سیدعلی عصایی معجزهگون داشت که همان مردم بودند، خدا آنها را مبعوث کرد و نفس اژدهایان دروغین را برید
عصای موسی کار خود را کرد
جواد شاملو
خدا همان خداست. همان خدایی که روزی با بندهاش موسی سخن میگفت؛ درست در لحظات ابتدایی بعثت موسی. یا موسی، این چیست که به دستت گرفتهای؟ موسی با تعجب به پیش پا افتادهترین وسیله زندگیاش نگاه کرد. توجهی برای اولین بار، به عصایش که تکه چوب نخراشیدهای بیش نبود. موسی، آن چوپان برگزیده، با همان تعجب به خدا گفت این عصایم است، گوسفندانم را با آن حُش میکنم! فرمان ربوبی دوباره نازل شد، بیاندازش. موسی عصا را انداخت و عصا اژدها شد. نه فقط موسی، که عصای موسی هم مبعوث شده بود. خودت را بگذار جای موسی، فرض کن پیامبر شدهای، و خدا میفرمود فلان وسیلهای که همیشه همراه داری اما حواست به آن نیست را بیانداز. فیالمثل اگر عینکی هستی، فرض کن خدا میگفت عینکت را بیانداز و عینک ناگهان تبدیل میشد به رادار پدافند تاد، ناگهان تبدیل میشد به یک ناو آبراهام لینکن، ناگهان تبدیل میشد به یک موشک کروز یا تاماهاوک یا بمبافکن b-2 یا هواپیمای آواکس. نگاهت به عینکت عوض نمیشد؟ نگاه موسی به عصایش عوض شده بود. از آن پس هرگاه به آن عصا مینگریست میدانست این عصا به اذن خدا میتواند جهان را «کن فیکون» کند. عصا مظهر اراده خدا شده بود. شاید در میان مردم آن زمان شایع بود فرعون ساحرانی در خدمت خود دارد که عصایشان تبدیل به اژدها میشود. فرعون خود نیز به قدرت این ساحران امید زیادی داشت. آن روز که موسی و هارون به دربار رفته بودند؛ با لبخندی در کنج لب به آنها گفت ناوگان عظیمی از ساحران در راه دربارند؛ آنها عصاهای زیبایی دارند و قدرتمندترین ساحران جهاناند؛ فرعون مدام زیر لب میگفت؛ خواهیم دید چه خواهد شد! موسی اما لحظات ابتدای بعثتش را به یاد داشت؛ او به عصایش نگاه میکرد و در دل میگفت؛ فتنه ساحران هرچه میخواهد باشد؛ خدا بار دیگر این عصا را مبعوث میکند. عصا مبعوث شد و ناوگان اژدهای ساحران را خورد. فرعون خشمگینانه میگفت اژدهای موسی هوش مصنوعی است! اما خود ساحران میدانستند کدام اژدها مصنوعی است و کدام اژدها طبیعی. رهبر ما هم عصایی داشت که مظهر اراده خدا بود و هست، او به بعثت این عصا ایمان داشت؛ عصای او مردم بودند؛ یادت نیست که بارها بیعصا جلوی دوربین میآمد؟ از همان زمان داشت به ما میگفت عصای من شمایید. اگر در دست ولی خدا باشی، یک تکه چوب هم باشی اژدها میشوی. وقتی ملتی شد «ملت خامنهای» آبراهام لینکن و جرالد فورد و f_35 و تمام این اژدهایانِ دروغینِ ساحران غرب را سهل است که به فرار وادار کند. این مردم از آن تکه چوب که ابزار کار چوپانیِ کلیمالله بود کمتر نیستند؛ چگونه موسی به چوب نظرکردهاش دلگرم باشد و رهبر شهید به این مردم نظرکرده دلگرم نباشد؟ چگونه یک عصا دریا بشکافد و یک ملت جهان نشکافد؟ این همه آدم که برای موسای زمانشان هارون شدهاند؛ نمیتوانند دم و دستگاه فرعون را به هم بزنند؟ چگونه یک مگس به اذنالله مغز نمرود را بخورد اما میلیونها شیعهی علی و فاطمه، قهرمان جزیره اپستین را بیچاره نکنند؟ مگر میشود انقلاب خمینی از مشتی شِن در صحرای طبس ارتش بسازد و آنها را مأمور خدا بگرداند؛ اما اینهمه قلب را که در هر عصر عاشورا برای پسر پیامبر آتش گرفتهاند مأمور خدا نکند؟ آن عصا شبهای قدر قرآن به سر نمیگرفت و صیحهی «بالحجةِ» سر نمیداد و هزار بار الغوث الغوث نمیگفت؛ آن مگس 1452 عمود را به شوق زیارت آن حائر معلی پیاده نمیرفت؛ آن شنها همه سال را به انتظار شب تاسوعا و سر دادن دودمهی «ای اهل میر و علمدار نیامد» نبودند؛ آن موجهای دریا که از سر راه بنیاسرائیل کنار رفتند شعارشان «شهادت افتخار ماست» نبود. و آن قفل درهای قصر زلیخا کجا و ملتی که در دامان خود مدافعان حرم را تربیت کرد کجا! خدا آنها را مبعوث کرد، ایرانیان را مبعوث نکند؟ طوفان شن کارتر را زمین زد، این سیل انسانی ترامپ را زمین نخواهد زد؟ بعثت ایرانیان همان بعثتی است که نصیب عصا شد و نصیب بنیاسرائیل نشد. غیبت موسی قومش را گوسالهپرست کرد؛ رحلت پیامبر قومش را تماشاچی سوختن در خانه صدیقه کبری کرد، و تاریخ میگوید امیرالمؤمنین تا محراب شهادت چشمانتظار بعثت کوفیان بود. و تاریخ شرم دارد که بگوید حتی غربت سیدالشهدا هم منجر نشد به بعثت آن جماعت. این بعثت قسمت قوم سلمان بود؛ ما ایرانیها اگر ندای «هل من ناصر» را از آن صدای گرفته میشنیدیم چه میکردیم؟ تازه این اول کار است؛ موسی تازه عصا انداخته؛ و ماهیان در اعماق نیل در انتظار مجرمانند...
دروغ میگویند. وگرنه خودشان هم میدانند گرفتاری آنها 400 کیلو اورانیوم غنیشده نیست؛ آنچه بیچارهشان کرده میلیونها تُن خاکی است که خدا آن را با حقطلبی غنی کرده. حقطلبی، همان گناه بزرگی که سرمایهداری آن را در دیکشنری نانوشته خودش تروریسم معنا کرده و از همین جهت است که آنقدر مصرانه در دبستان میناب کودککشی میکند. این یک پیام بود از بُت بزرگ به ملت حنیف ابراهیم: «با صغیر و کبیرتان مشکل دارم؛ با مرد و زنتان، با مرکزنشین و مرزنشینتان؛ ایرانی بودن کافیست تا ازتان متنفر باشم؛ از کشتنتان لذت میبرم؛ در امنیت نیستید، حتی اگر غیرنظامی باشید؛ حتی اگر دختر باشید؛ حتی اگر کودک باشید؛ حتی اگر در مدرسه باشید؛ حتی اگر در یک نقطه دورافتاده باشید؛ در امنیت نیستید اگر دست از این حقطلبی بر ندارید...». و از همین جهت است دشمن برای تخریب یک کلانتری یک محله را با خاک یکسان میکند و برای ترور یک شخصیت، 30 شهروند را میکشد. اورانیوم و موشک و انقلاب و نظام، همه میوهاند؛ ریشه، حقطلبی نابی است که از قلوب ملت به رگهایشان پمپاژ میشود و دشمنی بتها با همین قلبهاست، نه فقط با تبرها. پس خیابان خط مقدم است؛ پرچم سلاح است؛ میدانها سنگرند. اصل قضیه همین جاست. همین که مردم به بتها بگویند نه آن گودالی که در خیابان کشوردوست ساختی و نه آن آتشی که در میناب به جان اهل حرم انداختی؛ باعث نمیشود ما تنگه اُحُد را رها کنیم. الله اکبر از بینش دقیق و فقیهانهی آن شهروند عادی که در یکی از تجمعات خطاب به نیروهای مسلح جملهای نوشته بود و بر سر دست گرفته بود با این مضمون که «که شما تنگه هرمز را رها نکنید؛ ما تنگه احد را رها نمیکنیم». تنگه احد، جایی بود که با رها کردنش، دشمن از پشت به سپاه پیامبر یورش برد و لشکر اسلام را مغلوبه کرد و آن دشمنی که قرار بود از پشت به ایران حمله کند همان تروریستهای سازمانیافتهی مسلحی بودند که در هجدهم و نوزدهم دیماه؛ آه!
در حیرتم که خدا چگونه همه تاریخ اسلام را در این چند روز، در ایران خلاصه کرده. از یک جهت احد است و از این جهت که ما سر راه کاروانهای تجاری کفار را در هرمز گرفتهایم، بدر است و از این جهت که شرک و یهود با هم همپیمان شدهاند برای نابودی اسلام ناب، احزاب است و از این جهت که سپاه محمد در ایران و لبنان، یهودِ کافر را زیر ضرب دارد خیبر است و از این جهت که امام ما را با هرچه داشتند زدند و اربا اربا کردند کربلاست... اعجاز بعثت ملت در همین است؛ جنگی که کربلایی شروع شد؛ دارد خیبری تمام میشود!
خدا همان خداست. همان خدایی که روزی با بندهاش موسی سخن میگفت؛ درست در لحظات ابتدایی بعثت موسی. یا موسی، این چیست که به دستت گرفتهای؟ موسی با تعجب به پیش پا افتادهترین وسیله زندگیاش نگاه کرد. توجهی برای اولین بار، به عصایش که تکه چوب نخراشیدهای بیش نبود. موسی، آن چوپان برگزیده، با همان تعجب به خدا گفت این عصایم است، گوسفندانم را با آن حُش میکنم! فرمان ربوبی دوباره نازل شد، بیاندازش. موسی عصا را انداخت و عصا اژدها شد. نه فقط موسی، که عصای موسی هم مبعوث شده بود. خودت را بگذار جای موسی، فرض کن پیامبر شدهای، و خدا میفرمود فلان وسیلهای که همیشه همراه داری اما حواست به آن نیست را بیانداز. فیالمثل اگر عینکی هستی، فرض کن خدا میگفت عینکت را بیانداز و عینک ناگهان تبدیل میشد به رادار پدافند تاد، ناگهان تبدیل میشد به یک ناو آبراهام لینکن، ناگهان تبدیل میشد به یک موشک کروز یا تاماهاوک یا بمبافکن b-2 یا هواپیمای آواکس. نگاهت به عینکت عوض نمیشد؟ نگاه موسی به عصایش عوض شده بود. از آن پس هرگاه به آن عصا مینگریست میدانست این عصا به اذن خدا میتواند جهان را «کن فیکون» کند. عصا مظهر اراده خدا شده بود. شاید در میان مردم آن زمان شایع بود فرعون ساحرانی در خدمت خود دارد که عصایشان تبدیل به اژدها میشود. فرعون خود نیز به قدرت این ساحران امید زیادی داشت. آن روز که موسی و هارون به دربار رفته بودند؛ با لبخندی در کنج لب به آنها گفت ناوگان عظیمی از ساحران در راه دربارند؛ آنها عصاهای زیبایی دارند و قدرتمندترین ساحران جهاناند؛ فرعون مدام زیر لب میگفت؛ خواهیم دید چه خواهد شد! موسی اما لحظات ابتدای بعثتش را به یاد داشت؛ او به عصایش نگاه میکرد و در دل میگفت؛ فتنه ساحران هرچه میخواهد باشد؛ خدا بار دیگر این عصا را مبعوث میکند. عصا مبعوث شد و ناوگان اژدهای ساحران را خورد. فرعون خشمگینانه میگفت اژدهای موسی هوش مصنوعی است! اما خود ساحران میدانستند کدام اژدها مصنوعی است و کدام اژدها طبیعی. رهبر ما هم عصایی داشت که مظهر اراده خدا بود و هست، او به بعثت این عصا ایمان داشت؛ عصای او مردم بودند؛ یادت نیست که بارها بیعصا جلوی دوربین میآمد؟ از همان زمان داشت به ما میگفت عصای من شمایید. اگر در دست ولی خدا باشی، یک تکه چوب هم باشی اژدها میشوی. وقتی ملتی شد «ملت خامنهای» آبراهام لینکن و جرالد فورد و f_35 و تمام این اژدهایانِ دروغینِ ساحران غرب را سهل است که به فرار وادار کند. این مردم از آن تکه چوب که ابزار کار چوپانیِ کلیمالله بود کمتر نیستند؛ چگونه موسی به چوب نظرکردهاش دلگرم باشد و رهبر شهید به این مردم نظرکرده دلگرم نباشد؟ چگونه یک عصا دریا بشکافد و یک ملت جهان نشکافد؟ این همه آدم که برای موسای زمانشان هارون شدهاند؛ نمیتوانند دم و دستگاه فرعون را به هم بزنند؟ چگونه یک مگس به اذنالله مغز نمرود را بخورد اما میلیونها شیعهی علی و فاطمه، قهرمان جزیره اپستین را بیچاره نکنند؟ مگر میشود انقلاب خمینی از مشتی شِن در صحرای طبس ارتش بسازد و آنها را مأمور خدا بگرداند؛ اما اینهمه قلب را که در هر عصر عاشورا برای پسر پیامبر آتش گرفتهاند مأمور خدا نکند؟ آن عصا شبهای قدر قرآن به سر نمیگرفت و صیحهی «بالحجةِ» سر نمیداد و هزار بار الغوث الغوث نمیگفت؛ آن مگس 1452 عمود را به شوق زیارت آن حائر معلی پیاده نمیرفت؛ آن شنها همه سال را به انتظار شب تاسوعا و سر دادن دودمهی «ای اهل میر و علمدار نیامد» نبودند؛ آن موجهای دریا که از سر راه بنیاسرائیل کنار رفتند شعارشان «شهادت افتخار ماست» نبود. و آن قفل درهای قصر زلیخا کجا و ملتی که در دامان خود مدافعان حرم را تربیت کرد کجا! خدا آنها را مبعوث کرد، ایرانیان را مبعوث نکند؟ طوفان شن کارتر را زمین زد، این سیل انسانی ترامپ را زمین نخواهد زد؟ بعثت ایرانیان همان بعثتی است که نصیب عصا شد و نصیب بنیاسرائیل نشد. غیبت موسی قومش را گوسالهپرست کرد؛ رحلت پیامبر قومش را تماشاچی سوختن در خانه صدیقه کبری کرد، و تاریخ میگوید امیرالمؤمنین تا محراب شهادت چشمانتظار بعثت کوفیان بود. و تاریخ شرم دارد که بگوید حتی غربت سیدالشهدا هم منجر نشد به بعثت آن جماعت. این بعثت قسمت قوم سلمان بود؛ ما ایرانیها اگر ندای «هل من ناصر» را از آن صدای گرفته میشنیدیم چه میکردیم؟ تازه این اول کار است؛ موسی تازه عصا انداخته؛ و ماهیان در اعماق نیل در انتظار مجرمانند...
دروغ میگویند. وگرنه خودشان هم میدانند گرفتاری آنها 400 کیلو اورانیوم غنیشده نیست؛ آنچه بیچارهشان کرده میلیونها تُن خاکی است که خدا آن را با حقطلبی غنی کرده. حقطلبی، همان گناه بزرگی که سرمایهداری آن را در دیکشنری نانوشته خودش تروریسم معنا کرده و از همین جهت است که آنقدر مصرانه در دبستان میناب کودککشی میکند. این یک پیام بود از بُت بزرگ به ملت حنیف ابراهیم: «با صغیر و کبیرتان مشکل دارم؛ با مرد و زنتان، با مرکزنشین و مرزنشینتان؛ ایرانی بودن کافیست تا ازتان متنفر باشم؛ از کشتنتان لذت میبرم؛ در امنیت نیستید، حتی اگر غیرنظامی باشید؛ حتی اگر دختر باشید؛ حتی اگر کودک باشید؛ حتی اگر در مدرسه باشید؛ حتی اگر در یک نقطه دورافتاده باشید؛ در امنیت نیستید اگر دست از این حقطلبی بر ندارید...». و از همین جهت است دشمن برای تخریب یک کلانتری یک محله را با خاک یکسان میکند و برای ترور یک شخصیت، 30 شهروند را میکشد. اورانیوم و موشک و انقلاب و نظام، همه میوهاند؛ ریشه، حقطلبی نابی است که از قلوب ملت به رگهایشان پمپاژ میشود و دشمنی بتها با همین قلبهاست، نه فقط با تبرها. پس خیابان خط مقدم است؛ پرچم سلاح است؛ میدانها سنگرند. اصل قضیه همین جاست. همین که مردم به بتها بگویند نه آن گودالی که در خیابان کشوردوست ساختی و نه آن آتشی که در میناب به جان اهل حرم انداختی؛ باعث نمیشود ما تنگه اُحُد را رها کنیم. الله اکبر از بینش دقیق و فقیهانهی آن شهروند عادی که در یکی از تجمعات خطاب به نیروهای مسلح جملهای نوشته بود و بر سر دست گرفته بود با این مضمون که «که شما تنگه هرمز را رها نکنید؛ ما تنگه احد را رها نمیکنیم». تنگه احد، جایی بود که با رها کردنش، دشمن از پشت به سپاه پیامبر یورش برد و لشکر اسلام را مغلوبه کرد و آن دشمنی که قرار بود از پشت به ایران حمله کند همان تروریستهای سازمانیافتهی مسلحی بودند که در هجدهم و نوزدهم دیماه؛ آه!
در حیرتم که خدا چگونه همه تاریخ اسلام را در این چند روز، در ایران خلاصه کرده. از یک جهت احد است و از این جهت که ما سر راه کاروانهای تجاری کفار را در هرمز گرفتهایم، بدر است و از این جهت که شرک و یهود با هم همپیمان شدهاند برای نابودی اسلام ناب، احزاب است و از این جهت که سپاه محمد در ایران و لبنان، یهودِ کافر را زیر ضرب دارد خیبر است و از این جهت که امام ما را با هرچه داشتند زدند و اربا اربا کردند کربلاست... اعجاز بعثت ملت در همین است؛ جنگی که کربلایی شروع شد؛ دارد خیبری تمام میشود!
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



