همه ما یک «ابلوموف» در وجودمان داریم
رنجِ بیرنجی
هانیه گلپیرا
آن روز وقتی لابه لای کتابهای کتابفروشی «دی» تاب میخوردم چشمم به جلدش افتاد و از بین کتابها بیرون کشیدمش. روی جلد تصویر مردی چاق که روی کاناپهای لمیده بود کشیده شده بود. با فونت بزرگ رویش نوشته شده بود «ابلوموف»؛ نویسنده: «ایوان گنچاروف».
کتاب را خریدم و به خانه بردم. صفحات اولش را که خواندم به خودم آمدم و دیدم من هم با همان حالت روی کاناپه دراز کشیدهام و انگار داستان برایم بیشتر جان گرفته باشد تصمیم گرفتم در خواندن کتاب تنبلی نکنم و به انتها برسانمش. داستان ابلوموف روایت نجیبزادهای به نام ایلیا ایلیچ است که از کودکی در نازو نعمت فراوان بزرگ شده و مورد توجه زیاد قرار گرفته است. او در بزرگسالی ترجیح میدهد خانهنشینی و لمیدن روی کاناپهاش را انتخاب کند. کتاب تلاشهای دوست او «آندره» در راستای نجاتش از این خمودگی و سستی را به خوبی به تصویر میکشد.
در این رمان نویسنده سعی میکند رخوت زندگی اشرافی ملاکین قرن ۱۹ روسیه را با شخصیت ابلوموف نشان دهد. این کاراکتر به این زودیها از ذهن مخاطب نمیرود و میشود با او همزادپنداری کرد. او حاضر است اداره امورش را بهدست هر کسی بسپارد و حتی به قیمت اینکه کلاه سرش بگذارند خودش آنها را انجام ندهد.
اولین برداشتم این بود که این شخصیت دچار تنبلی است ولی بعد که عمیقتر شدم متوجه شدم دیو «ملال» روی زندگی او سایه انداخته. او از رنج عاشق شدن، از رنج کار کردن، از رنج سفر و …همواره در فرار است. نتیجه سرکوب رنج، رنج بزرگتری به نام «ملال» است.شاید این ملال ویژه کسانی است که ظاهراً هیچ غمی ندارند چراکه از غم نمیتوان گریخت: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ». ترس از قدم نهادن در هر مسیر شروع «ابلوموف»شدن است. در این مسیر افرادی مثل «زاخار» که خدمتکار ابلوموف است موثرند. همراهی کسانی در نقش نوچه و مستخدم که مسئولیت همه کارها را برگردن میگیرند در این خنثی بودن و سست شدن نقش پررنگی دارد. گاهی هم ممکن است در زندگی افرادی بر سر راهمان قرار گیرند که میخواهند ناجی و فرشته زندگیمان باشند و برای ما پنجرهای رو به جهان پویا و هدفمند باز کنند و ما را پر و بال دهند. مثل آیدا برای شاملو یا فروغ برای ابراهیم گلستان. اینجا هم دوست ابلوموف در صدد نجات اوست. همه ما یک ابلوموف نهفته در وجودمان داریم که اگر مهارش نکنیم شاید حتی اجازه ندهد این متن را تا آخر بخوانید! انگار همه چیز از این سوال شروع میشود «چه بشود؟» هر روز صبح زود از خواب بیدار شوم که چه شود؟ مهمانی بروم که چه شود؟ یک لقمه نان بخور نمیر دربیاورم که چه شود؟ این کتاب را بخوانم که چه شود؟
به قول خود گنچاروف: به یاد داشته باش که زنده بودن و کار کردن خود هدف زندگیست.
آن روز وقتی لابه لای کتابهای کتابفروشی «دی» تاب میخوردم چشمم به جلدش افتاد و از بین کتابها بیرون کشیدمش. روی جلد تصویر مردی چاق که روی کاناپهای لمیده بود کشیده شده بود. با فونت بزرگ رویش نوشته شده بود «ابلوموف»؛ نویسنده: «ایوان گنچاروف».
کتاب را خریدم و به خانه بردم. صفحات اولش را که خواندم به خودم آمدم و دیدم من هم با همان حالت روی کاناپه دراز کشیدهام و انگار داستان برایم بیشتر جان گرفته باشد تصمیم گرفتم در خواندن کتاب تنبلی نکنم و به انتها برسانمش. داستان ابلوموف روایت نجیبزادهای به نام ایلیا ایلیچ است که از کودکی در نازو نعمت فراوان بزرگ شده و مورد توجه زیاد قرار گرفته است. او در بزرگسالی ترجیح میدهد خانهنشینی و لمیدن روی کاناپهاش را انتخاب کند. کتاب تلاشهای دوست او «آندره» در راستای نجاتش از این خمودگی و سستی را به خوبی به تصویر میکشد.
در این رمان نویسنده سعی میکند رخوت زندگی اشرافی ملاکین قرن ۱۹ روسیه را با شخصیت ابلوموف نشان دهد. این کاراکتر به این زودیها از ذهن مخاطب نمیرود و میشود با او همزادپنداری کرد. او حاضر است اداره امورش را بهدست هر کسی بسپارد و حتی به قیمت اینکه کلاه سرش بگذارند خودش آنها را انجام ندهد.
اولین برداشتم این بود که این شخصیت دچار تنبلی است ولی بعد که عمیقتر شدم متوجه شدم دیو «ملال» روی زندگی او سایه انداخته. او از رنج عاشق شدن، از رنج کار کردن، از رنج سفر و …همواره در فرار است. نتیجه سرکوب رنج، رنج بزرگتری به نام «ملال» است.شاید این ملال ویژه کسانی است که ظاهراً هیچ غمی ندارند چراکه از غم نمیتوان گریخت: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ». ترس از قدم نهادن در هر مسیر شروع «ابلوموف»شدن است. در این مسیر افرادی مثل «زاخار» که خدمتکار ابلوموف است موثرند. همراهی کسانی در نقش نوچه و مستخدم که مسئولیت همه کارها را برگردن میگیرند در این خنثی بودن و سست شدن نقش پررنگی دارد. گاهی هم ممکن است در زندگی افرادی بر سر راهمان قرار گیرند که میخواهند ناجی و فرشته زندگیمان باشند و برای ما پنجرهای رو به جهان پویا و هدفمند باز کنند و ما را پر و بال دهند. مثل آیدا برای شاملو یا فروغ برای ابراهیم گلستان. اینجا هم دوست ابلوموف در صدد نجات اوست. همه ما یک ابلوموف نهفته در وجودمان داریم که اگر مهارش نکنیم شاید حتی اجازه ندهد این متن را تا آخر بخوانید! انگار همه چیز از این سوال شروع میشود «چه بشود؟» هر روز صبح زود از خواب بیدار شوم که چه شود؟ مهمانی بروم که چه شود؟ یک لقمه نان بخور نمیر دربیاورم که چه شود؟ این کتاب را بخوانم که چه شود؟
به قول خود گنچاروف: به یاد داشته باش که زنده بودن و کار کردن خود هدف زندگیست.

تیتر خبرها
تیترهای روزنامه