعی آنها همچنان بر محدود کردن قدرت دفاعی ایران و پذیرش ترتیبات مورد نظر واشنگتن استوار باشد.
چنین مذاکرهای نه راهحل بحران، بلکه ادامه همان سیاست فشار در قالبی متفاوت است. جمهوری اسلامی ایران نباید اجازه دهد طرفی که با تجاوز نظامی به دنبال تحمیل اراده خود بوده، پس از ناکامی در جنگ، میز مذاکره را به ابزاری برای تحمیل همان اراده تبدیل کند.
این به معنای نفی اصل دیپلماسی نیست. ایران همواره میتواند از مذاکره برای تأمین منافع ملی، تثبیت امنیت و دستیابی به ترتیبات پایدار استفاده کند. اما مذاکره مؤثر زمانی معنا دارد که طرف مقابل حقوق ایران را به رسمیت بشناسد، از سیاست تهدید و اجبار دست بردارد و برای تعهدات خود تضمینهای معتبر و قابل سنجش ارائه کند.
تجربه سالهای گذشته نیز نشان داده است که اعتماد به وعدههای سیاسی واشنگتن، بدون برخورداری از تضمینهای عملی، نمیتواند امنیت و منافع ملی ایران را تأمین کند. خروج آمریکا از برجام در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، با وجود اجرای تعهدات هستهای ایران در آن مقطع، نمونه روشنی از همین مسئله است. بنابراین، هرگونه توافق جدید باید بهگونهای طراحی شود که طرف مقابل نتواند با تغییر دولت، نقض تعهدات یا اعمال فشار تازه، همه دستاوردهای آن را از بین ببرد.
مذاکره از موضع برابر مستلزم حفظ ظرفیتهای دفاعی، انسجام داخلی و اهرمهای راهبردی است. ایران نمیتواند در شرایطی که دشمن همچنان از تهدید نظامی سخن میگوید، از ظرفیتهای بازدارنده خود صرفنظر کند و انتظار داشته باشد طرف مقابل با حسن نیت به تعهداتش پایبند بماند. آنچه دشمن را به پذیرش گفتوگو وادار میکند، صرفاً درخواست برای صلح نیست؛ بلکه درک این واقعیت است که ادامه تقابل، هزینهای بیش از منافع احتمالی آن خواهد داشت.
از همین رو، راهبرد مقاومت و دیپلماسی نه در برابر یکدیگر، بلکه در امتداد هم قرار دارند. مقاومت، امکان مذاکره از موضع قدرت را فراهم میکند و دیپلماسی میتواند دستاوردهای مقاومت را به ترتیبات سیاسی و حقوقی پایدار تبدیل کند. کنار گذاشتن هر یک از این دو، میتواند زمینه را برای بازگشت فشار و تهدید فراهم کند.
پیام انتخابات آمریکا برای تهران
شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای ۲۰۲۶، بیش از هر چیز یک پیام روشن دارد: تقابل با جمهوری اسلامی ایران هزینهای نیست که آمریکا بتواند آن را بدون پیامد در داخل مرزهای خود مدیریت کند. این پیام در اظهارات رئیسجمهور و معاون او نیز بازتاب یافته است. دولتی که جنگ را با هدف تحمیل اراده خود آغاز کرد، اکنون با نتیجهای روبهروست که بخشی از هزینه آن در صندوقهای رأی ظاهر شده است.
این تحول را باید دومین مقطع مهم اثرگذاری ایران بر معادلات انتخاباتی آمریکا پس از بحران دوره جیمی کارتر دانست. در سال ۱۹۸۰، بحران سفارت و ناتوانی واشنگتن در حل آن، به یکی از عوامل اصلی شکست کارتر تبدیل شد. اکنون در سال ۲۰۲۶، مقاومت ایران در برابر تجاوز نظامی و تحمیل هزینههای اقتصادی و سیاسی بر طرف متجاوز، به یکی از عوامل مهم شکست جمهوریخواهان انجامیده است. در هر دو مقطع، ایران نشان داده است که تصمیمات واشنگتن درباره جمهوری اسلامی، الزاماً در محدوده سیاست خارجی باقی نمیماند و میتواند به مسئلهای تعیینکننده در سیاست داخلی آمریکا تبدیل شود.با این حال، مهمترین نتیجهای که تهران باید از این تحول بگیرد، نه امید بستن به پیروزی دموکراتها و نه انتظار فروپاشی سیاسی ترامپ است. ایران نباید امنیت و آینده خود را به اختلافات حزبی در واشنگتن گره بزند. دشمن ممکن است چهره خود را تغییر دهد، لحنش را تعدیل کند یا ابزارهای فشار را از نظامی به اقتصادی و دیپلماتیک تغییر دهد؛ اما تا زمانی که اصل سیاست سلطهطلبانه آمریکا نسبت به ایران دگرگون نشده، نمیتوان به تغییر دولت یا حزب حاکم اتکا کرد.
آنچه در جنگ اخیر اهمیت خود را نشان داد، قدرت مقاومت و توان جمهوری اسلامی برای تبدیل ظرفیتهای ملی به ابزار بازدارندگی بود. این دستاورد باید حفظ و تقویت شود. ایران میتواند خواهان پایان جنگ باشد، اما پایان جنگ نباید به معنای پذیرش نتیجهای باشد که متجاوز در میدان نظامی به دست نیاورده است. صلح پایدار نیز زمانی شکل خواهد گرفت که طرف مقابل از خیال تحمیل اراده خود دست بردارد و بپذیرد که امنیت و منافع ایران موضوعی نیست که در واشنگتن یا تلآویو درباره آن تصمیم گرفته شود.
تجربه کارتر و ترامپ، با همه تفاوتهای تاریخیشان، یک واقعیت را به سیاستگذاران آمریکایی یادآوری میکند: تقابل با ایران همیشه در همان جغرافیایی که واشنگتن تعیین میکند باقی نمیماند. گاهی پیامدهای آن در بازار انرژی، گاهی در توازن منطقهای و گاهی در صندوقهای رأی آمریکا ظاهر میشود. جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر استقلال سیاسی و ظرفیت دفاعی خود، این واقعیت را بار دیگر به نمایش گذاشته است.
مسئله امروز ایران، استفاده از اختلافات واشنگتن برای تضعیف دشمن و تثبیت دستاوردهای دفاعی کشور است؛ نه اعتماد به یکی از دو حزب حاکم در آمریکا. تجربه نشان داده است که آنچه محاسبات آمریکا را تغییر میدهد، تغییر نام رئیسجمهور نیست؛ تغییر معادله هزینه و فایده تقابل با ایران است.
انتخابات میاندورهای سوم نوامبر ۲۰۲۶ آمریکا، برای جمهوری اسلامی ایران فراتر از یک تحول معمول در صحنه سیاسی ایالات متحده است. شکست سنگین حزب جمهوریخواه و از دست رفتن اکثریت هر دو مجلس کنگره، در شرایطی رقم خورد که جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران به یکی از مهمترین موضوعات مناقشه در جامعه و سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده بود. اهمیت ماجرا زمانی دوچندان میشود که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و جیدی ونس، معاون او، برخلاف بسیاری از موارد مشابه در تاریخ سیاسی این کشور، نقش جنگ با ایران را در شکست انتخاباتی حزب خود به رسمیت شناختند. ونس حتی صریحتر از رئیسجمهور، جنگ را علت اصلی شکست جمهوریخواهان دانست و تأکید کرد که هرگونه بررسی صادقانه درباره نتیجه انتخابات باید از همین نقطه آغاز شود.این تحول را باید در امتداد یک سابقه تاریخی مهم بررسی کرد. جمهوری اسلامی ایران پیش از این نیز در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ سیاسی آمریکا، یعنی انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۸۰، به متغیری تأثیرگذار در معادلات داخلی این کشور تبدیل شده بود. بحران تسخیر سفارت آمریکا در تهران و ناتوانی دولت جیمی کارتر در حلوفصل آن، به یکی از محورهای اصلی شکست انتخاباتی رئیسجمهور وقت آمریکا تبدیل شد. اکنون، ۴۶ سال پس از آن واقعه، جنگی که دولت ترامپ با مشارکت رژیم صهیونیستی علیه ایران آغاز کرد، بار دیگر آثار تقابل با جمهوری اسلامی را به قلب سیاست داخلی آمریکا بازگردانده است.البته این دو مقطع از نظر ماهیت و شرایط تاریخی یکسان نیستند؛ یکی در بستر انقلاب اسلامی و بحران سفارت آمریکا شکل گرفت و دیگری در متن یک تجاوز نظامی و مقاومت دفاعی ایران. اما وجه مشترک هر دو، آشکار شدن محدودیت قدرت آمریکا در مواجهه با اراده سیاسی جمهوری اسلامی و بازگشت هزینههای این تقابل به ساختار قدرت در واشنگتن است. این شباهت تاریخی، نکتهای فراتر از یک مقایسه جذاب سیاسی دارد: آمریکا در فاصله چند دهه، دو بار هزینه تقابل با ایران را در معادلات انتخاباتی خود تجربه کرده است.
از کارتر تا ترامپ؛ دو مقطع اثرگذاری ایران بر سیاست داخلی آمریکا
برای درک اهمیت تحولات امروز باید به آبان ۱۳۵۸ بازگشت؛ زمانی که دانشجویان پیرو خط امام سفارت آمریکا در تهران را تسخیر کردند. این واقعه در بستر تحولات پس از پیروزی انقلاب اسلامی، عملکرد تاریخی آمریکا در حمایت از حکومت پهلوی و پذیرش محمدرضا پهلوی در خاک این کشور رخ داد. نگرانی از تکرار مداخله آمریکا در امور داخلی ایران، خاطره کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و تجربه سالها حمایت واشنگتن از حکومت پیشین، فضای سیاسی آن روز را شکل میداد.
بحران سفارت آمریکا به سرعت به یکی از مهمترین مسائل سیاست خارجی دولت جیمی کارتر تبدیل شد. گروگانگیری ۵۲ آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز، فشار سیاسی و رسانهای گستردهای بر کاخ سفید وارد کرد. کارتر که قصد داشت برای دومین دوره در انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۸۰ شرکت کند، عملاً بخش مهمی از توان سیاسی خود را صرف حل این بحران کرده بود. ناکامی در آزادسازی گروگانها، شکست عملیات نظامی طبس و ناتوانی دولت آمریکا در ارائه راهحلی قاطع، تصویر رئیسجمهوری گرفتار و فاقد ابتکار عمل را در افکار عمومی آمریکا تقویت کرد.
اهمیت بحران ایران در انتخابات آن سال به اندازهای بود که هاميلتون جردن، مدیر ارشد کارزار انتخاباتی کارتر، بعدها سه عامل اصلی شکست رئیسجمهور وقت را ضعف اقتصادی، تورم و نرخ بهره بالا، بحران طولانی گروگانگیری در ایران و اختلافات درون حزب دموکرات معرفی کرد. رونالد ریگان نیز در جریان رقابت انتخاباتی، بارها دولت کارتر را به دلیل ناتوانی در حل مسئله گروگانها مورد حمله قرار داد. در نهایت، کارتر انتخابات را با فاصلهای سنگین به ریگان واگذار کرد و گروگانهای آمریکایی تنها دقایقی پس از مراسم تحلیف رئیسجمهور جدید، در ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ آزاد شدند.
البته نسبت دادن تمام شکست کارتر به ایران، از نظر تاریخی دقیق نیست؛ بحران اقتصادی، رقابت درونحزبی با تد کندی و عملکرد انتخاباتی ریگان نیز سهم مهمی داشتند. همچنین هیچ سند قطعی و پذیرفتهشدهای برای اثبات نظریه مشهور «غافلگیری اکتبر» و توافق پنهانی کارزار ریگان با ایران به منظور تأخیر در آزادی گروگانها به دست نیامد. اما در اصل اثرگذاری بحران ایران بر شکست انتخاباتی کارتر تردیدی وجود ندارد. ایران به موضوعی تبدیل شده بود که نامزد پیروز انتخابات آمریکا میتوانست از آن برای زیر سؤال بردن صلاحیت و اقتدار رئیسجمهور مستقر استفاده کند.
اکنون در نوامبر ۲۰۲۶، اتفاقی با ماهیتی متفاوت اما از نظر پیامد سیاسی قابل مقایسه رخ داده است. این بار موضوع نه اشغال سفارت، بلکه مقاومت جمهوری اسلامی در برابر تهاجم نظامی مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی است. در سال ۱۹۸۰، واشنگتن از ناتوانی در حل بحران ایران ضربه سیاسی خورد؛ در سال ۲۰۲۶، از هزینههای جنگی که خود آغاز کرده است. در هر دو مقطع، مسئله ایران از چارچوب سیاست خارجی آمریکا عبور کرده و به موضوعی تأثیرگذار در رقابتهای انتخاباتی این کشور تبدیل شده است.
اعترافی کمسابقه در واشنگتن؛ جنگ ایران، عامل شکست جمهوریخواهان
انتخابات سوم نوامبر ۲۰۲۶ با شکست سنگین جمهوریخواهان به پایان رسید. دموکراتها موفق شدند کنترل مجلس نمایندگان و سنا را به دست بگیرند و بدین ترتیب، دو سال پایانی ریاستجمهوری ترامپ را با ساختاری کاملاً متفاوت در کنگره روبهرو کنند. گستردگی شکست بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که جمهوریخواهان در انتخابات پیشین، با تکیه بر ائتلاف سیاسی ترامپ و شعار اول آمریکا، توانسته بودند قدرت اجرایی را در اختیار بگیرند و موقعیت مناسبی در کنگره نیز به دست آورند.
اما جنگ با ایران به یکی از نقاط آسیبپذیر این ائتلاف تبدیل شد. شماری از رأیدهندگانی که در سال ۲۰۲۴ به ترامپ رأی داده بودند، در انتخابات اخیر به نامزدهای دموکرات روی آوردند. موضوع فقط مخالفت با یک عملیات نظامی نبود؛ بخشی از پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان احساس میکرد دولتی که با وعده پایان دادن به جنگهای پرهزینه خارجی و تمرکز بر مشکلات اقتصادی مردم روی کار آمده، اکنون کشور را وارد منازعهای کرده که هزینه آن مستقیماً به زندگی روزمره شهروندان آمریکایی منتقل شده است.
جیدی ونس در واکنش به نتایج انتخابات، بدون پنهان کردن مسئولیت دولت ترامپ، نوشت: «دلیل شکست ما جنگ است.» او از نظرسنجیهایی سخن گفت که نشان میداد بخشی از رأیدهندگان ترامپ خواهان پایان جنگ، تمرکز بیشتر دولت بر هزینههای زندگی و تورم، بازگشت به اولویت دادن به منافع آمریکا و تغییر مناسبات واشنگتن با رژیم صهیونیستی هستند. ونس حتی این پرسش را مطرح کرد که آیا از دست دادن کنترل سنا برای شش سال آینده، بهایی قابل قبول برای ادامه جنگ بوده است یا نه.
ترامپ نیز در واکنش به نتایج انتخابات، نقش جنگ با ایران را در شکست حزب خود پذیرفت. او در گفتوگو با رسانههای آمریکایی گفت ایران بخشی از علت شکست بوده است، هرچند همچنان از تصمیم خود برای آغاز جنگ دفاع کرد و مدعی شد در صورت بازگشت به گذشته همان تصمیم را تکرار میکرد.
این اظهارات از نظر سیاسی اهمیت زیادی دارند. در واقع، دیگر صرفاً با ادعای رسانههای مخالف ترامپ یا مواضع دموکراتها مواجه نیستیم؛ رئیسجمهور و معاون رئیسجمهور آمریکا خود از تأثیر جنگ ایران بر نتیجه انتخابات سخن میگویند. این اعتراف نشان میدهد که جمهوری اسلامی توانسته است هزینههای تقابل نظامی را از میدان نبرد به عرصه سیاست داخلی آمریکا منتقل کند.
البته جنگ تنها علت شکست جمهوریخواهان نبود. تورم، هزینههای زندگی، نارضایتی اقتصادی و انتقادات مربوط به عملکرد دولت نیز در نتیجه انتخابات مؤثر بودند. اما اهمیت راهبردی مسئله ایران در این است که جنگ، خود به عاملی برای تشدید همین نارضایتیها تبدیل شد. افزایش هزینه انرژی و سوخت، نگرانی از تداوم درگیری و نامشخص بودن افق پایان جنگ، همگی به زیان دولت ترامپ عمل کردند. به این ترتیب، تصمیمی که قرار بود اقتدار آمریکا را به نمایش بگذارد، در عمل به یکی از نقاط ضعف سیاسی آن تبدیل شد.
تنگه هرمز؛ میدان بازدارندگی فراتر از مرزهای جغرافیایی
آنچه در این میان نباید از نظر دور بماند، نقش راهبرد دفاعی جمهوری اسلامی ایران در تغییر محاسبات واشنگتن است. حمله نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در ۹ اسفند ۱۴۰۴، بر مبنای این تصور انجام شد که برتری تسلیحاتی و فناوری نظامی مهاجمان، امکان تحمیل سریع اراده آنان به ایران را فراهم خواهد کرد. طراحان جنگ تصور میکردند فشار نظامی گسترده، آسیب زدن به ظرفیتهای دفاعی و ایجاد هزینه اقتصادی و اجتماعی، جمهوری اسلامی را در موقعیت عقبنشینی قرار میدهد.
اما ایران به جای آنکه مطابق خواسته مهاجمان در چارچوب یک دفاع منفعلانه باقی بماند، از ظرفیتهای مختلف خود برای ایجاد هزینه متقابل استفاده کرد. تداوم مقاومت نظامی، حفظ اراده سیاسی، پاسخ به تجاوز و استفاده از موقعیت ژئوپلیتیکی کشور، بخشی از این راهبرد بود. در این میان، تنگه هرمز به یکی از مهمترین اهرمهای راهبردی ایران تبدیل شد.
اهمیت تنگه هرمز را نمیتوان به یک گذرگاه دریایی محدود کرد. این آبراه یکی از اصلیترین مسیرهای انتقال انرژی در جهان است و هرگونه اختلال در امنیت و تردد آن، پیامدهایی فراتر از خلیج فارس ایجاد میکند. بازار نفت، هزینه حملونقل دریایی، قیمت سوخت، زنجیره تأمین کالا و انتظارات تورمی در اقتصادهای بزرگ جهان، همگی از تحولات این منطقه تأثیر میپذیرند.ایران با اعمال کنترل و مدیریت بر تنگه هرمز پس از آغاز تجاوز، عملاً به طرف مقابل نشان داد که جنگ با جمهوری اسلامی را نمیتوان به تبادل آتش میان تجهیزات نظامی محدود کرد. کشوری که در جغرافیای یکی از مهمترین شریانهای اقتصادی جهان قرار گرفته، در صورت تهدید موجودیت و امنیت خود، ظرفیتهایی در اختیار دارد که میتواند محاسبات اقتصادی و سیاسی دشمن را نیز دگرگون کند.نکته مهم آن است که این اقدام را باید در چارچوب دفاع ملی و پاسخ به تجاوز ارزیابی کرد، نه اقدامی بیارتباط با زمینه آغاز جنگ. مسئولیت نخست ایجاد ناامنی و برهم خوردن شرایط عادی منطقه متوجه طرفی است که تجاوز نظامی را آغاز کرده است. نمیتوان از ایران انتظار داشت در شرایط حمله مستقیم، تمام ظرفیتهای راهبردی خود را کنار بگذارد و هزینه تجاوز را بدون پاسخ بپذیرد.افزایش هزینههای انرژی در آمریکا و تبدیل شدن قیمت سوخت به یکی از موضوعات رقابت انتخاباتی، نشان داد که آثار تصمیم نظامی کاخ سفید به سرعت به زندگی مردم این کشور منتقل شده است. به همین دلیل، هنگامی که ونس جنگ را دلیل شکست حزب خود معرفی میکند، در واقع به یکی از نتایج راهبرد ایران نیز اشاره دارد: هزینه تجاوز را نمیتوان صرفاً به کشور مورد تهاجم تحمیل کرد.این تجربه، معنای بازدارندگی را نیز روشنتر میکند. بازدارندگی فقط به معنای جلوگیری از آغاز جنگ نیست؛ گاهی دشمن با وجود برخورداری از برتری نظامی وارد جنگ میشود، اما با مقاومت طرف مقابل درمییابد که دستیابی به اهداف مورد نظرش، مستلزم پرداخت هزینههایی فراتر از ظرفیت تحمل سیاسی و اقتصادی اوست. در چنین شرایطی، برتری نظامی الزاماً به برتری راهبردی منتهی نمیشود. آنچه سرنوشت منازعه را تعیین میکند، نسبت میان اهداف، هزینهها و توان استمرار مقاومت است.
از این منظر، جنگ اخیر نشان داد که جمهوری اسلامی ایران در محاسبات دفاعی خود باید همواره ظرفیتهای نظامی، جغرافیایی، اقتصادی و سیاسی را بهصورت یک منظومه واحد در نظر بگیرد. تنگه هرمز تنها یک نمونه از این ظرفیتهاست و اهمیت آن در این جنگ از آن جهت برجسته شد که آثار آن مستقیماً در سیاست داخلی آمریکا نمایان شد.
کاخ سفید پس از شکست؛ محدودیتهای تازه برای شبکه جنگطلب
شکست انتخاباتی جمهوریخواهان، موازنه سیاسی در واشنگتن را نیز تغییر داده است. از ژانویه ۲۰۲۷، دموکراتها کنترل هر دو مجلس کنگره را در اختیار خواهند داشت. این وضعیت به معنای پایان اختیارات ترامپ در سیاست خارجی نیست، اما قطعاً آزادی عمل دولت او را محدودتر میکند.
کنگره در آمریکا از ابزارهای مهمی برای نظارت بر عملکرد دولت برخوردار است. برگزاری جلسات تحقیق و تفحص، احضار مقامهای دولتی، بررسی اسناد و تصمیمات اجرایی، اعمال محدودیتهای بودجهای و دشوار کردن تصویب طرحهای مورد نظر رئیسجمهور، از جمله ظرفیتهایی است که دموکراتها اکنون میتوانند از آنها استفاده کنند. همچنین کنترل سنا به آنان امکان میدهد در روند بررسی و تأیید بسیاری از انتصابهای دولت نقش تعیینکنندهتری داشته باشند.
جنگ ایران نیز بهطور طبیعی یکی از مهمترین موضوعات این نظارت خواهد بود. نمایندگان دموکرات میتوانند دولت را درباره اهداف واقعی جنگ، برآورد هزینههای نظامی، میزان خسارات واردشده به نیروهای آمریکایی، مصرف مهمات، آثار اقتصادی عملیات و نحوه تصمیمگیری رئیسجمهور مورد پرسش قرار دهند. همچنین ممکن است مشروعیت حقوقی و ضرورت ادامه عملیات نظامی بدون مجوز مشخص کنگره به یکی از محورهای تقابل تبدیل شود.
این وضعیت برای شبکه جنگطلب و متمایل به رژیم صهیونیستی درون کاخ سفید نیز پیامدهای مهمی دارد. تا پیش از انتخابات، این جریان میتوانست با اتکا به اکثریت جمهوریخواه در کنگره و حمایت بخشهایی از پایگاه سیاسی ترامپ، تداوم فشار نظامی بر ایران را توجیه کند. اکنون اما همان راهبرد با یک هزینه سیاسی آشکار مواجه شده است: حزب حاکم به دلیل سیاستی که این جریان از آن دفاع میکرد، اکثریت هر دو مجلس را از دست داده است.اظهارات ونس درباره ضرورت تغییر مناسبات آمریکا با اسرائیل نیز در این زمینه قابل توجه است. اگرچه نباید از این موضع نتیجه گرفت که واشنگتن در آستانه قطع حمایت راهبردی از رژیم صهیونیستی قرار دارد، اما طرح چنین موضوعی از سوی معاون رئیسجمهور آمریکا، آن هم پس از شکست انتخاباتی حزب حاکم، نشان میدهد که هزینههای پیوند خوردن منافع آمریکا با سیاستهای تلآویو حتی در میان بخشی از حامیان جمهوریخواهان نیز محل مناقشه شده است.
در واقع، بخشی از جامعه آمریکا که با شعار «اول آمریکا» به ترامپ رأی داده بود، اکنون این پرسش را مطرح میکند که چرا باید هزینه یک جنگ طولانی را بپردازد که اهداف و اولویتهای آن با منافع مستقیم شهروندان آمریکایی همخوانی ندارد. این شکاف، برای جریانهای طرفدار ادامه جنگ یک محدودیت سیاسی جدی ایجاد میکند.
با این همه، نباید تصور کرد که شکست انتخاباتی جمهوریخواهان به حذف فوری نیروهای جنگطلب منجر خواهد شد. ساختار امنیتی و نظامی آمریکا، لابیهای حامی رژیم صهیونیستی و شبکههای اثرگذار در سیاست خارجی این کشور، با یک انتخابات از میان نمیروند. حتی ممکن است بخشی از این جریانها برای جبران شکست سیاسی، به دنبال نمایش قدرت نظامی تازهای باشند. بنابراین، کاهش قدرت مانور ترامپ در کنگره را نباید با پایان تهدید نظامی علیه ایران یکسان دانست.
شکست دوباره در جنگ؛ آیا ترامپ از قدرت کنار گذاشته میشود؟
یکی از مهمترین پیامدهای سیاسی شکست اخیر، افزایش هزینه هرگونه تصمیم نظامی تازه علیه ایران برای شخص ترامپ است. رئیسجمهور آمریکا اکنون با وضعیتی روبهروست که در آن ادامه جنگ، هزینه اقتصادی و انتخاباتی دارد و عقبنشینی بدون دستاورد نیز میتواند اعتبار سیاسی او را بیش از پیش تضعیف کند.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد بار دیگر جنگ گستردهای علیه ایران آغاز کند و این اقدام نیز به شکست اهداف اعلامی واشنگتن منجر شود، پیامدها میتواند بسیار فراتر از یک بحران معمول در روابط خارجی باشد. در آن صورت، او با پرسشهایی جدیتر از سوی کنگره، رسانهها، رأیدهندگان و حتی اعضای حزب خود مواجه خواهد شد. دو شکست متوالی در راهبرد جنگی، آن هم پس از اعتراف صریح معاون رئیسجمهور به هزینه انتخاباتی جنگ نخست، میتواند شکاف درون جمهوریخواهان را به بحرانی جدی تبدیل کند.
برای ترامپ، این وضعیت فقط به معنای کاهش محبوبیت نیست. در صورت گسترش اختلافات درون حزب، ممکن است بخشی از متحدان سیاسی او به این نتیجه برسند که ادامه حمایت از رئیسجمهور، آینده جمهوریخواهان و موقعیت خود آنان را با خطر روبهرو میکند. چنین وضعی میتواند به تضعیف کابینه، افزایش فشار برای تغییر سیاست جنگی و حتی طرح جدیتر مسئله استیضاح بینجامد.
البته باید میان تضعیف سیاسی، استیضاح و برکناری رسمی تفاوت قائل شد. مطابق قانون اساسی آمریکا، مجلس نمایندگان میتواند با رأی اکثریت ساده رئیسجمهور را استیضاح کند، اما برای محکومیت و برکناری او در سنا، رأی موافق دو سوم سناتورهای حاضر لازم است. بنابراین، پیروزی دموکراتها در انتخابات میاندورهای بهتنهایی به معنای فراهم شدن شرایط حقوقی برکناری ترامپ نیست.
با این حال، اگر جنگی تازه با ایران به شکست راهبردی دیگری منجر شود و همزمان شواهدی از تخلف قانونی، سوءاستفاده از اختیارات یا پنهانکاری در تصمیمات جنگی آشکار شود، امکان شکلگیری روندی سیاسی و حقوقی علیه او افزایش خواهد یافت. مهمتر از آن، حتی بدون برکناری رسمی، ممکن است ترامپ در دو سال پایانی دوره خود با وضعیتی شبیه یک رئیسجمهور بهشدت تضعیفشده روبهرو شود؛ رئیسجمهوری که نه در کنگره از حمایت کافی برخوردار است، نه در حزب خود اجماع پیشین را دارد و نه میتواند با اطمینان از حمایت افکار عمومی برای یک ماجراجویی نظامی دیگر سخن بگوید.
در این میان، احتمال دارد ترامپ برای بازسازی تصویر اقتدار خود به اقدام نظامی تازهای روی بیاورد. تجربه سیاست آمریکا نشان داده است که شکست در داخل الزاماً همیشه به احتیاط در خارج منتهی نمیشود. برخی رؤسایجمهور ممکن است در شرایط ضعف داخلی، به دنبال ایجاد یک بحران خارجی یا نمایش قدرت نظامی باشند تا دستور کار سیاسی را تغییر دهند. از همین رو، شکست انتخاباتی ترامپ را نباید به معنای رفع خطر تجاوز تلقی کرد.با این حال، واقعیت آن است که هرگونه تهاجم مجدد به ایران، اکنون در فضایی سیاسی انجام خواهد شد که هزینههای جنگ پیشین آشکار شده و حتی نزدیکترین مقامهای دولت نیز درباره آن اختلاف نظر دارند. اگر جنگ دوم نیز به همان سرنوشت دچار شود، ممکن است این بار مسئله فقط شکست یک راهبرد خارجی نباشد؛ بلکه به بحران بقای سیاسی ترامپ و آینده رهبری او در حزب جمهوریخواه تبدیل شود.
دموکراتها؛ تغییر روش یا تغییر ماهیت؟
در چنین شرایطی، احتمالاً دموکراتها تلاش خواهند کرد خود را طرفدار پایان دادن به جنگ و بازگرداندن عقلانیت به سیاست خارجی آمریکا معرفی کنند. پیروزی آنان در انتخابات اخیر این فرصت را فراهم کرده است که از نارضایتی مردم نسبت به جنگ برای تثبیت موقعیت سیاسی خود استفاده کنند. اما جمهوری اسلامی ایران نباید این تحول را به معنای تغییر ماهیت سیاست آمریکا در قبال خود تلقی کند.
مسئله اصلی در سیاست خارجی واشنگتن، فقط نام رئیسجمهور یا حزب حاکم نیست؛ بلکه ساختاری از منافع و اهداف راهبردی است که بر حفظ برتری آمریکا، محدود کردن قدرت مستقل کشورها و تضمین امنیت رژیم صهیونیستی استوار شده است. دموکراتها و جمهوریخواهان ممکن است بر سر شیوه اعمال این سیاستها اختلاف داشته باشند، اما این اختلاف به معنای پذیرش حق ایران برای استقلال سیاسی، قدرت دفاعی و تعیین مستقل مناسبات منطقهای خود نیست.
حتی اگر دموکراتها با حمله نظامی مستقیم مخالفت کنند، ممکن است همان اهداف را از طریق تحریمهای اقتصادی، فشارهای دیپلماتیک، ائتلافسازی منطقهای و مذاکرات مشروط دنبال کنند. به بیان دیگر، تغییر از جنگ مستقیم به فشار اقتصادی و دیپلماتیک، لزوماً به معنای تغییر راهبرد سلطهطلبانه نیست.
از این منظر، نباید میان مخالفت بخشی از جامعه آمریکا با جنگ و پذیرش حقوق جمهوری اسلامی ایران خلط کرد. رأیدهندگانی که به دلیل افزایش قیمت سوخت، تورم یا مخالفت با مداخله خارجی به نامزدهای دموکرات رأی دادهاند، الزاماً از مواضع ایران حمایت نمیکنند. اما همین نارضایتی نشان میدهد که دولت آمریکا نمیتواند بدون محاسبه هزینههای داخلی، سیاست تجاوز نظامی را ادامه دهد. این تفاوت بسیار مهم است: انتخابات اخیر به معنای تغییر نگرش همه مردم آمریکا نسبت به ایران نیست، اما بیتردید نشانه آشکاری از افزایش هزینه سیاسی جنگ با ایران است.
ممکن است دموکراتها در آینده با پیشنهاد مذاکره، آتشبس یا توافق جدید وارد میدان شوند و خود را در نقطه مقابل جنگطلبی ترامپ قرار دهند. ایران باید این فرصتهای دیپلماتیک را هوشمندانه ارزیابی کند، اما نباید به دام این تصور بیفتد که تغییر حزب حاکم در واشنگتن بهخودیخود به معنای تغییر رفتار آمریکا خواهد بود.
مذاکره از موضع قدرت؛ نه بازگشت به سیاست تحمیل
یکی از خطراتی که پس از شکست انتخاباتی ترامپ ممکن است برای ایران ایجاد شود، تلاش واشنگتن برای تبدیل شکست در میدان به دستاوردی دیپلماتیک است. اگر آمریکا نتوانسته باشد از طریق حمله نظامی اهداف خود را محقق کند، طبیعی است که بخواهد با تغییر ابزار، همان خواستهها را از مسیر مذاکره دنبال کند. در چنین شرایطی، ممکن است پیشنهادهای جدید مذاکره با ادبیات متفاوت و حتی با وعده پایان دادن به جنگ مطرح شوند؛ اما محتوای واقعی آنها همچنان بر محدود کردن قدرت دفاعی ایران و پذیرش ترتیبات مورد نظر واشنگتن استوار باشد.
چنین مذاکرهای نه راهحل بحران، بلکه ادامه همان سیاست فشار در قالبی متفاوت است. جمهوری اسلامی ایران نباید اجازه دهد طرفی که با تجاوز نظامی به دنبال تحمیل اراده خود بوده، پس از ناکامی در جنگ، میز مذاکره را به ابزاری برای تحمیل همان اراده تبدیل کند.
این به معنای نفی اصل دیپلماسی نیست. ایران همواره میتواند از مذاکره برای تأمین منافع ملی، تثبیت امنیت و دستیابی به ترتیبات پایدار استفاده کند. اما مذاکره مؤثر زمانی معنا دارد که طرف مقابل حقوق ایران را به رسمیت بشناسد، از سیاست تهدید و اجبار دست بردارد و برای تعهدات خود تضمینهای معتبر و قابل سنجش ارائه کند.
تجربه سالهای گذشته نیز نشان داده است که اعتماد به وعدههای سیاسی واشنگتن، بدون برخورداری از تضمینهای عملی، نمیتواند امنیت و منافع ملی ایران را تأمین کند. خروج آمریکا از برجام در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، با وجود اجرای تعهدات هستهای ایران در آن مقطع، نمونه روشنی از همین مسئله است. بنابراین، هرگونه توافق جدید باید بهگونهای طراحی شود که طرف مقابل نتواند با تغییر دولت، نقض تعهدات یا اعمال فشار تازه، همه دستاوردهای آن را از بین ببرد.
مذاکره از موضع برابر مستلزم حفظ ظرفیتهای دفاعی، انسجام داخلی و اهرمهای راهبردی است. ایران نمیتواند در شرایطی که دشمن همچنان از تهدید نظامی سخن میگوید، از ظرفیتهای بازدارنده خود صرفنظر کند و انتظار داشته باشد طرف مقابل با حسن نیت به تعهداتش پایبند بماند. آنچه دشمن را به پذیرش گفتوگو وادار میکند، صرفاً درخواست برای صلح نیست؛ بلکه درک این واقعیت است که ادامه تقابل، هزینهای بیش از منافع احتمالی آن خواهد داشت.
از همین رو، راهبرد مقاومت و دیپلماسی نه در برابر یکدیگر، بلکه در امتداد هم قرار دارند. مقاومت، امکان مذاکره از موضع قدرت را فراهم میکند و دیپلماسی میتواند دستاوردهای مقاومت را به ترتیبات سیاسی و حقوقی پایدار تبدیل کند. کنار گذاشتن هر یک از این دو، میتواند زمینه را برای بازگشت فشار و تهدید فراهم کند.
پیام انتخابات آمریکا برای تهران
شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای ۲۰۲۶، بیش از هر چیز یک پیام روشن دارد: تقابل با جمهوری اسلامی ایران هزینهای نیست که آمریکا بتواند آن را بدون پیامد در داخل مرزهای خود مدیریت کند. این پیام در اظهارات رئیسجمهور و معاون او نیز بازتاب یافته است. دولتی که جنگ را با هدف تحمیل اراده خود آغاز کرد، اکنون با نتیجهای روبهروست که بخشی از هزینه آن در صندوقهای رأی ظاهر شده است.
این تحول را باید دومین مقطع مهم اثرگذاری ایران بر معادلات انتخاباتی آمریکا پس از بحران دوره جیمی کارتر دانست. در سال ۱۹۸۰، بحران سفارت و ناتوانی واشنگتن در حل آن، به یکی از عوامل اصلی شکست کارتر تبدیل شد. اکنون در سال ۲۰۲۶، مقاومت ایران در برابر تجاوز نظامی و تحمیل هزینههای اقتصادی و سیاسی بر طرف متجاوز، به یکی از عوامل مهم شکست جمهوریخواهان انجامیده است. در هر دو مقطع، ایران نشان داده است که تصمیمات واشنگتن درباره جمهوری اسلامی، الزاماً در محدوده سیاست خارجی باقی نمیماند و میتواند به مسئلهای تعیینکننده در سیاست داخلی آمریکا تبدیل شود.با این حال، مهمترین نتیجهای که تهران باید از این تحول بگیرد، نه امید بستن به پیروزی دموکراتها و نه انتظار فروپاشی سیاسی ترامپ است. ایران نباید امنیت و آینده خود را به اختلافات حزبی در واشنگتن گره بزند. دشمن ممکن است چهره خود را تغییر دهد، لحنش را تعدیل کند یا ابزارهای فشار را از نظامی به اقتصادی و دیپلماتیک تغییر دهد؛ اما تا زمانی که اصل سیاست سلطهطلبانه آمریکا نسبت به ایران دگرگون نشده، نمیتوان به تغییر دولت یا حزب حاکم اتکا کرد.
آنچه در جنگ اخیر اهمیت خود را نشان داد، قدرت مقاومت و توان جمهوری اسلامی برای تبدیل ظرفیتهای ملی به ابزار بازدارندگی بود. این دستاورد باید حفظ و تقویت شود. ایران میتواند خواهان پایان جنگ باشد، اما پایان جنگ نباید به معنای پذیرش نتیجهای باشد که متجاوز در میدان نظامی به دست نیاورده است. صلح پایدار نیز زمانی شکل خواهد گرفت که طرف مقابل از خیال تحمیل اراده خود دست بردارد و بپذیرد که امنیت و منافع ایران موضوعی نیست که در واشنگتن یا تلآویو درباره آن تصمیم گرفته شود.
تجربه کارتر و ترامپ، با همه تفاوتهای تاریخیشان، یک واقعیت را به سیاستگذاران آمریکایی یادآوری میکند: تقابل با ایران همیشه در همان جغرافیایی که واشنگتن تعیین میکند باقی نمیماند. گاهی پیامدهای آن در بازار انرژی، گاهی در توازن منطقهای و گاهی در صندوقهای رأی آمریکا ظاهر میشود. جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر استقلال سیاسی و ظرفیت دفاعی خود، این واقعیت را بار دیگر به نمایش گذاشته است.
مسئله امروز ایران، استفاده از اختلافات واشنگتن برای تضعیف دشمن و تثبیت دستاوردهای دفاعی کشور است؛ نه اعتماد به یکی از دو حزب حاکم در آمریکا. تجربه نشان داده است که آنچه محاسبات آمریکا را تغییر میدهد، تغییر نام رئیسجمهور نیست؛ تغییر معادله هزینه و فایده تقابل با ایران است.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



