نسخه Pdf

در سوگ دردانه طنز؛ وداع با مرد هزار چهره سینما، تئاتر و تلویزیون ایران

سکانس آخر بازیگر مادرزاد

عصر روز دوم مردادماه ۱۴۰۵، تقویم هنر ایران یکی از تلخ‌ترین روزهای خود را ثبت کرد. خبری کوتاه اما بهت‌آور، تیتر یکِ تمامی رسانه‌ها شد: «اکبر عبدی درگذشت». با رفتن او، نه فقط یک بازیگر، بلکه بخش عظیمی از حافظه‌ی تصویری، عاطفی و نوستالژیک چند نسل از ایرانیان به خاک سپرده شد. مردی که با خنده‌هایش خندیدیم، با بغض‌هایش گریستیم و با هر نقش او، تکه‌ای از جامعه‌ی ایران را روی پرده‌ی نقره‌ای یا قاب کوچک تلویزیون به تماشا نشستیم.اکبر عبدی صرفاً یک هنرپیشه نبود؛ او یک «پدیده» در تاریخ هنرهای نمایشی ایران بود. استعدادی غریزی و مهارنشدنی که نیازی به آکادمی‌های خشک و تئوری‌های پیچیده‌ی بازیگری نداشت.
او خودِ کلاس درس بود. در این نوشتار جامع، به پاس بیش از چهار دهه حضور درخشان او در عرصه هنر، نگاهی می‌اندازیم به مسیر پرفراز و نشیب زندگی حرفه‌ای مردی که سینمای ایران تا ابد وام‌دار هنرنمایی‌های بی‌بدیل اوست.
کودکی در جنوب شهر؛ تولد یک استعداد ناب
اکبر عبدی در چهارمین روز از شهریورماه ۱۳۳۹ در محله‌ی نازی‌آباد تهران چشم به جهان گشود. بزرگ شدن در کوچه‌پس‌کوچه‌های جنوب شهر، از همان ابتدا به او شناختی عمیق از طبقات مختلف جامعه، لحن‌ها، خرده‌فرهنگ‌ها و دردهای مردم کوچه و بازار داد. این گنجینه‌ی زیسته، بعدها به مهم‌ترین ابزار او در خلق شخصیت‌های ماندگار تبدیل شد. او از همان دوران کودکی و نوجوانی با تقلید صدا و حرکات اطرافیان، استعداد ذاتی خود را در نمایش نشان داد و پس از دریافت مدرک دیپلم، به دلیل عشق سوزانش به هنر، مسیر تئاتر را در پیش گرفت. عبدی در اواخر دهه‌ی پنجاه شمسی به شکل جدی‌تری وارد عرصه‌ی نمایش شد و در نمایش‌های آماتور و نیمه‌حرفه‌ای استعداد خود را صیقل داد.
جادوی جعبه‌ی کوچک؛ پسربچه‌ای که همیشه دیرش می‌شد
دهه‌ی شصت، دهه‌ی التهاب، جنگ و کمبودها بود. در چنین فضایی، تلویزیون تنها دلخوشی بسیاری از خانواده‌های ایرانی محسوب می‌شد. اکبر عبدی در اوایل این دهه با مجموعه‌های تلویزیونی پرطرفدار وارد خانه‌های مردم شد. حضور در برنامه‌هایی چون «محله برو بیا» (۱۳۶۱) و «محله بهداشت» (۱۳۶۳)، او را به عنوان جوانی با صورت گوشت‌آلود، منعطف و بانمک به جامعه معرفی کرد.
اما نقطه‌ی عطف و انفجار محبوبیت او در تلویزیون، بازی در سرالت «بازم مدرسه‌ام دیر شد» (۱۳۶۵) به کارگردانی حسین افصحی بود. عبدی در سن ۲۶ سالگی با مهارتی خیره‌کننده، نقش «محسن»، پسربچه‌ای مدرسه‌ای و بازیگوش را ایفا کرد که هر روز با بهانه‌ای جدید دیر به مدرسه می‌رسید. فیزیک بدنی، لحن کودکانه و میمیک‌های بی‌نظیر صورت او چنان باورپذیر بود که هیچ‌کس احساس نمی‌کرد یک مرد جوان در حال ایفای نقش یک کودک است. این سرل و، عبدی را به شمایلی ملی تبدیل کرد.
ورود به سینما و کمال‌یافتگی در «اجاره‌نشین‌ها»
اگرچه عبدی در تلویزیون ستاره شده بود، اما بلندپروازی‌های هنری او به قاب کوچک محدود نمی‌شد. پس از چند تجربه‌ی سینمایی، داریوش مهرجویی، کارگردان مولف سینمای ایران، استعداد شگرف او را کشف کرد و نقش «آقای قندی» در شاهکار کمدی-اجتماعی «اجاره‌نشین‌ها» (۱۳۶۵) را به او سپرد. عبدی در کنار غول‌هایی چون عزت‌الله انتظامی، چنان درخشید که تحسین منتقدان سخت‌گیر را نیز برانگیخت. او ثابت کرد که تنها یک بازیگر تیپیکالِ برنامه‌های کودک نیست، بلکه می‌تواند ریتم، موقعیت و ظرایف یک کمدی پیچیده و انتقادی را به بهترین شکل ممکن درک و اجرا کند. پس از آن، همکاری موفق او با ناصر تقوایی در «ای ایران» (۱۳۶۸) جایگاه او را در سینمای روشنفکری و متفکرانه تثبیت کرد.
قله‌ی احساس در «مادر»؛ غلامرضای سینمای ایران
سال ۱۳۶۸، سالی بود که اکبر عبدی نام خود را در تاریخ سینمای ایران جاودانه کرد. زنده یاد علی حاتمی، سعدی سینمای ایران، برای فیلم ماندگار «مادر»، نقش «غلامرضا»، پسر مجنون و شیرین‌عقل خانواده را به عبدی سپرد. این نقش روی لبه‌ی تیغ قرار داشت؛ اندکی لغزش می‌توانست آن را به کاریکاتوری مضحک یا شخصیتی ترحم‌انگیز و اغراق‌شده تبدیل کند. اما اکبر عبدی با نبوغ غریزی خود، ترکیبی از معصومیت کودکانه، خشم‌های ناگهانی و عشقی عمیق به مادر را خلق کرد.
دیالوگ معروف او که با بغض و درماندگی می‌گفت: "مادر مرد... از بس که جان ندارد..." تا مغز استخوان تماشاگر رسوخ می‌کرد. این نقش‌آفرینی حیرت‌انگیز، اولین سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را در هشتمین جشنواره فیلم فجر برای او به ارمغان آورد. همکاری او با حاتمی در فیلم «دلشدگان» (۱۳۷۰) در نقش شاگرد آشپزی که عاشق موسیقی است، بار دیگر نشان داد که او چگونه می‌تواند طنز و تراژدی را در یک نگاه در هم بیامیزد.
عبور از مرزهای جنسیت؛ شاهکارهای چهره‌پردازی
یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد اکبر عبدی، انعطاف‌پذیری فوق‌العاده‌ی صورت او بود که به دستان هنرمندِ چهره‌پردازانی چون عبدالله اسکندری، بوم نقاشیِ بی‌نظیری می‌داد. او به حق «مرد هزار چهره» لقب گرفت.
در سال ۱۳۷۳، داوود میرباقری با ساخت فیلم «آدم برفی»، یکی از جنجالی‌ترین آثار دهه‌ی هفتاد را خلق کرد. عبدی در این فیلم نقش «عباس خاکشور» را بازی کرد که برای گرفتن ویزا، خود را به شکل یک زن (درنا) درمی‌آورد. بازی ظریف او در نقش یک زن، با تمام ریزه‌کاری‌های رفتاری و گفتاری، انقلابی در بازیگری ایران بود. این فیلم سال‌ها توقیف بود، اما پس از اکران، رکورد فروش را شکست.
سال‌ها بعد، او این جسارت را به شکلی متفاوت و کامل‌تر تکرار کرد. در سال ۱۳۹۰، رضا عطاران نقش مادرِ پیر خود در فیلم «خوابم می‌آد» را به اکبر عبدی پیشنهاد داد. این بار عبدی نه در نقش مردی زن‌نما، بلکه کاملاً در نقش یک پیرزنِ اصیل ایرانی ظاهر شد. بازی شگفت‌انگیز او در این نقش، دومین سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را در سی‌امین جشنواره فیلم فجر برایش به همراه داشت؛ اتفاقی نادر در سینمای جهان که یک بازیگر مرد برای ایفای نقش یک زن، جایزه‌ی بازیگری مرد را دریافت کند!
هنرپیشه‌ای با اندوه پنهان
محسن مخملباف در سال ۱۳۷۱ فیلم «هنرپیشه» را ساخت؛ فیلمی که گویی آینه‌ای برابر زندگی واقعی خود اکبر عبدی بود. عبدی در این فیلم نقش بازیگری کمدی را ایفا می‌کرد که در زندگی شخصی خود با انبوهی از مشکلات، غم‌ها و درگیری‌های خانوادگی (از جمله ناباروری همسرش با بازی فاطمه معتمدآریا) دست و پنجه نرم می‌کند، اما جامعه از او توقع دارد که همیشه بخندد و بخنداند. «هنرپیشه» تلخ‌ترین و شخصی‌ترین درخشش عبدی بود؛ نمایش دقیق پارادوکسِ دلقکِ غمگین. او نشان داد مردی که میلیون‌ها نفر را می‌خنداند، می‌تواند کوهی از درد را در چشمانش پنهان کند.
دهه‌های اخیر؛ از تسخیر گیشه تا نبرد با بیماری
در دهه‌ی هشتاد و نود، اکبر عبدی همچنان پای ثابت سینمای بدنه و گیشه باقی ماند. حضور او در سه‌گانه‌ی «اخراجی‌ها» (به کارگردانی مسعود ده‌نمکی) در نقش «بیژن»، بار دیگر او را به اوج محبوبیت عمومی رساند و رکوردهای فروش سینمای ایران را جابه‌جا کرد. بداهه‌پردازی‌های او، شیرینی کلامش و تسلطش بر موقعیت‌های کمدی، از نقاط قوت اصلی این فیلم‌ها بود. او همچنین در فیلم‌هایی نظیر «نان، عشق و موتور ۱۰۰۰»، «رسوایی» و ده‌ها اثر دیگر، تضمین‌کننده‌ی موفقیت اقتصادی سینما بود.
با ورود به دهه‌ی نود و سال‌های پس از آن، سایه‌ی سنگین بیماری بر زندگی این هنرمند بزرگ افتاد. درگیری طولانی‌مدت با بیماری دیابت و متعاقب آن نارسایی کلیوی، او را مجبور به انجام عمل پیوند کلیه در اواسط دهه‌ی نود کرد. با وجود ضعف جسمانی و کاهش پرکاری‌های گذشته، روحیه طناز و عشق او به مردم هرگز کمرنگ نشد. او هر زمان که در برنامه‌های تلویزیونی یا مراسم تقدیر حاضر می‌شد، با همان زبان گزنده، شیرین و بی‌پروا، خنده را بر لبان مخاطبان می‌آورد.
میراث مردی که جایگزین ندارد
دوم مرداد ۱۴۰۵، روزی است که پرده‌ی آخر نمایش زندگی اکبر عبدی به پایین کشیده شد. بررسی کارنامه‌ی او نشان می‌دهد که ما با بازیگری روبرو بودیم که ژانر نمی‌شناخت؛ از فیلم‌های روشنفکری و فلسفی مهرجویی و تقوایی، تا ملودرام‌های شاعرانه‌ی حاتمی، و از کمدی‌های تجاری تا تئاترهای آزاد و لاله‌زاری (نظیر «پنجره فولاد» و «مش اکبر و دختراش»)، در همه جا حضور داشت و در همه جا «اکبر عبدی» بود.
بازیگری غریزی او، مبتنی بر تکنیک‌های وارداتی نبود؛ بلکه ریشه در خاکِ فرهنگ کوچه و بازار ایران داشت. او با تسلطی حیرت‌انگیز بر ریتم کلام، شناخت دقیق از آکسان‌گذاری‌های طنز، و بدنی به شدت منعطف، مرزهای بازیگری در سینمای ایران را گسترش داد.
امروز سینمای ایران یکی از استوانه‌های اصلی خود را از دست داده است. خنده بر لب‌های سینما خشکیده و جای خالی مردی که با چشمان مظلوم و لحن شیرینش، تلخی‌های دوران را برایمان قابل تحمل می‌کرد، تا همیشه احساس خواهد شد. اکبر عبدی رفت، اما «محسن»ِ مدرسه‌اش دیرشده، «آقای قندی»، «عباس خاکشور»، و مهم‌تر از همه «غلامرضایِ مادر»، تا زمانی که سینمای ایران نفس می‌کشد، در حافظه‌ی جمعی این سرزمین زنده و جاویدان خواهند ماند. روحش شاد و یادش در تاریخ هنر این مرز و بوم گرامی باد.
 سکانس آخر بازیگر مادرزاد