ائتلاف آمریکایی-صهیونی با وجود ناکامی در دو جنگ گذشته، چرا ممکن است بار دیگر به گزینه نظامی روی آورد؟
سودای قمار تازه با ایران
گروه سیاسی
واشنگتن و تلآویو پس از ناکامی در تحمیل اراده خود، بار دیگر گزینه نظامی را روی میز گذاشتهاند؛ اما مسئله این است که آیا جنگ تازه قرار است به پیروزی برسد یا بخشی از راهبردی طولانی برای فرسوده کردن ایران باشد؟آنچه امروز درباره احتمال آغاز دور تازهای از حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران مطرح است، دیگر صرفاً محصول گمانهزنی رسانهای یا تحلیل تحولات نظامی نیست. گزارشهای منتشرشده در هفتههای اخیر از تدوین طرحهای مشترک نظامی، افزایش تمرینهای عملیاتی و آمادهسازی سناریوی حملهای جدید حکایت دارند. روزنامه نیویورکتایمز به نقل از مقامهای آمریکایی و افراد مطلع گزارش داده است که واشنگتن و تلآویو طرحهایی برای ازسرگیری حملات پس از انتخابات میاندورهای آمریکا در سوم نوامبر تهیه کردهاند. شبکههای خبری دیگری از جمله انپیآر و ایبیسی نیز گزارشهای مشابهی منتشر کردهاند. در اول نوامبر هم رسانههای اسرائیلی از تکمیل آمادگی ارتش این رژیم برای دور تازه رویارویی خبر دادند. البته میان آماده بودن طرح نظامی و اتخاذ تصمیم سیاسی برای اجرای آن فاصله وجود دارد؛ اما مجموع این نشانهها نشان میدهد که احتمال جنگ جدید را نمیتوان جدی نگرفت.
مسئله مهمتر، چرایی این احتمال است. اگر قرار باشد آمریکا و اسرائیل بار دیگر به ایران حمله کنند، با سومین دور فراگیر تقابل در فاصلهای کوتاه روبهرو خواهیم بود؛ آن هم در شرایطی که دو دور قبلی، با وجود تحمیل خسارتهای سنگین به کشور، نتوانستند به نتیجه سیاسی و راهبردی مورد نظر مهاجمان منجر شوند. این وضعیت پرسشی اساسی را پیش میکشد: وقتی جنگ نتوانسته است اراده ایران را درهم بشکند، چرا باید دوباره به همان ابزار متوسل شد؟ آیا محاسبات مهاجمان تغییر کرده است؟ آیا هدف، دیگر پیروزی در یک جنگ کوتاه نیست؟ یا اینکه اساساً باید جنگهای اخیر را نه رویدادهایی جداگانه، بلکه حلقههایی از یک راهبرد فرسایشی بزرگتر به شمار آورد؟
برای پاسخ به این پرسشها باید میان سه سطح تمایز قائل شد: اهدافی که آمریکا و اسرائیل رسماً اعلام میکنند، اهدافی که از رفتار و تصمیمهای آنان میتوان استنباط کرد و اهدافی که ممکن است در صورت شکست دوباره پروژه نظامی، بهتدریج جایگزین اهداف اولیه شوند.
از پیروزی برقآسا تا راهبرد جنگهای پیاپی
برای فهم چرایی احتمال حمله مجدد، ابتدا باید به سرنوشت دو جنگ قبلی بازگشت. جنگ دوازدهروزه خرداد ۱۴۰۴ و جنگ چهلروزه اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵، از نظر شدت عملیات، اهداف نظامی و خسارات واردشده، دو رویداد بسیار متفاوت از یکدیگر بودند؛ اما یک وجه مشترک مهم داشتند: هر دو با این تصور آغاز شدند که میتوان از طریق برتری هوایی، ضربه به مراکز فرماندهی، ترور شخصیتهای کلیدی و تخریب زیرساختهای راهبردی، ایران را به نقطهای از ضعف برساند که در آن امکان ادامه مقاومت یا از بین برود یا بهشدت محدود شود.در جنگ چهلروزه، این تصور به شکل عریانتری خود را نشان داد. عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و در همان حملات اولیه، رهبر وقت جمهوری اسلامی، حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای، به شهادت رسید. مراکز نظامی، سامانههای دفاعی، صنایع موشکی، تأسیسات نظامی و شماری از فرماندهان ارشد کشور نیز هدف قرار گرفتند. واشنگتن و تلآویو علاوه بر تضعیف قدرت دفاعی ایران، آشکارا به تغییر ساختار سیاسی کشور و برانگیختن شورش داخلی امید بسته بودند. دونالد ترامپ حتی در آغاز جنگ از مردم ایران خواست برای در دست گرفتن حکومت اقدام کنند. با این حال، جمهوری اسلامی از این مرحله عبور کرد و ساختار سیاسی و امنیتی کشور فرو نپاشید. آتشبس هشتم آوریل نیز بدون تحقق چنین نتیجهای برقرار شد.
البته این به معنای بیاثر بودن حملات دشمن نیست. نباید در ارزیابی جنگ، خسارات نظامی، اقتصادی و انسانی واردشده به ایران را نادیده گرفت. دشمن در تخریب بخشی از ظرفیتهای دفاعی و زیرساختی کشور، از میان برداشتن شماری از فرماندهان و ایجاد اختلال در زندگی عمومی مردم موفقیتهایی به دست آورد. اما میان وارد آوردن خسارت و رسیدن به پیروزی راهبردی تفاوت اساسی وجود دارد. پیروزی راهبردی زمانی حاصل میشود که طرف مهاجم بتواند با اتکا به قدرت نظامی خود، اراده سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد و نتیجهای پایدار مطابق خواست خود تحمیل کند. چنین اتفاقی در دو جنگ گذشته رخ نداد.
جمهوری اسلامی باقی ماند، انتقال رهبری صورت گرفت، ظرفیت پاسخ نظامی ایران کاملاً از میان نرفت و آمریکا و اسرائیل نتوانستند مسئله ایران را از دستور کار امنیتی خود حذف کنند. از همین رو، میتوان گفت دشمن در وارد کردن ضربات سنگین موفق بوده، اما در تبدیل این ضربات به یک پیروزی سیاسی تعیینکننده ناکام مانده است.نکته دیگری نیز باید مورد توجه قرار گیرد: آتشبس آوریل به معنای پایان واقعی تقابل نبود. تفاهمنامه ژوئن نیز چند هفته بعد در پی اختلافات و بازگشت درگیریها از بین رفت و در اوت رسماً منقضی شد. از آن زمان، تقابل محدود نظامی، محاصره دریایی بنادر ایران، فشار اقتصادی و تلاش برای بازگرداندن طرفین به میز مذاکره ادامه داشته است. بنابراین جنگ تازه را باید در امتداد یک منازعه پیوسته تحلیل کرد، نه لزوماً آغاز جنگی کاملاً مستقل.
فرضیه جنگهای مرحلهای؛ فرسودن به جای فتح
یکی از فرضیههای قابل تأمل درباره راهبرد آمریکا و اسرائیل این است که هدف نهایی آنان از همان ابتدا، الزاماً شکست کامل ایران در یک عملیات نظامی یا حتی دو جنگ متوالی نبوده است. ممکن است محاسبه اصلی بر پایه یک فرایند چندمرحلهای شکل گرفته باشد: ضربه زدن، عقبنشینی موقت، بازسازی نسبی ایران، ضربه مجدد و در نهایت تبدیل فشارهای نظامی به فرسایش اقتصادی، سیاسی و اجتماعی.
این الگو از یک منطق مشخص پیروی میکند. در جنگ نخست، بخشی از توان دفاعی و بازدارندگی کشور هدف قرار میگیرد. در فاصله میان دو جنگ، ایران ناچار میشود منابع مالی و صنعتی خود را صرف بازسازی و ترمیم خسارات کند. سپس حمله دوم، پیش از آنکه تمام ظرفیتهای آسیبدیده به شرایط سابق بازگردند، فشار بیشتری وارد میکند. در ادامه نیز محاصره اقتصادی، تحریم، عملیات اطلاعاتی، تهدید نظامی و حملات محدود میتوانند جایگزین جنگ فراگیر شوند تا کشور همواره در وضعیت آمادهباش، نااطمینانی و مصرف منابع باقی بماند.
در چنین الگویی، هدف فقط از میان برداشتن یک مرکز نظامی یا تخریب یک تأسیسات نیست؛ مسئله، جلوگیری از بازگشت ایران به نقطه قدرت پیشین است. به بیان دیگر، دشمن ممکن است به این نتیجه رسیده باشد که شکست ایران در یک جنگ کوتاه دشوار است، اما میتوان با تکرار جنگهای محدود و گسترده، هزینه بازسازی، دفاع و اداره کشور را بهشکل مستمر افزایش داد.این فرضیه صرفاً یک برداشت نظری نیست و با بخشی از ارزیابیهای منتشرشده در آمریکا نیز همخوانی دارد. گزارش سپتامبر ۲۰۲۶ سرویس پژوهشی کنگره آمریکا، وضعیت تقابل تهران و واشنگتن را نوعی «جنگ فرسایشی» توصیف میکند و از احتمال تداوم حملات پراکنده، محاصره دریایی و تحریمها برای وادار کردن ایران به عقبنشینی سخن میگوید. در ادبیات برخی تحلیلگران آمریکایی حتی از الگوی «هر چند وقت یکبار ضربه زدن» برای توصیف این سیاست استفاده شده است؛ الگویی که در آن لازم نیست طرف مقابل یکباره نابود شود، بلکه باید پیوسته توان بازسازی و ابتکار عمل او محدود بماند.
با این حال، نباید از این فرضیه نتیجه گرفت که تمام جنگهای گذشته از ابتدا با یک نقشه دقیق و زمانبندیشده طراحی شده بودند. چنین ادعایی مستند نیست. حتی ممکن است برخی از تصمیمهای واشنگتن، بهخصوص در جنگ چهلروزه، نتیجه محاسبات اشتباه و خوشبینی افراطی بوده باشد. اما یک موضوع از اهمیت بیشتری برخوردار است: حتی اگر جنگهای گذشته محصول یک برنامه جامع و از پیش طراحیشده نبوده باشند، تداوم تقابل میتواند بهتدریج چنین الگویی را در عمل ایجاد کند.
در واقع، تفاوت چندانی ندارد که دشمن از ابتدا برای یک جنگ مرحلهای برنامه داشته یا پس از ناکامی در جنگهای قبلی به این راهبرد رسیده باشد. آنچه اهمیت دارد، این است که آیا اکنون میخواهد از جنگهای پیاپی بهعنوان ابزار دائمی مهار قدرت ایران استفاده کند یا خیر.
محاسبه اشتباه ترامپ و رؤیای تکرار ونزوئلا
در این میان، درباره جنگ چهلروزه باید به یک عامل مهم در محاسبات شخص دونالد ترامپ نیز توجه کرد. احتمال دارد رئیسجمهور آمریکا در ابتدای سال ۲۰۲۶، بیش از آنکه بر اساس شناخت دقیق از ساختار سیاسی، نظامی و اجتماعی ایران تصمیم بگیرد، تحت تأثیر مجموعهای از موفقیتهای تاکتیکی و ارزیابیهای خوشبینانه قرار گرفته باشد.
در سوم ژانویه ۲۰۲۶، نیروهای آمریکایی در عملیاتی نظامی به ونزوئلا حمله کردند و نیکلاس مادورو را بازداشت کردند. ترامپ در کنفرانس خبری پس از عملیات، آن را یکی از موفقترین نمایشهای قدرت نظامی آمریکا در تاریخ این کشور توصیف کرد.
این عملیات، فارغ از تفاوتهای بنیادین ایران و ونزوئلا، میتوانست اعتمادبهنفس ترامپ را نسبت به امکان حلوفصل سریع بحرانهای سیاسی از مسیر اقدام نظامی افزایش دهد. از سوی دیگر، اعتراضات گسترده داخلی ایران که از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد و در هفتههای بعد به شهرهای متعددی گسترش یافت، ممکن بود در ذهن تصمیمگیرندگان آمریکایی بهعنوان نشانهای از شکنندگی وضعیت داخلی ایران تعبیر شود. گزارش دولت بریتانیا از آن اعتراضات، از گسترش آن به صدها تجمع در سراسر کشور و اوجگیری اعتراضات در هشتم ژانویه ۲۰۲۶ خبر میدهد.
ترکیب این دو اتفاق میتوانست تصویری فریبنده در برابر رئیسجمهور آمریکا قرار دهد: کشوری با نارضایتی اقتصادی و ناآرامی داخلی که در برابر ضربات سنگین نظامی، بهسرعت دچار آشفتگی سیاسی خواهد شد. در چنین تصوری، ترور رأس هرم قدرت، حمله به مراکز فرماندهی، تشدید آشوبهای داخلی و فعال شدن گروههای مسلح میتوانستند بهعنوان حلقههای یک زنجیره کوتاه برای فروپاشی ساختار سیاسی ایران در نظر گرفته شوند.این البته یک تفسیر از محاسبات احتمالی ترامپ است، نه واقعیتی که بتوان درباره ذهنیت او با قطعیت ادعا کرد. با این حال، نتیجه جنگ چهلروزه نشان داد که میان موفقیت در یک عملیات ضربتی و امکان تغییر ساختار سیاسی کشوری مانند ایران، فاصله بسیار زیادی وجود دارد. ایران نه ونزوئلاست و نه ساختار قدرت، جغرافیا، ظرفیت دفاعی و عمق اجتماعی آن را میتوان با یک عملیات متمرکز و برقآسا از هم گسست.احتمالاً همین تجربه، یکی از عواملی است که محاسبات امروز واشنگتن را پیچیدهتر کرده است. مسئله دیگر صرفاً انتخاب زمان و اهداف حمله نیست؛ تصمیمگیرندگان آمریکایی باید به این پرسش نیز پاسخ دهند که پس از حمله، چه اتفاقی خواهد افتاد و چگونه میتوان از گرفتار شدن در یک چرخه پرهزینه و غیرقابلکنترل جلوگیری کرد.
هدف حمله بعدی چیست؟
برای فهم هدف احتمالی دور تازه حملات، باید به گزارشهای نظامی منتشرشده در هفتههای اخیر توجه کرد. نیویورکتایمز در ۲۲ اکتبر گزارش داد که آمریکا و اسرائیل طرحهایی برای یک عملیات کوتاه اما شدید تهیه کردهاند. تأسیسات انرژی، مراکز هستهای و زرادخانه موشکی و پهپادی ایران از جمله اهداف احتمالی این عملیات عنوان شدهاند. در همین گزارش به این نکته اشاره شده که تخریب بیشتر زیرساختهای اقتصادی ایران میتواند کشور را برای پذیرش امتیازات دیپلماتیک تحت فشار قرار دهد.از کنار هم گذاشتن این اطلاعات میتوان سه هدف احتمالی را برای دور تازه حملات شناسایی کرد.اول؛ تحمیل توافق از موضع قدرت. ممکن است واشنگتن به این نتیجه رسیده باشد که با وجود عدم امکان فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران، میتواند از طریق افزایش خسارات اقتصادی و نظامی، تهران را به پذیرش توافقی وادار کند که در شرایط عادی حاضر به قبول آن نیست. در این سناریو، جنگ جدید لزوماً برای اشغال یا حتی سرنگونی نظام آغاز نمیشود؛ بلکه قرار است اهرم فشار تازهای برای گرفتن امتیازات هستهای، موشکی و منطقهای ایجاد کند. به همین دلیل، حمله محدود و سپس بازگشت به میز مذاکره میتواند بخشی از منطق این عملیات باشد.دوم؛ جلوگیری از بازسازی قدرت راهبردی ایران. یکی از مشکلات اساسی اسرائیل این است که حتی پس از دو جنگ گسترده، همچنان با کشوری مواجه است که ظرفیت تولید و بازسازی تسلیحات، برخورداری از عمق جغرافیایی و امکان پاسخ متقابل خود را حفظ کرده است. بنابراین ممکن است هدف تلآویو از عملیات جدید، نه صرفاً تکرار خسارات قبلی، بلکه جلوگیری از احیای قدرت نظامی ایران باشد. در این نگاه، تأسیسات صنعتی، انرژی، موشکی و زیرساختهای پشتیبان دفاعی، همگی بخشی از یک مجموعه به هم پیوستهاند. تخریب این مجموعه میتواند هم بازسازی توان نظامی را دشوار کند و هم هزینه اقتصادی حفظ آمادگی دفاعی را افزایش دهد.سوم؛ تغییر تدریجی موازنه قدرت به زیان ایران. این هدف از دو مورد قبلی عمیقتر است. حتی اگر دشمن نتواند ایران را به تسلیم وادار کند، ممکن است امیدوار باشد که تکرار حملات، تحریمها و محاصره دریایی، بهتدریج ظرفیت ایران برای ایفای نقش مستقل در منطقه را محدود کند. در چنین حالتی، ایران باید بخش بزرگی از توان اقتصادی خود را صرف بازسازی خسارات و تأمین امنیت کند و فرصت کمتری برای توسعه و تقویت موقعیت منطقهای داشته باشد. این همان نقطهای است که راهبرد جنگ مرحلهای با راهبرد فرسایش اقتصادی و نظامی به یکدیگر پیوند میخورند.اما نکته مهم آن است که اهداف واشنگتن و تلآویو لزوماً یکسان نیستند. برای دولت آمریکا، مسئله کنترل بحران منطقهای، امنیت نیروهای نظامی، بازگشایی تنگه هرمز و محدود کردن برنامه هستهای و موشکی ایران اهمیت ویژهای دارد. در مقابل، برای اسرائیل، تضعیف پایدار ایران بهعنوان مهمترین قدرت منطقهای مخالف این رژیم، یک هدف راهبردی بلندمدت است. به همین دلیل، ممکن است واشنگتن به یک توافق محدود و قابل عرضه به افکار عمومی آمریکا رضایت دهد، اما تلآویو همچنان خواهان ادامه فشار و جلوگیری از احیای توان ایران باشد.این اختلاف را در تحولات روزهای اخیر نیز میتوان مشاهده کرد. بنیامین نتانیاهو خواهان ازسرگیری حملات شده، درحالیکه دولت آمریکا همزمان مسیر دیپلماسی را باز نگه داشته است. قطر در هفتم نوامبر اعلام کرد میانجیگری میان تهران و واشنگتن ادامه دارد و پیشرفتهایی نیز حاصل شده است. بر اساس گزارش رویترز، ترامپ با وجود پایان انتخابات میاندورهای آمریکا، همچنان آمادگی خود برای رسیدن به توافق را حفظ کرده است.بنابراین نباید تصور کرد که تصمیم حمله، صرفاً با یک اراده مشترک و بدون ملاحظه سیاسی اتخاذ میشود. آمریکا از هزینههای اقتصادی جنگ، نوسان بازار انرژی و تأثیر آن بر افکار عمومی داخلی خود آگاه است. از طرف دیگر، اسرائیل نیز نمیتواند بدون در نظر گرفتن هزینههای منطقهای و پیامدهای پاسخ ایران، عملیات جدیدی را بهراحتی آغاز کند.
ایران چه چیزی را برای نبرد بعدی آماده میکند؟
در طرف مقابل، مواضع و پیامهای اخیر مقامات ایرانی نشان میدهد که تهران دور تازه تقابل را صرفاً تکرار جنگهای قبلی نمیبیند. مهمترین نشانه در این زمینه، پیام ۳۱ اکتبر رهبر انقلاب، حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، به فرماندهان نیروهای مسلح است. در این پیام بر بهروزرسانی جامع بانک اهداف نظامی تأکید شده تا تمامی داراییهای فیزیکی و غیرفیزیکی دشمن آمریکایی-صهیونیستی در دسترس نیروهای مسلح قرار گیرد. در همان چارچوب، بر پاسخ فوری، مؤثر و بدون محدودیت جغرافیایی به هر سطح و نوعی از تهدید تأکید شده است.
اهمیت این موضعگیری در آن است که از یک تغییر در منطق بازدارندگی ایران حکایت میکند. در دو جنگ گذشته، بخش مهمی از معادله تقابل بر این اساس شکل گرفت که ایران در برابر حملات دشمن، توانایی پاسخ متقابل خود را به نمایش بگذارد. اما اکنون پیام تهران این است که حمله مجدد، الزاماً با یک پاسخ مشابه و محدود مواجه نخواهد شد. مفهوم پاسخ بدون محدودیت جغرافیایی، دستکم در سطح پیام راهبردی، به معنای آن است که دشمن نمیتواند با انتخاب محل حمله، محدوده و هزینه پاسخ ایران را نیز از پیش تعیین کند.
این پیام در کنار تأکید بر گسترش بانک اهداف، معنای دیگری هم دارد: ایران قصد ندارد میدان تقابل را صرفاً به محل برخورد موشکها و هواپیماها محدود کند. در یک جنگ گسترده، داراییهای اقتصادی، زیرساختی و پشتیبان دشمن نیز میتوانند در محاسبات بازدارندگی قرار بگیرند. البته از این موضعگیری نمیتوان نتیجه گرفت که ایران الزاماً به دنبال گسترش جنگ یا حمله پیشدستانه است؛ آنچه روشن است، تلاش برای افزایش هزینه تصمیم به حمله و جلوگیری از تکرار یک عملیات یکطرفه است.
در این میان، مهمترین تفاوت احتمالی پاسخ ایران در جنگ بعدی باید در سطح هدفگذاری راهبردی آن جستوجو شود. ایران بهخوبی میداند که صرف پاسخ به چند حمله و ایجاد خسارت در سوی مقابل، لزوماً مانع جنگ چهارم یا پنجم نخواهد شد. اگر دشمن بتواند پس از هر حمله، بدون پرداخت هزینهای متناسب، دوباره زمان و مکان حمله بعدی را انتخاب کند، چرخه جنگ و بازسازی همچنان ادامه خواهد یافت.بنابراین مسئله اصلی، احیای بازدارندگی در سطحی است که دشمن را درباره امکان مدیریت و کنترل پیامدهای جنگ دچار تردید جدی کند. بازدارندگی مؤثر فقط به معنای برخورداری از تسلیحات پیشرفته نیست؛ بلکه باید این اطمینان را در طرف مقابل ایجاد کند که هیچ حملهای بدون پیامد و هیچ عملیات نظامی بدون هزینه باقی نخواهد ماند.
البته این معادله یک سوی دیگر هم دارد. ایران باید بتواند در کنار ظرفیت پاسخ نظامی، تابآوری اقتصادی، انسجام داخلی، حفاظت از زیرساختهای حیاتی و توان استمرار خدمات عمومی را نیز تقویت کند. اگر هدف دشمن فرسایش تدریجی است، پاسخ صرفاً نظامی کفایت نمیکند. کشوری که بتواند زیر فشار جنگ، زندگی عادی مردم، فعالیت اقتصادی و روند بازسازی خود را حفظ کند، بخش مهمی از راهبرد فرسایشی دشمن را خنثی کرده است.
چهار مسیر پیش روی تقابل
با توجه به مجموعه تحولات، میتوان چهار سناریوی اصلی را برای آینده نزدیک در نظر گرفت.
سناریوی نخست، حمله محدود اما شدید با هدف تغییر محاسبات سیاسی ایران است. در این حالت، آمریکا و اسرائیل تلاش میکنند با حمله به مجموعهای از اهداف راهبردی، فشار را به حداکثر برسانند و سپس از طریق میانجیها توافق مورد نظر خود را پیگیری کنند. این سناریو با گزارشهای مربوط به عملیات کوتاه و شدید همخوانی دارد.
سناریوی دوم، ادامه جنگ فرسایشی بدون آغاز یک عملیات فراگیر است. محاصره دریایی، تحریمها، حملات محدود، تهدیدهای نظامی و فشار بر مسیرهای صادراتی ایران میتوانند جایگزین یک جنگ تمامعیار شوند. این مسیر برای آمریکا از نظر کنترل هزینهها جذابیتهایی دارد، اما به همان میزان خطر استمرار بیثباتی منطقهای را در خود جای داده است.
سناریوی سوم، گسترش جنگ به یک تقابل منطقهای وسیعتر است. در صورت حمله به زیرساختهای حساس ایران یا وارد شدن خسارات بسیار سنگین، امکان پاسخ متقابل گستردهتر وجود دارد. در این وضعیت، پایگاههای نظامی آمریکا، منافع اقتصادی و مسیرهای راهبردی منطقه ممکن است بیش از گذشته درگیر شوند. چنین سناریویی برای تمام طرفها هزینهساز است و حتی میتواند کشورهایی را که اکنون تلاش میکنند از جنگ فاصله بگیرند، بهطور ناخواسته وارد بحران کند.سناریوی چهارم، بازگشت به توافقی موقت برای جلوگیری از تشدید بحران است. گزارش رویترز در هفتم نوامبر از ادامه میانجیگری قطر و پیشرفت در مذاکرات حکایت دارد. همچنین در هشتم نوامبر، رویترز گزارش داد که با وجود درگیریهای دریایی و حملات به کشتیها در اطراف تنگه هرمز، نشانهای از آغاز یک عملیات نظامی فراگیر جدید آمریکا مشاهده نشده است. این گزارش تأکید میکند که ادعای برخی رسانهها درباره حمله جدید به قشم نیز در آن مقطع تأیید رسمی نشده بود؛ هرچند آمریکا پیشتر، در دوم نوامبر، از یک حمله محدود به اهدافی در این منطقه خبر داده بود.
نبرد آینده، آزمون راهبرد فرسایش
در نهایت، مهمترین مسئله درباره احتمال جنگ جدید این نیست که آمریکا و اسرائیل چند پایگاه، تأسیسات یا مرکز نظامی ایران را هدف قرار خواهند داد. مسئله اصلی این است که آیا آنان میتوانند از طریق تکرار جنگ، به نتیجهای برسند که در دو تقابل گذشته به دست نیاوردند؟ به نظر میرسد بخشی از محاسبات دشمن اکنون بر همین فرض استوار شده باشد: اگر ایران در یک جنگ شکست نمیخورد، شاید بتوان آن را با چند جنگ، محاصره اقتصادی و فشار مستمر به نقطه ضعف رساند.اما این راهبرد نیز با یک محدودیت اساسی مواجه است. فرسایش فقط یکطرفه اتفاق نمیافتد. آمریکا و اسرائیل نیز برای ادامه یک تقابل ممتد به منابع مالی، ذخایر تسلیحاتی، پشتیبانی سیاسی و همراهی کشورهای منطقه نیاز دارند. هزینههای جنگ چهلروزه و پیامدهای اقتصادی بحران تنگه هرمز نشان داده است که استمرار تقابل، برای طرف مهاجم هم بدون هزینه نیست. گزارش سرویس پژوهشی کنگره آمریکا نیز به محدودیت ظرفیت نظامی طرفین و فشارهای اقتصادی و سیاسی ناشی از تداوم جنگ اشاره کرده است.از این منظر، ایران باید بیش از هر زمان دیگری میان دو ضرورت پیوند برقرار کند: آمادگی برای یک مواجهه نظامی شدید و جلوگیری از تبدیل شدن جنگ به سازوکاری دائمی برای تخریب توان ملی. پیروزی در چنین تقابلی صرفاً به معنای تحمل حملات یا وارد کردن خسارت به دشمن نیست؛ بلکه به معنای حفظ قدرت تصمیمگیری مستقل، جلوگیری از تحمیل اراده سیاسی طرف مقابل، صیانت از ظرفیتهای حیاتی کشور و ساختن شرایطی است که تکرار حمله برای دشمن پرهزینه و غیرقابلپیشبینی باشد.
نبرد احتمالی آینده، اگر آغاز شود، بیش از آنکه آزمون صرف قدرت تسلیحاتی دو طرف باشد، آزمون دو راهبرد متفاوت خواهد بود: راهبردی که میخواهد از طریق ضربات پیاپی، ایران را به فرسودگی و تسلیم برساند و راهبردی که باید ثابت کند میتوان در برابر فشارهای نظامی و اقتصادی، نهتنها ایستادگی کرد، بلکه ابتکار عمل را نیز از دشمن گرفت.در این میان، یک واقعیت را نباید فراموش کرد: دشمن دو بار به ایران حمله کرده و هنوز نتوانسته است نتیجه سیاسی مورد نظر خود را تحمیل کند. اگر اکنون بار دیگر به گزینه نظامی بازمیگردد، این خود نشانه حلنشده ماندن مسئله ایران برای واشنگتن و تلآویو است. با این حال، صرف ناکامی دشمن در گذشته تضمینی برای ناکامی او در آینده نیست. آنچه سرنوشت این تقابل را تعیین خواهد کرد، کیفیت آمادگی ایران، دقت در شناخت اهداف واقعی دشمن و توانایی تبدیل قدرت دفاعی به یک بازدارندگی پایدار است.جنگ بعدی، در صورت وقوع، نباید صرفاً تکرار دو جنگ گذشته باشد؛ زیرا اگر دشمن از جنگهای پیشین درس گرفته و راهبرد خود را تغییر داده است، ایران نیز باید نشان دهد که برای مواجهه با مرحلهای متفاوت از تقابل آماده شده است.
واشنگتن و تلآویو پس از ناکامی در تحمیل اراده خود، بار دیگر گزینه نظامی را روی میز گذاشتهاند؛ اما مسئله این است که آیا جنگ تازه قرار است به پیروزی برسد یا بخشی از راهبردی طولانی برای فرسوده کردن ایران باشد؟آنچه امروز درباره احتمال آغاز دور تازهای از حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران مطرح است، دیگر صرفاً محصول گمانهزنی رسانهای یا تحلیل تحولات نظامی نیست. گزارشهای منتشرشده در هفتههای اخیر از تدوین طرحهای مشترک نظامی، افزایش تمرینهای عملیاتی و آمادهسازی سناریوی حملهای جدید حکایت دارند. روزنامه نیویورکتایمز به نقل از مقامهای آمریکایی و افراد مطلع گزارش داده است که واشنگتن و تلآویو طرحهایی برای ازسرگیری حملات پس از انتخابات میاندورهای آمریکا در سوم نوامبر تهیه کردهاند. شبکههای خبری دیگری از جمله انپیآر و ایبیسی نیز گزارشهای مشابهی منتشر کردهاند. در اول نوامبر هم رسانههای اسرائیلی از تکمیل آمادگی ارتش این رژیم برای دور تازه رویارویی خبر دادند. البته میان آماده بودن طرح نظامی و اتخاذ تصمیم سیاسی برای اجرای آن فاصله وجود دارد؛ اما مجموع این نشانهها نشان میدهد که احتمال جنگ جدید را نمیتوان جدی نگرفت.
مسئله مهمتر، چرایی این احتمال است. اگر قرار باشد آمریکا و اسرائیل بار دیگر به ایران حمله کنند، با سومین دور فراگیر تقابل در فاصلهای کوتاه روبهرو خواهیم بود؛ آن هم در شرایطی که دو دور قبلی، با وجود تحمیل خسارتهای سنگین به کشور، نتوانستند به نتیجه سیاسی و راهبردی مورد نظر مهاجمان منجر شوند. این وضعیت پرسشی اساسی را پیش میکشد: وقتی جنگ نتوانسته است اراده ایران را درهم بشکند، چرا باید دوباره به همان ابزار متوسل شد؟ آیا محاسبات مهاجمان تغییر کرده است؟ آیا هدف، دیگر پیروزی در یک جنگ کوتاه نیست؟ یا اینکه اساساً باید جنگهای اخیر را نه رویدادهایی جداگانه، بلکه حلقههایی از یک راهبرد فرسایشی بزرگتر به شمار آورد؟
برای پاسخ به این پرسشها باید میان سه سطح تمایز قائل شد: اهدافی که آمریکا و اسرائیل رسماً اعلام میکنند، اهدافی که از رفتار و تصمیمهای آنان میتوان استنباط کرد و اهدافی که ممکن است در صورت شکست دوباره پروژه نظامی، بهتدریج جایگزین اهداف اولیه شوند.
از پیروزی برقآسا تا راهبرد جنگهای پیاپی
برای فهم چرایی احتمال حمله مجدد، ابتدا باید به سرنوشت دو جنگ قبلی بازگشت. جنگ دوازدهروزه خرداد ۱۴۰۴ و جنگ چهلروزه اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵، از نظر شدت عملیات، اهداف نظامی و خسارات واردشده، دو رویداد بسیار متفاوت از یکدیگر بودند؛ اما یک وجه مشترک مهم داشتند: هر دو با این تصور آغاز شدند که میتوان از طریق برتری هوایی، ضربه به مراکز فرماندهی، ترور شخصیتهای کلیدی و تخریب زیرساختهای راهبردی، ایران را به نقطهای از ضعف برساند که در آن امکان ادامه مقاومت یا از بین برود یا بهشدت محدود شود.در جنگ چهلروزه، این تصور به شکل عریانتری خود را نشان داد. عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و در همان حملات اولیه، رهبر وقت جمهوری اسلامی، حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای، به شهادت رسید. مراکز نظامی، سامانههای دفاعی، صنایع موشکی، تأسیسات نظامی و شماری از فرماندهان ارشد کشور نیز هدف قرار گرفتند. واشنگتن و تلآویو علاوه بر تضعیف قدرت دفاعی ایران، آشکارا به تغییر ساختار سیاسی کشور و برانگیختن شورش داخلی امید بسته بودند. دونالد ترامپ حتی در آغاز جنگ از مردم ایران خواست برای در دست گرفتن حکومت اقدام کنند. با این حال، جمهوری اسلامی از این مرحله عبور کرد و ساختار سیاسی و امنیتی کشور فرو نپاشید. آتشبس هشتم آوریل نیز بدون تحقق چنین نتیجهای برقرار شد.
البته این به معنای بیاثر بودن حملات دشمن نیست. نباید در ارزیابی جنگ، خسارات نظامی، اقتصادی و انسانی واردشده به ایران را نادیده گرفت. دشمن در تخریب بخشی از ظرفیتهای دفاعی و زیرساختی کشور، از میان برداشتن شماری از فرماندهان و ایجاد اختلال در زندگی عمومی مردم موفقیتهایی به دست آورد. اما میان وارد آوردن خسارت و رسیدن به پیروزی راهبردی تفاوت اساسی وجود دارد. پیروزی راهبردی زمانی حاصل میشود که طرف مهاجم بتواند با اتکا به قدرت نظامی خود، اراده سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد و نتیجهای پایدار مطابق خواست خود تحمیل کند. چنین اتفاقی در دو جنگ گذشته رخ نداد.
جمهوری اسلامی باقی ماند، انتقال رهبری صورت گرفت، ظرفیت پاسخ نظامی ایران کاملاً از میان نرفت و آمریکا و اسرائیل نتوانستند مسئله ایران را از دستور کار امنیتی خود حذف کنند. از همین رو، میتوان گفت دشمن در وارد کردن ضربات سنگین موفق بوده، اما در تبدیل این ضربات به یک پیروزی سیاسی تعیینکننده ناکام مانده است.نکته دیگری نیز باید مورد توجه قرار گیرد: آتشبس آوریل به معنای پایان واقعی تقابل نبود. تفاهمنامه ژوئن نیز چند هفته بعد در پی اختلافات و بازگشت درگیریها از بین رفت و در اوت رسماً منقضی شد. از آن زمان، تقابل محدود نظامی، محاصره دریایی بنادر ایران، فشار اقتصادی و تلاش برای بازگرداندن طرفین به میز مذاکره ادامه داشته است. بنابراین جنگ تازه را باید در امتداد یک منازعه پیوسته تحلیل کرد، نه لزوماً آغاز جنگی کاملاً مستقل.
فرضیه جنگهای مرحلهای؛ فرسودن به جای فتح
یکی از فرضیههای قابل تأمل درباره راهبرد آمریکا و اسرائیل این است که هدف نهایی آنان از همان ابتدا، الزاماً شکست کامل ایران در یک عملیات نظامی یا حتی دو جنگ متوالی نبوده است. ممکن است محاسبه اصلی بر پایه یک فرایند چندمرحلهای شکل گرفته باشد: ضربه زدن، عقبنشینی موقت، بازسازی نسبی ایران، ضربه مجدد و در نهایت تبدیل فشارهای نظامی به فرسایش اقتصادی، سیاسی و اجتماعی.
این الگو از یک منطق مشخص پیروی میکند. در جنگ نخست، بخشی از توان دفاعی و بازدارندگی کشور هدف قرار میگیرد. در فاصله میان دو جنگ، ایران ناچار میشود منابع مالی و صنعتی خود را صرف بازسازی و ترمیم خسارات کند. سپس حمله دوم، پیش از آنکه تمام ظرفیتهای آسیبدیده به شرایط سابق بازگردند، فشار بیشتری وارد میکند. در ادامه نیز محاصره اقتصادی، تحریم، عملیات اطلاعاتی، تهدید نظامی و حملات محدود میتوانند جایگزین جنگ فراگیر شوند تا کشور همواره در وضعیت آمادهباش، نااطمینانی و مصرف منابع باقی بماند.
در چنین الگویی، هدف فقط از میان برداشتن یک مرکز نظامی یا تخریب یک تأسیسات نیست؛ مسئله، جلوگیری از بازگشت ایران به نقطه قدرت پیشین است. به بیان دیگر، دشمن ممکن است به این نتیجه رسیده باشد که شکست ایران در یک جنگ کوتاه دشوار است، اما میتوان با تکرار جنگهای محدود و گسترده، هزینه بازسازی، دفاع و اداره کشور را بهشکل مستمر افزایش داد.این فرضیه صرفاً یک برداشت نظری نیست و با بخشی از ارزیابیهای منتشرشده در آمریکا نیز همخوانی دارد. گزارش سپتامبر ۲۰۲۶ سرویس پژوهشی کنگره آمریکا، وضعیت تقابل تهران و واشنگتن را نوعی «جنگ فرسایشی» توصیف میکند و از احتمال تداوم حملات پراکنده، محاصره دریایی و تحریمها برای وادار کردن ایران به عقبنشینی سخن میگوید. در ادبیات برخی تحلیلگران آمریکایی حتی از الگوی «هر چند وقت یکبار ضربه زدن» برای توصیف این سیاست استفاده شده است؛ الگویی که در آن لازم نیست طرف مقابل یکباره نابود شود، بلکه باید پیوسته توان بازسازی و ابتکار عمل او محدود بماند.
با این حال، نباید از این فرضیه نتیجه گرفت که تمام جنگهای گذشته از ابتدا با یک نقشه دقیق و زمانبندیشده طراحی شده بودند. چنین ادعایی مستند نیست. حتی ممکن است برخی از تصمیمهای واشنگتن، بهخصوص در جنگ چهلروزه، نتیجه محاسبات اشتباه و خوشبینی افراطی بوده باشد. اما یک موضوع از اهمیت بیشتری برخوردار است: حتی اگر جنگهای گذشته محصول یک برنامه جامع و از پیش طراحیشده نبوده باشند، تداوم تقابل میتواند بهتدریج چنین الگویی را در عمل ایجاد کند.
در واقع، تفاوت چندانی ندارد که دشمن از ابتدا برای یک جنگ مرحلهای برنامه داشته یا پس از ناکامی در جنگهای قبلی به این راهبرد رسیده باشد. آنچه اهمیت دارد، این است که آیا اکنون میخواهد از جنگهای پیاپی بهعنوان ابزار دائمی مهار قدرت ایران استفاده کند یا خیر.
محاسبه اشتباه ترامپ و رؤیای تکرار ونزوئلا
در این میان، درباره جنگ چهلروزه باید به یک عامل مهم در محاسبات شخص دونالد ترامپ نیز توجه کرد. احتمال دارد رئیسجمهور آمریکا در ابتدای سال ۲۰۲۶، بیش از آنکه بر اساس شناخت دقیق از ساختار سیاسی، نظامی و اجتماعی ایران تصمیم بگیرد، تحت تأثیر مجموعهای از موفقیتهای تاکتیکی و ارزیابیهای خوشبینانه قرار گرفته باشد.
در سوم ژانویه ۲۰۲۶، نیروهای آمریکایی در عملیاتی نظامی به ونزوئلا حمله کردند و نیکلاس مادورو را بازداشت کردند. ترامپ در کنفرانس خبری پس از عملیات، آن را یکی از موفقترین نمایشهای قدرت نظامی آمریکا در تاریخ این کشور توصیف کرد.
این عملیات، فارغ از تفاوتهای بنیادین ایران و ونزوئلا، میتوانست اعتمادبهنفس ترامپ را نسبت به امکان حلوفصل سریع بحرانهای سیاسی از مسیر اقدام نظامی افزایش دهد. از سوی دیگر، اعتراضات گسترده داخلی ایران که از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد و در هفتههای بعد به شهرهای متعددی گسترش یافت، ممکن بود در ذهن تصمیمگیرندگان آمریکایی بهعنوان نشانهای از شکنندگی وضعیت داخلی ایران تعبیر شود. گزارش دولت بریتانیا از آن اعتراضات، از گسترش آن به صدها تجمع در سراسر کشور و اوجگیری اعتراضات در هشتم ژانویه ۲۰۲۶ خبر میدهد.
ترکیب این دو اتفاق میتوانست تصویری فریبنده در برابر رئیسجمهور آمریکا قرار دهد: کشوری با نارضایتی اقتصادی و ناآرامی داخلی که در برابر ضربات سنگین نظامی، بهسرعت دچار آشفتگی سیاسی خواهد شد. در چنین تصوری، ترور رأس هرم قدرت، حمله به مراکز فرماندهی، تشدید آشوبهای داخلی و فعال شدن گروههای مسلح میتوانستند بهعنوان حلقههای یک زنجیره کوتاه برای فروپاشی ساختار سیاسی ایران در نظر گرفته شوند.این البته یک تفسیر از محاسبات احتمالی ترامپ است، نه واقعیتی که بتوان درباره ذهنیت او با قطعیت ادعا کرد. با این حال، نتیجه جنگ چهلروزه نشان داد که میان موفقیت در یک عملیات ضربتی و امکان تغییر ساختار سیاسی کشوری مانند ایران، فاصله بسیار زیادی وجود دارد. ایران نه ونزوئلاست و نه ساختار قدرت، جغرافیا، ظرفیت دفاعی و عمق اجتماعی آن را میتوان با یک عملیات متمرکز و برقآسا از هم گسست.احتمالاً همین تجربه، یکی از عواملی است که محاسبات امروز واشنگتن را پیچیدهتر کرده است. مسئله دیگر صرفاً انتخاب زمان و اهداف حمله نیست؛ تصمیمگیرندگان آمریکایی باید به این پرسش نیز پاسخ دهند که پس از حمله، چه اتفاقی خواهد افتاد و چگونه میتوان از گرفتار شدن در یک چرخه پرهزینه و غیرقابلکنترل جلوگیری کرد.
هدف حمله بعدی چیست؟
برای فهم هدف احتمالی دور تازه حملات، باید به گزارشهای نظامی منتشرشده در هفتههای اخیر توجه کرد. نیویورکتایمز در ۲۲ اکتبر گزارش داد که آمریکا و اسرائیل طرحهایی برای یک عملیات کوتاه اما شدید تهیه کردهاند. تأسیسات انرژی، مراکز هستهای و زرادخانه موشکی و پهپادی ایران از جمله اهداف احتمالی این عملیات عنوان شدهاند. در همین گزارش به این نکته اشاره شده که تخریب بیشتر زیرساختهای اقتصادی ایران میتواند کشور را برای پذیرش امتیازات دیپلماتیک تحت فشار قرار دهد.از کنار هم گذاشتن این اطلاعات میتوان سه هدف احتمالی را برای دور تازه حملات شناسایی کرد.اول؛ تحمیل توافق از موضع قدرت. ممکن است واشنگتن به این نتیجه رسیده باشد که با وجود عدم امکان فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران، میتواند از طریق افزایش خسارات اقتصادی و نظامی، تهران را به پذیرش توافقی وادار کند که در شرایط عادی حاضر به قبول آن نیست. در این سناریو، جنگ جدید لزوماً برای اشغال یا حتی سرنگونی نظام آغاز نمیشود؛ بلکه قرار است اهرم فشار تازهای برای گرفتن امتیازات هستهای، موشکی و منطقهای ایجاد کند. به همین دلیل، حمله محدود و سپس بازگشت به میز مذاکره میتواند بخشی از منطق این عملیات باشد.دوم؛ جلوگیری از بازسازی قدرت راهبردی ایران. یکی از مشکلات اساسی اسرائیل این است که حتی پس از دو جنگ گسترده، همچنان با کشوری مواجه است که ظرفیت تولید و بازسازی تسلیحات، برخورداری از عمق جغرافیایی و امکان پاسخ متقابل خود را حفظ کرده است. بنابراین ممکن است هدف تلآویو از عملیات جدید، نه صرفاً تکرار خسارات قبلی، بلکه جلوگیری از احیای قدرت نظامی ایران باشد. در این نگاه، تأسیسات صنعتی، انرژی، موشکی و زیرساختهای پشتیبان دفاعی، همگی بخشی از یک مجموعه به هم پیوستهاند. تخریب این مجموعه میتواند هم بازسازی توان نظامی را دشوار کند و هم هزینه اقتصادی حفظ آمادگی دفاعی را افزایش دهد.سوم؛ تغییر تدریجی موازنه قدرت به زیان ایران. این هدف از دو مورد قبلی عمیقتر است. حتی اگر دشمن نتواند ایران را به تسلیم وادار کند، ممکن است امیدوار باشد که تکرار حملات، تحریمها و محاصره دریایی، بهتدریج ظرفیت ایران برای ایفای نقش مستقل در منطقه را محدود کند. در چنین حالتی، ایران باید بخش بزرگی از توان اقتصادی خود را صرف بازسازی خسارات و تأمین امنیت کند و فرصت کمتری برای توسعه و تقویت موقعیت منطقهای داشته باشد. این همان نقطهای است که راهبرد جنگ مرحلهای با راهبرد فرسایش اقتصادی و نظامی به یکدیگر پیوند میخورند.اما نکته مهم آن است که اهداف واشنگتن و تلآویو لزوماً یکسان نیستند. برای دولت آمریکا، مسئله کنترل بحران منطقهای، امنیت نیروهای نظامی، بازگشایی تنگه هرمز و محدود کردن برنامه هستهای و موشکی ایران اهمیت ویژهای دارد. در مقابل، برای اسرائیل، تضعیف پایدار ایران بهعنوان مهمترین قدرت منطقهای مخالف این رژیم، یک هدف راهبردی بلندمدت است. به همین دلیل، ممکن است واشنگتن به یک توافق محدود و قابل عرضه به افکار عمومی آمریکا رضایت دهد، اما تلآویو همچنان خواهان ادامه فشار و جلوگیری از احیای توان ایران باشد.این اختلاف را در تحولات روزهای اخیر نیز میتوان مشاهده کرد. بنیامین نتانیاهو خواهان ازسرگیری حملات شده، درحالیکه دولت آمریکا همزمان مسیر دیپلماسی را باز نگه داشته است. قطر در هفتم نوامبر اعلام کرد میانجیگری میان تهران و واشنگتن ادامه دارد و پیشرفتهایی نیز حاصل شده است. بر اساس گزارش رویترز، ترامپ با وجود پایان انتخابات میاندورهای آمریکا، همچنان آمادگی خود برای رسیدن به توافق را حفظ کرده است.بنابراین نباید تصور کرد که تصمیم حمله، صرفاً با یک اراده مشترک و بدون ملاحظه سیاسی اتخاذ میشود. آمریکا از هزینههای اقتصادی جنگ، نوسان بازار انرژی و تأثیر آن بر افکار عمومی داخلی خود آگاه است. از طرف دیگر، اسرائیل نیز نمیتواند بدون در نظر گرفتن هزینههای منطقهای و پیامدهای پاسخ ایران، عملیات جدیدی را بهراحتی آغاز کند.
ایران چه چیزی را برای نبرد بعدی آماده میکند؟
در طرف مقابل، مواضع و پیامهای اخیر مقامات ایرانی نشان میدهد که تهران دور تازه تقابل را صرفاً تکرار جنگهای قبلی نمیبیند. مهمترین نشانه در این زمینه، پیام ۳۱ اکتبر رهبر انقلاب، حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، به فرماندهان نیروهای مسلح است. در این پیام بر بهروزرسانی جامع بانک اهداف نظامی تأکید شده تا تمامی داراییهای فیزیکی و غیرفیزیکی دشمن آمریکایی-صهیونیستی در دسترس نیروهای مسلح قرار گیرد. در همان چارچوب، بر پاسخ فوری، مؤثر و بدون محدودیت جغرافیایی به هر سطح و نوعی از تهدید تأکید شده است.
اهمیت این موضعگیری در آن است که از یک تغییر در منطق بازدارندگی ایران حکایت میکند. در دو جنگ گذشته، بخش مهمی از معادله تقابل بر این اساس شکل گرفت که ایران در برابر حملات دشمن، توانایی پاسخ متقابل خود را به نمایش بگذارد. اما اکنون پیام تهران این است که حمله مجدد، الزاماً با یک پاسخ مشابه و محدود مواجه نخواهد شد. مفهوم پاسخ بدون محدودیت جغرافیایی، دستکم در سطح پیام راهبردی، به معنای آن است که دشمن نمیتواند با انتخاب محل حمله، محدوده و هزینه پاسخ ایران را نیز از پیش تعیین کند.
این پیام در کنار تأکید بر گسترش بانک اهداف، معنای دیگری هم دارد: ایران قصد ندارد میدان تقابل را صرفاً به محل برخورد موشکها و هواپیماها محدود کند. در یک جنگ گسترده، داراییهای اقتصادی، زیرساختی و پشتیبان دشمن نیز میتوانند در محاسبات بازدارندگی قرار بگیرند. البته از این موضعگیری نمیتوان نتیجه گرفت که ایران الزاماً به دنبال گسترش جنگ یا حمله پیشدستانه است؛ آنچه روشن است، تلاش برای افزایش هزینه تصمیم به حمله و جلوگیری از تکرار یک عملیات یکطرفه است.
در این میان، مهمترین تفاوت احتمالی پاسخ ایران در جنگ بعدی باید در سطح هدفگذاری راهبردی آن جستوجو شود. ایران بهخوبی میداند که صرف پاسخ به چند حمله و ایجاد خسارت در سوی مقابل، لزوماً مانع جنگ چهارم یا پنجم نخواهد شد. اگر دشمن بتواند پس از هر حمله، بدون پرداخت هزینهای متناسب، دوباره زمان و مکان حمله بعدی را انتخاب کند، چرخه جنگ و بازسازی همچنان ادامه خواهد یافت.بنابراین مسئله اصلی، احیای بازدارندگی در سطحی است که دشمن را درباره امکان مدیریت و کنترل پیامدهای جنگ دچار تردید جدی کند. بازدارندگی مؤثر فقط به معنای برخورداری از تسلیحات پیشرفته نیست؛ بلکه باید این اطمینان را در طرف مقابل ایجاد کند که هیچ حملهای بدون پیامد و هیچ عملیات نظامی بدون هزینه باقی نخواهد ماند.
البته این معادله یک سوی دیگر هم دارد. ایران باید بتواند در کنار ظرفیت پاسخ نظامی، تابآوری اقتصادی، انسجام داخلی، حفاظت از زیرساختهای حیاتی و توان استمرار خدمات عمومی را نیز تقویت کند. اگر هدف دشمن فرسایش تدریجی است، پاسخ صرفاً نظامی کفایت نمیکند. کشوری که بتواند زیر فشار جنگ، زندگی عادی مردم، فعالیت اقتصادی و روند بازسازی خود را حفظ کند، بخش مهمی از راهبرد فرسایشی دشمن را خنثی کرده است.
چهار مسیر پیش روی تقابل
با توجه به مجموعه تحولات، میتوان چهار سناریوی اصلی را برای آینده نزدیک در نظر گرفت.
سناریوی نخست، حمله محدود اما شدید با هدف تغییر محاسبات سیاسی ایران است. در این حالت، آمریکا و اسرائیل تلاش میکنند با حمله به مجموعهای از اهداف راهبردی، فشار را به حداکثر برسانند و سپس از طریق میانجیها توافق مورد نظر خود را پیگیری کنند. این سناریو با گزارشهای مربوط به عملیات کوتاه و شدید همخوانی دارد.
سناریوی دوم، ادامه جنگ فرسایشی بدون آغاز یک عملیات فراگیر است. محاصره دریایی، تحریمها، حملات محدود، تهدیدهای نظامی و فشار بر مسیرهای صادراتی ایران میتوانند جایگزین یک جنگ تمامعیار شوند. این مسیر برای آمریکا از نظر کنترل هزینهها جذابیتهایی دارد، اما به همان میزان خطر استمرار بیثباتی منطقهای را در خود جای داده است.
سناریوی سوم، گسترش جنگ به یک تقابل منطقهای وسیعتر است. در صورت حمله به زیرساختهای حساس ایران یا وارد شدن خسارات بسیار سنگین، امکان پاسخ متقابل گستردهتر وجود دارد. در این وضعیت، پایگاههای نظامی آمریکا، منافع اقتصادی و مسیرهای راهبردی منطقه ممکن است بیش از گذشته درگیر شوند. چنین سناریویی برای تمام طرفها هزینهساز است و حتی میتواند کشورهایی را که اکنون تلاش میکنند از جنگ فاصله بگیرند، بهطور ناخواسته وارد بحران کند.سناریوی چهارم، بازگشت به توافقی موقت برای جلوگیری از تشدید بحران است. گزارش رویترز در هفتم نوامبر از ادامه میانجیگری قطر و پیشرفت در مذاکرات حکایت دارد. همچنین در هشتم نوامبر، رویترز گزارش داد که با وجود درگیریهای دریایی و حملات به کشتیها در اطراف تنگه هرمز، نشانهای از آغاز یک عملیات نظامی فراگیر جدید آمریکا مشاهده نشده است. این گزارش تأکید میکند که ادعای برخی رسانهها درباره حمله جدید به قشم نیز در آن مقطع تأیید رسمی نشده بود؛ هرچند آمریکا پیشتر، در دوم نوامبر، از یک حمله محدود به اهدافی در این منطقه خبر داده بود.
نبرد آینده، آزمون راهبرد فرسایش
در نهایت، مهمترین مسئله درباره احتمال جنگ جدید این نیست که آمریکا و اسرائیل چند پایگاه، تأسیسات یا مرکز نظامی ایران را هدف قرار خواهند داد. مسئله اصلی این است که آیا آنان میتوانند از طریق تکرار جنگ، به نتیجهای برسند که در دو تقابل گذشته به دست نیاوردند؟ به نظر میرسد بخشی از محاسبات دشمن اکنون بر همین فرض استوار شده باشد: اگر ایران در یک جنگ شکست نمیخورد، شاید بتوان آن را با چند جنگ، محاصره اقتصادی و فشار مستمر به نقطه ضعف رساند.اما این راهبرد نیز با یک محدودیت اساسی مواجه است. فرسایش فقط یکطرفه اتفاق نمیافتد. آمریکا و اسرائیل نیز برای ادامه یک تقابل ممتد به منابع مالی، ذخایر تسلیحاتی، پشتیبانی سیاسی و همراهی کشورهای منطقه نیاز دارند. هزینههای جنگ چهلروزه و پیامدهای اقتصادی بحران تنگه هرمز نشان داده است که استمرار تقابل، برای طرف مهاجم هم بدون هزینه نیست. گزارش سرویس پژوهشی کنگره آمریکا نیز به محدودیت ظرفیت نظامی طرفین و فشارهای اقتصادی و سیاسی ناشی از تداوم جنگ اشاره کرده است.از این منظر، ایران باید بیش از هر زمان دیگری میان دو ضرورت پیوند برقرار کند: آمادگی برای یک مواجهه نظامی شدید و جلوگیری از تبدیل شدن جنگ به سازوکاری دائمی برای تخریب توان ملی. پیروزی در چنین تقابلی صرفاً به معنای تحمل حملات یا وارد کردن خسارت به دشمن نیست؛ بلکه به معنای حفظ قدرت تصمیمگیری مستقل، جلوگیری از تحمیل اراده سیاسی طرف مقابل، صیانت از ظرفیتهای حیاتی کشور و ساختن شرایطی است که تکرار حمله برای دشمن پرهزینه و غیرقابلپیشبینی باشد.
نبرد احتمالی آینده، اگر آغاز شود، بیش از آنکه آزمون صرف قدرت تسلیحاتی دو طرف باشد، آزمون دو راهبرد متفاوت خواهد بود: راهبردی که میخواهد از طریق ضربات پیاپی، ایران را به فرسودگی و تسلیم برساند و راهبردی که باید ثابت کند میتوان در برابر فشارهای نظامی و اقتصادی، نهتنها ایستادگی کرد، بلکه ابتکار عمل را نیز از دشمن گرفت.در این میان، یک واقعیت را نباید فراموش کرد: دشمن دو بار به ایران حمله کرده و هنوز نتوانسته است نتیجه سیاسی مورد نظر خود را تحمیل کند. اگر اکنون بار دیگر به گزینه نظامی بازمیگردد، این خود نشانه حلنشده ماندن مسئله ایران برای واشنگتن و تلآویو است. با این حال، صرف ناکامی دشمن در گذشته تضمینی برای ناکامی او در آینده نیست. آنچه سرنوشت این تقابل را تعیین خواهد کرد، کیفیت آمادگی ایران، دقت در شناخت اهداف واقعی دشمن و توانایی تبدیل قدرت دفاعی به یک بازدارندگی پایدار است.جنگ بعدی، در صورت وقوع، نباید صرفاً تکرار دو جنگ گذشته باشد؛ زیرا اگر دشمن از جنگهای پیشین درس گرفته و راهبرد خود را تغییر داده است، ایران نیز باید نشان دهد که برای مواجهه با مرحلهای متفاوت از تقابل آماده شده است.
تیتر خبرها
تیترهای روزنامه



