نیویورکتایمز:
کالبدشکافی یک افتضاح استراتژیک
در حال حاضر، ایالات متحده در حال مذاکره با رژیمی است که رئیسجمهور ترامپ ادعا میکرد پیشتر آن را تغییر دادهایم؛ آن هم برای باز کردن تنگهای که قرار بود ماه گذشته باز شود و برای پایان دادن به برنامه هستهای که میگفتیم آن را نابود کردهایم.
ما تمام این کارها را در حالی انجام میدهیم که همچنان اخباری منتشر میشود مبنی بر اینکه این جنگ آنقدرها هم که به ما گفته میشد، یکطرفه نبوده است. در روزها و هفتههای آغازین جنگ، مقامات دولت مکرراً در بوق و کرنا میکردند که موفقیتهای نظامی آمریکا زنجیرهوار و بیوقفه در حال وقوع است، در حالی که درباره میزان اثربخشی حملات ایران تا حد زیادی سکوت اختیار کردند. پیت هگست گفته بود که ایالات متحده، ایران را «شرمسار و تحقیر» کرده است.
ما میتوانستیم به هر جایی پرواز کنیم، هر نقطهای را هدف قرار دهیم و هر چیزی را غرق کنیم. ارتش ایران ویران شده بود. نیروی دریاییاش در قعر اقیانوس بود، نیروی هواییاش نابود شده بود و نیروهای موشکیاش تحلیل رفته بودند. در سالنامههای درگیریهای نظامی، این یک شکستِ فاجعهبار و تاریخی بود.
یا دستکم این چیزی بود که به ما میگفتند.
اشاره به این واقعیت که ارتش ایران بسیار مؤثرتر — و حملات آمریکا شاید کمتر از آنچه به ما باورانده بودند مؤثر — بوده است، به معنای بیاحترامی یا دستکم گرفتن مهارت و شجاعت آمریکاییها نیست.
هرچه اطلاعات بیشتری به بیرون درز میکند، تصویرِ پیش رو تاریکتر و مبهمتر میشود. نهتنها ایران توانست فوراً و قاطعانه تنگه هرمز را ببندد، بلکه اکنون روشن است که رژیم ایران خسارات قابلتوجهی به پایگاههای آمریکایی در منطقه و همچنین به تولید نفت و گاز طبیعی در اطراف خلیج فارس وارد کرده است.
علاوه بر این، علیرغم برتری هوایی ایالات متحده، جمهوری اسلامی همچنان توانست دستکم ۴۲ هواپیمای باسرنشین و بدونسرنشین آمریکایی را منهدم کرده یا به آنها آسیب برساند.
آنچه مشکل را پیچیدهتر میکند این است که هنوز این سؤال بیپاسخ مانده که ما واقعاً چقدر به برنامه موشکی ایران آسیب زدهایم. همانطور که همکاران من در تحریریه خبر در همین ماه گزارش دادند: «تصویر عمومی که دولت ترامپ از یک ارتشِ درهمشکستهی ایرانی ارائه میدهد، با آنچه آژانسهای اطلاعاتی ایالات متحده پشت درهای بسته به سیاستگذاران میگویند، در تضادِ آشکار است.»
به بیان دقیقتر، این بدان معناست که ایران ممکن است حدود ۷۰ درصد از پرتابگرهای موشکی و ذخایر موشکی پیش از جنگِ خود، و همچنین ۳۰ سایت از ۳۳ سایت موشکی خود در امتداد تنگه هرمز را حفظ کرده باشد. برای درک بهتر این اعداد، باید گفت ایالات متحده درصد قابلتوجهی از ذخایر موشکی خود را مصرف کرده تا تنها بخش کوچکی از توانمندیهای ایران را نابود کند.
دولت ترامپ به هیچیک از اهداف جنگی خود نرسیده است. رژیم ایران دستنخورده باقی مانده و شاید اکنون که به نظر میرسد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کنترل بیشتری اعمال میکند، حتی تندروتر از قبل از جنگ شده باشد. هیچ تسلیم بیقیدوشرطی در کار نبوده است؛ ایران همچنان ذخایر قابلتوجهی از اورانیوم با غنای بالا در اختیار دارد؛ هنوز از یک زرادخانه موشکی مهیب برخوردار است؛ و همچنان از نیروهای نیابتیِ تروریستی که علیه اسرائیل میجنگند، حمایت میکند.
ما ارتش ایران را تضعیف کردهایم، اما رژیم نه شکست خورده و نه تسلیم شده است. حتی میتوان گفت که موقعیت منطقهای و جهانی آن ممکن است قویتر از دوران پیش از جنگ شده باشد. قبل از جنگ، تسلط ایران بر تنگه هرمز بیشتر جنبه تئوریک داشت. اما اکنون به یک واقعیت تبدیل شده است. و به نظر نمیرسد ما برنامه — یا ارادهای — برای باز کردن مجدد آن داشته باشیم.
چرا این اتفاق افتاد؟ چرا آمریکا خود را در وضعیتی یافت که ارتش ما مأموریت محولهاش را با شایستگی و شجاعت انجام داد، اما (دستکم تا الان) نتوانست به اثر استراتژیک مطلوب دست یابد؟
پاسخ را باید در رهبری، تاریخ و آموزش مدنی یافت — بله، آموزش مدنی.
رهبری
بیایید با رهبری شروع کنیم. در ماه آوریل، «الیوت کوهن»، بنیانگذار برنامه مطالعات استراتژیک در دانشکده مطالعات بینالمللی پیشرفته جان هاپکینز و از مقامات سابق دولتی، مقالهای در مجله آتلانتیک با عنوانی بینقص منتشر کرد: «شیرانی که توسط الاغها رهبری میشوند». این عنوان به توصیفی رایج (هرچند صادقانه بگویم اغلب ناعادلانه) از جنگ جهانی اول اشاره دارد؛ زمانی که جان میلیونها نفر در جنگهای وحشتناکِ خندقی از دست رفت و به نظر میرسید رهبران، تخیل و ابتکارِ لازم برای شکستن این بنبست را ندارند.
در این مورد خاص، این عبارت به شکلی بینقص نشان میدهد وقتی افراد بیکفایت و فاسد را مسئول عملیاتهای نظامیِ خطرناک و دشوار میکنید، چه اتفاقی میافتد.
در واقع، عملکرد ترامپ به عنوان فرمانده کل قوا، تصویر کاملی است از اینکه چرا او هرگز انتخاب قابلقبولی برای ریاستجمهوری نبود. کاملاً روشن است که ترامپ یک «برنامه الف» (Plan A) بهشدت غیرواقعبینانه داشت و هیچ «برنامه ب» عملی در چنته نداشت. او بارها ایران را با ونزوئلا مقایسه کرده است.
به نظر میرسد او تصور میکرده یک رژیم جهادی که در جریان جنگ ایران و عراق متحمل صدها هزار کشته و مجروح شده، در مواجهه با تحریمهای فلجکننده، خرابکاریهای صنعتی و ترورهای هدفمند بر برنامههای توسعه تسلیحاتی خود پافشاری کرده، و یک حکومت دینیِ مملو از افرادی است که حاضرند برای عقایدشان جان بدهند، دقیقاً مانند یک رژیم فاسد در آمریکای جنوبی رفتار خواهد کرد که هیچیک از این ویژگیها را ندارد.
در نتیجه، وقتی ایران پس از حمله موفقیتآمیزِ «حذف سران» (decapitation strike - حمله به رهبران ارشد) فرو نپاشید، ترامپ دستکم برای مدتی هیچ برنامهای فراتر از «ادامه بمباران» نداشت.
اما این فقط ترامپ نیست. تصادفی نیست که جنگ با ایران بسیار بدتر از مبارزه با داعش پیش میرود؛ مبارزهای که در دوره باراک اوباما آغاز شد و در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ به اوج خود رسید. ارتش، همراه با متحدان منطقهای و جهانی ما، خلافت داعش را نابود کرد و به سلطه وحشت آنها در خاورمیانه پایان داد. با این حال، در آن زمان، دولت ترامپ از افراد حرفهای تشکیل شده بود، نه از چاپلوسان و پادوها.
معلوم شد که واقعاً تفاوت فاحشی وجود دارد بین ارتشی که جیمز متیس آن را رهبری کند با ارتشی که تحت فرماندهی پیت هگست باشد. اولی یکی از زیرکترین فرماندهان نظامی و ماهرترین استراتژیستهای سیاسی ما در میدان نبرد است؛ دومی یک مجری سابق فاکسنیوز است که تجربه نظامی محدودی دارد و به نظر میرسد فکر میکند شکست دادن تفکر «ووک» (wokeness - هر معنایی که میخواهد داشته باشد) بخش اصلی شغل اوست.
البته رکوردهای پرس سینه او واقعاً تحسینبرانگیز است. این یک مورد را باید به او اعتراف کنم.
تاریخ
حالا بپردازیم به تاریخ. در ماه مارس، من با ژنرال «استنلی مککریستال» درباره جنگ تا آن مقطع صحبت کردم، و او «سه فریب بزرگ» را برشمرد که آمریکا را گمراه کردهاند. تا آنجا که ما میدانیم، دو فریب اول، یعنی عملیاتهای مخفیانه و یورشهای جراحیگونهی عملیات ویژه، ارتباط چندانی به جنگ در ایران ندارند، چرا که این جنگ شاهد نبردهای هوایی و دریایی در مقیاس وسیع بود.
اما فریب سوم، یعنی قدرت هوایی، همچنان موضوعیت دارد. با هر پیشرفت جدیدی در فناوریهای هوایی، این فریاد سر داده میشود که: حالا دیگر بمباران واقعاً میتواند پیروزِ یک جنگ باشد! همانطور که مککریستال اشاره میکند، ما این اشتباه را بارها و بارها تکرار کردهایم.
• جنگ جهانی دوم: ما میگفتیم «بمبافکنها همیشه از سد دفاعی عبور خواهند کرد» و باور داشتیم که بمباران استراتژیک در روز روشن، کمر آلمان هیتلری را خواهد شکست. بمباران استراتژیک بدون شک مهم بود، اما برای پایان دادن نهایی به رژیم نازی، میلیونها مرد باید در گلولای میجنگیدند. (البته میتوان استدلال کرد که قدرت هوایی واقعاً به جنگ در ژاپن پایان داد، اما این کار با استفاده از سلاحهایی انجام شد که دعا میکنیم بشریت دیگر هرگز از آنها استفاده نکند).
• ویتنام: کارزارهای هوایی مانند «رعد غلتان» (Rolling Thunder) برای دستیابی به نتایج قاطع طراحی شده بودند، اما آنها پیروزِ جنگ نشدند. حتی کارزارهای نسبتاً موفق، مانند بمبارانهای کریسمس ۱۹۷۲ که ویتنام شمالی را مجبور به بازگشت به میز مذاکره کرد، جنگ را با شرایط مطلوبِ ایالات متحده و متحدانش پایان نداد.
• عملیات آزادی عراق: ما امیدوار بودیم که «شوک و ارعاب» اولیه به نتایج بزرگتری دست یابد، اما در نهایت سالها نبرد زمینیِ طاقتفرسا طول کشید تا ابتدا صدام حسین سرنگون شود و سپس در نهایت القاعده در عراق نابود گردد. بعدتر که داعش ظهور کرد، باز هم ترکیبی از قدرت هوایی متفقین و سربازان عراقی روی زمین لازم بود تا داعش شکست بخورد.
چرا فکر میکردیم که این بار اوضاع متفاوت خواهد بود؟ بهخصوص وقتی پهپادها در حال تغییر دادن ماهیت جنگ به گونهای هستند که ما تازه در آغازِ درک آن هستیم؟
آموزش مدنی و حقوق شهروندی
در نهایت، بیایید به جذابترین موضوع یعنی مباحث مدنی بپردازیم. همانطور که بارها گفتهام، الزام قانون اساسی مبنی بر اینکه کنگره باید اعلان جنگ کند، صرفاً یک تشریفات فنی نیست. این موضوع بازتابدهنده درک روشنی از نحوه جنگیدن دموکراسیهاست؛ هم به نفع خود دموکراسی و هم برای موفقیت تلاشهای جنگی.
روند جلب حمایت کنگره میتواند طرح جنگ را تحتِ آزمون و فشارسنجی قرار دهد، و اگر دلایلِ جنگ نتواند از پسِ پرسشهای تردیدآمیز برآید، پس آن جنگ نباید در بگیرد. در صورتِ نبودِ یک وضعیت اضطراری و حاد که نیازمند پاسخ فوری باشد، این تصمیم چنان پیامدهای سنگینی دارد که نمیتوان آن را تنها به دست یک نفر سپرد.
حتی در آن شرایطِ حاد (مانند پس از پرل هاربر یا ۱۱ سپتامبر)، رئیسجمهور باید فوراً به دنبال دریافت مجوز کنگره برای یک پاسخ نظامیِ پایدار باشد.
دلیل دیگری هم برای لزوم تأیید کنگره وجود دارد. وقتی دولتهای دموکراتیک با حمایت مردمی وارد جنگ میشوند، میتوانند عزم و قدرت ایستادگی فوقالعادهای از خود نشان دهند. در غیاب این حمایت، حتی مسئلهای موقت مانند افزایش قیمت بنزین میتواند به فریادهای صلحطلبی منجر شود.
نتیجهی این وضعیت، یک تعهد نامتقارن است؛ رژیمی که حاضر است هر باری را به دوش بکشد و هر بهایی (از جمله با جان شهروندانش) بپردازد تا قدرت خود را حفظ کند، و در مقابل آمریکاییهایی که اصلاً تمایلی به تحمل بار چندانی ندارند. و اصلاً چرا باید تمایل داشته باشند؟ هیچکس از آنها نخواسته بود که این هزینههای جانی و مالی را تأیید کنند، و هیچکس هم توضیح نداده که چرا این کار ضروری است.
اگر وقتی رئیسجمهوری به زحمت حتی تلاش میکند دلیلی برای جنگ بیاورد، مردم از آن جنگ حمایت نمیکنند، این تقصیر مردم نیست.
قلب تپندهی پروژه آمریکا، نظریه قرارداد اجتماعیِ دولت است؛ این ایده که رهبر، مشروعیت خود را نه از طریق حق الهی، بلکه از طریق خواست مردم به دست میآورد. این بدان معنا نیست که وقتی مردم جنگی را تأیید میکنند همیشه حق با آنهاست، اما وقتی نمایندگان منتخب رأی میدهند که مردان و زنان را به میدان نبرد بفرستند، یک پیام روشن مخابره میشود: ما همه در این راه با هم هستیم.
من حتی برای یک لحظه هم فکر نمیکنم که ارتش بینقص است. به عنوان مثال، من از حمله اشتباه به یک مدرسه ابتدایی در ایران که جانهای بسیاری را در آغاز این جنگ گرفت، عمیقاً اندوهگینم. به عنوان یک افسر سابق دادرسی نظامی (JAG)، خیلی خوب میدانم که برخی سربازان و فرماندهان میتوانند خودسرانه عمل کرده و مرتکب جنایاتی علیه سربازان و غیرنظامیان شوند. به عنوان مثال، من نمیخواستم گزارشهای ابوغریب را باور کنم، تا اینکه عکسهایی را دیدم که تمام شک و تردیدها را برطرف کرد.
با این حال، مقصر دانستن ارتش در این افتضاح فعلی دشوار است. تا آنجا که ما متوجه میشویم، ارتش مأموریت خود را با مهارت فوقالعادهای انجام داده است. نجات دو خدمه سرنگونشده در عمق خاک ایران، نمایشی خارقالعاده از شجاعت و مهارت بود (همانطور که مأموریت عملیات ویژهای که نیکلاس مادورو را از ونزوئلا ربود، اینچنین بود).
همچنین نمیتوانیم فرض را بر این بگذاریم که رهبران نظامی به ترامپ هشدار نداده بودند که ایران دقیقاً به همین شکل پاسخ خواهد داد. در واقع، گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد رئیس ستاد مشترک ارتش، ژنرال دن کین، به ترامپ هشدار داده بود که ایران سعی خواهد کرد تنگه هرمز را ببندد، اما ترامپ به آن بیاعتنایی کرد.
یکی از واقعیتهای زندگی نظامی این است که سربازان از نظر قانونی و شرافتمندی موظفاند از دستورات غیرقانونی سرپیچی کنند، اما هیچ دلیلی برای امتناع از انجام دستوراتِ احمقانه ندارند.
این موضوع من را به یاد شعر «یورش تیپ سبکاسلحه» (The Charge of the Light Brigade) اثر آلفرد تنیسون میاندازد که زمانی جزو پایههای ثابت کلاسهای ادبیات انگلیسی در دبیرستان بود. اگرچه آمریکاییها در جنگ با ایران، تلفات بسیار کمتری نسبت به سوارهنظام بریتانیا در نبرد بالاکلاوا در سال ۱۸۵۴ متحمل شدهاند، اما درسهای آن همچنان همان است.
بند دوم شعر داستان را اینگونه روایت میکند:
«به پیش، ای تیپ سبکاسلحه!»
آیا مردی بود که هراسیده باشد؟
نه، هرچند سرباز میدانست
که کسی اشتباه فاحشی کرده است.
وظيفه آنها پاسخ دادن نبود،
وظیفه آنها دلیل پرسیدن نبود،
وظیفه آنها تنها انجام دادن بود و جان دادن.
به درون درهی مرگ
آن ششصد نفر تاختند.
این کلمات که «وظیفه آنها پاسخ دادن نبود، وظیفه آنها دلیل پرسیدن نبود، وظیفه آنها تنها انجام دادن بود و جان دادن»، همواره ذهنم را درگیر میکند. در طول تاریخ نظامی، مردان و زنان ادای احترام کردهاند، بر اسبها یا وسایل نقلیه خود سوار شدهاند و وظیفه خود را انجام دادهاند، حتی زمانی که رهبرانشان آنها را ناامید کردهاند.
و امروز هم وضعیت به همین منوال است. فرمانده کل قوا مرتکب اشتباهی فاحش شده است، و ما همچنان در حال پرداخت بهای آن هستیم.
پی نوشت:
این متن برگردان بدون تغییر گزارش
The President Is Giving a Master Class in What Not to Do از نیویورکتایمز است
ما تمام این کارها را در حالی انجام میدهیم که همچنان اخباری منتشر میشود مبنی بر اینکه این جنگ آنقدرها هم که به ما گفته میشد، یکطرفه نبوده است. در روزها و هفتههای آغازین جنگ، مقامات دولت مکرراً در بوق و کرنا میکردند که موفقیتهای نظامی آمریکا زنجیرهوار و بیوقفه در حال وقوع است، در حالی که درباره میزان اثربخشی حملات ایران تا حد زیادی سکوت اختیار کردند. پیت هگست گفته بود که ایالات متحده، ایران را «شرمسار و تحقیر» کرده است.
ما میتوانستیم به هر جایی پرواز کنیم، هر نقطهای را هدف قرار دهیم و هر چیزی را غرق کنیم. ارتش ایران ویران شده بود. نیروی دریاییاش در قعر اقیانوس بود، نیروی هواییاش نابود شده بود و نیروهای موشکیاش تحلیل رفته بودند. در سالنامههای درگیریهای نظامی، این یک شکستِ فاجعهبار و تاریخی بود.
یا دستکم این چیزی بود که به ما میگفتند.
اشاره به این واقعیت که ارتش ایران بسیار مؤثرتر — و حملات آمریکا شاید کمتر از آنچه به ما باورانده بودند مؤثر — بوده است، به معنای بیاحترامی یا دستکم گرفتن مهارت و شجاعت آمریکاییها نیست.
هرچه اطلاعات بیشتری به بیرون درز میکند، تصویرِ پیش رو تاریکتر و مبهمتر میشود. نهتنها ایران توانست فوراً و قاطعانه تنگه هرمز را ببندد، بلکه اکنون روشن است که رژیم ایران خسارات قابلتوجهی به پایگاههای آمریکایی در منطقه و همچنین به تولید نفت و گاز طبیعی در اطراف خلیج فارس وارد کرده است.
علاوه بر این، علیرغم برتری هوایی ایالات متحده، جمهوری اسلامی همچنان توانست دستکم ۴۲ هواپیمای باسرنشین و بدونسرنشین آمریکایی را منهدم کرده یا به آنها آسیب برساند.
آنچه مشکل را پیچیدهتر میکند این است که هنوز این سؤال بیپاسخ مانده که ما واقعاً چقدر به برنامه موشکی ایران آسیب زدهایم. همانطور که همکاران من در تحریریه خبر در همین ماه گزارش دادند: «تصویر عمومی که دولت ترامپ از یک ارتشِ درهمشکستهی ایرانی ارائه میدهد، با آنچه آژانسهای اطلاعاتی ایالات متحده پشت درهای بسته به سیاستگذاران میگویند، در تضادِ آشکار است.»
به بیان دقیقتر، این بدان معناست که ایران ممکن است حدود ۷۰ درصد از پرتابگرهای موشکی و ذخایر موشکی پیش از جنگِ خود، و همچنین ۳۰ سایت از ۳۳ سایت موشکی خود در امتداد تنگه هرمز را حفظ کرده باشد. برای درک بهتر این اعداد، باید گفت ایالات متحده درصد قابلتوجهی از ذخایر موشکی خود را مصرف کرده تا تنها بخش کوچکی از توانمندیهای ایران را نابود کند.
دولت ترامپ به هیچیک از اهداف جنگی خود نرسیده است. رژیم ایران دستنخورده باقی مانده و شاید اکنون که به نظر میرسد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کنترل بیشتری اعمال میکند، حتی تندروتر از قبل از جنگ شده باشد. هیچ تسلیم بیقیدوشرطی در کار نبوده است؛ ایران همچنان ذخایر قابلتوجهی از اورانیوم با غنای بالا در اختیار دارد؛ هنوز از یک زرادخانه موشکی مهیب برخوردار است؛ و همچنان از نیروهای نیابتیِ تروریستی که علیه اسرائیل میجنگند، حمایت میکند.
ما ارتش ایران را تضعیف کردهایم، اما رژیم نه شکست خورده و نه تسلیم شده است. حتی میتوان گفت که موقعیت منطقهای و جهانی آن ممکن است قویتر از دوران پیش از جنگ شده باشد. قبل از جنگ، تسلط ایران بر تنگه هرمز بیشتر جنبه تئوریک داشت. اما اکنون به یک واقعیت تبدیل شده است. و به نظر نمیرسد ما برنامه — یا ارادهای — برای باز کردن مجدد آن داشته باشیم.
چرا این اتفاق افتاد؟ چرا آمریکا خود را در وضعیتی یافت که ارتش ما مأموریت محولهاش را با شایستگی و شجاعت انجام داد، اما (دستکم تا الان) نتوانست به اثر استراتژیک مطلوب دست یابد؟
پاسخ را باید در رهبری، تاریخ و آموزش مدنی یافت — بله، آموزش مدنی.
رهبری
بیایید با رهبری شروع کنیم. در ماه آوریل، «الیوت کوهن»، بنیانگذار برنامه مطالعات استراتژیک در دانشکده مطالعات بینالمللی پیشرفته جان هاپکینز و از مقامات سابق دولتی، مقالهای در مجله آتلانتیک با عنوانی بینقص منتشر کرد: «شیرانی که توسط الاغها رهبری میشوند». این عنوان به توصیفی رایج (هرچند صادقانه بگویم اغلب ناعادلانه) از جنگ جهانی اول اشاره دارد؛ زمانی که جان میلیونها نفر در جنگهای وحشتناکِ خندقی از دست رفت و به نظر میرسید رهبران، تخیل و ابتکارِ لازم برای شکستن این بنبست را ندارند.
در این مورد خاص، این عبارت به شکلی بینقص نشان میدهد وقتی افراد بیکفایت و فاسد را مسئول عملیاتهای نظامیِ خطرناک و دشوار میکنید، چه اتفاقی میافتد.
در واقع، عملکرد ترامپ به عنوان فرمانده کل قوا، تصویر کاملی است از اینکه چرا او هرگز انتخاب قابلقبولی برای ریاستجمهوری نبود. کاملاً روشن است که ترامپ یک «برنامه الف» (Plan A) بهشدت غیرواقعبینانه داشت و هیچ «برنامه ب» عملی در چنته نداشت. او بارها ایران را با ونزوئلا مقایسه کرده است.
به نظر میرسد او تصور میکرده یک رژیم جهادی که در جریان جنگ ایران و عراق متحمل صدها هزار کشته و مجروح شده، در مواجهه با تحریمهای فلجکننده، خرابکاریهای صنعتی و ترورهای هدفمند بر برنامههای توسعه تسلیحاتی خود پافشاری کرده، و یک حکومت دینیِ مملو از افرادی است که حاضرند برای عقایدشان جان بدهند، دقیقاً مانند یک رژیم فاسد در آمریکای جنوبی رفتار خواهد کرد که هیچیک از این ویژگیها را ندارد.
در نتیجه، وقتی ایران پس از حمله موفقیتآمیزِ «حذف سران» (decapitation strike - حمله به رهبران ارشد) فرو نپاشید، ترامپ دستکم برای مدتی هیچ برنامهای فراتر از «ادامه بمباران» نداشت.
اما این فقط ترامپ نیست. تصادفی نیست که جنگ با ایران بسیار بدتر از مبارزه با داعش پیش میرود؛ مبارزهای که در دوره باراک اوباما آغاز شد و در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ به اوج خود رسید. ارتش، همراه با متحدان منطقهای و جهانی ما، خلافت داعش را نابود کرد و به سلطه وحشت آنها در خاورمیانه پایان داد. با این حال، در آن زمان، دولت ترامپ از افراد حرفهای تشکیل شده بود، نه از چاپلوسان و پادوها.
معلوم شد که واقعاً تفاوت فاحشی وجود دارد بین ارتشی که جیمز متیس آن را رهبری کند با ارتشی که تحت فرماندهی پیت هگست باشد. اولی یکی از زیرکترین فرماندهان نظامی و ماهرترین استراتژیستهای سیاسی ما در میدان نبرد است؛ دومی یک مجری سابق فاکسنیوز است که تجربه نظامی محدودی دارد و به نظر میرسد فکر میکند شکست دادن تفکر «ووک» (wokeness - هر معنایی که میخواهد داشته باشد) بخش اصلی شغل اوست.
البته رکوردهای پرس سینه او واقعاً تحسینبرانگیز است. این یک مورد را باید به او اعتراف کنم.
تاریخ
حالا بپردازیم به تاریخ. در ماه مارس، من با ژنرال «استنلی مککریستال» درباره جنگ تا آن مقطع صحبت کردم، و او «سه فریب بزرگ» را برشمرد که آمریکا را گمراه کردهاند. تا آنجا که ما میدانیم، دو فریب اول، یعنی عملیاتهای مخفیانه و یورشهای جراحیگونهی عملیات ویژه، ارتباط چندانی به جنگ در ایران ندارند، چرا که این جنگ شاهد نبردهای هوایی و دریایی در مقیاس وسیع بود.
اما فریب سوم، یعنی قدرت هوایی، همچنان موضوعیت دارد. با هر پیشرفت جدیدی در فناوریهای هوایی، این فریاد سر داده میشود که: حالا دیگر بمباران واقعاً میتواند پیروزِ یک جنگ باشد! همانطور که مککریستال اشاره میکند، ما این اشتباه را بارها و بارها تکرار کردهایم.
• جنگ جهانی دوم: ما میگفتیم «بمبافکنها همیشه از سد دفاعی عبور خواهند کرد» و باور داشتیم که بمباران استراتژیک در روز روشن، کمر آلمان هیتلری را خواهد شکست. بمباران استراتژیک بدون شک مهم بود، اما برای پایان دادن نهایی به رژیم نازی، میلیونها مرد باید در گلولای میجنگیدند. (البته میتوان استدلال کرد که قدرت هوایی واقعاً به جنگ در ژاپن پایان داد، اما این کار با استفاده از سلاحهایی انجام شد که دعا میکنیم بشریت دیگر هرگز از آنها استفاده نکند).
• ویتنام: کارزارهای هوایی مانند «رعد غلتان» (Rolling Thunder) برای دستیابی به نتایج قاطع طراحی شده بودند، اما آنها پیروزِ جنگ نشدند. حتی کارزارهای نسبتاً موفق، مانند بمبارانهای کریسمس ۱۹۷۲ که ویتنام شمالی را مجبور به بازگشت به میز مذاکره کرد، جنگ را با شرایط مطلوبِ ایالات متحده و متحدانش پایان نداد.
• عملیات آزادی عراق: ما امیدوار بودیم که «شوک و ارعاب» اولیه به نتایج بزرگتری دست یابد، اما در نهایت سالها نبرد زمینیِ طاقتفرسا طول کشید تا ابتدا صدام حسین سرنگون شود و سپس در نهایت القاعده در عراق نابود گردد. بعدتر که داعش ظهور کرد، باز هم ترکیبی از قدرت هوایی متفقین و سربازان عراقی روی زمین لازم بود تا داعش شکست بخورد.
چرا فکر میکردیم که این بار اوضاع متفاوت خواهد بود؟ بهخصوص وقتی پهپادها در حال تغییر دادن ماهیت جنگ به گونهای هستند که ما تازه در آغازِ درک آن هستیم؟
آموزش مدنی و حقوق شهروندی
در نهایت، بیایید به جذابترین موضوع یعنی مباحث مدنی بپردازیم. همانطور که بارها گفتهام، الزام قانون اساسی مبنی بر اینکه کنگره باید اعلان جنگ کند، صرفاً یک تشریفات فنی نیست. این موضوع بازتابدهنده درک روشنی از نحوه جنگیدن دموکراسیهاست؛ هم به نفع خود دموکراسی و هم برای موفقیت تلاشهای جنگی.
روند جلب حمایت کنگره میتواند طرح جنگ را تحتِ آزمون و فشارسنجی قرار دهد، و اگر دلایلِ جنگ نتواند از پسِ پرسشهای تردیدآمیز برآید، پس آن جنگ نباید در بگیرد. در صورتِ نبودِ یک وضعیت اضطراری و حاد که نیازمند پاسخ فوری باشد، این تصمیم چنان پیامدهای سنگینی دارد که نمیتوان آن را تنها به دست یک نفر سپرد.
حتی در آن شرایطِ حاد (مانند پس از پرل هاربر یا ۱۱ سپتامبر)، رئیسجمهور باید فوراً به دنبال دریافت مجوز کنگره برای یک پاسخ نظامیِ پایدار باشد.
دلیل دیگری هم برای لزوم تأیید کنگره وجود دارد. وقتی دولتهای دموکراتیک با حمایت مردمی وارد جنگ میشوند، میتوانند عزم و قدرت ایستادگی فوقالعادهای از خود نشان دهند. در غیاب این حمایت، حتی مسئلهای موقت مانند افزایش قیمت بنزین میتواند به فریادهای صلحطلبی منجر شود.
نتیجهی این وضعیت، یک تعهد نامتقارن است؛ رژیمی که حاضر است هر باری را به دوش بکشد و هر بهایی (از جمله با جان شهروندانش) بپردازد تا قدرت خود را حفظ کند، و در مقابل آمریکاییهایی که اصلاً تمایلی به تحمل بار چندانی ندارند. و اصلاً چرا باید تمایل داشته باشند؟ هیچکس از آنها نخواسته بود که این هزینههای جانی و مالی را تأیید کنند، و هیچکس هم توضیح نداده که چرا این کار ضروری است.
اگر وقتی رئیسجمهوری به زحمت حتی تلاش میکند دلیلی برای جنگ بیاورد، مردم از آن جنگ حمایت نمیکنند، این تقصیر مردم نیست.
قلب تپندهی پروژه آمریکا، نظریه قرارداد اجتماعیِ دولت است؛ این ایده که رهبر، مشروعیت خود را نه از طریق حق الهی، بلکه از طریق خواست مردم به دست میآورد. این بدان معنا نیست که وقتی مردم جنگی را تأیید میکنند همیشه حق با آنهاست، اما وقتی نمایندگان منتخب رأی میدهند که مردان و زنان را به میدان نبرد بفرستند، یک پیام روشن مخابره میشود: ما همه در این راه با هم هستیم.
من حتی برای یک لحظه هم فکر نمیکنم که ارتش بینقص است. به عنوان مثال، من از حمله اشتباه به یک مدرسه ابتدایی در ایران که جانهای بسیاری را در آغاز این جنگ گرفت، عمیقاً اندوهگینم. به عنوان یک افسر سابق دادرسی نظامی (JAG)، خیلی خوب میدانم که برخی سربازان و فرماندهان میتوانند خودسرانه عمل کرده و مرتکب جنایاتی علیه سربازان و غیرنظامیان شوند. به عنوان مثال، من نمیخواستم گزارشهای ابوغریب را باور کنم، تا اینکه عکسهایی را دیدم که تمام شک و تردیدها را برطرف کرد.
با این حال، مقصر دانستن ارتش در این افتضاح فعلی دشوار است. تا آنجا که ما متوجه میشویم، ارتش مأموریت خود را با مهارت فوقالعادهای انجام داده است. نجات دو خدمه سرنگونشده در عمق خاک ایران، نمایشی خارقالعاده از شجاعت و مهارت بود (همانطور که مأموریت عملیات ویژهای که نیکلاس مادورو را از ونزوئلا ربود، اینچنین بود).
همچنین نمیتوانیم فرض را بر این بگذاریم که رهبران نظامی به ترامپ هشدار نداده بودند که ایران دقیقاً به همین شکل پاسخ خواهد داد. در واقع، گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد رئیس ستاد مشترک ارتش، ژنرال دن کین، به ترامپ هشدار داده بود که ایران سعی خواهد کرد تنگه هرمز را ببندد، اما ترامپ به آن بیاعتنایی کرد.
یکی از واقعیتهای زندگی نظامی این است که سربازان از نظر قانونی و شرافتمندی موظفاند از دستورات غیرقانونی سرپیچی کنند، اما هیچ دلیلی برای امتناع از انجام دستوراتِ احمقانه ندارند.
این موضوع من را به یاد شعر «یورش تیپ سبکاسلحه» (The Charge of the Light Brigade) اثر آلفرد تنیسون میاندازد که زمانی جزو پایههای ثابت کلاسهای ادبیات انگلیسی در دبیرستان بود. اگرچه آمریکاییها در جنگ با ایران، تلفات بسیار کمتری نسبت به سوارهنظام بریتانیا در نبرد بالاکلاوا در سال ۱۸۵۴ متحمل شدهاند، اما درسهای آن همچنان همان است.
بند دوم شعر داستان را اینگونه روایت میکند:
«به پیش، ای تیپ سبکاسلحه!»
آیا مردی بود که هراسیده باشد؟
نه، هرچند سرباز میدانست
که کسی اشتباه فاحشی کرده است.
وظيفه آنها پاسخ دادن نبود،
وظیفه آنها دلیل پرسیدن نبود،
وظیفه آنها تنها انجام دادن بود و جان دادن.
به درون درهی مرگ
آن ششصد نفر تاختند.
این کلمات که «وظیفه آنها پاسخ دادن نبود، وظیفه آنها دلیل پرسیدن نبود، وظیفه آنها تنها انجام دادن بود و جان دادن»، همواره ذهنم را درگیر میکند. در طول تاریخ نظامی، مردان و زنان ادای احترام کردهاند، بر اسبها یا وسایل نقلیه خود سوار شدهاند و وظیفه خود را انجام دادهاند، حتی زمانی که رهبرانشان آنها را ناامید کردهاند.
و امروز هم وضعیت به همین منوال است. فرمانده کل قوا مرتکب اشتباهی فاحش شده است، و ما همچنان در حال پرداخت بهای آن هستیم.
پی نوشت:
این متن برگردان بدون تغییر گزارش
The President Is Giving a Master Class in What Not to Do از نیویورکتایمز است
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



