شیعه بودن و نردبان هویتی
جواد شاملو
چندین روز پیش، در قاب تلویزیون و در جریان برنامه «لالهخیز»، بینندگان شاهد گفتوگویی تکاندهنده بودند. مهمان برنامه، خانم جوانی بود که در بهار جوانی و در سن ۳۴ سالگی، بار سنگین دو عنوان پرصلابت را بر دوش میکشید: هم «مادر شهید» بود و هم «همسر شهید». رامین جعفری و علیرضا جعفریِ 9ساله، همسر و فرزند او هر دو در همین جنگ رمضان و در کنار یکدیگر به شهادت میرسند. این خانم در میان صحبتهایش، توصیفی از همسر شهید خود ارائه داد که فراتر از یک روایت عاشقانه یا سوگنامه شخصی بود؛ کلام او، پرده از یک منظومه فکری و یک سلسلهمراتب عمیق هویتی برمیداشت.
او گفت همسرش پاسدار بود اما به همین عنوان بسنده نکرد و پلههای نردبان هویتی شهید را پایینتر رفت تا به ریشه برسد: «پیش از پاسدار بودن، یک بسیجی بود! و پیش از بسیجی بودن، نوکر و خادم امام حسین (علیهالسلام) بود.»
این بانوی جوان، در لابهلای این کلمات ساده، دقیقاً چه میگفت و از چه راز بزرگی پرده برمیداشت؟ واکاوی این سطوح و سلسله هویتی در واقع رمزگشایی از ساختار شخصیتی انسان تراز مکتب تشیع است. انسانی که سطوح و عرصههای گوناگون زندگیاش از هم جدا نیستند؛ بلکه یک ساختمان واحدند و ریزترین امورات و فعالیتهایش میوههاییاند که جز از ریشه ایمان و عقیده تغذیه نمیشوند. در چنین حیاتی شخص خیلی اوقات همان کاری را میکند که دیگران میکنند، اما برای او جهاد نوشته میشود و برای دیگران هیچ؛ چراکه کار او در ادامه عمل صالحی دیگر است.
پاسدار بودن، فراتر از یک شغل، ترکیبی است درهمتنیده از هویت، آرمان و تعهد. پاسداری، پذیرش یک مسئولیت خطیر برای حراست از یک حقیقت بزرگتر است. با این حال، میتوان از نظر حقوقی و سازمانی پاسدار بود، اما فاقد آن روحِ تپنده درونی بود. پاسداری که تنها به فرم و ساختار محدود بماند، در نهایت یک کارمند نظامی یا امنیتی است.
اینجا است که مفهوم «بسیجی بودن» وارد میدان میشود. بسیجی بودن، نخستین مرحله از تجسم یک هویت زنده و پویاست. بسیجی بودن، نشانهای باطنی و درونی از روحیه پاسداری از انقلاب اسلامی و آرمانهای توحیدی است.
بسیجی، منتظر بخشنامه و دستورالعمل اداری نمیماند؛ او با درک تکلیف، خود را به میدان پرتاب میکند. اما آیا بسیجی بودن به تنهایی نقطه کمال است؟
اگر یک بسیجی، اهل هیئت، روضه، اشک و متصل به ساحت قدسی امام حسین (علیهالسلام) و اهل بیت عصمت و قرآن کریم نباشد، به مرور زمان دچار استحاله میشود. چنین فردی بیشتر به یک چریک بیکله، پرجنبوجوش و ماجراجو میماند که در هرکجای عالم و ذیل هر بیرق دیگری هم که بود، یک مبارز از آب در میآمد. کسی که شاید بسیار بیقرار و فعال باشد، اما این بیقراری برای او صرفاً یک خصلت روانی و شخصی است، نه جوششی که ریشه در یک هویت قدسی و متصل به آسمان داشته باشد. عملگرایی بدون پشتوانه معنوی، ممکن است در نهایت یا به خستگی و بریدن ختم شود یا به انحراف.
در حقیقت، آنچه به این سلسلهمراتب هویتی معنا و استحکام میبخشد، نه صرفاً «کنش» است و نه حتی «فداکاری» بهتنهایی؛ بلکه جهت فداکاری است. بسیاری میتوانند اهل شور، حرکت و حتی خطرپذیری باشند، اما تا وقتی این شور در مدار ولایت قرار نگیرد، همچنان در سطح یک انرژی خام باقی میماند؛ انرژیای که ممکن است در خدمت حق قرار بگیرد، اما همانقدر نیز استعداد آن را دارد که به بیراهه برود.
اما وقتی حلقه آخر یعنی به قول آن مادر شهید و همسر شهید «نوکری اباعبدالله (علیهالسلام)» به این زنجیره متصل میشود، کیمیاگری رخ میدهد. عشق به سیدالشهدا و حشر و انس با روضهها و مرثیههای او، به طور طبیعی و تکوینی، از یک انسان معمولی، یک مأمور، یک رزمنده، یک گماشته الهی و یک شخصیت تماماً معطوف به هدف میسازد. «آدمِ امام حسینی»، دیگر متعلق به خودش نیست؛ او از دایره تنگ «خود» خارج شده و در اراده امام ذوب شده است. او میداند که جان، مال و آبرویش، امانتی است برای روز مبادا.
اساساً زیست شیعیان راستین در طول چهارده قرن حیات پرفراز و نشیب این شریعت حقه، همواره بر همین مدار بوده است. شیعیان در طول تاریخ، در میان مردم کوچه و بازار میزیستند، به مشاغل گوناگون مشغول بودند، تجارت میکردند، زراعت میکردند و ظاهراً افرادی کاملاً عادی به حساب میآمدند؛ اما در باطن، هر کدام مأمور اعتقاد و مکتب خود بودند. آنها در حالت آمادهباش کامل قرار داشتند و ممکن بود هر زمان که ولیّ خدا اراده کند، پرده از این مأموریت بردارند و جان فدا کنند.
هویت شیعی، به سرعت و به محض دریافت فرمان، تبدیل به آمادگی مطلق برای جانفشانی در راه اعتقاد میشود؛ همان چیزی که ما امروز در ادبیات انقلاب اسلامی به آن «بسیجیگری» میگوییم. بسیجیگری است که از انسان، یک پاسدار میسازد؛ چه این شخص رسماً زیرمجموعه سازمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد، چه نباشد. با این نگاه، یک پاسدار میتواند کاسبِ بازار سنتی باشد، میتواند برنامهنویسی در زیستبوم فناوری و استارتاپی باشد، میتواند معلمی در یک روستای دورافتاده، یا استاد و دانشجویی در دل دانشگاه باشد. او میتواند هر شغلی که سایر مردم دارند را داشته باشد، اما یک تفاوت بنیادین دارد: او «آدمِ امام» است. آدمِ امام بودن یعنی چه؟ میگویند مسلم بن عوسجه در راه حمام بود که حبیببنمظاهر را دید و از استنصار امام حسین علیهالسلام مطلع شد؛ و میگویند او بساط حمامش را در همان کوچه رها کرد و با حبیب راهی قرارگاه عشاق شد. وقتی اذان عشق به گوش میرسد؛ یعنی وقت تنگ است؛ لحظهای به تأخیرانداختنِ اجابت، باعث میشود قضا شوی. مسلم بن عوسجه آدم خودش نبود که بگوید حمامم را میروم، بعد میآیم و یا اینکه بگوید وسایلم را میگذارم و بعد میآیم. آدمِ امام زندانی زندگی روزمره است؛ وقتی فرمان میرسد، در واقع او را آزاد میکنند. حبیب بن مظاهر در قفس مسلم بن عوسجه را باز کرد. مگر کبوتری که آزاد میشود دیگر به ظرف آب و دانه قفسش التفاتی میکند؟
شیعه بودن، یعنی در هر لحظه «آدمِ امام» بودن. تاریخ ما پر از این الگوهاست. جناب میثم تمار چه کسی بود جز یک خرمافروش ساده در بازار کوفه؟ آیا او در نهایت، پاسدارانه و با فدا کردن زبان و جانش بر سرِ دار، به شهادت نرسید؟ و مگر علیبن یقطین، یک سیاستمدار برجسته و وزیر در بالاترین سطوح دستگاه خلافت طاغوتی عباسی نبود؟ اما او در همان کاخ، گوش به فرمان و چشم به اشارهی امام موسیبنجعفر (سلامالله علیه) داشت و مأموریتش حفظ جان و مال شیعیان بود. جناب عبدالعظیم حسنی یک عالمِ سید، محدث و هاشمیتبار بود؛ اما به علمآموزیِ صرف در گوشه حجره بسنده نکرد. او آدمِ امام بود، آواره بیابانها شد و پیام امام را به ری رساند تا آنکه به شهادت رسید.
دقیقاً همین روحیه و همین سلسلهمراتب هویتی بود که شخصیتی چون روحالله موسوی خمینی را تبدیل به مردی کرد که جغرافیای ذهنش، محدود به دیوارهای حجرههای فیضیه و حوزه علمیه نماند. او با شوری که از سودای انتقام خون سیدالشهدا تغذیه میشد و با غیرت و شجاعتی که از امیرالمؤمنین علیهالسلام به ارث برده بود، نهاد سنتی حوزه و فقاهت را از یک نهاد صرفاً علمی، تبدیل به سنگ بنای حاکمیت سیاسی شیعه کرد. شاید علاقه شخصی امام خمینی، غرق شدن در متون عمیق علوم دینی، فلسفی و عرفانی بود؛ اما او میدانست که شیعه بودن یعنی هدف داشتن. شیعه خط میگیرد، شیعه مأموریت دارد و نمیتواند نسبت به طاغوت زمان بیتفاوت باشد. همین شد که فقیه و عارف خلوتگزین قم، سر از تبعید در نجف و ترکیه و نوفللوشاتو درآورد و در نهایت، آن پیرمرد عارف، با تکیه بر همان هویت «بسیجی و حسینی»، هندسه قدرت در جهان را به هم ریخت.
خلاصه کلام آنکه، شیعه بودن یعنی در هر کجا که هستی، در هر زمانهای که زندگی میکنی و به هر کاری که مشغولی، مدام یک سؤال اساسی را از خود بپرسی: «من آدمِ کیستم؟» آیا آدمِ منافع خودم، شهواتم و روزمرگیهایم هستم، یا «آدمِ امام»؟ مکتب تشیع پیش از آنکه صرفاً یک نظام فقهی و مجموعهای از احکام فردی باشد، یک ساختار و یک جبهه به هم پیوسته است و قطعیترین مهر امضای عضویت در این ساختار شهادت است.
ما در این ساختار، مأموریم و همانگونه که عاشورا از ما نیروی رزمنده و جانفدا میسازد، غدیر نیز از ما یک رسانه و یک مأمور ابلاغ میسازد. حکم این مأموریت تاریخی را شخص پیامبر خاتم (صلیالله علیه و آله) در روز غدیر صادر کرده است، آنجا که فرمود: «فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة» (پس باید حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت این پیام را برسانند). یکی از اصلیترین مأموریتهای ما به عنوان یک شیعه، این است که با هر ابزاری، در هر شغلی و به شعاعِ تمامِ توانمان، این پیام را به گوش تاریخ برسانیم که: «فرمانروای بر حق این عالم، مردی است به نام علیبنابیطالب». این مأموریتِ غدیری، با مأموریت انتقام خون سیدالشهدا و زمینهسازی برای ظهور منتقم کربلا، در هم آمیخته است و تا روزی که نفس میکشیم، بر گردن ماست. ما آدمِ امامیم و باید به دیگران بگوییم امامِ آدمها کیست. هرکس، به شیوه خودش.
امام خمینی غدیر را با احیای ولایت فقیه بزرگ داشت. خلاصه تمام تلاشها و مبارزات و مجاهدات پیر جماران را میتوان در این جمله خلاصه کرد که: «حکومت تنها حق علی و فرزندان علی است و در صورت غیبت ایشان، کسی که به علی و فرزندان علی نزدیکتر از دیگران باشد». خامنهایِ شهید نیز غدیر را با اجرای نظری و عملی منشور حکومت علوی پاسداشت؛ اگر امام با انقلاب، ایران را به مدار غدیر برگرداند، آقای شهید با چهار دهه رهبری نظام در راستای حکومت به سبک مولای متقیان گام برداشت. آقا شهید شد؛ چون غدیری بود. راه و روش غدیری با راه و روش اموی جمع نمیشود؛ حتی اگر کار به جمله «مثلی لایبایع مثل یزید» ختم شود که بیتالغزل شهادتطلبی است و از پایان عاشورایی خبر میدهد. دعوا بر سر حق غنیسازی و سلاح هستهای نیست؛ آنچه اردوگاه شیطان را به این تکاپوی وحشیانه واداشته، احیای راه و رسم علی در دیار سلمان است؛ دیاری که اگر به قله برسد، بار دیگر صدای ضجههای ابلیس جهان را پر میکند و کعبه مهیای پذیرایی از آن ندادهنده موعود میشود. ما برای امیرالمؤمنین است که میجنگیم. چنانکه فاطمه زهرا برای امیرالمؤمنین بود که در کوچهها جنگید و خوب که تاریخ را ببینی پیامبر در غدیر خم فقط خطبه نخواند؛ او علیه منافقین با بالا بردن دست مولای متقیان شمشیر کشید و به همین دلیل است که قرآن ذیل آیه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» میفرماید: «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ». اگر خطر نبود، چرا قرآن فرموده «و خدا تو را از (شر) مردمان محفوظ خواهد داشت»؟ پس رسول خدا هم برای علی جنگید. ما برای علی میجنگیم و به «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ایمان داریم. رمز در پناه خدا بودن، ابلاغ پیام غدیر است.
ما همه مأموریم؛ مأمورانی در لباسهای روزمره، اما با هویتی متصل به کربلا و غدیر، این صحراهای پر رمز و راز.
چندین روز پیش، در قاب تلویزیون و در جریان برنامه «لالهخیز»، بینندگان شاهد گفتوگویی تکاندهنده بودند. مهمان برنامه، خانم جوانی بود که در بهار جوانی و در سن ۳۴ سالگی، بار سنگین دو عنوان پرصلابت را بر دوش میکشید: هم «مادر شهید» بود و هم «همسر شهید». رامین جعفری و علیرضا جعفریِ 9ساله، همسر و فرزند او هر دو در همین جنگ رمضان و در کنار یکدیگر به شهادت میرسند. این خانم در میان صحبتهایش، توصیفی از همسر شهید خود ارائه داد که فراتر از یک روایت عاشقانه یا سوگنامه شخصی بود؛ کلام او، پرده از یک منظومه فکری و یک سلسلهمراتب عمیق هویتی برمیداشت.
او گفت همسرش پاسدار بود اما به همین عنوان بسنده نکرد و پلههای نردبان هویتی شهید را پایینتر رفت تا به ریشه برسد: «پیش از پاسدار بودن، یک بسیجی بود! و پیش از بسیجی بودن، نوکر و خادم امام حسین (علیهالسلام) بود.»
این بانوی جوان، در لابهلای این کلمات ساده، دقیقاً چه میگفت و از چه راز بزرگی پرده برمیداشت؟ واکاوی این سطوح و سلسله هویتی در واقع رمزگشایی از ساختار شخصیتی انسان تراز مکتب تشیع است. انسانی که سطوح و عرصههای گوناگون زندگیاش از هم جدا نیستند؛ بلکه یک ساختمان واحدند و ریزترین امورات و فعالیتهایش میوههاییاند که جز از ریشه ایمان و عقیده تغذیه نمیشوند. در چنین حیاتی شخص خیلی اوقات همان کاری را میکند که دیگران میکنند، اما برای او جهاد نوشته میشود و برای دیگران هیچ؛ چراکه کار او در ادامه عمل صالحی دیگر است.
پاسدار بودن، فراتر از یک شغل، ترکیبی است درهمتنیده از هویت، آرمان و تعهد. پاسداری، پذیرش یک مسئولیت خطیر برای حراست از یک حقیقت بزرگتر است. با این حال، میتوان از نظر حقوقی و سازمانی پاسدار بود، اما فاقد آن روحِ تپنده درونی بود. پاسداری که تنها به فرم و ساختار محدود بماند، در نهایت یک کارمند نظامی یا امنیتی است.
اینجا است که مفهوم «بسیجی بودن» وارد میدان میشود. بسیجی بودن، نخستین مرحله از تجسم یک هویت زنده و پویاست. بسیجی بودن، نشانهای باطنی و درونی از روحیه پاسداری از انقلاب اسلامی و آرمانهای توحیدی است.
بسیجی، منتظر بخشنامه و دستورالعمل اداری نمیماند؛ او با درک تکلیف، خود را به میدان پرتاب میکند. اما آیا بسیجی بودن به تنهایی نقطه کمال است؟
اگر یک بسیجی، اهل هیئت، روضه، اشک و متصل به ساحت قدسی امام حسین (علیهالسلام) و اهل بیت عصمت و قرآن کریم نباشد، به مرور زمان دچار استحاله میشود. چنین فردی بیشتر به یک چریک بیکله، پرجنبوجوش و ماجراجو میماند که در هرکجای عالم و ذیل هر بیرق دیگری هم که بود، یک مبارز از آب در میآمد. کسی که شاید بسیار بیقرار و فعال باشد، اما این بیقراری برای او صرفاً یک خصلت روانی و شخصی است، نه جوششی که ریشه در یک هویت قدسی و متصل به آسمان داشته باشد. عملگرایی بدون پشتوانه معنوی، ممکن است در نهایت یا به خستگی و بریدن ختم شود یا به انحراف.
در حقیقت، آنچه به این سلسلهمراتب هویتی معنا و استحکام میبخشد، نه صرفاً «کنش» است و نه حتی «فداکاری» بهتنهایی؛ بلکه جهت فداکاری است. بسیاری میتوانند اهل شور، حرکت و حتی خطرپذیری باشند، اما تا وقتی این شور در مدار ولایت قرار نگیرد، همچنان در سطح یک انرژی خام باقی میماند؛ انرژیای که ممکن است در خدمت حق قرار بگیرد، اما همانقدر نیز استعداد آن را دارد که به بیراهه برود.
اما وقتی حلقه آخر یعنی به قول آن مادر شهید و همسر شهید «نوکری اباعبدالله (علیهالسلام)» به این زنجیره متصل میشود، کیمیاگری رخ میدهد. عشق به سیدالشهدا و حشر و انس با روضهها و مرثیههای او، به طور طبیعی و تکوینی، از یک انسان معمولی، یک مأمور، یک رزمنده، یک گماشته الهی و یک شخصیت تماماً معطوف به هدف میسازد. «آدمِ امام حسینی»، دیگر متعلق به خودش نیست؛ او از دایره تنگ «خود» خارج شده و در اراده امام ذوب شده است. او میداند که جان، مال و آبرویش، امانتی است برای روز مبادا.
اساساً زیست شیعیان راستین در طول چهارده قرن حیات پرفراز و نشیب این شریعت حقه، همواره بر همین مدار بوده است. شیعیان در طول تاریخ، در میان مردم کوچه و بازار میزیستند، به مشاغل گوناگون مشغول بودند، تجارت میکردند، زراعت میکردند و ظاهراً افرادی کاملاً عادی به حساب میآمدند؛ اما در باطن، هر کدام مأمور اعتقاد و مکتب خود بودند. آنها در حالت آمادهباش کامل قرار داشتند و ممکن بود هر زمان که ولیّ خدا اراده کند، پرده از این مأموریت بردارند و جان فدا کنند.
هویت شیعی، به سرعت و به محض دریافت فرمان، تبدیل به آمادگی مطلق برای جانفشانی در راه اعتقاد میشود؛ همان چیزی که ما امروز در ادبیات انقلاب اسلامی به آن «بسیجیگری» میگوییم. بسیجیگری است که از انسان، یک پاسدار میسازد؛ چه این شخص رسماً زیرمجموعه سازمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد، چه نباشد. با این نگاه، یک پاسدار میتواند کاسبِ بازار سنتی باشد، میتواند برنامهنویسی در زیستبوم فناوری و استارتاپی باشد، میتواند معلمی در یک روستای دورافتاده، یا استاد و دانشجویی در دل دانشگاه باشد. او میتواند هر شغلی که سایر مردم دارند را داشته باشد، اما یک تفاوت بنیادین دارد: او «آدمِ امام» است. آدمِ امام بودن یعنی چه؟ میگویند مسلم بن عوسجه در راه حمام بود که حبیببنمظاهر را دید و از استنصار امام حسین علیهالسلام مطلع شد؛ و میگویند او بساط حمامش را در همان کوچه رها کرد و با حبیب راهی قرارگاه عشاق شد. وقتی اذان عشق به گوش میرسد؛ یعنی وقت تنگ است؛ لحظهای به تأخیرانداختنِ اجابت، باعث میشود قضا شوی. مسلم بن عوسجه آدم خودش نبود که بگوید حمامم را میروم، بعد میآیم و یا اینکه بگوید وسایلم را میگذارم و بعد میآیم. آدمِ امام زندانی زندگی روزمره است؛ وقتی فرمان میرسد، در واقع او را آزاد میکنند. حبیب بن مظاهر در قفس مسلم بن عوسجه را باز کرد. مگر کبوتری که آزاد میشود دیگر به ظرف آب و دانه قفسش التفاتی میکند؟
شیعه بودن، یعنی در هر لحظه «آدمِ امام» بودن. تاریخ ما پر از این الگوهاست. جناب میثم تمار چه کسی بود جز یک خرمافروش ساده در بازار کوفه؟ آیا او در نهایت، پاسدارانه و با فدا کردن زبان و جانش بر سرِ دار، به شهادت نرسید؟ و مگر علیبن یقطین، یک سیاستمدار برجسته و وزیر در بالاترین سطوح دستگاه خلافت طاغوتی عباسی نبود؟ اما او در همان کاخ، گوش به فرمان و چشم به اشارهی امام موسیبنجعفر (سلامالله علیه) داشت و مأموریتش حفظ جان و مال شیعیان بود. جناب عبدالعظیم حسنی یک عالمِ سید، محدث و هاشمیتبار بود؛ اما به علمآموزیِ صرف در گوشه حجره بسنده نکرد. او آدمِ امام بود، آواره بیابانها شد و پیام امام را به ری رساند تا آنکه به شهادت رسید.
دقیقاً همین روحیه و همین سلسلهمراتب هویتی بود که شخصیتی چون روحالله موسوی خمینی را تبدیل به مردی کرد که جغرافیای ذهنش، محدود به دیوارهای حجرههای فیضیه و حوزه علمیه نماند. او با شوری که از سودای انتقام خون سیدالشهدا تغذیه میشد و با غیرت و شجاعتی که از امیرالمؤمنین علیهالسلام به ارث برده بود، نهاد سنتی حوزه و فقاهت را از یک نهاد صرفاً علمی، تبدیل به سنگ بنای حاکمیت سیاسی شیعه کرد. شاید علاقه شخصی امام خمینی، غرق شدن در متون عمیق علوم دینی، فلسفی و عرفانی بود؛ اما او میدانست که شیعه بودن یعنی هدف داشتن. شیعه خط میگیرد، شیعه مأموریت دارد و نمیتواند نسبت به طاغوت زمان بیتفاوت باشد. همین شد که فقیه و عارف خلوتگزین قم، سر از تبعید در نجف و ترکیه و نوفللوشاتو درآورد و در نهایت، آن پیرمرد عارف، با تکیه بر همان هویت «بسیجی و حسینی»، هندسه قدرت در جهان را به هم ریخت.
خلاصه کلام آنکه، شیعه بودن یعنی در هر کجا که هستی، در هر زمانهای که زندگی میکنی و به هر کاری که مشغولی، مدام یک سؤال اساسی را از خود بپرسی: «من آدمِ کیستم؟» آیا آدمِ منافع خودم، شهواتم و روزمرگیهایم هستم، یا «آدمِ امام»؟ مکتب تشیع پیش از آنکه صرفاً یک نظام فقهی و مجموعهای از احکام فردی باشد، یک ساختار و یک جبهه به هم پیوسته است و قطعیترین مهر امضای عضویت در این ساختار شهادت است.
ما در این ساختار، مأموریم و همانگونه که عاشورا از ما نیروی رزمنده و جانفدا میسازد، غدیر نیز از ما یک رسانه و یک مأمور ابلاغ میسازد. حکم این مأموریت تاریخی را شخص پیامبر خاتم (صلیالله علیه و آله) در روز غدیر صادر کرده است، آنجا که فرمود: «فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة» (پس باید حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت این پیام را برسانند). یکی از اصلیترین مأموریتهای ما به عنوان یک شیعه، این است که با هر ابزاری، در هر شغلی و به شعاعِ تمامِ توانمان، این پیام را به گوش تاریخ برسانیم که: «فرمانروای بر حق این عالم، مردی است به نام علیبنابیطالب». این مأموریتِ غدیری، با مأموریت انتقام خون سیدالشهدا و زمینهسازی برای ظهور منتقم کربلا، در هم آمیخته است و تا روزی که نفس میکشیم، بر گردن ماست. ما آدمِ امامیم و باید به دیگران بگوییم امامِ آدمها کیست. هرکس، به شیوه خودش.
امام خمینی غدیر را با احیای ولایت فقیه بزرگ داشت. خلاصه تمام تلاشها و مبارزات و مجاهدات پیر جماران را میتوان در این جمله خلاصه کرد که: «حکومت تنها حق علی و فرزندان علی است و در صورت غیبت ایشان، کسی که به علی و فرزندان علی نزدیکتر از دیگران باشد». خامنهایِ شهید نیز غدیر را با اجرای نظری و عملی منشور حکومت علوی پاسداشت؛ اگر امام با انقلاب، ایران را به مدار غدیر برگرداند، آقای شهید با چهار دهه رهبری نظام در راستای حکومت به سبک مولای متقیان گام برداشت. آقا شهید شد؛ چون غدیری بود. راه و روش غدیری با راه و روش اموی جمع نمیشود؛ حتی اگر کار به جمله «مثلی لایبایع مثل یزید» ختم شود که بیتالغزل شهادتطلبی است و از پایان عاشورایی خبر میدهد. دعوا بر سر حق غنیسازی و سلاح هستهای نیست؛ آنچه اردوگاه شیطان را به این تکاپوی وحشیانه واداشته، احیای راه و رسم علی در دیار سلمان است؛ دیاری که اگر به قله برسد، بار دیگر صدای ضجههای ابلیس جهان را پر میکند و کعبه مهیای پذیرایی از آن ندادهنده موعود میشود. ما برای امیرالمؤمنین است که میجنگیم. چنانکه فاطمه زهرا برای امیرالمؤمنین بود که در کوچهها جنگید و خوب که تاریخ را ببینی پیامبر در غدیر خم فقط خطبه نخواند؛ او علیه منافقین با بالا بردن دست مولای متقیان شمشیر کشید و به همین دلیل است که قرآن ذیل آیه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» میفرماید: «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ». اگر خطر نبود، چرا قرآن فرموده «و خدا تو را از (شر) مردمان محفوظ خواهد داشت»؟ پس رسول خدا هم برای علی جنگید. ما برای علی میجنگیم و به «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ایمان داریم. رمز در پناه خدا بودن، ابلاغ پیام غدیر است.
ما همه مأموریم؛ مأمورانی در لباسهای روزمره، اما با هویتی متصل به کربلا و غدیر، این صحراهای پر رمز و راز.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



