نسخه Pdf

قمار آخر، برای قمارباز کاخ سفید هوس قمار دیگری باقی نمی‌گذارد

بازنده جنگ زیرساختی کیست؟

گروه سیاسی
امروز که در سی و هشتمین روز از این نبرد بی‌سابقه و نفس‌گیر میان آمریکا، رژیم غاصب صهیونی و جمهوری اسلامی ایران به سر می‌بریم، غبار غلیظ توهمات روزهای نخستین جنگ کاملا فرونشسته و جای خود را به واقعیتی سرد، خشن و به‌شدت پیچیده داده است. جنگی که با یک خطای محاسباتی بزرگ در واشنگتن و تل‌آویو آغاز شد و بر این پایه استوار بود که ضربات مهلک اولیه، ترورهای حداکثری و هدف قرار دادن کادر رهبری می‌تواند در همان روزهای اول شیرازه حکومت در تهران را از هم بپاشد و به تسلیم بی‌قید و شرط منجر شود، اکنون به یک کابوس ژئوپلیتیک تمام‌عیار تبدیل شده است. جمهوری اسلامی نه تنها فرو نپاشید و هیچ سیگنالی مبنی بر عقب‌نشینی ارسال نکرد، بلکه با عبور از آستانه تحمل و کنار گذاشتن دکترین «صبر استراتژیک»، پاسخی داد که معادلات غرب آسیا را برای همیشه تغییر داد. ایران به جای واکنش‌های نقطه‌ای و محدود، یک جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای را شعله‌ور ساخت و با بستن شریان حیاتی اقتصاد جهان یعنی تنگه هرمز، بحران را از یک درگیری نظامی صرف در غرب آسیا، به یک شوک ویرانگر در بازارهای جهانی انرژی و اقتصاد بین‌الملل ارتقا داد. اکنون، ایالات متحده و رژیم غاصب در حالی که آسیب‌های پیش‌بینی‌نشده و دردناکی را متحمل شده‌اند، در یک بن‌بست راهبردی گرفتارند و به وضوح می‌بینند که هیچ‌یک از اهداف اولیه‌شان محقق نشده است.
در این تابلوی پیچیده نبرد، واشنگتن خود را در برابر گزینه‌هایی به‌شدت محدود می‌بیند. ماشین جنگی آمریکا با وجود برتری تکنولوژیک در هوا و دریا، نتوانسته است اراده سیاسی حریف را در هم بشکند. در چنین شرایطی، تحلیلگران نظامی و استراتژیست‌های پنتاگون تنها دو برگه بازی نکرده را روی میز رئیس‌جمهور می‌بینند: جنگ زمینی و جنگ زیرساختی. گزینه جنگ زمینی، با توجه به جغرافیای پهناور، کوهستانی و به‌شدت ناهموار ایران، همراه با تجربه تلخ و فاجعه‌بار آمریکا در باتلاق‌های عراق و افغانستان، عملا یک خودکشی سیاسی و یک بلاهت نظامی محسوب می‌شود. افکار عمومی آمریکا، اقتصاد خسته از جنگ و لجستیک پیچیده کشوری به وسعت ایران، احتمال پیاده‌سازی نیروی زمینی را به صفر نزدیک کرده است. بنابراین، سایه سنگین گزینه دوم، یعنی تشدید و ورود به فاز نهایی «جنگ زیرساختی»، بیش از هر زمان دیگری بر سر این مناقشه سنگینی می‌کند. جنگ زیرساختی دیگر به معنای هدف قرار دادن پایگاه‌های نظامی یا سیلوهای موشکی نیست؛ بلکه به معنای فلج کردن شریان‌های حیاتی حیات مدنی و اقتصادی یک ملت است. ترامپ با تهدید ایران مبنی بر این قمار خطرناک امیدوار است ایران را به مذاکره و پایان جنگ با توقعاتی سرکوب‌شده قانع کند و شاید برخی عناصر پلید کاخ سفید در این فکر باطل باشند که اگر نمی‌تواند حاکمیت ملی ایران را از طریق نظامی ساقط کند، با فروپاشی زیرساخت‌ها، کشور را به عصر پیشا-صنعتی بازگرداند تا شاید ایران از سر استیصال تسلیم شود یا حداقل با دستانی خالی و توقعاتی به شدت سرکوب‌شده، پای میز مذاکره‌ای تحمیلی بنشیند. اما چرا این سناریو غیرممکن است؟
برای درک عمیق‌تر این قمار استراتژیک، باید سناریوهای مختلف وقوع جنگ زیرساختی را با دقت کالبدشکافی کرد. در سناریوی نخست که می‌توان آن را «تخریب کنترل‌شده و هدفمند» نامید، ایالات متحده و اسرائیل تلاش می‌کنند تا با استفاده از حملات سایبری پیچیده و بمباران‌های دقیق، شریان‌های درآمدزایی و انرژی ایران را قطع کنند. در این حالت، پالایشگاه‌های کلیدی، پایانه‌های صادراتی باقی‌مانده، شبکه‌های توزیع سوخت و مجتمع‌های پتروشیمی هدف قرار می‌گیرند. هدف در این سناریو، ایجاد نارضایتی عمیق داخلی از طریق کمبود سوخت، خاموشی‌های مقطعی و فلج کردن شبکه حمل‌ونقل داخلی است، بدون آنکه کشور به یک فاجعه مطلق انسانی دچار شود. واشنگتن در این مرحله امیدوار است که فشار اقتصادی ناشی از توقف کامل چرخ‌های صنعت، حاکمیت را وادار به تجدید نظر در محاسبات خود کند. با این حال، با توجه به گذشت سی و هفت روز از جنگ و بسته بودن تنگه هرمز، اقتصاد ایران از قبل در حالت جنگی و انطباق با بحران قرار گرفته است و احتمال اینکه این سطح از تخریب بتواند اراده مقاومت را بشکند، بسیار ضعیف ارزیابی می‌شود.
سناریوی دوم اما، بسیار تاریک‌تر و ویرانگرتر است و می‌توان آن را «جنگ زیرساختی تمام‌عیار و نابودکننده» نام‌گذاری کرد. در این فاز که نشان‌دهنده استیصال کامل واشنگتن از طولانی شدن جنگ است، محدودیت‌ها برداشته می‌شود و اهداف به سمت فلج کردن کامل حیات اجتماعی تغییر می‌کند. شبکه‌های ملی توزیع برق، سدها و شبکه‌های آبرسانی، زیرساخت‌های مخابراتی و اینترنت، خطوط راه‌آهن و فرودگاه‌های غیرنظامی به بانک اهداف اضافه می‌شوند. در این سناریو، ترکیبی از تسلیحات الکترومغناطیسی (EMP)، حملات سایبری فلج‌کننده به سیستم‌های اسکادا (SCADA) که زیرساخت‌های صنعتی را کنترل می‌کنند، و حملات سنگین موشکی به کار گرفته می‌شود تا شهرهای بزرگ ایران در تاریکی، بی‌آبی و قطع کامل ارتباطات فرو روند. استدلال طراحان این سناریو در پنتاگون این است که هیچ دولتی نمی‌تواند در برابر فروپاشی کامل نظم اجتماعی و بحران‌های عظیم انسانی ناشی از فقدان آب و برق مقاومت کند و در نهایت برای بقای خود تسلیم خواهد شد. اما این استدلال، یک خطای شناختی بزرگ در درک جامعه‌شناسی جنگ و روانشناسی حریف را در خود پنهان کرده است.
پاسخ به این سوال حیاتی که آیا جنگ زیرساختی می‌تواند ایالات متحده را از این باتلاق هولناک نجات دهد، در بررسی تاریخ جنگ‌های مدرن و همچنین پویایی‌های خاص این مناقشه نهفته است. تاریخ به ما نشان داده است که بمباران استراتژیک زیرساخت‌ها با هدف در هم شکستن اراده یک ملت، غالبا نتیجه معکوس می‌دهد. از بمباران‌های جنگ جهانی دوم گرفته تا عملیات‌های آمریکا در ویتنام و یوگسلاوی، تخریب زیرساخت‌های مدنی نه تنها به تسلیم فوری منجر نشده، بلکه کینه، همبستگی ملی در برابر مهاجم خارجی و حس انتقام‌جویی را به شدت تقویت کرده است. در مورد ایران، کشوری که همواره گفتمان مقاومت را در برابر فشارهای خارجی در مرکز دکترین امنیتی خود قرار داده است، ورود آمریکا به جنگ تمام‌عیار زیرساختی، به جای آنکه ایران را به یک بازیگر مطیع و آماده مذاکره تبدیل کند، آن را به یک نیروی رهاشده از هرگونه قید و بند اخلاقی و بین‌المللی تبدیل خواهد کرد. وقتی یک کشور دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، دلیلی برای رعایت خطوط قرمز در پاسخ‌های خود نخواهد دید. بنابراین، جنگ زیرساختی نه تنها آمریکا را از باتلاق نجات نمی‌دهد، بلکه عمق این باتلاق را بیشتر کرده و خروج از آن را غیرممکن می‌سازد. واشنگتن با این کار، آخرین شانس‌های دیپلماسی را زیر آوار زیرساخت‌ها دفن می‌کند و خود را درگیر یک جنگ فرسایشی بی‌نهایت می‌سازد که هیچ چشم‌انداز خروجی برای آن متصور نیست.
ابعاد فاجعه‌بار این تصمیم زمانی روشن‌تر می‌شود که آسیب‌های جبران‌ناپذیر و متقابل ناشی از یک جنگ تمام‌عیار زیرساختی علیه ایالات متحده و اسرائیل را مورد واکاوی قرار دهیم. در دنیای در هم تنیده امروز، نابودی یک‌طرفه دیگر معنایی ندارد. اولین و مهلک‌ترین آسیب برای آمریکا، تبعات اقتصاد جهانی این اقدام است. ایران با هوشمندی، تنگه هرمز را در همان روزهای نخست مسدود کرد و به جهان نشان داد که امنیت انرژی یک مفهوم تفکیک‌ناپذیر است. اگر آمریکا تصمیم به نابودی کامل زیرساخت‌های انرژی و پالایشگاهی ایران بگیرد، به بازار جهانی این پیام را مخابره می‌کند که بحران انرژی خاورمیانه نه یک بحران موقت ۳۷ روزه، بلکه یک فقدان دائمی است. این امر باعث جهش نجومی و بی‌سابقه قیمت نفت و گاز خواهد شد. اقتصاد آمریکا که همواره پاشنه آشیل دولت‌ها در واشنگتن بوده است، با تورمی مهارگسیخته، رکود تورمی بی‌سابقه و فلج شدن زنجیره‌های تامین مواجه خواهد شد. رای‌دهندگان آمریکایی که شاید در روزهای اول از یک عملیات نظامی سریع حمایت می‌کردند، با دیدن صف‌های طولانی پمپ بنزین‌ها و افزایش سرسام‌آور هزینه‌های زندگی، فشار بی‌سابقه‌ای بر دولت برای پایان دادن به این جنگ وارد خواهند کرد.
اما آسیب‌ها به اقتصاد محدود نمی‌شود؛ کابوس واقعی برای واشنگتن و تل‌آویو، جنگ متقابل در حوزه سایبری و زیرساختی است. جمهوری اسلامی ایران طی سالیان گذشته نشان داده است که یکی از قدرتمندترین ارتش‌های سایبری جهان را در اختیار دارد و این توانمندی را نه برای روزهای صلح، بلکه دقیقا برای روز مبادایی مانند امروز توسعه داده است. در صورت نابودی زیرساخت‌های حیاتی ایران، هیچ دلیلی وجود ندارد که شبکه‌های زیرساختی آمریکا و اسرائیل از گزند حملات تلافی‌جویانه در امان بمانند. اگر شبکه برق ایران قطع شود، هکرهای دولتی و گروه‌های نیابتی سایبری تمام توان خود را برای نفوذ و فلج کردن شبکه‌های توزیع برق در ایالت‌های مختلف آمریکا، اختلال در سیستم‌های مالی و بانکی وال‌استریت، و از کار انداختن سیستم‌های کنترل ترافیک هوایی و شبکه‌های آبرسانی به کار خواهند بست. اگرچه ایالات متحده دارای لایه‌های دفاعی سایبری قدرتمندی است، اما در یک جنگ تمام‌عیار سایبری، دفاع مطلق غیرممکن است. تنها چند ساعت اختلال در شبکه بانکی یا قطع برق در سواحل شرقی آمریکا کافی است تا وحشت و هرج‌ومرجی بی‌سابقه در داخل ایالات متحده رقم بخورد و هزینه جنگ را برای شهروندان آمریکایی ملموس سازد. این دقیقا همان نقطه‌ای است که آسیب‌پذیری جوامع پسا-مدرن غربی در برابر اختلالات زیرساختی، به شدت خودنمایی می‌کند.
در این میان، وضعیت اسرائیل به مراتب شکننده‌تر، بحرانی‌تر و در حد یک تهدید وجودی است. اسرائیل سرزمینی با وسعت بسیار محدود، تراکم جمعیتی بالا و وابستگی شدید به چند گره حیاتی زیرساختی است. بر خلاف آمریکا که از یک جغرافیای پهناور و شبکه‌های توزیع غیرمتمرکز بهره می‌برد، زیرساخت‌های اسرائیل بسیار متمرکز و آسیب‌پذیرند. اگر آمریکا جنگ زیرساختی تمام‌عیار را علیه ایران آغاز کند، ایران و شبکه گسترده محور مقاومت در منطقه، دکترین «چشم در برابر چشم» را با بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن علیه اسرائیل پیاده‌سازی خواهند کرد. تا پیش از این، شاید ملاحظاتی برای جلوگیری از یک جنگ آخرالزمانی وجود داشت، اما نابودی زیرساخت‌های ایران به معنای صدور مجوز برای هدف قرار دادن شریان‌های حیاتی اسرائیل است. یکی از بزرگترین نقاط ضعف اسرائیل، وابستگی شدید آن به دستگاه‌های آب‌شیرین‌کن در سواحل مدیترانه برای تامین آب شرب است. تنها چند موشک بالستیک نقطه‌زن یا حملات فوجی پهپادهای انتحاری که از سد سیستم‌های پدافندی عبور کنند، می‌تواند این تاسیسات را به کلی نابود کرده و اسرائیل را در عرض چند روز با بحران مطلق آب مواجه سازد.
علاوه بر بحران آب، شبکه برق اسرائیل نیز به شدت متمرکز و متکی به چند نیروگاه اصلی است که با گاز طبیعی کار می‌کنند. سکوهای استخراج گاز در مدیترانه و نیروگاه‌های تولید برق در تیررس کامل موشک‌های پیشرفته و نقطه‌زن قرار دارند. در یک جنگ زیرساختی، شهرهایی مانند تل‌آویو، حیفا و اورشلیم ممکن است روزها و هفته‌ها در تاریکی مطلق فرو روند. اقتصاد اسرائیل که به شدت به بخش فناوری پیشرفته (High-Tech) و ارتباطات جهانی وابسته است، با قطع برق و اختلال در شبکه‌های مخابراتی دچار یک سکته کامل و مرگبار خواهد شد. فرودگاه بن‌گوریون به عنوان تنها شریان ارتباط هوایی مهم، زیر آتش مداوم فلج خواهد شد و بنادر حیفا و اشدود به عنوان مسیرهای اصلی تامین کالا، قابلیت عملیاتی خود را از دست خواهند داد. در واقع، ورود به فاز جنگ زیرساختی، اسرائیل را از یک پایگاه نظامی پیشرفته، به یک جزیره محاصره‌شده، تاریک و تشنه تبدیل می‌کند که حیات مدنی در آن غیرممکن می‌شود. موج مهاجرت معکوس که در روزهای ابتدایی جنگ آغاز شده بود، در این سناریو به یک خروج دسته‌جمعی و فروپاشی جمعیتی تبدیل خواهد شد، زیرا شهروندانی که به امید امنیت در این سرزمین ساکن شده‌اند، تحمل زندگی بدون آب، برق، اینترنت و امنیت حداقلی را نخواهند داشت.
علاوه بر سرزمین‌های اشغالی، پایگاه‌ها و زیرساخت‌های نظامی و دیپلماتیک ایالات متحده در سرتاسر منطقه خاورمیانه نیز از این طوفان در امان نخواهند بود. این پایگاه‌ها که عمدتا در کشورهای حاشیه خلیج فارس مستقر هستند، برای تامین آب، برق و لجستیک خود به شدت به زیرساخت‌های کشورهای میزبان وابسته‌اند. گسترش جنگ زیرساختی می‌تواند باعث شود که ایران یا نیروهای همسو با آن، در اقدامی تلافی‌جویانه و برای فلج کردن ماشین جنگی آمریکا در منطقه، زیرساخت‌های حیاتی این کشورهای میزبان را نیز هدف قرار دهند یا از طریق عملیات‌های سایبری، زنجیره تامین پایگاه‌های آمریکایی را مختل کنند. این امر نه تنها آمریکا را در یک بحران لجستیکی عمیق فرو می‌برد، بلکه روابط واشنگتن با متحدان عرب خود را که اکنون شاهد نابودی اقتصاد و امنیت خود به خاطر ماجراجویی‌های آمریکا و اسرائیل هستند، به شدت تیره و تار خواهد کرد.
در نهایت، تحلیلگران استراتژیک در واشنگتن باید این حقیقت تلخ را بپذیرند که دوران پیروزی‌های قاطع و سریع از طریق برتری هوایی و تخریب یک‌طرفه به پایان رسیده است. ما در عصر تقارن‌های نامتقارن زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن تخریب یک نیروگاه در خاورمیانه، می‌تواند به سقوط بازارهای سهام در نیویورک و خاموشی در تل‌آویو منجر شود. جنگ زیرساختی که آمریکا به عنوان آخرین راه نجات و برگ برنده خود به آن نگاه می‌کند، در واقع بلیط ورود به یک جهنم چندبُعدی است. این قمار نه تنها ایران را به تسلیم وا نخواهد داشت و توقعات آن را برای هیچ میز مذاکره‌ای تعدیل نخواهد کرد، بلکه با آزاد کردن تمام پتانسیل‌های تخریبی پنهان، خاورمیانه و اقتصاد جهانی را به لبه پرتگاهی می‌کشاند که بازگشت از آن دهه‌ها زمان خواهد برد. در سی و هفتمین روز از این نبرد فرساینده، انتخاب تشدید جنگ و ورود به فاز تخریب زیرساخت‌ها، به معنای کوبیدن آخرین میخ بر تابوت دیپلماسی و پذیرش یک شکست استراتژیک دوجانبه است؛ شکستی که در آن هیچ فاتحی وجود نخواهد داشت و تنها بازماندگانی خواهند بود که باید بر ویرانه‌های اقتصاد و زیرساخت‌های خود سوگواری کنند. باتلاقی که ایالات متحده امروز در آن گرفتار است، با بمباران زیرساخت‌ها خشک نمی‌شود، بلکه تنها عمیق‌تر، تاریک‌تر و مرگبارتر خواهد شد.

 بازنده جنگ زیرساختی کیست؟