فاصله میان «آسیب» و «ترمیم»
محسن پیرهادی
واقعیت را نمیشود نادیده گرفت، همانطور که نباید در آن متوقف شد. کشوری که درگیر جنگ شده، حتی اگر در میدان نظامی دستِ بالا را داشته باشد، در لایههای عمیقتر با زخمهایی مواجه است که ترمیمشان زمان، منابع و صبوری میخواهد. زیرساختهایی که آسیب دیدهاند، فقط بتن و فولاد نیستند؛ بخشی از ظرفیت تولید، بخشی از رفاه و بخشی از ریتم عادی زندگی مردم هم با آنها آسیب میبیند. این یک واقعیت است، نه اغراق.
اما در سوی دیگر، تبدیل این واقعیت به یک تصویر تاریک و بنبستگونه هم خطاست. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که بازسازی، اگر با تدبیر و همراهی عمومی باشد، میتواند به نقطه بازتعریف ظرفیتها تبدیل شود. مسئله اینجاست که ما چگونه این فاصله میان «آسیب» و «ترمیم» را طی کنیم.
در چنین شرایطی، دو خطای رایج بیش از هر چیز میتواند هزینهساز شود.
اول، ناامیدی پنهان یا آشکار. اینکه هر ضربه را به معنای فروپاشی ببینیم، هر اختلال را نشانه ناتوانی تلقی کنیم و هر سختی را به آیندهای تاریک تعمیم دهیم. این نگاه، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، فرساینده است. چون جامعه را از درون تهی میکند و قدرت تصمیمگیری منطقی را کاهش میدهد.
دوم، بیخیالی خوشبینانه. اینکه گمان کنیم همه چیز مثل قبل ادامه دارد و میتوان همان الگوی مصرف، همان سطح توقع و همان بیتفاوتی نسبت به منابع را حفظ کرد. این نگاه هم به همان اندازه خطرناک است، چون فشار واقعی شرایط را نادیده میگیرد و هزینهها را به صورت نامرئی به آینده منتقل میکند.
واقعیت جایی میان این دو است.
کشوری که بخشی از زیرساختهایش آسیب دیده، همزمان با ادامه تحریم و تهدید، طبیعتا در یک وضعیت عادی قرار ندارد. این یعنی باید در سطح فردی و جمعی، نوعی بازتنظیم اتفاق بیفتد؛ نه از جنس ریاضتنمایی شعاری، بلکه از جنس فهم دقیق شرایط.
مصرفگرایی در چنین وضعی، فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ تبدیل به عاملی میشود که فشار بر اقتصاد را بیشتر میکند. از آن طرف، کاهش معقول توقعات به معنای عقبنشینی از حق نیست، بلکه نوعی مشارکت در عبور از یک دوره گذار است.
در کنار این، یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد. اگر مردم قرار است در این مسیر همراهی کنند، باید چشماندازی از «ترمیم» ببینند. یعنی بدانند سختیها بیانتها نیست، برنامهای برای بازسازی وجود دارد و این فشارها قرار نیست به یک وضعیت دائمی تبدیل شود. بدون این تصویر، حتی منطقیترین درخواستها هم ممکن است با مقاومت مواجه شود.
در این میان، نقش کارآفرینان، سرمایهداران و سرمایهگذاران تعیینکنندهتر از همیشه است. در شرایط عادی، طبیعی است که هر فعال اقتصادی به دنبال بیشترین سود باشد، اما در وضعیتی که کشور درگیر ترمیم زخمهاست، معیار انتخابها باید کمی تغییر کند. امروز بیش از هر زمان دیگر، نگاه به پروژههایی اهمیت دارد که به بازسازی زیرساختها، تقویت تولید و ایجاد اشتغال کمک میکند، حتی اگر سود آن در کوتاهمدت کمتر باشد. این یک دعوت اخلاقی صرف نیست؛ در بلندمدت، آبادانی همین سرزمین است که امنیت سرمایه و پایداری سود را تضمین میکند. کسانی که در این خاک رشد کردند و توانمند شدند، اکنون در نقطهای ایستادهاند که میتوانند سهم واقعی خود را در بازسازی ایفا کنند؛ سهمی که اگر به درستی ادا شود، هم به نفع کشور است و هم به نفع آینده خود آنها.
جمعبندی ساده است، هرچند عمل به آن ساده نیست.
نه میشود آسیبها را کوچک شمرد، نه میشود آنها را بزرگتر از حد واقعی دید. نه میشود در مصرف و توقعات، بیملاحظه ادامه داد، نه میشود جامعه را به ناامیدی سپرد.
عبور از این وضعیت، بیش از هر چیز به یک تعادل نیاز دارد؛ تعادلی میان واقعبینی و امید، میان درک محدودیتها و حفظ افق. اگر این تعادل شکل بگیرد، حتی یک کشور جنگزده هم میتواند مسیر بازگشت را پیدا کند.
واقعیت را نمیشود نادیده گرفت، همانطور که نباید در آن متوقف شد. کشوری که درگیر جنگ شده، حتی اگر در میدان نظامی دستِ بالا را داشته باشد، در لایههای عمیقتر با زخمهایی مواجه است که ترمیمشان زمان، منابع و صبوری میخواهد. زیرساختهایی که آسیب دیدهاند، فقط بتن و فولاد نیستند؛ بخشی از ظرفیت تولید، بخشی از رفاه و بخشی از ریتم عادی زندگی مردم هم با آنها آسیب میبیند. این یک واقعیت است، نه اغراق.
اما در سوی دیگر، تبدیل این واقعیت به یک تصویر تاریک و بنبستگونه هم خطاست. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که بازسازی، اگر با تدبیر و همراهی عمومی باشد، میتواند به نقطه بازتعریف ظرفیتها تبدیل شود. مسئله اینجاست که ما چگونه این فاصله میان «آسیب» و «ترمیم» را طی کنیم.
در چنین شرایطی، دو خطای رایج بیش از هر چیز میتواند هزینهساز شود.
اول، ناامیدی پنهان یا آشکار. اینکه هر ضربه را به معنای فروپاشی ببینیم، هر اختلال را نشانه ناتوانی تلقی کنیم و هر سختی را به آیندهای تاریک تعمیم دهیم. این نگاه، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، فرساینده است. چون جامعه را از درون تهی میکند و قدرت تصمیمگیری منطقی را کاهش میدهد.
دوم، بیخیالی خوشبینانه. اینکه گمان کنیم همه چیز مثل قبل ادامه دارد و میتوان همان الگوی مصرف، همان سطح توقع و همان بیتفاوتی نسبت به منابع را حفظ کرد. این نگاه هم به همان اندازه خطرناک است، چون فشار واقعی شرایط را نادیده میگیرد و هزینهها را به صورت نامرئی به آینده منتقل میکند.
واقعیت جایی میان این دو است.
کشوری که بخشی از زیرساختهایش آسیب دیده، همزمان با ادامه تحریم و تهدید، طبیعتا در یک وضعیت عادی قرار ندارد. این یعنی باید در سطح فردی و جمعی، نوعی بازتنظیم اتفاق بیفتد؛ نه از جنس ریاضتنمایی شعاری، بلکه از جنس فهم دقیق شرایط.
مصرفگرایی در چنین وضعی، فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ تبدیل به عاملی میشود که فشار بر اقتصاد را بیشتر میکند. از آن طرف، کاهش معقول توقعات به معنای عقبنشینی از حق نیست، بلکه نوعی مشارکت در عبور از یک دوره گذار است.
در کنار این، یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد. اگر مردم قرار است در این مسیر همراهی کنند، باید چشماندازی از «ترمیم» ببینند. یعنی بدانند سختیها بیانتها نیست، برنامهای برای بازسازی وجود دارد و این فشارها قرار نیست به یک وضعیت دائمی تبدیل شود. بدون این تصویر، حتی منطقیترین درخواستها هم ممکن است با مقاومت مواجه شود.
در این میان، نقش کارآفرینان، سرمایهداران و سرمایهگذاران تعیینکنندهتر از همیشه است. در شرایط عادی، طبیعی است که هر فعال اقتصادی به دنبال بیشترین سود باشد، اما در وضعیتی که کشور درگیر ترمیم زخمهاست، معیار انتخابها باید کمی تغییر کند. امروز بیش از هر زمان دیگر، نگاه به پروژههایی اهمیت دارد که به بازسازی زیرساختها، تقویت تولید و ایجاد اشتغال کمک میکند، حتی اگر سود آن در کوتاهمدت کمتر باشد. این یک دعوت اخلاقی صرف نیست؛ در بلندمدت، آبادانی همین سرزمین است که امنیت سرمایه و پایداری سود را تضمین میکند. کسانی که در این خاک رشد کردند و توانمند شدند، اکنون در نقطهای ایستادهاند که میتوانند سهم واقعی خود را در بازسازی ایفا کنند؛ سهمی که اگر به درستی ادا شود، هم به نفع کشور است و هم به نفع آینده خود آنها.
جمعبندی ساده است، هرچند عمل به آن ساده نیست.
نه میشود آسیبها را کوچک شمرد، نه میشود آنها را بزرگتر از حد واقعی دید. نه میشود در مصرف و توقعات، بیملاحظه ادامه داد، نه میشود جامعه را به ناامیدی سپرد.
عبور از این وضعیت، بیش از هر چیز به یک تعادل نیاز دارد؛ تعادلی میان واقعبینی و امید، میان درک محدودیتها و حفظ افق. اگر این تعادل شکل بگیرد، حتی یک کشور جنگزده هم میتواند مسیر بازگشت را پیدا کند.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



